تبليغاتX
نوستالژیا، جلوه ای دیگر

نوستالژیا، جلوه ای دیگر

ادبیات، فرهنگ، هنر، سیاست

کارنامه هنری، زندگی و مرگ تئوآنجلوپولوس

 

تئوآنجلو پولوس در سن 77 سالگی بر اثر سانحه تصادف درگذشت.

خبر به همین سادگی بود. اما در ورای آن دنیا شخصی را از دست داد که بیش از آنچه فکر می کنیم مهم و تاثیر گذار بود.

تئودوروس آنجلوپولوس در 17 آوریل 1935 در آتن به دنیا آمد، پس از گذراندن دوران ابتدایی و دبیرستان وارد دانشکده حقوق دانشگاه آتن شد، اما خیلی زود تحصیل در رشته حقوق را رها کرد و به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربون به تحصیل هنر و ادبیات پرداخت.

پس از پایان تحصیلات به یونان بازگشت و به عنوان یک روزنامه نگار و منقد سینمایی به کار پرداخت، هر چند خیلی زود روزنامه ای که در آن فعالیت می کرد در دوران پس از کودتای ارتش در یونان تعطیل و ممنوع الانتشار شد.

او که در دوران زندگی حوادث مهمی مانند دوران اشغال یونان توسط نازی ها و جنگهای داخلی یونان و کودتای ارتش را تجربه کرده بود در سال 1968 اولین فیلم خود با نام انتشارات را ساخت و وارد حرفه فیلمسازی شد.

اما او فیلمسازی متفاوت با شخصیتی متفاوت و کارهایی متفاوت بود، شخصیتی آرام اما سازش ناپذیر که در فیلمهایش تاریخ معاصر یونان و اروپا را با روایتهایی تراژیک و آرام به تصویر می کشید، فیلمهایی که حول درونمایه هایی چون جنگ، تبعید و مهاجرت می چرخیدند. او در ترکیب عناصری چون تاریخ، حوادث معاصر کشور، اسطوره و نماد شناسی شاهکارهایی را در عالم سینما از خود به جای گذاشت که به دلیل ریتم کند و رویا گونه اشان معروفیت خاصی را برای او به ارمغان آورد که لقب کارگردان شاعر و نقاش را برازنده اش می کرد.

در فیلمهایش رگه های از سرگشتگی، عشق گمشده، تعلق به خاک و سرزمین در فضایی تیره و غریب موج می زد، که به جز درونمایه های سیاسی و تاریخی دارای وجوه زیباشناسانه و عمیقی نیز بودند.

او ادامه دهنده راه ژان لوک گدار، میکل آنجلو آنتونیونی، لوکینو ویسکونتی و کارگردانانی از این دست و همچنین کارگردان مطرح یونانی پیش از خود یعنی مایکل کاکویانیس بود که در دوره او خلا فیمها و فیلمسازانی از این دست به شدت به چشم می آمد، هر چند در کنار این زمینه از فیلمسازی او با استفاده خلاقانه از موسیقی متن فیلم عمق بیشتری به فیلمهای خود بخشید.

در سالهای اخیر مشغول به ساختن سه گانه ای بود که با چمنزار گریان و غبار زمان آغاز گردیده بود که به نمایش در آمده بودند و در زمان مرگ ساخت فیلم دریایی دیگر را به عنوان ضلع آخر این سه گانه در دست داشت که ناتمام ماند.

او در طول دوران فیلمسازی مجموعه ای رنگارنگ از جوایز مختلف سینمایی را برای خود و کشورش به ارمغان آورد که در راس آنها نخل طلای کن برای فیلم ابدیت و یک روز بود که در سال 1998 به دست آورد.

فیلم شناسی:

1-انتشارات                    broadcast                                                  1968

2-بازسازی               reconstruction                                           1970  

3-روزهای 36              days of 36                                                 1974

4-بازیگران سیار          the travelling players                                  1975

5-شکارچیان              the hunters                                               1977

6-اسکندر کبیر            Alexander the great                                   1980

7-آتن                        Athens                                                     1983

8-سفر به سیترا          voyage to cythera                                      1984 

در مورد بازگشت پیرمردی جدا افتاده از جمع با گرایشاتی چپ به دوران کودکی و خاطرات سالهای جوانی اش

9-زنبوردار                   the beekeeper                                          1986  

در مورد پیرمردی زنبوردار که از خانه و زندگی دور می شود و به ناکجا آباد سفر می کند و در پی بازشناسی هویت فراموش شده خود می باشد و در این راه به کشف و شهودی تازه دست می یابد.

10-چشم اندازی در مه  landscape in mist                                     1988 

در مورد دو کودک که در جستجوی پدر گمشده خود سفری را به سمت آلمان آغاز می کنند.

11-گام معلق لک لک    the suspended step of the stork                 1991

در مورد روزنامه نگاری که به منطق مرزی یونان با آلبانی می رود و در آن جا سیاستمداری قدیمی که سالها همه گمشده می پنداشته اندنش را می یابد.

12-نگاه خیره اولیس     Ulysses` gaze                                          1995

در مورد فیلمسازی که برای نمایش فیلمش به یونان باز می گردد و در پی یافتن فیلمی گمشده به آلبانی و مناطق درگیری صربها و آلبانیایی تبار ها می رود.

13-ابدیت و یک روز       eternity and a day                                    1998

در مورد نویسنده ای که می داند تنها چند روز به انتهای زندگیش بیشتر باقی نمانده است و از همین رو خانواده را رها می کند و در پی یافتن هویت گمشده خویش بر می آید.

14-دشت گریان           the weeping meadow                               2004

در مورد زندگی دختری مهاجر و بزرگ شدن و سرنوشت تلخ شوهر و دو فرزندش، بخش اول از یک سه گانه

15-چوکان پسر سینما  chaucun son cinema                                2007

16-غبار زمان              the dust of time                                      2009

بخش دوم سه گانه

17-دریایی دیگر           the other sea                                         2012

بخش سوم سه گانه که با مرگش نیمه تمام ماند.


برچسب‌ها: تئو آنجلو پولوس, سینما, مرگ, یونان
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:43  توسط هادی نعمتی  | 

پانزده سالگی (داستان)

15 سالگی

 از مجموعه داستان دیوار

لینک دانلود داستان پانزده سالگی از سایت فورشیر

 

لینک دانلود داستان پانزده سالگی از سایت وتمن

 

باد ملایمی می وزید، اوایل تابستان بود و همین اندک نسیم هم غنیمتی بود برای فرونشاندن حرم هوا که با تاریک شدن، لحظه به لحظه رو به خنکی می رفت. جمعیت آنچنان زیاد بود که قدم برداشتن در پیاده روی تنگ خیابان سخت بود. بوتیکها و فروشگاه های شیک و مدرن چراغهایشان را روشن کرده بودند و عابرین را به سوی خود می خواندند.

همایون آرام آرام قدم بر می داشت، چه اگر می خواست سریعتر هم گام بر دارد نمی توانست، هر چند او نمی خواست. در هر قدم نیز تنه ای بر فردی که از کنارش می گذشت می زد و دیگران هم، که شلوغی خیابان بود و گریزی نبود. نگاهش در اطراف بی هدف می چرخید و بی آنکه چیزی را جستجو کند رو به خانه می رفت، او نه برخلاف اکثریت آدمها برای خرید که برای رسیدن به خانه از این مسیر می گذشت. البته او می توانست بیشتر این مسیر را سواره طی کند اما چون قدم زدن را دوست می داشت ترجیح می داد بیشتر این مسیر را پیاده برود.

در میانه دهه چهارم زندگیش بود و آرامشی نسبی بر زندگیش حکمفرما شده بود. سالها بود از دوران پر شر و شور جوانی و دوران دانشجویی اش گذشته بود، روزهای زندگی یکنواخت و تکراری شده بود. البته از این تکرار و سکون ناراحت نبود، به همین آرامش راضی بود، به همین سپری کردن روزها و شبهایش تن داده بود. دیگر از حادثه و اتفاق، از کشمکش و بالا و پایین رفتنهای زندگی آنگونه که در دوران جوانی و دانشجویی لذت می برد و بدون آن زندگی را پوچ می دید سیر شده بود.

به این جمعیت که می نگریست و می دید هر کس ظاهرا در این دنیا و در واقع در دنیای ذهنی خودش زندگی می کند خوشش می آمد. این همه آدم در کنار هم قرار داشتند اما هر کدامشان برای خودشان غمها و شادی های مخصوص به خودشان را داشتند، خاطرات و آرزوهای خاص خودشان را در فکرشان مرور می کردند و زندگی را اینگونه سپری می کردند.

در همین فکرها بود که در روبه رویش درست شاید در فاصله ای به اندازه ده قدم مردانه، زن جوانی را دید که به سمت او می آمد، نگاه زن به ویترین فروشگاه ها بود و در نزدیک ترین فاصله به شیشه های پر زرق و برق مغازه ها در حرکت بود، بر خلاف او که در نزدیکترین فاصله به جوی آب و ماشینهای پارک شده در کنار خیابان حرکت می کرد. در نگاه زن جوان برقی را دید که بسیار برایش آشنا آمد، با اینکه زن جوان به او نگاه نمی کرد اما آن برق نگاه را کاملا احساس کرد. مدت زمان زیادی لازم نبود تا بتواند آن نگاه را کشف کند و صاحب آن نگاه را بشناسد. زن جوان به چند قدمی او رسیده بود که خاطره ارغوان مانند صاعقه ای بر سر او فرود آمد. ارغوان حالا برای خودش خانمی شده بود و دیگر همان دختر جوان دوره دانشجویی نبود که با هم خاطرات زیادی را از سر گذرانده بودند. چشمان میشی رنگ ارغوان را در همان گرگ و میش هوا تشخیص داد، اندام کشیده و موزونش در این سالها هیچ فرقی نکرده بود، ظاهر ارغوان با 18 سال پیش که برای اولین بار او را دیده بود تفاوتی نکرده بود و تنها در چهره ارغوان حالا جلایی زنانه وجود داشت که او را با آن دختر جوان سالها قبل متفاوت می کرد، اگر نه، فرم صورت، لبها، بینی، گودی کنار لبش که وقتی می خندید او را زیباتر می کرد و حتی پوست صورتش هیچ فرقی نکرده بود.

