تبليغاتX
نوستالژیا، جلوه ای دیگر

نوستالژیا، جلوه ای دیگر

سیاسی، فرهنگی، اجتماعی

معرفی کتاب: تشیع و قدرت در ایران

 

تشیع و قدرت در ایران، دکتر بهزاد کشاورزی، 1372(1)، خاوران

 

کتاب تشیع و قدرت سیر تحولات جنبش مذهبی شیعه در ایران از بدو آن تا امروز می باشد. آنگونه که این کتاب (و البته بسیاری دیگر از مستندات تاریخی) ارائه می کند شیعه در ایران از زمان جکومت صفویان به قدرت می رسد. پیش از حکومت صفویان  در ایران مذهب رایج و حاکم در ایران مذهب اهل سنت می باشد. اما با ورود صفویان به ایران در حالیکه بسیاری حتی خود شیخ صفی الدین اردبیلی بنیانگذار این سلسله را فردی سنی مذهب می دانند، صفویان با توجه به حمایت قزلباشان که نقش مهمی در قدرت گیری این گروه دارند و خود پایبند تشیع هستند در طول یک پروسه تاریخی و به قدرت رسیدن شاه اسماعیل اول مذهب شیعه را مذهب رسمی کشور می کنند و نقطه عطف مهمی را در تاریخ این سرزمین ایجاد می کنند. صفویان در کنار این موضوع که خود جایگاهی مقدس برای خود قائل می شوند که به دلیل پیشینه صوفی گرایانه آنان است برای علما شیعه جایگاهی عظیم قائل می شوند و بدین رو پیوند مذهب و حاکمیت را استحکام می بخشند. پیوندی که در آن امور دنیوی در اختیار حاکم و امور اخروی در اختیار عالم قرار می گیرد.

این جریان آنچنان در ایران ریشه می دواند (هر چند که نباید از خشونت بیش از حد حاکمان صفوی در برخی ادوار برای جای انداختن این رویه غافل بود) که پس از سقوط سلسله صفوی توسط مهاجمان افغان این رویه در ایران ادامه می یابد. تلاشهای سختگیرانه نادرشاه افشار بر ضد علما شیعه و بعد از او بی توجهی های صوفی منشانه کریم خان زند به دلیل کوتاهی دوره حکومت آنها راه به جایی نمی برد. و پس از آنها نیز قاجاریان با روشهایی مشابه صفویان سعی در قرص کردن پای خود در حاکمیت ایران می نمایند. هر چند قاجاریان نه صلابت صفویان را دارند و نه کیاست آنها را.

اما در هر روی قاجاریان به این نکته پی می برند که یکی از دلایل فروپاشی افشاریه و زندیه در ایران تنها و تنها عدم حمایت علما از آنان بوده و به همین دلیل هم پس از آغا محمد خان و روی کار آمدن فتحعلی شاه بار دیگر مذهب در خدمت حکومت قرار می گیرد.

از سوی دیگر قاجاریان که راز ماندگاری صفویان را در پیوند دین و سیاست و از سوی دیگر صوفی منشی پادشاهان صفوی می دانند برای آنکه بتوانند حکومت خود را مشروع جلوه دهند تلاشی مضاعف برای نشان دادن ارتباط خونی بین خود و پادشاهان صفویه  انجام می دهند. این تلاش همان داستان کتاب امینه نوشته مسعود بهنود است. داستانی که طبق آن امینه همسر فتحعلی خان قاجار (با فتحعلیشاه اشتباه نشود) که پیش از آن همسر آخرین شاه صفوی بوده در بدو ازدواج با فتحعلی خان ابراز می دارد که از شاه صفوی نوزادی را در شکم دارد. نوزادی که بعدها پدر آغا محمد خان قاجار می شود.

به هر حال مسعود بهنود در رمان تاریخی امینه ادعای تاریخ نویسی ندارد و به گفته خود تنها داستان نویسی می کند و دکتر بهزاد کشاورزی نیز در کتاب تشیع و قدرت در ایران ادعا می کند که این نکته تنها یک داستان انحرافی برای مشروعیت دادن به حکومت قاجاریان است. داستانی که پر بیراهه هم به نظر نمی رسد.

به هر حال دوران قاجاریه را می توان دوران ریشه دواندن علمای شیعه در حکومت ایران دانست. 

دورانی که با آمدن خاندان پهلوی دچار فترت می شود و در نهایت این جنبش عظیم مذهبی در ایران را به قدرت می رساند.

