تجدد در لباس سنت

 

چند روز پیش به تناسب شرایط کاری راهی یکی از روستاهای تقریبا دور افتاده اطراف مشهد شدم. اینگونه سفرها برای من امری غریب نیست و به دلیل همین شرایط است که آشنایی خوبی با فرهنگ و تفکر روستاییان دارم.

به همین دلایل نیز پیش از انتخابات احتمال رای آوردن آقای احمدی نژاد را بعید نمی دانستم چون آن چه مشخص بود در اکثریت روستاها آقای احمدی نژاد محبوبیتی قابل توجه داشت، هر چند نباید فراموش کرد که روستاهایی نیز وجود داشت که اکثریت آنها کاندیداهای دیگری را در ذهن می پروراندند. و بگذریم که کل جمعیت روستای کشور ما چیزی بیشتر از 35 درصد نیست.

در این سفر اخیر با فردی آشنا شدم که دوست دارم او را آنگونه که دیگران می نامند آقاسی بنامم.

آقاسی، این جوان روستایی که به دلیلی که نمی دانم معلول نیز بود در کنار کارهای دیگری که انجام می داد خواننده بود و به دلیل این استعداد ذاتی وی و تشابه صدایش بود که او را آقاسی می نامیدند.

زندگی روستایی معمولی داشت و در خانه ای کوچک در کنار زن و فرزند کوچک و تازه به دنیا آمده اش زندگی می کرد. خوانندگی در مجالس شادی هم ولایتی ها هم یکی از منابع درآمدش بود. صدای گرمی داشت و اگر بگویم ترانه های مرحوم نعمت آقاسی را بهتر از خود او می خواند پر بیراه نگفته ام.

وقتی از او نام فرزند کوچکش را پرسیدم گفت که نام او را مهرشاد گذاشته است. به او گفتم خوب لابد به دلیل علاقه ات به موسیقی نام او را مهرشاد گذاشته ای. اما پاسخ او چیز دیگری بود. او مانند افرادی که بهشان برخورده باشد جواب داد نه. نام او را مهرشاد گذاشته ام چون اولا نامی ایرانی است و دوما نام یکی از پادشاهان ساسانی بوده. البته من نمی دانم آیا واقعا پادشاهی با نام مهرشاد وجود داشته یا نه؟ اما هر چه بود جواب او مرا جذب کرد. در حقیقت انتظار چنین پاسخی از او نداشتم. در ذهن من تصویر متفاوتی از یک روستایی نقش بسته بود.

اما این سوال و این جواب سرآغاز مباحثه ای بود که برایم جالب بود. این جوان روستایی با لباس محلی و ظاهری از دید شهری ها نامناسب حرفهایی زد که دوست داشتم تمام آنها که خود را شهری می دانند و آگاه، می بودند و می شنیدند.

آقاسی داستان من فردی به شدت ملی گرا و بسیار اهل مطالعه بود. او ظاهرا تحصیلات دانشگاهی هم نداشت اما وقتی حرف می زد به کتب مختلف تاریخی مثل تاریخ طبری و یعقوبی و چه و چه استناد می کرد.

برخلاف همیشه که به تناسب عادت پر حرفی من همیشه من گوینده بودم و دیگران شنونده این بار او گوینده بود و من لذت برنده.

او از ایران می گفت و حمله اعراب و تاثیر آن در فرهنگ و سرنوشت ایرانیان. او درد دل می کرد از تاریخی که از ذهن بسیاری از ما مردم پاک شده است، او می گفت از هویت ایرانی ما که چیزی آنچنان از آن باقی نمانده و...

شرح جزییات این گفتگو شاید از حوصله من نویسنده خارج باشد اما هر چه بود لذت بخش بود.

در دوره انتخابات دهم ریاست جمهوری نیز از این قبیل گفتگوها در روستاها و شهرها زیاد شنیده می شد، بسیاری بودند که در همین روستاهای از دید ما متعصب و واپس گرا طرفدار تغییر و تحول بودند. اما ماجرای آقاسی فرای این حرفها بود. او آگاهانه حرف می زد و نه مانند بسیاری از ما که اگر هم معتقد به امری هستیم بیش تر از سر های و هوی است و شیرین زبانی. او برای آنچه می گفت سند می آورد و کسی را هم تهدید نمی کرد که سندش نیز موجود است!