تمام این تفکرات در همان چند قدم در ذهن او گذشت. ارغوان بی آنکه به او نگاهی کند از کنار او گذشت. شاید هم او را دیده بود اما به روی خودش نیاورده بود. ارغوان رد شد و همایون ایستاد و چرخید و رد شدن او را نگاه کرد و تا جایی که ارغوان لابه لای آدمها گم شد او را دنبال کرد، احساس خفته ای در او بیدار شده بود. چیزی مانند یک عشق دوران جوانی، حتی لحظه ای مردد شد که به دنبال او برود و با او هم صحبت شود. اما تا بخواهد تصمیمی قطعی بگیرد دیر شده بود و ارغوان گم شده بود. و چه بهتر که ارغوان با گم شدن لابه لای جمعیت او را از حالت تردید در آورده بود. چه اگر به سمت او می رفت و او را صدا می زد و با او حرف می زد معلوم نبود چه پیش آید. شاید این تلاطمها آن آتش خفته را بیشتر شعله ور می کرد و چیزی جز سوختن را عایدش نمی کرد. ارغوان هم حالا زنی در میانه دهه چهارم زندگیش بود، خوب می دانست که ارغوان حالا سی و شش سال سن دارد و به احتمال زیاد همسری دارد و حتی احتمالا فرزندانی. پس به دنبال چه چیزی باید به سمت او می رفت. اینکه چند دقیقه ای با او هم کلام شود چه چیز را عوض می کرد، تازه به این فرض که ارغوان هم او را می شناخت و می پذیرفت. شناختن که می شناخت اما پذیرفتن را نمی توانست پیش بینی کند. جز این بود که خاطراتی کهنه را در درون ارغوان هم زنده می کرد، خاطراتی که خودش سالها تلاش کرده بود تا با آنها کنار بیاید و آنها را در درون خود مهار کند. شاید این خاطرات در درون ارغوان هنوز زنده بود و ارغوان مانند او آنها را زیر خروارها بهانه و توجیه مدفون نکرده بود. اما این را بعید می دانست، و حدس می زد ارغوان حتی زودتر از او آن خاطرات را در گوشه ای پنهان کرده بود، پس چه بهتر که به سمت او نرفت چه اگر می خواست برود بهتر بود همان سالهای دور به سمت او می رفت و نمی گذاشت این ریسمان بین آن دو پاره شود، نه حالا که بعد از سالها جدایی خود خواسته که البته نقش بیشتری برای ارغوان قایل بود بافتن آن ریسمان، کار اگر ناممکن که بسیار دشواری بود. دیگر آنکه اصلا او نمی خواست این ریسمان را بار دیگر ببافد و شاید تنها می خواست لحظه ای در چشمان ارغوان خیره شود و خاطراتش را در نگاه او زنده کند.

ارغوان گم شد مثل همان سالهای دور، و چه خوب که گم شد و او را از این وسوسه رهانید.

تنه مردی که از کنارش گذشت و ضربه ای به او زد او را به خود آورد، رویش را برگرداند و از جیبش پاکت سیگاری را بیرون آورد سیگاری را روشن کرد و به مسیر خود ادامه داد. لابه لای همان جمعیت عظیم، رو به خانه ای حرکت کرد که هر روز به آن سو می رفت، هر روز مثل روز قبل، بدون ارغوان.

 

*

 

در کناره جاده بن بستی که در میانه فضای پارکی جنگلی قرار گرفته بود و با درختهای پر سن و سال قدیمی محصور شده بود نشسته بود. جاده ای که مشرف بود به بزرگراهی که ماشینها در آن با سرعت تمام در حرکت بودند و از لابه لای شاخ و برگ درختها و شمشادها دیده می شدند بی آنکه صدایشان به گوش برسد. روی زمین نشسته بود و به نرده های سبز رنگی که در لابه لای سبزی درختها گم شده بود و عابرین را از سقوط در پرتگاهی نه چندان پر شیب حفظ می کرد تکیه داده بود. بی خیال از خاکی شدن لباسهایش پاهایش را روی زمین دراز کرده بود و سیگاری فیلتر قرمز را در گوشه لبش گذاشته بود و بی آنکه آن را روشن کند با آن بازی می کرد.

روز آخر فیلمبرداری بود و کار به پایان رسیده بود. گروه تدارکات و عوامل بخش فنی مشغول جمع آوری وسایل بودند و بازیگران و سایر عوامل بیکار هم آن سو تر در انتهای جاده ایستاده بودند و حرف می زدند و با صدای بلند می خندیدند و روز آخر کار را جشن می گرفتند. تنها او بود که جدا از جمع گوشه ای نشسته بود و با سیگارش بازی می کرد. برخلاف بقیه لوکیشنهای فیلم که آدمها و رهگذران دور و بر آنها را پر می کردند و حوصله آنها را سر می بردند و کار را با وقفه مواجه می کردند اینجا خلوت بود و کسی غیر از عوامل فیلم آنجا نبود. حضور دو سه بازیگر سرشناس در میان عوامل، همیشه قرار گرفتن در میان مردم را سخت می کرد اما اینجا فرصت خوبی بود که همگی راحت و بی دردسر چند دقیقه ای با هم خوش و بش کنند.

سرش را بی هدف به این سو و آن سو می چرخاند، از ماشینهایی که در بزرگراه، آن پایین در حرکت بودند، تا  چند ماشین که متعلق به شرکت فیلمسازی بود و در سمت مقابل اجتماع بازیگران قرار داشت و سمتی که خود بازیگران جمع شده بودند را از نظر می گذراند. نوعی کرختی و بی حالی را در وجود خود احساس می کرد، البته این خصوصیت در خیلی از مواقع در وجود او نمود داشت اما این بار خودش احساس می کرد چیزی بیشتر از مواقع معمولی است. نمی دانست دردش چیست، درد که نه نوعی سردرگمی داشت که او را می آزرد.

لابه لای عوامل و بازیگران شادی هویدا که ستاره ای کم نظیر در دنیای سینمای آن زمان بود خودنمایی می کرد، او هم که از دور آنها را نگاه می کرد بیشتر از هم خواسته یا ناخواسته شادی هویدا را می دید. در میان بازیگران مرد هم دو بازیگر سرشناس بودند اما بقیه بازیگران و عوامل هر چند حرفه ای بودند اما نامی و چهره ای آشنا در دنیای سینما به حساب نمی آمدند. کارگردان هم آن دور و برها نبود، آقای اصغری کارگردان فیلم هم چهره برجسته ای محسوب می شد، هر چند مردم معمولا بازیگرها را می شناسند.

در این میان او تنها فردی بود که این فیلم کار اولش محسوب می شد و تا پیش از آن هیچگونه تجربه سینمایی نداشت. البته این علت جدا نشستنش نبود که به اندازه کافی در طول این یک ماهه فیلمبرداری با عوامل آشنا شده بود و می توانست الان وارد جمع آنها بشود. اینکه جدا از بقیه بود یک عادت همیشگی و صفت شخصی خودش بود. خودش می دانست که اگر الان به سمت گروه برود او را با روی باز می پذیرند و برخودشان با او تفاوتی با سایر عوامل حرفه ای فیلم ندارد. با این همه او از روز اول تقریبا خودش را از جمع جدا کرده بود و غیر از لحظات کار و مسایل کاری برخورد آنچنانی با بقیه پیدا نکرده بود. نقشش هم اینگونه ایفا می کرد. شخصیت او در فیلم با اینکه به لحاظ دقایق حضور جلوی دوربین و اهمیت نقشش تقریبا کم رنگ نبود اما به گونه ای بود که در بیشتر سکانسها باید به تنهایی نقش آفرینی می کرد و بازیگر مقابلی نداشت و این برخوردش را با سایر بازیگران به حداقل می رساند.

کلا وارد شدنش هم به عالم سینما متفاوت از سایرین بود. برخلاف دیگران که قدم به قدم به این دنیا پا می گذاشتند او را به این حرفه پرتاب کرده بودند که این هم ناشی از نقشش بود. دوستش محمد که در نوشتن فیلمنامه همکار آقای اصغری بود و از دوران دور نوجوانی او را می شناخت و دوست تک تک دقایق دوران نوجوانی و جوانی او بود  برای این نقش او را به آقای اصغری پیشنهاد کرده بود. محمد معتقد بود که این نقش تنها و تنها در او متجلی می شود و او تنها کسی است که برای ایفای این نقش تنها باید خودش باشد و نیازی به بازی کردن ندارد. محمد پیشینه او را می دانست و مدعی بود در زمان نگارش فیلمنامه تصویر او را در ذهن مجسم می کرده است و خوب هم می دانست که او در نوجوانی از آن شیفتگان پر و پا قرص سینما بوده که تلاش زیادی را هم برای وارد شدن به این حرفه کرده اما شرایط هیچگاه با او یار نبوده و به همین خاطر او هرگز امکان بازیگری را پیدا نکرده بود. به همین خاطر چون چهره و شخصیت او را برای این نقش مناسب می دید با تشویق و کمی هم اصرار آقای اصغری را راضی کرده بود که چون ایفای این نقش کار خیلی سختی نیست و بهتر نیز می باشد که برای این نقش از بازیگری ناشناخته در میان مردم استفاده شود،  از او هم تستی گرفته شود. آن وقت مانده بود راضی کردن او که حالا در چند قدمی چهل سالگی اصلا علاقه ای به بازیگری نداشت و با اصرار محمد و شناختی که از آقای اصغری به عنوان یک کارگردان صاحب سبک و پر مایه داشت راضی شد تا در این همکاری کند.

روزهای اول کار و ایجاد رابطه با سایر عوامل سخت و اعصاب خرد کن بود تا اینکه بعد از چند روز، کارها روی غلطک افتاد و توانست با درک شرایط کار بهانه گیری ها و سر و صداهای آقای اصغری را بخواباند.

سیگارش را روشن کرد، سیگار فیلتر قرمز ارزان قیمتی که بوی بدی داشت، البته این نظر دیگران بود و او هم به همین دلیل سعی می کرد دور از بقیه و در مکانهای باز سیگار بکشد تا صدای آنها در نیاید و متلک بارانش نکنند. همان سیگاری که از سالها پیش با آن سیگاری شده بود و الان هم فقط همان سیگار به مذاقش خوش می آمد. هر چند اوایل از سر بی پولی به این سیگار رو آورده بود و حالا هم از سر اعتیاد.

پک عمیقی به سیگارش زد و با اولین پک گرمای محوی را در شقیقه هایش احساس کرد.

سینما برای او در نوجوانی واقعا یک رویا بود، یک دنیای بی عیب و نقص که بدجور او را شیفته خود کرده بود و از آب و غذا انداخته بود. از همان نوجوانی که با دیدن یک فیلم عاشقانه عامه پسند عاشق سینما شده بود تلاش خود را برای ورود به این عرصه آغاز کرده بود.  در آن زمان به این تز معتقد بود که استعداد در همگی هست، البته راهی جز اعتقاد به این تز نداشت، چه اگر غیر از این بود از همان اول باید قیدش را می زد، اما او تصمیمش را گرفته بود تا هر جور شده وارد سینما شود. نوجوانی بود که در خانواده ای مذهبی پا گرفته بود و احساس می کرد کمبودهای دنیای واقعی را می تواند در سینما به دست بیاورد. مشهور شدن هم که منحصر به او نبود و رویایی همگانی بود. اما برای او قضیه از مشهور شدن هم فراتر رفته بود او بسیاری از خوابهای شبانه اش را در فیلمهای داخلی و خارجی دیده بود، داستانهای عاشقانه ای که برای او در آن سنین بحرانی چیزی بیشتر از یک فیلم و داستان ساختگی بود. غیر از آن او چندین پشت صحنه فیلم را در تلویزیون دیده بود و بارها در مکانهای فیلمبرداری حاضر شده بود و روابط عوامل و بازیگران را با هم دیده بود، برای او که از خانواده ای مذهبی بیرون آمده بود و حتی حرف زدن با دخترهای قوم و خویش هم حرمت داشت و از آن منع می شد دیدن روابط راحت و دوستانه بازیگران و عوامل در پشت صحنه فیلم جذابیت داشت و چه بسا جذابیتش بیش از خود فیلم بود.