آنگونه که محمد قوچانی در کتاب سه اسلام ادعا می کند که به نظر ادعای درستی نیز می باشد راه مدرنیزاسیون ایران از درون مذهب می گذرد و این اشتباهی بوده که نادرشاه جهانگشا و خاندان پهلوی مرتکب شدند. نادرشاه با خشونت بسیار به سرکوب جنبش شیعه می پردازد تا آنجا که جان خود را بر سر این موضوع می گذارد و خاندان پهلوی که برای مدرنیزه کردن ایران سعی در تخریب تمام هویت مذهبی ایرانیان می کنند و با این خبط سلسله نوپایشان را از دست می دهند. اگر رضا شاه توانست در برهه بعد از حوادث انقلاب مشروطیت با نظامی گری تمام روحانیت را در سکوت قرار دهد، محمدرضت شاه که نه جنم پدر را داشت و نه انقلاب مشروطیت را در پی نتواسنت برنامه مدرنیزاسیون کشور را آنگونه که خود می خواست به صورت یک جانبه اجرا کند، او مدرنیزاسیون را می خواست اما پایبند حقوق بشر و فرایند دموکراتیزاسیون نبود و این آن چیزی بود که سبب شد جنبش های مذهبی در کنار روشنفکران در برابر او قرار گیرند و سرانجامی را برایش رقم زنند که هیچگاه خواسته او نبود و در نهایت روحانیون گروهی بودند که قدرت را یک تنه در اختیار گرفتند  و فصل جدیدی از تاریخ این کشور را گشودند.

کتاب تشیع و قدرت در ایران تحلیل تاریخ ایران به اجمال از ورود اسلام به ایران و به طور اخص از زمان صفویان تا زمان انقلاب مشروطیت می باشد. کتابی مقبول و قابل توصیه.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:19  توسط هادی نعمتی  | 

تجدد در لباس سنت

 

چند روز پیش به تناسب شرایط کاری راهی یکی از روستاهای تقریبا دور افتاده اطراف مشهد شدم. اینگونه سفرها برای من امری غریب نیست و به دلیل همین شرایط است که آشنایی خوبی با فرهنگ و تفکر روستاییان دارم.

به همین دلایل نیز پیش از انتخابات احتمال رای آوردن آقای احمدی نژاد را بعید نمی دانستم چون آن چه مشخص بود در اکثریت روستاها آقای احمدی نژاد محبوبیتی قابل توجه داشت، هر چند نباید فراموش کرد که روستاهایی نیز وجود داشت که اکثریت آنها کاندیداهای دیگری را در ذهن می پروراندند. و بگذریم که کل جمعیت روستای کشور ما چیزی بیشتر از 35 درصد نیست.

در این سفر اخیر با فردی آشنا شدم که دوست دارم او را آنگونه که دیگران می نامند آقاسی بنامم.

آقاسی، این جوان روستایی که به دلیلی که نمی دانم معلول نیز بود در کنار کارهای دیگری که انجام می داد خواننده بود و به دلیل این استعداد ذاتی وی و تشابه صدایش بود که او را آقاسی می نامیدند.

زندگی روستایی معمولی داشت و در خانه ای کوچک در کنار زن و فرزند کوچک و تازه به دنیا آمده اش زندگی می کرد. خوانندگی در مجالس شادی هم ولایتی ها هم یکی از منابع درآمدش بود. صدای گرمی داشت و اگر بگویم ترانه های مرحوم نعمت آقاسی را بهتر از خود او می خواند پر بیراه نگفته ام.

وقتی از او نام فرزند کوچکش را پرسیدم گفت که نام او را مهرشاد گذاشته است. به او گفتم خوب لابد به دلیل علاقه ات به موسیقی نام او را مهرشاد گذاشته ای. اما پاسخ او چیز دیگری بود. او مانند افرادی که بهشان برخورده باشد جواب داد نه. نام او را مهرشاد گذاشته ام چون اولا نامی ایرانی است و دوما نام یکی از پادشاهان ساسانی بوده. البته من نمی دانم آیا واقعا پادشاهی با نام مهرشاد وجود داشته یا نه؟ اما هر چه بود جواب او مرا جذب کرد. در حقیقت انتظار چنین پاسخی از او نداشتم. در ذهن من تصویر متفاوتی از یک روستایی نقش بسته بود.

اما این سوال و این جواب سرآغاز مباحثه ای بود که برایم جالب بود. این جوان روستایی با لباس محلی و ظاهری از دید شهری ها نامناسب حرفهایی زد که دوست داشتم تمام آنها که خود را شهری می دانند و آگاه، می بودند و می شنیدند.

آقاسی داستان من فردی به شدت ملی گرا و بسیار اهل مطالعه بود. او ظاهرا تحصیلات دانشگاهی هم نداشت اما وقتی حرف می زد به کتب مختلف تاریخی مثل تاریخ طبری و یعقوبی و چه و چه استناد می کرد.

برخلاف همیشه که به تناسب عادت پر حرفی من همیشه من گوینده بودم و دیگران شنونده این بار او گوینده بود و من لذت برنده.

او از ایران می گفت و حمله اعراب و تاثیر آن در فرهنگ و سرنوشت ایرانیان. او درد دل می کرد از تاریخی که از ذهن بسیاری از ما مردم پاک شده است، او می گفت از هویت ایرانی ما که چیزی آنچنان از آن باقی نمانده و...

شرح جزییات این گفتگو شاید از حوصله من نویسنده خارج باشد اما هر چه بود لذت بخش بود.

در دوره انتخابات دهم ریاست جمهوری نیز از این قبیل گفتگوها در روستاها و شهرها زیاد شنیده می شد، بسیاری بودند که در همین روستاهای از دید ما متعصب و واپس گرا طرفدار تغییر و تحول بودند. اما ماجرای آقاسی فرای این حرفها بود. او آگاهانه حرف می زد و نه مانند بسیاری از ما که اگر هم معتقد به امری هستیم بیش تر از سر های و هوی است و شیرین زبانی. او برای آنچه می گفت سند می آورد و کسی را هم تهدید نمی کرد که سندش نیز موجود است!

کار من با آقاسی تمام شد و کمی هم نشستیم و چای گرمی هم با هم نوشیدیم و من برگشتم اما تاثیر این جوان روستایی بر من بسیار زیاد و عمیق بود.

راستی با این دنیای کوچکی که امروزه در روستاهایش جوانانی مثل آقاسی قصه من دیده می شوند، آیا می توان همچنان از حذف تاریخ ملی و دموکراسی و سایر پدیده های مدرن دم زد؟ براستی تا کی می توان برای نا آگاه نگاه داشتن مردم تلاش کرد؟

 

تبصره1:

کتاب سه اسلام نوشته روزنامه نگار نام آشنای امروزه ایران محمد قوچانی را خواندم. قلمی روان و نگاهی نکته اندیش در این کتاب که مشتمل بر مجموعه مقالات نوشته شده در روزنامه های مستقل ایران بود یافتم. از خواندنش لذت بردم و بسیار چیزها یاد گرفتم. برخلاف بسیاری از کتابهای اینگونه که خواندنشان حوصله سر بر است و خسته کننده این کتاب جذابیتهای زیادی داشت. از هر مقاله اش می شد نکته ها یاد گرفت.

امروز محمد قوچانی در زندان است، نزدیک به چهار ماه از حوادث پس از انتخابات می گذرد و محمد قوچانی در انتظار صدور حکم دادگاه.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:43  توسط هادی نعمتی  | 

جاودانگی و مرگ

 

داشتم مصاحبه ای چاپ نشده از خسرو شکیبایی را می خواندم. از یک سو احساس تلخ مرگ مرا در خود فرو برد و از سوی دیگر با خود گفتم خوشا به حال شکیبایی. لااقل زود از یادها نمی رود. با خود گفتم مرگ ترسناک نیست از یاد رفتن ترسناک است. مرگ پایان نیست، فراموش شدن مرگ واقعی است.

خواستم به خودم بنگرم انسانی معمولی که روز خواهد مرد و لابد اطرافیان هم چند صباحی گریه و زاری خواهند کرد و بعد دیگر هیچ. احساس خوشایندی نبود هرچند هیچگاه هم وسوسه شهرت آن هم از طریق بازیگری مرا فرا نگرفته بوده.

اما یاد داوود اسدی دیگر بازیگر ایرانی افتادم. همان کمدینی که چند سال پیش مرد، دقیقا یادم نمی آید. ناگاه این حس غریب در وجودم چندین برابر شد. احساس کردم چه جفایی بر داوود اسدی رفته که علی رغم بازیگر بودن آن قدرها در یادها و خاطره ها باقی نخواهد ماند. بسیاری او را اصلا نمی شناختند و دیگران هم خیلی زود او را از یاد خواهند برد. راستی دلم گرفت.