تلاش هایش برای ورود به سینما در آن سن و سال بی نتیجه بود نه آشنایی داشت و نه دوره ای و آموزشی دیده بود. تنها محمد بود که مثل او به سینما و فیلم علاقه داشت که او هم در آن زمان و در سن و سال او دستی در فیلم و سینما نداشت و تنها تماشاگر فیلمها محسوب می شد. چند سالی که گذشت علاقه اش به بازیگری  از بین رفت و به خود قبولاند که استعداد بازیگری در او وجود ندارد. او دیگر فکر بازیگر شدن را از سرش بیرون گذاشت و به سینما از نوعی دیگر علاقه مند شد. سینما رویی حرفه ای شد که به دنبال فیلمهای سیاسی و اجتماعی بود و دیگر از فیلمهای عاشقانه عامه پسند لذتی نمی برد. البته این بدان معنا نبود که شرایط زندگیش فرق کرده و عقده هایش ارضا شده باشد که بر عکس با سرکوب آنها بازیگری را فراموش کرده بود و بی خیال اشتهار و هرهر و خنده های دختران جوان بازیگر شده بود. سه چهارسالی به دانشگاه رفته بود، در رشته ای فنی و بعد هم درس را رها کرده بود و چسبیده بود به کار و کتاب خواندن. و حتی دیدن فیلم و رفتن به سینما هم از سرش افتاده بود.

سیگارش که به ته رسید آن را به گوشه ای پرت کرد و پاهایش را جابه جا کرد تا کمی خستگی از پاهایش بیرون رود. خانم هویدا را دید که به سمت او می آید، حدس می زد که با او کاری ندارد و دارد به سمت ماشینها می رود، همانجایی که عوامل تدارکات با شدت و حدت مشغول جمع و جور کردن وسایل بودند.

خانم هویدا مانتوی نازکی بر تن داشت و روسریش هم که فقط در زمان حضور در جلوی دوربین کامل موهایش را می پوشاند به عقب رفته بود و موهای مش کرده اش در زیر نور آفتاب بعدازظهر های اواخر بهار تهران برق می زد. این زن که هم سن و سال او بود چهره جذاب و زیبایی داشت، چشمهایش که البته معمولا لنز می گذاشت و زیباتر می شد، در ارتباط با بینی اش که کمی به سمت بالا برگشته بود تناسب زیبایی را به وجود می آورد، آرایشش زیاد بود و زیبایی اش را دو چندان می کرد، پوست صورتش انگار نه انگار که چندین سال زیر نور آفتاب و در معرض هوا بوده همچنان کشیده و شفاف و جذاب بود.

در همان حال پاهایش را کمی جمع کرد تا کمی احترام را نسبت به این زن معروف به جا آورد، هر چند بهتر بود بلند شود و بایستد که البته تنبلی اجازه اش نداد.

 

*

 

از در دادگاه که بیرون آمد چشمهایش را در اتاق انتظار چرخاند تا فرد آشنایی را بیابد. اما همانجور که احتمالش را می داد، هر چند تلاش می کرد به خودش این را نقبولاند، چشمان آشنایی را ندید. این را خودش حدس زده بود، دادگاه غیر علنی بود و خوب می دانست که دوستان نزدیکش با آن سوابق، آن دور و برها آفتابی نمی شوند، اما او از کس دیگری انتظار داشت تا در هر شرایطی آن جا بیاید و او را در زمان خروج از دادگاه همراهی کند. وقتی از نبودنش مطمئن شد ابتدا خواست همه چیز را توجیح کند اما بیشتر از این حرفها دلش گرفته بود. هر چه خواست به خود بقبولاند که آمدن دختر جوانی که با او نسبت قانونی و فامیلی ندارد در محیط دادگاه کار عاقلانه ای نیست و نباید از او این انتظار را داشته باشد دلش راضی نشد. می دانست که نیامدن ارغوان به دادگاه دلیل دیگری دارد. چند مدت می شد که ارتباطشان با هم سرد و کمرنگ شده بود. اما انتظار این حد بی توجهی را از او نداشت.

سال آخر دانشگاه برای او سال سیاه و نحسی بود، از بچگی به صورت خرافه آمیزی به عدد چهار علاقه داشت اما دانشگاه به عکس در سال چهارم و پایانی اش همه اش برای او بد بیاری بود.

به سمت کارمندی که در اتاق انتظار نشسته بود رفت و آن مرد میانسال که انگار حضور او را در آنجا به هیچ می گرفت و بقیه ارباب رجوع ها را رسیدگی می کرد به او گفت بنشیند تا تکلیفش معلوم شود.

حکم دادگاه تا چند وقت دیگر معلوم می شد، اما او دیگر آن نگرانیهای اولیه را نداشت. می دانست که اگر نظر قاضی به حکم سنگینی باشد اجازه نمی دهد که از اتاق خارج شود، می دانست که شرایط به گونه ای پیش رفته که قاضی حتی برای آزادی اش نیازی به سند ندیده و همان آزادی به قید کفالت را کافی دانسته و این نشان می داد که قاضی از سر لطف وارد شده است، هر چند در نظرش لطف قاضی در مقایسه با لطفی که خودش انجام داده بود هیچ بود.  و این پایانی بود بر چندین ماه کشمکش در دادگاه. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت؟

دادگستری مثل همیشه شلوغ بود مردم می آمدند و می رفتند، گاهی اوقات یک نفر را با دستبند و حتی پابند می آوردند، اوایل دیدن این صحنه ها او را می ترساند و خود را به جای آنها می گذاشت، هر چند دادگاه او مربوط به مسایل سیاسی و دانشگاهی بود و معمولا رفتار با اینگونه متهمان منطقا بایستی احترام آمیز تر باشد اما شنیده بود و آن هم زیاد، سیاسیون و دانشجویانی که با دستبند راهی زندان می شدند و این روایتها او را به شدت ترسانده بود، اما حالا امیدوار بود که قضیه با یک جریمه نقدی یا حکم تعلیقی سر و تهش جمع شود.

کارمند دادگستری او را صدا زد و برگه ای را جلوی او گذاشت تا امضا کند و بعد هم به او گفت می تواند برود و منتظر صدور حکم شود و به او توصیه کرد از محدوده شهر خارج نشود. می دانست اینها دیگر تشریفاتی است و نیازی به نگرانی نیست.

از دادگاه خارج شد و وارد سالن دادگستری شد و از بین شلوغی جمعیت رد شد و وارد خیابان شد. دیدن آن همه آدم در دادگستری همیشه او را آرام می کرد و به او القا می کرد که خیلی های دیگر مثل او هستند هر چند آنها جرایم عمومی مثل دزدی، دعوا و حتی قتل داشتند و او به خاطر شلوغکاریهایش در دانشگاه اینجا بود.

باد که به صورتش خورد با اینکه میانه پاییز بود و هوا سرد اما احساس راحتی کرد. دیگر از دوستانش کینه ای به دل نداشت. تا پیش از آن هم کینه اش به خاطر این بود که همه با هم کاری را آغاز کرده بودند و او تنها تاوانش شده بود. نه اینکه دلش می خواست آنها هم به دردسر بیفتند اما اینکه او به تنهایی جور همه را کشیده بود و به قول قاضی باید تنبیه می شد تا دیگران هم درس بگیرند عصبی اش می کرد، چرا نباید آنها تنبیه می شدند تا او درس بگیرد، فقط به این خاطر که همه او را یکی از سر دسته ها می دانستند؟ و این ناراحتی وقتی شدت پیدا می کرد که می دید این دادگاه حتی اگر حکم سنگینی برای او در پی نداشته باشد بیش از آنچه همه فکر می کردند برای او مشکلاتی در پی داشت و در زندگی او تاثیر گذاشته بود.

سوار ماشین شد، مسیرش به گونه ای بود که هم می توانست به سمت دانشگاه و محل حضور همیشگی بچه ها و ارغوان برود و هم به سوی خانه. از دادگستری تنها بیرون آمده بود و برخلاف دو جلسه اول دادگاه حتی خبرنگاری هم نیامده بود ترجیح داد تنها بماند و به خانه برود و قبل از همه خبر پایان خوش دادگاه را به پدر و مادر پیرش بدهد، لا اقل می دانست که آنها اگر نیامده اند به دلیل ناتوانیشان بوده هر چند پدرش از روز اول ناراحتیش را از رفتارهای او اعلام کرده بود اما با این همه می دانست که حس پدری اش نمی گذارد به دلیل اختلاف عقیده فرزندش را تنها بگذارد.

در این میان تنها نیامدن ازغوان او را خیلی ناراحت کرده بود. سه سال می شد که آنها با هم آشنا شده بودند، روابطشان بیش از دو فعال دانشجویی بود، دخترها و پسرهای زیادی مثل آن دو و در کنار آن دو در دانشگاه فعالیت سیاسی می کردند اما او و ارغوان خیلی زود بعد از آشناییشان به هم دل بسته بودند، از همان سفر اولی که با هم همراه شده بودند و خیلی زود هم علاقه اشان را به هم ابراز کرده بودند و وقتی هم برای بار اول در دانشگاه، چند مدت بعد از آن سفر آشنایی، او به ارغوان به صورت علنی ابراز علاقه کرده بود، ارغوان هم بعد از چند هفته کشمکش درونی پذیرفته بود، ظاهرا ارغوان هم از اینکه دلداده اش هم فکر و هم مسلکش باشد خوشش آمده بود.

از ماشین پیاده شد هنوز در دل با خود کلنجار می رفت که می تواند به سمت ارغوان برود و با اینکه دلیل نیامدن او را به دادگاه می داند از او این سوال را بپرسد و یا حتی حالا که همه چیز به خیر و خوشی سپری شده بود از او بخواهد همه چیز را فراموش کنند، هر دو نفرشان و دوباره دوستیشان را که چند ماه پیش و بعد از یک جلسه داخلی انجمن به هم خورده بود از نو بسازند، اما غرورش این اجازه را به او نداد، ارغوان جدا از مسایل عاشقانه بینشان حتی حاضر نشده بود به عنوان دو فعال قدیمی به دادگاه او بیاید، پس چرا او باید به سمت او بر می گشت؟ حال که این خواسته ارغوان بود شاید اینگونه بهتر بود.

خودش را مقصر می دانست، ناراحتی بچه ها و به خصوص ارغوان را از خودش به حق می دانست. می دانست در دو جلسه اول دادگاه چند نفرشان به همراه ارغوان به دادگاه می آمدند و پشت در منتظر بیرون آمدن او می شدند، حتی خبرنگارها را هم با خود می آوردند و اخبار دادگاه را با اینکه پرونده خیلی مهم و جنجال برانگیزی نبود همه جا پخش می کردند تا او دلسرد نشود اما بعد از آن جلسه که در دانشکده علوم ریاضی برگزار شد و او حرفهایی را زد که دوستانش عقیده داشتند نباید می زد و بعد از اینکه فردایش به ساختمان مرکزی دانشگاه رفته بود و با افرادی صحبت کرد که دوستانش عقیده داشتند نباید صحبت می کرد دیگر به سراغش نیامدند، حتی ارغوان. و حتی چند باری هم که به صورت اتفاقی همدیگر را در محیط دانشگاه می دیدند سلام سردی بین آن دو رد و بدل می شد، در حقیقت او چند باری به گرمی به سمت ارغوان رفت اما ارغوان آنقدر به او بی توجهی می کرد که او تمام تنش یخ می کرد و احساس شرمساری می کرد.

او می دانست که در عالم سیاست به مهره ای سوخته تبدیل شده است و خرابکاری کرده است، خرابکاری که به این سادگی ها درست نمی شد.

در خانه را باز کرد و وارد خانه شد، نفس راحتی کشید، از اینکه می دانست مادرش با دیدن او حداقل نگاه سرزنش باری به او نمی کند و با محبت او را می پذیرد، محبتی که دوست داشت جدای از مسایل سیاسی ارغوان هم به او ابراز کند. کاش لا اقل ارغوان او را درک می کرد.

 

*

 

خانم هویدا به او نزدیک شد و درست در زمانی که می خواست از جلوی او رد بشود توقف کوتاهی کرد و گفت:

-ولو شدی رضا؟ تنها نشستی باز که؟

-یه کمی خسته ام.

شادی هویدا دستش را جلو آورد به سمت او. او هم در پاسخ دستش را جلو برد و دست او را گرفت. دستش گرم شد و احساس مور مور کرد. خانم هویدا کمی دستش را کشید که معنایش این بود که او بلند شود.  از جایش بلند شد و روبه روی شادی هویدا ایستاد. خانم هویدا گفت:

-دیگه تموم شد. حالا از امروز خستگی ها از تن آدم بیرون می ره.

چون می دانست که به خانم هویدا دروغ گفته است نمی دانست چه پاسخی باید بدهد. خستگی را همینگونه یک دفعه ای در ذهنش ساخته بود  و برای ادامه اش چیزی را آماده نکرده بود. در چشمهای شادی هویدا خیره شده بود و منتظر پاسخ مناسبی بود، اما تلالو چشمان خانم هویدا مغز او را از فکر کردن باز داشته بود. سکوتش کمی طول کشید، شاید چند ثانیه و خودش احساس کرد آرام آرام رفتارش از حد ادب خارج شده است، گفت:

-امیدوارم.

شادی هویدا که چند لحظه ای بود دستان او را رها کرده بود از او دور شد و تنها با یک لبخند کوتاه او را پشت سر گذاشت.

دستش هنوز گرم بود. دلش نمی خواست دستش را به جایی بزند، این احساس را پیش از این هم درک کرده بود، زمانی که سالها پیش عاشق شده بود. شاید الان هم عاشق شادی هویدا شده بود.

شادی هویدا دو سه سالی از او بزرگتر بود، ازدواج کرده بود و دختر کوچکی هم داشت. اینکه بخواهد عاشق شادی هویدا بشود برایش گنگ و احمقانه بود، اما آنچه در درون او در آن لحظه می گذشت به او با صدای بلند می گفت که نگاهش به شادی هویدا عوض شده است. این اولین بار نبود که دستان شادی هویدا را لمس می کرد. از همان روز اول کار هنگام سلام و احوالپرسی با او دست داده بود، اما این بار احساس متفاوتی داشت. احساسی که او را می ترساند، اینکه بخواهد عاشق زنی بزرگتر از خودش که حالا همکارش هم بود بشود، زنی با شوهر و یک فرزند. ولی مثل اینکه عاشق شده بود. شاید شادی هویدا هم از او خوشش آمده بود و به این دلیل به او توجه کرده بود، اگر نه چه دلیلی داشت دست او را بگیرد و به او کمک کند تا از جایش بلند شود. این دیگر یک سلام و احوال پرسی معمولی نبود شاید ابراز محبت از سوی شادی هویدا بود، یعنی این احتمال وجود داشت که خانم هویدا هم به او علاقه مند شده باشد؟

احساس غریبی داشت. یعنی ممکن بود در سی و پنج سالگی عاشق بشود. اما عشق که سن و سال سرش نمی شد، این جمله آنقدر کلیشه ای بود که حتی مرور آن در ذهنش هم حالش را به هم زد. حال چه کلیشه ای چه غیر کلیشه ای عاشق شده بود. دست خودش هم نبود. آخرین باری که به دختری دل بسته بود  سالها پیش بود، بار اولش هم نبود قبل از آن هم یکی دو باری خاطرخواه شده بود و چند مدتی دل مشغولی داشت اما آن آخرین بار داغترینشان بود و بعد از آن هم دیگر این احساس به سراغش نیامده بود، شاید هم نخواسته بود به سراغش بیاید، البته اگر این را می پذیرفت که عاشق شدن در اختیار خودش است. به هر حال بعد از آن آخرین بار دیگر عاشق نشده بود، شاید تجربه آن عشق داغ و آتشین او را از توجه بیش از حد به زنها باز داشته بود.

نمی دانست. شاید هم اصلا عاشق نشده بود. شاید اینکه امروز آخرین باری بود که شادی هویدا را می دید او را اینگونه کرده بود، اما شاید باز هم او را می دید؟ کسی چه می دانست؟ می دانست در زمینه بازیگری هنری ندارد که بخواهد بعدها هم همبازی شادی هویدا بشود اما این هم دلیل نمی شد که آخرین بار دیدنش باشد.

اصلا مگر می شد آدم عاشق زن شوهرداری که یک فرزند دارد بشود. تا آنجا که می دانست رابطه شادی هویدا با شوهرش خیلی هم خوب بود، خیلی از روزها بعد از کار همسر شادی هویدا به دنبالش می آمد و با هم می رفتند. کاش لا اقل آن دو در شرف طلاق بودند.

اما او هنوز مطمئن نبود که عاشق شادی هویدا است. آن قدر آدم سختگیر و شکاکی بود که قضیه را از هزاران زاویه نگاه کند.

باید سیگار می کشید تا آن دود سفید بد بو به دادش برسد. سیگاری روشن کرد و پکهایی عمیق تر از همیشه بر سیگار زد. چشمها، صورت، بینی و اندام موزون شادی هویدا جلوی چشمش در لا به لای دودهای سیگار رژه می رفتند.

نمی دانست. درمانده شده بود. شاید اثر بهار بود، این همه درخت و سر سبزی در این نقطه خلوت که دور از هیاهوها بود و زنی که یک ماه با او همکار بود و هر روز او را دیده بود و حالا امروز روز آخر دیدنش بود و از همه مهمتر اینکه که خیلی ساده و راحت آمده بود و دست او را گرفته بود و او را از جایش بلند کرده بود در احساسات او تاثیر گذاشته بود. لابد همه چیز از مستی بهار بود.

صحنه را مثل یک فیلم سینمایی عقب برد و از لحظه آمدن شادی هویدا به سمت خودش همه چیز را بازسازی کرد. رسید به آنجایی که شادی هویدا دستش را گرفته بود، با همان دستهای گرم و لطیفش، با همان گریم فیلمش که او را جوانتر از آنچه بود نشان می داد و او هنوز آن را از صورتش پاک نکرده بود.

فیلمی که در ذهنش ساخته بود اما بسیار به هم ریخته تر بود. پرشی زد به نوجوانی اش همان موقع که عاشق سینما شده بود، یا آنگونه که فکر می کرد عاشق سینما شده است. یاد روزهایی افتاد که برای مورد توجه قرار گرفتن از سوی دخترهای هم سن و سالش پر پر می زد، برای هم صحبتی و هرهر خندیدن با آنها. یاد همه آن رویاها و جنونهایی که آن زمان برایش عارض شده بود و دو سه سال زندگی را به او زهر کرده بود.

 و آن وقت هنگامیکه در دهه چهارم زندگیش به دنیای سینما پرتاب شده بود و از آسمان اتفاق غریبی مثل یک معجزه نازل شده بود و او را یک شبه بازیگر کرده بود و همه آن چیزهایی که رویایهای نوجوانیش بود دو دستی به او تقدیم شده بود، او یک ماه تمام فقط گوشه گیری کرده بود، نه در روابط بازیگران و عوامل فیلم با یکدیگر وارد شده بود، نه با آنها هرهر کرده بود و نه انگار که این آرزویی قدیمی است که برایش برآورده شده است.

آنقدر یک گوشه آرام ایستاده بود و نگاه کرده بود و فقط همان کارهایی که از او می خواستند را انجام داده بود که بقیه فکر می کردند او یا آدمی مشکل دار است و در ارتباط با دیگران دچار نقص است و یا آدمی است که خیلی خودش را قبول دارد و محل دیگران نمی گذارد.

به رد پای شادی هویدا که بر روی آسفالت جاده دیده نمی شد اما او آن را احساس می کرد نگاهی کرد و در دور دست چیزی شاید به اندازه صد قدم او را دید که با دستیار تهیه کننده مشغول حرف زدن است. منتظر بود احساس حسادت هم در او بیدار شود تا اطمینانش به عاشق شدنش کامل شود. اما به دستیار تهیه کننده که مشغول صحبت با شادی هویدا بود حسادت نکرد، پس شاید هنوز عاشق نشده بود، شاید هم هنوز زود بود که بخواهد حسادت هم بورزد و یا شاید هم چون شادی هویدا ازدواج کرده بود حسادت کردن به دستیار تهیه کننده خیلی بی معنی بود و شاید هم آنقدر حالا بزرگ شده بود که بتواند موقع عاشق بودن حس حسادتش را کنترل کند.

نمی دانست عاشق شده است یا نه؟ اما در دل دعا می کرد شادی هویدا زودتر به سمت گروه بازیگران که آن سو ایستاده اند برگردد و از مقابل او رد شود.

 

*

 

از در دادگاه که بیرون آمد دوستانش که ارغوان هم بین آنها بود منتظر او ایستاده بودند. بعد از آن استرس شدید دادگاه که همان اول به او گفته بودند پدرش یا کارمندی از دولت را با خود بیاورد تا ضمانت او را بکند دیدن ارغوان پشت در آرامش کرد. تا به بچه ها گفته بود که ضامن می خواهند خودش به داخل  دادگاه رفته بود و بچه ها سریعا به دنبال پدرش رفته بودند که بازنشسته وزارت کشاورزی بود تا او را برای ضمانت بیاورند. پدرش با آن سن و سال آمده بود و به قید کفالت باعث آزادی او شده بود و حالا هم در آن گوشه نشسته بود.