جاودانگی پدیده ای است که اگر اشتباه نکنم بالاترین جذابیت را برای بشر دارد. پدیده ای که اگر نخواهم مطلق حرف بزنم تقریبا دست نیافتنی است. آدمی حتی اگر فقط این کره خاکی را هم در نظر بگیریم آنقدر کوچک است که بودن و نبودنش تاثیری در هیچ چیزی ندارد. چه رسد به این که این کیهان بی سر و ته را بخواهیم در نظر آوریم.

شاید تعداد آدمهایی که به تمام معنا در طول تاریخ جاودانه شده اند آنقدرها نباشد.

شاید ما آدمها به بی اهمیت بودن عادت کرده ایم. به یک مورچه بودن، مورچه ای که به سادگی زیر پا له می شود و نابود می شود بی آنکه صاحب آن پا حتی متوجه ناله های آن مورچه در حال نزع بشود.

احتمالا حالا می فهمم چرا آدمها در طول تاریخ همیشه دوست داشته اند که به دنیای بعد از مرگ معتقد باشند.

راهی برای جاودانه شدن.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:58  توسط هادی نعمتی  | 

معرفی کتاب: کوری

کوری، ژوزه ساراماگو، مینو مشیری، 1378(9)،  علم

 

رمان کوری را سالها قبل خوانده بودم. اما وقتی بار دیگر چشمم به این رمان برنده جایزه نوبل ادبیات افتاد نتوانستم خود را کنترل کنم و بار دیگر این کتاب را در دست گرفتم.

از این نویسنده نام آشنای پرتغالی کتاب دیگری به نام نامها را نیز خوانده بودم. آن نیز کتاب مقبول و جذابی است.

کوری شرح انسانهایی است که به ناگهان و بدون دلیل شناخته شده ای کور می شوند و حال باید در شهری که همه آدمهایش کور هستند زندگی جدیدی را شروع کنند. در این بین تنها یک زن کور نمی شود که مسوولیت گروهی از همراهانش را بر عهده می گیرد.

نتیجه اخلاقی این کتاب در سطور پایانی این کتاب نهفته است آن جا که این زن بعد از رفع این عارضه عجیب می گوید ما اکنون نیز در حقیقت کور هستیم، کورهایی بینا.

در طول این کتاب تمام بنیانهای تمدن بشری از بین می رود و انسانها مانند حیوانات و حتی بدتر از حیوانات در پی یافتن راهی برای فرار از گرسنگی و مرگ به تکاپو می افتند.

به راستی مرز میان تمدن و توحش چقدر باریک است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:9  توسط هادی نعمتی  | 

معرفی کتاب: امینه

 

امینه، مسعود بهنود، 1387(9)، علم

 

شاید آنچه که مرا وادار به نوشتن مجدد کرد این نویسنده و این کتاب باشد. در مجموع دو کتاب از کتابهای این نویسنده گرانمایه را تاکنون خوانده ام. یکی کتاب دوست داشتنی خانوم و امینه هم دومین می باشد. کتاب دیگری از این نویسنده را نیز در دست دارم به نام سه زن که هنوز آن را نخوانده ام.

اول بار با مقالات مسعود بهنود آشنا شدم. به او علاقه مند شدم به دلیل سبک نگارشش، صداقت و بی طرفیش و مهمتر از همه اینکه به عنوان یک تحلیل گر مسائل سیاسی و روزنامه نگار دستی در ادبیات داشت و این آن چیزی بود که جذابیت او را برای من دو چندان کرد. بعدها که او را در صفحه تلویزیون بی بی سی نیز دیدم شخصیت و منش او بیش از پیش مرا به سمت او جذب کرد.

کتاب امینه کتابی است هم تاریخی و هم رمان. در حقیقت رمانی تاریخی است که یک برهه از تاریخ تقریبا معاصر ایران را در بر می گیرد. ماجرای کتاب به دوران قاجار بر می گردد. اما انتظار نداشته باشید که به صورت معمول کتاب سراسر پر باشد از انتقادات سهمگین به این سلسله پادشاهی ایران. بهنود نه یکسره از نادرشاه افشار و کریم خان زند به نیکی یاد می کند و نه در ادامه قاجاریان را یکسوی به ورطه سیاهی می اندازد.

بی شک درست است اگر بگوییم دنیای مسعود بهنود خاکستری است.

داستان امینه مربوط به زن فتحعلی خان قاجار می باشد. البته فتحعلی خان را با فتحعلی شاه یکی ندانید. فتحعلی خان در حقیقت جد آغا محمد خان قاجار است. او پیش از مرگ به همسرش امینه وصیت می کند که برای به دست آوردن حکومت ایران تلاش کند و در حفظ این مقام در خاندان قاجار ممارست کند.

امینه با صبر و سیاست در رسیدن آغامحمدخان به پادشاهی ایران تلاش می کند و در نهایت موفق نیز می گردد. سپس امینه می میرد و وصیت نامه ای از او دست به دست پادشاهان قاجار و زنانش می گردد و آنها نیز این راه را با سبک و روش امینه ادامه می دهند. تا آنجا که محمدعلی شاه به حکومت می رسد که مخالف بندی از مفاد وصیت نامه است و آن اینکه محمدعلی شاه از پدر و مادر قاجار نیست. محمدعلی شاه در حقیقت از مادر به امیر کبیر بر می گردد. تلاشهای زن محمدعلی شاه که وارث وصیت نامه امینه است راه به جایی نمی رسد و جنبش مشروطه هواهی مردم ایران خاندان قاجار را سرنگون می کند.

و مثل کتاب خانوم داستان موخره ای دارد که حاکی از موجود بودن اصل وصیت نامه است. موخره ای که جذابیت کتاب را دوچندان می کند. حس نوستالژی خواننده را قلقلک می دهد و با کوله باری از سوال و اسرار فاش نشده خواننده را رها می کند.

در کتاب خانوم نیز داستان تقریبا به همسن منوال است. خانوم یکی از نوادگان خاندان قاجار است که با فرار محمدعلی شاه از ایران می رود و در اروپا می بالد و در نهایت در سنین پیری بعد از انقلاب سال 57 به ایران باز می گردد و جسمش را در خاک ایران برجای می گذارد.

کشش این داستانها به حدی بوده و هست که من برای یافتن قبر خانوم به امامزاده داوود تهران رفتم اما بازسازی این امامزاده ظاهرا این قبر را تخریب کرده بود و من آن را نیافتم. شاید حالا هم بدم نیاید که به دنبال رد پای امینه به سمنان و ترکمن صحرا بروم.

برای لذت بردن از کتابهای مسعود بهنود (حداقل این دو کتاب) لازم است کمی به اندازه سر انگشت به تاریخ و رمان علاقه داشته باشید.

هر چند ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که کتاب خانوم به لحاظ داستانی پر کشش تر است و ویژگیهای تاریخی کتاب امینه مه به مراتب سنگین تر از کتاب خانوم است ممکن است کمی شما را در درک اسامی و مکانها آشفته سازد.

در هر حال، هر چه باشد در حال حاضر جادوی مسعود بهنود مرا افسون کرده است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:30  توسط هادی نعمتی  | 

دگر بار، صادق هدایت، مسعود بهنود، اوریانا فالاچی

 

مسعود بهنوداوریانا فالاچی

 

بیش از یکسال از آخرین پستی که در وبلاگ قرار دادم می گذرد. حال بار دیگر عطش این کار مرا فرا گرفته است. برخی چیزها برای برخی افراد مانند تریاک برای یک معتاد است  و نوشتن برای من یک اعتیاد است. اعتیادی که هیچ ربطی به مخاطب ندارد. من می نویسم برای خودم، همین و دیگر هیچ.

در طول این سال اگر حمل بر خود ستایی نباشد بالغ بر 200 کتاب را خوانده ام و برای خودم خلاصه برداشته ام. این هم یک جنون است. یک ترس، ترس از فراموش کردن. هر کتاب برای من یک خاطره بوده که هرگز نمی توانم با احساس فراموش کردنشان کنار آیم.

هر حسی چه شیرین و چه تلخ مرا وادار می کند تا به جاودانه کردن آن بپردازم. و برای من جز کلمات راه دیگری وجود ندارد. شاید به گفته سارتر تنها کلمات هستند که جاودانه اند.

طبیعی است که مجالی برای مرور همه این کتابها نیست و شاید نام بردن از برخی از آنها برای شروعی مجدد بد نباشد.

بی شک از بین آنها این 9 کتاب لذت بخش ترین کتابها بوده اند.

 

موش ها و آدمها، جان اشتاین بک

آخرین وسوسه مسیح، نیکوس کازانتزاکیس

دوران زندان، زیبا ناوک

عادت می کنیم، زویا پیرزاد

آهستگی، میلان کوندرا

خانوم، مسعود بهنود

ابلوموف، ایوان گنچاروف

کلنگهای زود پرواز، چنگیز آیتماتف

یک مرد، اوریانا فالاچی

 

از میان تعداد زیاد کتابهایی که در این دوره خوانده ام شاید تنها این کتابها باشد که اثری ماندگار در ذهن و روح من داشته اند.