نگاه اول بچه ها که به او افتاد برق احترام را در چشمان آنها دید. بار قبل نیز که احضاریه دادگاه برای او به دانشگاه آمده بود این حس احترام را در چشمان بچه ها دیده بود. حتی احساس می کرد ارغوان به وجود او افتخار می کند.

از چهارچوبه در که خارج شد بچه ها دورش جمع شدند، اول تابستان بود و دانشگاه تعطیل شده بود با این همه دو نفر از کسانی که به استقبالش آمدند دانشجویانی بودند که در شهرهای دیگر زندگی می کردند اما برای اینکه او احساس تنهایی نکند مانده بودند و به خانه هایشان نرفته بودند. همین خود پشت گرمی خوبی بود.

به دلیل حضور پدرش خیلی با بچه ها نماند و آنها را راهی کرد و به سمت پدرش رفت. دلش با ارغوان بود و از اینکه در آن لحظه دیگران پیش ارغوان بودند و او نبود حرصش می گرفت اما راهی نبود. پدرش به اندازه کافی از قضیه دادگاه ناراحت بود و نمی توانست او را تنها بگذارد. در مورد ارغوان هم پدرش چیزی نمی دانست، تنها می دانست او با گروهی از دانشجویان دختر و پسر مشغول فعالیتهایی است که می تواند برایش دردسر درست کند که سر آخر هم درست کرده بود.

رفتن بچه ها و نبودن ارغوان بار دیگر دلش را به لرزه درآورد. ترس وجودش را در خود گرفت. کاش کسی بود که می توانست برایش درد دل کند. برای هر موضوعی می توانست پدرش را مخاطب قرار دهد و برایش صحبت کند اما در مورد دادگاه و کارهای سیاسیش نه. چون از روز اول پدرش مخالف بود. از همان سال اول دانشگاه و حالا اگر حرفی می زد می دانست که از سوی پدرش حمایت آنچنانی نمی شود و علاوه بر آن حمل بر ضعف او می شود. نمی خواست پدرش در دل حتی این جمله را به او بگوید که خودت کردی، تو که توانش را نداشتی غلط کردی وارد اینکارها شدی. کسی که وارد فعالیتهای سیاسی و دانشجویی می شود باید آمادگی هر دردسری را داشته باشد.

با پدرش همراه شد و در سکوت به خانه رفتند. مادرش که با آمدن بچه ها به دنبال پدرش هراس شدیدی گرفته بود با دیدن او آرام گرفت. لبهایش آرام آرام تکان می خورد و معلوم بود زیر لب دعا می کند.

فردا در دانشگاه در حالیکه دانشگاه نیمه تعطیل بود و فقط بچه های تهران مانده بودند که از آن میان هم فقط انجمنی ها به دانشگاه می آمدند، در کانون توجه قرار داشت. وقتی در میان بچه ها و در کانون توجه آنها قرار داشت ترسش می ریخت اما وای به وقتی که تنها می شد، مثل شب قبلش که سراسرش کابوس بود و بی خوابی. از وقتی که احضاریه دادگاه آمده بود دیشب بد ترین شبها بود چون تا قبل از اولین جلسه دادگاه تا این حد موضوع را جدی نگرفته بود، اما دیدن اتاق دادگاه، منشیها، هیات منصفه و مدعی العموم، حسابی او را به هم ریخته بود.

در دانشگاه ارغوان مثل پروانه دور او می چرخید، حتی حسادت را می شد در چشم بقیه دخترهای انجمن دید، آنهایی که کم و بیش می دانستند بین همایون و ارغوان سر و سری هست. هر چه بود محیط دانشگاه بود و روابط او و ارغوان از چشم خیلی ها مخفی بود، داشتن رابطه با دختر نامحرم برای هر دانشجویی جرم بزرگی بود که می توانست تا حکم تعلیق از تحصیل دردسر به بار آورد چه برسد برای دانشجویی که فعالیت سیاسی هم داشت و مثل یک گاو پیشانی سفید همه به دنبال این بودند که از او نکته ای منفی به دست بیاورند. با این همه بعضی از بچه های انجمن که دوستان او و ارغوان بودند می دانستند یا لااقل بو برده بودند که آنها از سال اول دانشگاه با هم روابطی خارج از حدود انجمن و دانشگاه دارند. ارغوان دختر زیبایی بود، بین پسرهای دانشگاه به خصوص آنهایی که انجمنی نبودند طرفداران زیادی داشت و حتی در بین انجمنیها هم. اما ارغوان از همان سال اول همراه او شده بود، بچه های انجمن هم با این موضوع کنار آمده بودند و چون آن دو هر دو از نیروهای فعال و مفید انجمن بودند نه تنها حسادتی نمی کردند که حتی در شرایطی کمکشان هم می کردند. بارها شده بود که گوشه ای کشیک می دادند تا ارغوان و همایون بتوانند حرفهای شخصیشان را بزنند.

اما مشکل از زمانی آغاز شد که جلسه دوم دادگاه در شهریور ماه و یک ماه مانده به آغاز سال تحصیلی که برای آنها سال چهارم و پایانی دانشگاه بود برگزار شد. بچه ها این بار هم پشت در دادگاه جمع شده بودند. اما قاضی ظاهرا آن آدم دفعه قبل که با آرامش و متانت برخورد می کرد نبود. از همان اول با لحنی تهاجمی او را مخاطب قرار داد و همایون که از قبل هم ترسیده و رنگ پریده وارد دادگاه شده بود کاملا وا داد  وقتی که قاضی گفت در صورتی که تو مقصر تشخیص داده شوی جرمت که شامل برهم زدن نظم عمومی و اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی است می تواند هر کدام برایت تا پانزده سال حبس در پی داشته باشد.

این حرف از شلیک مستقیم گلوله هم به او کارساز تر بود و او که در برابر قاضی ایستاده بود توانش را از دست داد و روی صندلی پشت سرش نشست.

قاضی هم به نظر از کار خود رضایت داشت و احساس کرد که به هدفش رسیده است چون کمی لحنش را عوض کرد و از او خواست که دوباره برخیزد و ادامه داد که حداقل رفتارهایی از خودت نشان بده که معلوم بشود از کرده هایت پشیمانی اگر نه پرونده ات را خیلی روشن نمی بینم.

قاضی در ادامه حرفهایش که البته دیگر برای همایون مفهوم نبود چند بار لغت نشریه دانشجوییتان را تکرار کرد که همایون خوب می دانست که منظورش این است که اول مهر و بازگشایی دانشگاه ها نزدیک است و تو می توانی با نشریه ات قسمتی از رفتارهایت را جبران کنی.

با حالی نزار از دادگاه بیرون آمد و این بار حتی دلداری ها و حرفهای تحسین آمیز دوستانش هم تاثیری نکرد. در طول راه در ماشین در کنار ارغوان نشسته بود. گرمای تن ارغوان برایش لذت بخش بود اما نمی توانست فکر خود را از حرفهای قاضی خلاص کند. ارغوان دستش را در دستانش گرفته بود و آرام نوازش می کرد اما او هیچ چیز را احساس نمی کرد و تنها عدد یک و پنج قاضی را در ذهن مرور می کرد.

تازه داشت در زندگی برای خود برنامه ای می ریخت، ازدواج با ارغوان. حتی فکر کردن به ازدواج با ارغوان هم برایش لذت بخش بود.

از ارغوان که جدا شد و به خانه آمد کابوسهایش شدت بیشتری گرفت. از یک سو زندان بود و از یک سو خیانت. در این شرایط که به اول مهر و انتخابات سالانه انجمن نزدیک می شد خیانت به بچه ها بزرگترین ضربه را به آنها می زد و تمام زحمات یکساله آنها را برای پیروزی مجدد در انتخابات به هدر می داد. این بزرگترین هدیه ای بود که به نیروهای محافظه کار دانشگاه می توانست بدهد که احتمالا حتی در شکل گیری این دادگاه هم نقش داشتند.

هفته دیگر جلسه داخلی انجمن بود و ماه بعد هم جلسه سوم دادگاه و این مدت زمان کوتاه تمام فرصتی بود که او برای تصمیم گیری داشت. آیا توان به زندان رفتن را داشت. شاید قاضی تنها او را تهدید کرده بود تا بترسد و کناره بگیرد. اما آیا می توانست تهدید قاضی را توخالی فرض کند؟ اگر به زندان می رفت چه؟ زندگیش نابود می شد. از دانشگاه اخراج می شد. با دادگاهی شدن او کمیته انضباطی دانشگاه از فشارش روی او و سایر بچه ها کم کرده بود. ولی به زندان رفتن خود به معنی اخراج بود. بعد هم لابد مستقیم به سربازی می رفت. آیا ارغوان برای او صبر می کرد؟ اصلا اگر پای ارغوان هم در میان نبود می توانست زندان را تحمل کند؟ نمی دانست. این توان را در خود نمی دید. آنهایی که مردانه به زندان می رفتند و خم به ابرو نمی آوردند خیلی مرد بودند. خیلی بیشتر از آنچه او در توان خود می دید.

دمی مانده بود که اشکش هم سرازیر شود. هیچ وقت فکر نمی کرد فعالیتهای سیاسی آنها این قدر مهم و پیچیده شود. هیچوقت فکر نمی کرد که سرانجام کارهای آنها می توان دادگاه و زندان باشد.

 

*

 

خانم هویدا به سمت او برمی گشت. چشمان منتظرش از خجالت به پایین افتاد تا انتظارش را برای برگشت او نشان ندهد. از زمانی که شادی هویدا دست او را گرفت و او را بلند کرد تا زمانی که رفت و برگشت شاید حدود ده دقیقه بیشتر طول نکشید و او هم در طول این زمان از جایش تکان نخورد. تپش قلبش را احساس می کرد. باز همان سوال در ذهنش مثل یک نوار ضبط شده تکرار می شد: آیا عاشق شده بود؟

شادی هویدا جلوی او که رسید تنها به یک لبخند احترام آمیز اکتفا کرد. فرصت کمی در اختیارش بود باید چیزی می گفت و نمی گذاشت به همین سادگی او از برابرش رد شود.

اولین قدم را که شادی هویدا از جلوی او برداشت، رضا گفت:

-خانم هویدا! سیگار دارین؟

شادی هویدا برگشت، نگاهی از سر تعجب به او انداخت. همه در طول همین یک ماه فهمیده بودند که او فقط از سیگارهای فیلتر قرمز خودش می کشد و حتی در برابر متلکهای دیگران سیگار کشیدن در انزوا را به عوض کردن سیگارش ترجیح داده است. آنقدر به سیگارش تعصب داشت که حتی در طول فیلمبرداری که او در قالب نقشش می بایستی سیگار می کشید زیر بار کشیدن سیگارهای لوکس فیلتر سفید نرفته بود و اصرارهای آقای اصغری هم تاثیری نکرده بود و او همان سیگار خودش را کشیده بود.