جان اشتاین بک را از زمانی که فیلم خوشه های خشم را دیدم می شناسم و به او علاقه مند شدم.

نیکوس کازانتزاکیس همیشه برای من یک اسطوره بوده. از زمانی که کتاب مسیح باز مصلوب را خواندم همیشه این نام مرا به هیجان آورده است.

اما زیبا ناوک. شاید خیلی ها او را نشناسند اما صداقت و بی طرفی در کلام این نویسنده سابقا زندانی بی نظیر است. خاطرات زندان او و بعد از آن خاطرات زندگی او در آلمان و توصیف او از جزئیات زندگی جدید او کمتر از یک شاهکار نیست.

عادت می کنیم زویا پیرزاد هم داستانی روان و پر کشش است. به خصوص که این کتاب مرا یاد دو دوستی می اندازد که الان در مالزی زندگی می کنند.

میلان کوندرا  هم که نیازی به معرفی ندارد. این رمان او به همان جذابیت کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی اوست.

اما نادر نویسنده ای که برای من همیشه یک الگو و یک مرشد بوده است. مسعود بهنود. قبل از کتابهایش با مقالاتش آشنا شدم. بی طرف و دوست داشتنی. اما کتابهایش مرا به ماورا برد. ترکیبی از احساس دوست داشتنی نوستالژیا و رمز گشایی داستانهایی تاریخی. بی شک کمتر نویسنده ای در طول زندگی بوده که تا این حد مرا شیفته خود کرده باشد. شاید فقط در کنار او صادق هدایت باشد که بتواند مرا تا این حد شیفته خود کند. بگذریم از اینکه هدایت اکنون مرده است و خودش یک حس نوستالژیک را همراه دارد اما مسعود بهنود هنوز زنده است.

کتاب خانوم بی شک یک شاهکار است.

اما ابلوموف نوشته ایوان گنچاروف. شرح حال بسیاری از ما آدمها. شرح نوعی یاس روزمره که قرار نیست فلسفی باشد. از آدمی معمولی که تنها رویاپردازی می کند و رویا هایش را در خیال جستجو می کند. حداقل برای من ابلوموف انسانی در درون خود من است. کتابی در ظاهر خسته کننده اما تکان دهنده.

کلنگهای زود پرواز مرا به یاد داستانی که در کودکی هایم خوانده بودم برد، کتاب مادر نوشته لیوباورونکوا و جالب است که هر دوی این کتاب ها مربوط به شوروی سابق می باشد. بگذریم از اینکه اگر اشتباه نکنم آیتماتف نویسنده ای قرقیز است.

اما اوریانا فالاچی کسی که برای من بعد از صادق هدایت و مسعود بهنود محبوبترین است. جالب که اوریانا فالاچی و بهنود هر دو روزنامه نگار هستند. اوریانا فالاچی را با کتابهایش، جنس ضعیف، مصاحبه با تاریخ، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد می شناختم و با کتاب یک مرد کاملتر شد. او را دوست دارم بخاطر تفکراتش و به خاطر قلمش.

نمی دانم شاید این وابستگی ها به نویسندگانی خاص موقتی باشد. همانطور که زمانی پیشتر هدایت وجودی ماورای یک انسان برای من بود. امروزه صادق هدایت برای من یک نویسنده استثنایی و بزرگ است یعنی هدایت دیگر برای من وجودی مافوق انسانی نیست اما به هر حال بوف کور او هنوز هم برای من بوف کور است. کتابی که نمی توانم آن را با سایر کتابها مقایسه کنم.

در مورد مسعود بهنود و اوریانا فالاچی نیز شاید آینده اینچنین باشد. هر چند در مورد مسعود بهنود که امروزه زنده است و هر روز او را در صندوق جادویی می بینم، موضوع چیز دیگری است. این آدم برای من در کنار نویسندگی یک شخصیت محبوب و قابل احترام است. تنها آدمی که با خیال راحت و بدون عذاب وجدان در برابرش سر تعظیم فرود می آورم. بی شک بینش و تفکرات من با هر گونه کرنش و اسطوره سازی مخالف است اما مسعود بهنود به عنوان انسانی که همیشه دوست دارم مانند او باشم جالب توجه است. او مردی است که اگر اشتباه نکنم امروزه 63 سال سن دارد و به گفته خودش بیش از 4 دهه است که می نویسد و برای من بدست آوردن هر نوشته او یک لذت بی شمار است.

اوریانا فالاچی نیز در کنار دو نام بالا برای من یک انسان کامل است. انسانی که در دل خطر زندگی می کند و برای نوشتن دست به هر ریسکی می زند. نوشته هایش بر دل من می نشیند. حیف که کمی دیر به دنیا آمدم تا با او هم زمان دنیا را تجربه کنم. در میان کتابهای او فقط نامه به کودکی که هرگز زاده نشد است که کمتر از بقیه بر دل من نشسته است و آن هم شاید به این دلیل که او زن است و احساساتی مادرانه دارد و من مرد هستم متفاوت.

به هر حال ابلوموف درون که مرا از فعالیت و تکاپو بازداشته است و مرا بیش از انتظار رویا پرداز و تنبل بار آورده است هرگز نگذاشته که حتی برای رسیدن به امیالم دست به تلاش بزنم اما به هر حال خوشم، خوشم با سیاحت در دنیای دیگران...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:3  توسط هادی نعمتی  | 

 

 

به زودی

مهر ماه ۸۸

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:26  توسط هادی نعمتی  | 

معرفی کتاب: آزردگان

 

نوشته فدور داستایوسکی

ترجمه مشفق همدانی

ناشر: بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه

 

هیچگاه نتوانسته ام درک درستی از آثار داستایوسکی داشته باشم و هیچگاه نتوانسته ام بزرگی آثار او را درک کنم. شاید فاصله زمانی بین نوشتن آثار و خواندن من سبب این موضوع باشد. به هر حال هر چه هست ایراد از من است. داستایوسکی آنقدر نویسنده بزرگی هست که عدم لذت بردن من از آثارش را باید به من نسبت داد.

تا به امروز بزرگترین اثر او یعنی جنایت و مکافات را نخوانده ام اما تعداد دیگر آثار او که خوانده ام بیش از 6 یا 7 کتاب است. از خاطرات خانه اموات گرفته که بیشتر از دیگر آثارش مرا جذب کرده تا سایه و روشن, قمار باز و این آخری که آزردگان است و...

به هر حال داستایوسکی بیش از آنکه آثارش مرا جذب کند زندگی شخصی اش مرا مجذوب خود کرده است، آدمی که تا پای مرگ پیش می رود و آن وقت در زندان عفو می شود و نجات می یابد.

آزردگان در قیاش با آخرین  کتابی که از داستایوسکی خواندم  یعنی قمار باز بیشتر مرا جذب کرد که شاید یکی از دلایلش ترجمه جلال آل احمد از کتاب قمار باز بود. البته این را یکی از دوستان به من گفت. او عقیده داشت ترجمه آل احمد از قمار باز ترجمه ضعیفی بوده است.

آزردگان هم یک رمان عاشقانه است و هم تا جدودی اجتماعی. خواندن آن را به همه علاقه مندان به ادبیات توصیه می کنم چون بی شک نمی توان از نام داستایوسکی به سادگی گذشت.

و این جمله را هم در ذهن تکرار می کنم که هر اثر ادبی را باید در ظرف زمانی خودش بررسی کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 9:12  توسط هادی نعمتی  | 

معرفی کتاب: تاریخ انقلاب کبیر فرانسه

معرفی کتاب: تاریخ انقلاب کبیر فرانسه

 

نوشته آلفرد رمبو

مترجم: احمد قوامی

ناشر: گل آفتاب 1382

 

منتسکیو: بازدهی زمین بیش از آنکه به حاصلخیزی خاک آن بستگی داشته باشد مشروط به آزادی ساکنان آن است.(38)

 

دانتن، از رهبران انقلاب فرانسه: یک ملت خود را نجات می بخشد اما انتفام نمی گیرد.(162)

 

نکاتی جالب از قانون اساسی فرانسه در ابتدای برقراری حکومت جمهوری:

 

1-انقلاب فرانسه در قرن 18 نه تنها آزادی بیان را تصویب کرد بلکه علاوه بر آن کنوانسیون حق قلم نویسندگان را نیز تصویب کرد که به موجب آن نویسندگان و وارثان آنان حق انحصاری استفاده از منافع حاصله از آثارشان را داشتند.(49)

 

2-جمهوری نوپای فرانسه در سال 1848 اعدام مجرمین در ملا عام و نیز تعیین مجازات اعدام برای جرمهای سیاسی را ممنوع ساخت.(58)

 

3-یکی از مفاد قانون اساسی سال 1793 فرانسه: وقتی که حکومت به حقوق ملت تجاوز کند شورش مقدس ترین حقوق و لازم ترین تکلیف است.(185)

 

توضیحات:

انقلاب فرانسه که یکی از مطرح ترین برگهای تاریخ تمدن بشر می باشد نه آنچنان که گفته می شود آسمانی و خالی از هرگونه اشکال بوده و نه آنچنان زودگذر.