شادی هویدا گفت:

-مارلبرو هست، فیلتر سفید؟

و روی لغت سفید تاکید کرد.

-ایرادی نداره.

از کیف روی دوشش شادی هویدا پاکتی در آورد و سیگاری به او تعارف کرد و سیگاری هم خودش در گوشه ی لبهای ظریفش گذاشت. فندکش را هم بیرون آورد و به رضا داد. رضا ابتدا سیگار شادی هویدا و بعد سیگار خودش را روشن کرد.

شادی گفت: چه خبره؟ سیگار عوض کردی.

-نه. همینطوری خواستم یه امتحانی کرده باشم.

شادی که حالا به واسطه سیگار کشیدن مجبور شد چند لحظه ای توقف کند گفت:

-بازیگری چطور بود؟

-خوب بود. به هر حال کار سختیه. هر چند من که نقشم ساده بود. به گفته آقای اصغری فقط باید خودم باشم. نه اونقد دیالوگی داشتم نه مورد خاص دیگه ای. فقط باید شماهارو نگاه می کردم.

-با این همه نقشت تاثیرگذار و سنگین بود. همه داستان در مورد تو بود.

-آره ولی شماها به جای من بازی می کردین.

-به هر حال بازی تو زیر پوستی تر بود. در آوردنش سخت تره. تو نقشت خودش مثل یه دوربین بود که باید حوادث فیلم رو مرور می کردی. همه فیلم داشت تو خاطرات تو می گذشت.

-آره. ولی تو چشم تماشاگرا نمی آد. همه شما ها رو می بینند. به همین خاطرم نقش خاطرات منو شما و آقای رستگار و بقیه که هم حرفه ای تر بودین و هم پر طرفدار بازی کردین. منم یه مترسک بودم که گهگاهی باید جلوی دوربین می رفتم.

-نه اینطورم نبود. تازه داری سخت می گیری. فیلم اولت بود.

-و احتمالا آخر.

-از کجا می دونی؟

-مشخصه، شما که می دونی آقای اصغری منو انتخاب کرد چون عقیده داشت من خیلی شبیه اون شخصیتیم که خودش تو ذهنش داشت، منو به خاطر هنرم که انتخاب نکردن، تازه اگر اصرارهای محمد نبود قطعا خبری از من هم نبود.

-به هر حال هر کی به یه واسطه ای وارد سینما می شه و بعد خودشو نشون می ده و بعد می ره به سمت موفقیت.

-البته باید رو پیشونیشم نوشته باشن که موفقیت ها رو به دست خواهد آورد.

-اون که طبیعیه تو همه کارا همینطوریه. استعداد، پشتکار، شانس و خیلی چیزای دیگه باید دست به دست بده تا آدم به یه جایی برسه.

شادی هویدا خیلی ساده و خالصانه حرف می زد. او هم در چشمانش خیره شده بود. سیگار شادی به نصفه رسیده بود و می دانست که تمام شدن سیگارش مصادف است با رفتن او.  سکوت آزار دهنده ای بار دیگر حکمفرما شد تا اینکه شادی هویدا گفت: نگفتی چی شد که سیگار فیلتر سفید کشیدی؟ حالا چطور بود؟

رضا دل به دریا زد، می دانست که نمی تواند علنا از احساسش به او بگوید اما لااقل می توانست غیر مستقیم حرفی گفته باشد و شادی هویدا را هم امتحانی کرده باشد و باز این سوالها را در ذهن خود مرور کرد که آیا اصلا او عاشق شادی هویدا شده است؟ آیا شادی هویدا هم از خوشش می آید؟

-راستش سیگار بهانه بود، می خواستم به این بهانه یه کم با شما حرف زده باشم.

شادی هویدا به علامت تعجب لبانش را روی هم فشار داد و گفت:

-خوب، در مورد چی؟

-در مورد همه چی، یه خورده فکرم به هم ریخته بود.

-شاید چون روز آخر کاره و فکر می کنی دیگه بعد از این بازی نخواهی کرد. خیلی ها بعد از فیلم اولشون اینطوری می شن. یه اضطراب و دلشوره عجیب می گیرن.

-نمی دونم. شاید. اما فکر نکنم چون سینما و بازی کردن اونقدر برام مهم نیست.

-شاید خیلی تو نقشت فرو رفتی و حالا وقتی فیلم تموم شده احساس می کنی همه چیز تموم شده، یه چیزی مثل مردن.

-شاید. جالبه. اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم.

و بار دیگر سکوت حکمفرما شد. شادی سیگارش را روی زمین انداخت و رضا هم هر دو را زیر پایش لگد کرد تا خاموش شوند. شادی هویدا که به نظر می رسید دیگر ماندنش بی فایده است و شاید تا همان موقع هم حوصله اش سر رفته بود گفت:

-تنها نمون اینطوری بهتره.

و باز همان لبخند محو احترام آمیز و برگشت آرام و با وقارش که مثل یک کشتی بزرگ آرام و با طمانینه بود و حرکت به سمت بقیه گروه.

رضا گفت: باشه. منم الان می آم.

شادی هویدا دور شد و رضا ماند. باز همان سوال تکراری که حالا به نظرش احمقانه شده بود  و خودش را در نظر خودش یک دیوانه مجسم می کرد: آیا او عاشق شادی هویدا زنی شوهر دار با یک فرزند کوچک شده بود؟ آیا خانم هویدا هم؟

راهی به نظرش نمی رسید که بتواند عشقش را اگر واقعا عشق بود به شادی هویدا ابراز کند، او زنی شوهر دار و خارج از دسترس بود شاید اگر ارتباط خانوادگی با هم داشتند می شد در یک پروسه طولانی مدت چند ساله دل او را به دست آورد ولی اینگونه راهی باقی نمی ماند.

همه منتظر بودند تا ماشین های بازیگران بیایند و آنها را تا دفتر تهیه کننده ببرند، روز تسویه حساب بود و بعد کارگردان می ماند و تدوین کننده و جریانات بعد از فیلمبرداری تا زمانیکه موقع نمایش فیلم برسد.

شادی هویدا به گروه بازیگران رسیده بود و صدای قهقهه آقای رستگار که معرکه گرفته بود و ادای بقیه را در می آورد بلند شده بود. از همان فاصله دور هم خنده شادی هویدا با آن دندانهای زیبایش به چشم رضا می آمد.

سرش را انداخت و به سمت مخالف حرکت کرد. بدون اینکه به کسی بگوید یا با کسی خداحافظی کند یا منتظر ماشین بماند. آنقدر به پشت سرش نگاه نکرد تا زمانیکه مطمئن شد دیگر هیچ آشنایی در پشت سرش نیست.

وقتی رویش را برگرداند فقط درختها بودند و جاده ای که لابه لای درختها می پیچید و بین آنها گم می شد. آیا این آخرین باری بود که شادی هویدا را می دید؟ آیا این آخرین باری بود که در پروژه ای سینمایی حاضر می شد؟ آیا او عاشق شادی هویدا شده بود؟

تسویه حساب با تهیه کننده را هم به بعد موکول کرد. شاید وقتی که شادی هویدا آنجا نباشد و او مجبور نباشد بار دیگر با او رودر رو شود. فرار بهترین راهی بود که به ذهنش رسید.

 

*

 

تازه به تهران رسیده بودند، از اتوبوس که پیاده شد، نفس راحتی کشید، احساس می کرد خطر بزرگی از بیخ گوششان رد شده است. بقیه بچه ها هر کس توانست خودش از اتوبوس پیاده شد و آنهایی هم که آش و لاش شده بودند با کمک بقیه پیاده شدند و همانجا جلوی در دانشگاه روی چمنها ولو شدند. از شش دختری که همراه آنها بودند تنها یک نفر حالش خراب بود. دختری بود که شب قبل را بیهوش در بیمارستانی در اراک سپری کرده بود، آن هم زمانی که بقیه بچه ها در اتوبوس شب را به صبح رسانده بودند. اتوبوس را در پارکینگ بیمارستان در گوشه ای قایم کرده بودند و تا صبح هم به نوبت کشیک داده بودند تا دوباره مورد حمله قرار نگیرند و حادثه بروجرد تکرار نشود. تابستان بعد از سال اول دانشگاه بود که به همراه 15 پسر و 6 دختر به اردوی سالیانه انجمن رفته بودند که در خرم آباد برگزار می شد. بعد از حمله نیروهای لباس شخصی به جلساتشان و ناتمام ماندن اردوی سالیانه مجبور شده بودند به تهران برگردند. از خرم آباد که خارج شدند فکر می کردند دیگر همه چیز تمام شده اما ظاهرا این اول دردسرها بود. در بروجرد که برای خوردن چای ایستادند در یک چشم به هم زدن و در حالیکه آنها فکرش را هم نمی کردند تعداد زیادی آدم با چوب و چماق به آنها حمله کرده بودند. خوب جایی گیرشان آورده بودند اگر در خرم آباد تحت حمایت دانشگاه و پلیس بودند اینجا تنهای تنها بودند. ظرف چند دقیقه تمام شیشه های اتوبوس پایین آمده بود و تا حد مرگ کتک خورده بودند، به حدی که دو نفر از پسرها به حالت اغما رفته بودند و بقیه هم سر تا پا خونی شده بودند، آنها به دخترها کاری نداشتند در این میان تنها یک دختر که او هم تازه به انجمن پیوسته بود به دلیل اعتراض و سر و صدایی که کرده بود مورد حمله قرار گرفته بود و خیلی زود هم از پا در آمده بود. هنوز نفهمیده بودند چه شد که از میان خود مهاجمین دو سه نفری از دانشجویان را که پایین مانده بودند به داخل اتوبوس کشاندند و راننده مات را به کناری هول دادند و خودشان اتوبوس را به حرکت در آوردند و از مهلکه بیرون بردند، ابتدا دانشجویان فکر کردند که می خواهند آنها را به مکان نامعلومی ببرند اما خیلی زود فهمیدند که این چند نفر که خود از دسته مهاجمان بودند و شاید از سرانشان آنها را نجات داده اند، شاید نمی خواستند درگیری به مرگ کسی بیانجامد. راننده را گفتند که فقط بگازد و از شهر دور شود. چه کسی فکر می کرد که بعد از ناکامی مهاجمین در خرم آباد که آن را مدیون مردم بودند که صدایشان در آمده بود و می گفتند اینها مهمان ما هستند برایشان در بروجرد کمین بگذارند. راننده تا اراک را بدون توقف آمد و وقتی دیدند سه نفر از بچه ها بیهوش هستند مجبور شدند به بیمارستان بروند. کسی چه می دانست شاید در اراک هم برای آنها کمین گذاشته باشند. اما راهی نبود دو نفر از پسرها و آن دختر سال اولی حالشان خراب بود، سر و صورتشان پر خون بود و از هوش رفته بودند.

صبح که شد علی رغم گفته پزشکان که باید برای ادامه مداوا بمانید آنها صلاح را در رفتن دیدند، حتی پیگیری حراست بیمارستان که باید پلیس بیاید و ماجرا را پیگیری کند نتوانست بچه ها را راضی به ماندن کند، سریعا با دانشگاه هماهنگ کردند و تماس شخص رییس دانشگاه بیمارستان را مجاب کرد و دست از سر آنها برداشتند.

روی چمنها نشستند، احساس می کردند اینجا و در دانشگاه خودشان در امان هستند. همایون روی چمنها نشست زیر سایه درختها، مثل بقیه و چشم به اتوبوسی دوخت که درب و داغان شده بود. سه نفر از دخترها زیر بغل ارغوان را گرفته بودند و به او کمک کردند تا از اتوبوس پایین بیاید. دیدن صورت کبود و ضعف شدید ارغوان او را دگرگون کرد، چند قطره اشک روی صورتش چکید، دلش سوخت، برای ارغوان، برای خودش و برای همه و کمی هم خجالت کشید، او حتی اندازه ارغوان که دختری هم سن و سال او بود و در دانشکده ای دیگر درس می خواند شجاعت نداشت، او هیچ اعتراضی نکرده بود، گذاشته بود او را بزنند و زود رهایش کنند، چون می دید که هر کس مقاومت بیشتری کند و بیشتر اعتراض کند بیشتر مورد خشم و غضب آنها قرار می گیرد و حالا که می دید ارغوان با آن وضعیت پیاده می شود، در حالیکه خودش تنها با چند کبودی و یک خونریزی مختصر در پشت سرش صحیح و سالم نشسته شرمنده شد. ارغوان لا اقل حرفش را زده بود اما او چه؟

ارغوان هم روی زمین نشست، نه چندان دور از او و از آن سو یک آمبولانس و ماشین حراست دانشگاه که بعدتر فهمید رییس دانشگاه در آن نشسته است نزدیک می شد.

نگاهش بار دیگر که به ارغوان افتاد دلش هری ریخت و زمانی که ارغوان با همان حال نزار رو به او و کبودی های صورتش کرد و با مهربانی از او پرسید شما حالت چطور است؟ مشکلی نداری؟ حسی غریب در وجودش جوانه زد و او را منقلب کرد، احساس کرد که اینها نشانه عشق است. اما واقعا عشق بود یا شاید هم دلسوزی برای دختر جوان زیبایی که غرق در باند و کبودی بود و در آن وضعیت هم جویای حال او شده بود. تنها توانست در پاسخ ارغوان بگوید خوبم و از او تشکر کرد. سوال پشت سوال در ذهنش ایجاد می شد؟ آیا عاشق ارغوان شده بود، آیا ارغوان هم به او علاقه مند بود؟ شاید ارغوان به طعنه از او سوال پرسیده بود و با این سوال او را مورد شماتت قرار می داد که تو پسری و من دختر، به خودت نگاه کن و به من. اما اینگونه نبود ارغوان بسیار مهربان و دوستانه از او سوال پرسیده بود. کینه ای در سوال ارغوان احساس نمی شد.

آن شب هم فکر ارغوان از ذهنش خارج نشد، این سوال را با خود تکرار می کرد که آیا عاشق ارغوان شده است؟ پیش از این هم چندباری احساس علاقه به دخترانی در اطراف خود می کرد اما این بار حس متفاوتی داشت اگر آنها سوختن با آتش کبریت بود این تحمل آتش جهنم بود.

چند مدت مثل پروانه دور و بر ارغوان می چرخید و به هر بهانه ای به او توجه می کرد. این روش را راهی برای به دست آوردن دل ارغوان می دانست. اما سر آخر فهمید که ارغوان به عنوان یک دختر امروزی متوجه حرکات او نمی شود و آنها را تنها بر مبنای روابط دو هم دانشگاهی و همکار می داند. راهی نبود جز اینکه به او مستقیما ابراز علاقه کند در حالیکه هنوز با سوالهای بیشماری در درون خود درگیر بود.

چند هفته بعد دلش را به دریا زد و ارغوان را به گوشه ای کشاند و راز دلش را به او گفت. شاید هر روز که می گذشت فرصت بیشتری از دست می رفت دختر جوانی به این زیبایی که در کانون توجه همه بود می توانست به سادگی تحت تاثیر دلدادگی کس دیگری قرار بگیرد و به همین خاطر مجال کلنجار رفتن با خودش را نداشت. با این همه ارغوان به او جوابی نداد و محترمانه مکالمه را به پایان رساند. این اتفاق چندبار تکرار شد. عدم پاسخگویی ارغوان را حمل بر متانت و نجابت او گذاشته بود. با خود لحظه ای را که ارغوان با حال نزارش در کنار او نشسته بود و جویای حال او شده بود را مرور می کرد و آن را نشانه توجه بیش از حد ارغوان به خود می دانست، پس اگر حالا جواب او را سریع نمی دهد شاید به خاطر این است که جلف جلوه نکند.

سر آخر بعد از چند هفته ارغوان با او قرار ملاقاتی در پارک جنگلی خلوتی گذاشت و دور از محیط دانشگاه و هیاهوی آدمها، علاقه اش را به او بر زبان آورد و به او گفت که می توانند در کنار هم فعالیتهای انجمن را با موفقیتهای بیشتری پشت سر بگذرانند.

ارغوان که رفت، او ماند و درختها و سکوت. سوال های احمقانه پی در پی در وجودش شکل می گرفت. چرا ارغوان به او دل بسته بود؟ در وجود همایون چه چیز بود که دختری مثل ارغوان را دلداده او کند؟ آیا ارغوان او را به خاطر فعالیتهای سیاسی و تفکراتش پذیرفته بود یا به خاطر خودش؟ آیا ارغوان دختر جوان 19 ساله معصومی بود که به همین سادگی به هر پسری که به او دل می بست دل می داد؟

باد در میان درختان می پیچید و سکوت را بر هم می زد. در لا به لای درختان در آن دور دستها ماشینها بدون اینکه صدایشان به گوش برسد به سرعت در حرکت بودند. دور شدن ارغوان را می دید اما دلش از پاسخ او شاد بود.

 

*

 

مراحل تولید فیلم به پایان رسیده بود. قرار بود اولین نمایش فیلم در جشنواره و با حضور عوامل فیلم برگزار شود. می دانست که او نیز به آن جلسه دعوت خواهد شد و در آن جشن کوچک حضور خواهد داشت. با خود کلنجار می رفت که در آن مهمانی حاضر شود یا نه. آن روز بهانه ای بود برای دیدن دوباره شادی هویدا. نمی دانست باید چه بکند. در این دو ماه که از پایان فیلمبرداری می گذشت ذره ای از آن شور و هیجانش نسبت به شادی هویدا کم نشده بود. اما تردید و دو دلیش هم پایان نیافته بود. هنوز با خود کنار نیامده بود که احساسش نسبت به خانم هویدا از چه جنسی است. نوعی رابطه عاطفی آدمی گوشه گیر مثل او با زنی که می توانست مثل خواهری بزرگتر باشد یا یک عشق آتشین؟ شاید هم رابطه عاطفی که بین شخصیتی که او نقشش را در فیلم بازی می کرد  و شخصیتی که شادی هویدا آن را برعهده داشت او را آن قدر درگیر خود کرده بود و شاید هم نوعی بازخوانی خاطرات بود و این شادی هویدا نبود که قلب او را به لزره در آورده بود  بلکه زنده شدن خاطرات 15 سالگیش بود که او را از خود بیخود کرده بود. همه آن چیزی که در نوجوانی به آن فکر کرد بود. نمی دانست شاید بهتر بود به آن جلسه نرود و بگذارد هیجان این عشق مبهم خیلی زود از وجود او خارج شود. اما مقاومت کردن در برابر رفتن به آن جلسه و ندیدن شادی هویدا برایش سخت بود، به همان  سختی روزی که بی خداحافظی رفت و حتی به دفتر تهیه کننده هم نرفت. سر آخر با خود گفت که وقتی به او زنگ زدند و او را برای آن روز دعوت کردند بهانه ای می آورد و نمی رود و اگر خود شادی هویدا به او زنگ زد به آنجا خواهد رفت، البته آن هم بعد از ناز و بهانه های بیشمار. اینگونه لااقل می فهمید که او چقدر برای آنها و به خصوص شادی هویدا مهم است، نه اینکه انتظار داشته باشد شادی هویدا به او دل بسته باشد اما لااقل می فهمید که بود و نبودش برای او مهم است. حالا فقط باید انتظار زنگ تلفن را می کشید، هر چه بود او نقشی محوری در فیلم را ایفا کرده بود اگر چه حضورش در فیلم به اندازه ستاره ها محسوس نبود.

اما تلفن هرگز زنگ نخورد و حتی تهیه کننده هم او را به آن جلسه دعوت نکرد، چه برسد به اینکه بخواهد بهانه ای بیاورد و بعد با اصرارهای شادی هویدا مواجه شود. فهمید که چه خیال باطلی در سر داشته است. ابتدا به خود امید داد که لابد شادی هویدا نمی دانسته که او در آن جلسه نخواهد بود و وقتی شادی در جلسه حاضر شده تازه از دعوت نشدن او مطلع شده است. اما مگر می شد بازیگران اصلی و حرفه ای فیلم از دعوت نشدگان بی خبر باشند حتما تهیه کننده قبلش با آقای اصغری و شادی هویدا و آقای رستگار مشورت کرده است.

امیدهایش بر باد رفت و بعد با خود گفت که چه بهتر. اینکه از دو دلی در آمده است. از شک بین رفتن و نرفتن. شاید ندیدن شادی هویدا بهتر بود، او که هنوز نمی دانست احساسش به شادی هویدا از جنسی است چه دلیلی داشت که به آن مهمانی برود.

چند روز گذشت و اخبار پیش نمایش فیلم را در روزنامه ها خواند. روزنامه ها از فیلم تا حدودی تمجید کرده بودند، از آقای اصغری، شادی هویدا و آقای رستگار بسیار گفته بودند ولی هیچ اسمی از او در میان نبود. تنها بعضی از روزنامه ها در قسمت معرفی فیلم در گوشه ای آن پایینها جوری که به چشم نمی خورد اسم او را نوشته بودند.

شادی هویدا باز هم با این فیلم بر سر زبانها بود، دختری زیبا که لنز می گذاشت و دماغش را هم عمل کرده بود. این را که در دل گفت خودش خوب فهمید که به شادی هویدا هم حسادت کرده است.