انقلاب فرانسه مانند اکثر دیگر انقلابهای خشونت بار پیشین مملو از کشت و کشتارهای قبل و بعد از انقلاب است.

جمهوری فرانسه تقریبا در بدو تولد تمام رهبران خود را می کشد و در کنار آن هزاران هزار فرد دیگر نیز بیگناه و با گناه به تیغه گیوتین سپرده می شوند.

از دانتن گرفته تا روبسپیر, کندرسه، مارا و بسیاری دیگر از رهبران این انقلاب توسط دیگر نیروهای انقلابی به پای میز محاکمه دادگاه انقلاب کشانده می شوند و به قتل می رسند و این روند ادامه دارد تا زمانی که ناپلون بناپارات با یک رویداد شبه کودتا به قدرت می رسد و انقلاب را برای خود مصادره می کند.

این جریان تقریبا در تمامی انقلاب های دنیا رخ داده است و به همین دلیل است که جمله انقلاب فرزندان خود را می بلعد یک جمله تکراری و کلیشه ای است.

 

به هر حال آنچه که جالب به نظر می رسد رشد فکری مردم فرانسه در دو قرن پیش است که حکومت جمهوری را جایگزین حکومت استبدادی کرده اند.

 

 

 

تبصره1: کتاب خانه مردم و همراهان نوشته لویی گیو با مقدمه ای آلبر کامو را خواندم داستانی در مورد طبقه کارگر و فقر مردم البته نه تز نوع فونتامارایی آن. داستانی که در دوران جدیدتر می گذرد و کارگران به مراتب وضعی بهتر از گذشته دارند هر چند هنوز برای حقوق خود مبارزه می کنند.

 

تبصره2: فیلم مجنون لیلی را دیدم. تلاشی از قاسم جعفری برای ساختن ملودرامی تقاطع وار. به عنوان یک فیلم هر چند از نوع هندی آن به یک بار دیدنش می ارزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:52  توسط هادی نعمتی  | 

فونتامارا

 

اینیاتسیو سیلونه

ترجمه منوچهر آتشی

 

فونتامارا شرح زندگی روستایی دور افتاده و فقیر در ایتالیا است که از یک زندگی آمیخته با رنج و درد و بدبختی آغاز می شود و به یک نبرد بزرگ ختم می شود که در آخر روستا را از بین می برد و این نبردی است بین دهقانان با حکومت فاشیستی وقت ایتالیا.

در این میان آنچه جالب می باشد پائین بودن سطح آگاهیها و اطلاعات مردم روستا است کخ به سادگی بازیچه دست افراد قرار می گیرند و بیشترین لطمه را از نا آگاهیشان می خورند.

آنها مبارزه می کنند بی آنکه دقیقا بدانند چرا باید مبارزه کنند و این در مورد تمامی رفتارهای آنها صادق است.

رفتارهایی از سر نا آگاهی و فقر فرهنگی.

در نهایت وقتی زمانش می رسد و قوی ترین فرد روستاشان در زندان کشته می شود به مبارزه ای علنی با حکومت دست می زنند و در نهایت نیز شکست خورده و پراکنده می شوند.

در این قائله شکی نیست که حق با مردم روستاست اما آنها حتی حق خود را نیز نمی شناسند.

فونتامارا اثری جذاب و خواندنی است که می تواند نشانگر نقش آگاهی های اجتماهی مردم در زندگی روزمره شان باشد.

 

تبصره1: فیلم برنده اسکار 2008 بخش فیلمهای غیر انگلیسی را دیدم. جاعلان ساخته استفان روزوویتسکی محصول کشور آلمان. داستانی از جنگ جهانی دوم و تلاش نازی ها برای چاپ اسکناسهای جعلی برای فلج کردن اقتصاد امریکا و انگلیس. شرحی از دربه دریها و شکنجه های یهودیان در دوران این جنگ خانمانسوز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:42  توسط هادی نعمتی  |