دلش از اینکه تا این حد به او بی توجهی شده بود گرفته بود. کاش لا اقل شادی هویدا بعد از اینکه او به جلسه دعوت نشده بود و بعد از اینکه فیلم موفق از آب در آمده بود به او زنگ می زد. شاید هم شادی هویدا انتظار داشت او به شادی زنگ بزند و موفقیتش را به او تبریک بگوید. البته ترجیح داد که به همین انزوایش ادامه دهد.

نمایش عمومی فیلم که آغازشد در سانسی در آخر یک شب میانه هفته به سینما رفت و برای خود بلیت خرید و در گوشه ای فیلم را تماشا کرد، هیچکدام از مردم داخل سالن هم او را نشناختند در حالیکه اولین حضور شادی هویدا بر روی پرده با تشویق تماشاگران روبه رو شد اما حضور او بر روی پرده و حتی حضور فیزیکی اش بر روی صندلی ها قرمز سینما هم توجهی را جلب نکرد.

او هم فیلم را پسندید، شاهکار نبود اما پر مایه تر از فیلمی عامه پسند بود. از سینما بیرون آمد و سیگاری از جیبش در آورد از همان سیگارهای فیلتر قرمز ارزان قیمت.

 

22/1/90


برچسب‌ها: داستان, پانزده سالگی, هادی نعمتی, 15 سالگی, نوستالژیک
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 5:13  توسط هادی نعمتی  | 

دانلود کتاب مجموعه داستان دیوار

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:25  توسط هادی نعمتی  | 

داستان عاشقانه ای خفته در زیر خاک گورستان قلهک

 

به مناسبت سالگرد 28 مرداد

یادی از دکتر محمود نریمان، از یاران وفادار دکتر محمد مصدق

 

وقتی رمان دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد نوشته شهرام رحیمیان را خواندم آنقدر سرمست شدم که بخواهم به دنبال این دکتر نون افسانه ای بگردم. هر چند خوب می دانستم که بسیاری از حوادث این رمان باید ساخته ذهن خلاق نویسنده آن باشد. اما آن عشق آسمانی دکتر نون و ملک تاج خانوم، آن روایت سیاسی دوران ملی شدن صنعت نفت و آن شکنجه ها و اعترافات دکتر نون هر چه بود، راست یا دروغ زیبا بود.

دکتر نون همان دکتر سید محمود نریمان متولد 1272 تهران فرزند عون الملک جزایری از مدیران بانک شاهنشاهی ایران می باشد. داستان عشق او و ملک تاج خانوم ظاهرا یک داستان خیالی نبوده و آن روزها نقل محافل بوده است. پس در اولین گام فهمیدم این چنین فردی وجود داشته و داستان عشق او و همسرش هم بی پایه و اساس نبوده، گیرم که بقیه شاخ و برگهایش، مانند مرگ ملک تاج خانوم پیش از دکتر نریمان، دزدیده شدنش جسد ملک تاج خانوم از سردخانه توسط دکتر نریمان، اعترافات دکتر نریمان بر علیه دکتر مصدق تحت تاثیر شکنجه ها در زندان آن هم به خاطر رهایی ملک تاج خانوم و عذاب وجدان دائمی دکتر نریمان تا پایان عمر همگی افسانه ای بیش نبوده. به هر روی نویسنده توانای این رمان هم ادعای تاریخ نگاری نداشته و تنها رمانی خیالی را بر مبنای بستری از حوادث تاریخی جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران به قلم تحریر در آورده است.

دکتر نریمان پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در تهران برای ادامه تحصیل راهی اروپا می شود و ابتدا در انگلیس و سپس در ژنو سوییس به تحصیل در رشته بازرگانی می پردازد و دانشنامه خود را دریافت می دارد و به ایران باز می گردد.

او در طی سالهای فعالیت دولتی خود پستهایی نظیر وزارت مالیه و سپس راه کابینه ساعد را بر عهده می گیرد، دوره ای کوتاه شهردار تهران می شود، وزارت پست کابینه حکیمی (حکیم الملک) را بر نیز در دوره ای بر عهده دارد تا اینکه اولین حرکت اصلاحی سیاسی خود را در همین دوره و با همکاری اللهیار صالح انجام می دهد و طی آن پرده از نیت پنهان سه کشور امریکا، انگلستان و شوروی بر می دارد و از طریق دکتر محمد مصدق که در آن زمان در مجلس شورای ملی حضور دارد مانع از تصویب طرح تشکیل کمیسیون سه جانبه این سه کشور برای نظارت بر امور سیاسی ایران می شود.

پس از آن و در طی انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی به دلیل اعتراض به تقلب گسترده دربار در انتخابات به جمع متحصنین در دربار می پیوندد که این جمع نام جبهه ملی را بر خود می نهد و بدین وسیله دکتر نریمان از پایه گذاران جبهه ملی ایران می شود. تحصن در دربار جواب می دهد و انتخابات مجدد برگزار می شود و دکتر نریمان نیز به عضویت مجلس شورای ملی در می آید. امری که در دوره هفدهم نیز رخ می دهد. از همان زمان دکتر نریمان از یاران نزدیک دکتر مصدق می شود که تا آخر عمر نیز این وفاداری ادامه پیدا می کند. در اواخر دوره هفدهم مجلس شورای ملی از عضویت در فراکسیون نهضت ملی استعفا می دهد و به صورت مستقل به کار خود ادامه می دهد با این همه دست از پشتیبانی از دکتر مصدق بر نمی دارد.

در روزهای کودتا نیز در کنار دکتر مصدق می ماند در روز 25 مرداد 1328 و پس از دریافت حکم عزل مصدق از سوی شاه توسط سرهنگ نعمت الله نصیری در جلسه هیات دولت پیشنهاد تشکیل سریع دادگاه صحرایی و محاکمه و اعدام نصیری و سایران افسران بازداشت شده را می دهد اما مورد پذیرش قرار نمی گیرد. پیشنهادی که او تا پایان عمر معتقد بود اگر مورد تایید قرار می گرفت حوادث 28 مرداد روی نمی داد. با این همه او از صبح 28 مرداد نیز در منزل دکتر مصدق حضور داشت و در بعد از ظهر همان روز و پس از آغاز گلوله باران خانه مصدق پیشنهاد خودکشی دسته جمعی را می دهد که باز هم از سوی دکتر مصدق رد می شود. او باز هم در کنار مصدق می ماند و در انتها و در زمانی که مصدق حاضر به ترک خانه نمی شود با تهدید به خودکشی او را وادار به خروج از خانه و رفتن به مخفیگاه می کند. فردای آن روز که مصدق و یاران وفادارش خود را تحویل مقامات نظامی می دهند دکتر نریمان نیز بازداشت می شود و در زندان لشگر دو زرهی بازداشت می گردد. پس از چند ماه تحمل زندان آزاد می گردد و به فعالیت در نهضت ملی مقاومت می پردازد تا اینکه در اردیبهشت 1334 همراه با سید باقر کاظمی، اللهیار صالح، دکتر عبدالله معظمی و شمس الدین امیر علایی بازداشت می شود و به جنوب تبعید می گردد.

پس از آزادی به تهران باز می گردد و تا پایان عمر گوشه نشین می شود و در فقر و نداری سالهای پایانی عمر خود را طی می کند و با این همه حاضر به قبول هیچ شغل و منصب دولتی نمی شود و حتی در فعالیتهای تجاری خصوصی نیز وارد نمی شود زیرا در یک مورد از این گونه پیشنهادها متوجه می شود که 10 درصد سهام این شرکت متعلق به یک شرکت خصوصی امریکایی است و او به همین دلیل و با یادآوری نقش امریکا در کودتای 28 مرداد از پذیرش آن سرباز می زند و فقر را بر رفاه و مکنت در پایان عمر ترجیح می دهد. سرانجام در همان خانه اجاره ای که متعلق به رییس کارپردازی بانک کشاورزی بود در خیابان آذربایجان بر اثر سکته قلبی جان می سپارد و فقر و نداری او تا بدانجا پیش می رود که حتی هزینه های کفن و دفنش را هم حاج محمد حسن شمشیری تقبل می کند. او را در امامزاده اسماعیل زرگنده قلهک  به خاک می سپارند و تا سالها ملک تاج خانوم هر هفته به سر خاک او می رود و داستان عشقشان را تجدید می کند.

و غم انگیزتر از زندگی و عشق و مرگ این سیاستمدار آزادی خواه ایرانی این است که چند سال پیش قبر او در این گورستان خراب می شود و تبدیل به دکه پفک و سیگار فروشی می شود تا آخرین یادگار شهردار دوره ای از تهران قدیم هم از صفحه روزگار پاک شود.

لازم به ذکر است در پی آن تخریب قبر یحیی دولت آبادی نویسنده و تاریخنگار نامی معاصر که از او حیات یحیی بر جای مانده است نیز از بین می رود.

 

هادی نعمتی

25/5/90

 


برچسب‌ها: دکتر مصدق, دکتر محمود نریمان, ملی شدن صنعت نفت, دکتر نون, تاریخ
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 15:54  توسط هادی نعمتی  | 

نشریه دانشجویی جلوه شماره اول مهرماه سال ۱۳۸۰

jelveh no1 1380

دوستان فایلی که در قالب Pdf در بالا قرار داده شده است. اولین شماره نشریه دانشجویی جلوه است که در سال ۱۳۸۰ در دانشکده دامپزشکی دانشگاه فردوسی مشهد منتشر شد. پیش از آن به صورت پیش شماره و غیر رسمی یک شماره موسیقیایی و چند پیش شماره انتخاباتی ریاست جمهوری سال ۸۰ منتشر شده بود. بد نیست یادی بشود از همه دوستانی که با ما در طی چند سال انتشار این نشریه  همکاری داشته اند: بابک خرمیان، محسن داوری، پویا میر محبوب، مسعود اکبری، فرهاد بنی حسن، امید لقمانی، بهنود احسانی، امیر راعی فرد، امیر پاکزاد، احسان مطلبی و خانمها: آرزو تاج نیا، افسانه گرگان زاده، آوا لعلی، محبوبه فلاح، سوده اشرف و همسر عزیزم شیما وحیدی نژاد

و همینجا جا دارد از تمام کسانی که نامشان از قلم افتاده است عذر خواهی بکنم.

آغاز انتشار این نشریه از مهر ماه ۱۳۸۰ بود که تا پایان سال ۱۳۸۳ که نشریه به دادگاه احضار شد و دوره انتشار آن پایان رسید ادامه یافت.

از ضعفهای صفحه آرایی و ظواهر نیز عذر خواهی می کنم چون امکانات آن زمانمان در همین حد بوده و انتشار دوباره این نشریات تنها به لحاظ مرور خاطرات و ذکر مجدد نام دوستان می باشد. جالب اینکه گذر ایام نشان داده که چقدر انسانها تفکراتشان منطقی و خرد گرایانه می شود در حالیکه در دوران دانشجویی احساساتی و آرمانگرایانه بوده است.



برچسب‌ها: نشریه دانشجویی, آرشیو, جلوه, دانشگاه فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 19:41  توسط هادی نعمتی  |