کار من با آقاسی تمام شد و کمی هم نشستیم و چای گرمی هم با هم نوشیدیم و من برگشتم اما تاثیر این جوان روستایی بر من بسیار زیاد و عمیق بود.

راستی با این دنیای کوچکی که امروزه در روستاهایش جوانانی مثل آقاسی قصه من دیده می شوند، آیا می توان همچنان از حذف تاریخ ملی و دموکراسی و سایر پدیده های مدرن دم زد؟ براستی تا کی می توان برای نا آگاه نگاه داشتن مردم تلاش کرد؟

 

تبصره1:

کتاب سه اسلام نوشته روزنامه نگار نام آشنای امروزه ایران محمد قوچانی را خواندم. قلمی روان و نگاهی نکته اندیش در این کتاب که مشتمل بر مجموعه مقالات نوشته شده در روزنامه های مستقل ایران بود یافتم. از خواندنش لذت بردم و بسیار چیزها یاد گرفتم. برخلاف بسیاری از کتابهای اینگونه که خواندنشان حوصله سر بر است و خسته کننده این کتاب جذابیتهای زیادی داشت. از هر مقاله اش می شد نکته ها یاد گرفت.

امروز محمد قوچانی در زندان است، نزدیک به چهار ماه از حوادث پس از انتخابات می گذرد و محمد قوچانی در انتظار صدور حکم دادگاه.

جاودانگی و مرگ

 

داشتم مصاحبه ای چاپ نشده از خسرو شکیبایی را می خواندم. از یک سو احساس تلخ مرگ مرا در خود فرو برد و از سوی دیگر با خود گفتم خوشا به حال شکیبایی. لااقل زود از یادها نمی رود. با خود گفتم مرگ ترسناک نیست از یاد رفتن ترسناک است. مرگ پایان نیست، فراموش شدن مرگ واقعی است.

خواستم به خودم بنگرم انسانی معمولی که روز خواهد مرد و لابد اطرافیان هم چند صباحی گریه و زاری خواهند کرد و بعد دیگر هیچ. احساس خوشایندی نبود هرچند هیچگاه هم وسوسه شهرت آن هم از طریق بازیگری مرا فرا نگرفته بوده.

اما یاد داوود اسدی دیگر بازیگر ایرانی افتادم. همان کمدینی که چند سال پیش مرد، دقیقا یادم نمی آید. ناگاه این حس غریب در وجودم چندین برابر شد. احساس کردم چه جفایی بر داوود اسدی رفته که علی رغم بازیگر بودن آن قدرها در یادها و خاطره ها باقی نخواهد ماند. بسیاری او را اصلا نمی شناختند و دیگران هم خیلی زود او را از یاد خواهند برد. راستی دلم گرفت.

جاودانگی پدیده ای است که اگر اشتباه نکنم بالاترین جذابیت را برای بشر دارد. پدیده ای که اگر نخواهم مطلق حرف بزنم تقریبا دست نیافتنی است. آدمی حتی اگر فقط این کره خاکی را هم در نظر بگیریم آنقدر کوچک است که بودن و نبودنش تاثیری در هیچ چیزی ندارد. چه رسد به این که این کیهان بی سر و ته را بخواهیم در نظر آوریم.

شاید تعداد آدمهایی که به تمام معنا در طول تاریخ جاودانه شده اند آنقدرها نباشد.

شاید ما آدمها به بی اهمیت بودن عادت کرده ایم. به یک مورچه بودن، مورچه ای که به سادگی زیر پا له می شود و نابود می شود بی آنکه صاحب آن پا حتی متوجه ناله های آن مورچه در حال نزع بشود.

احتمالا حالا می فهمم چرا آدمها در طول تاریخ همیشه دوست داشته اند که به دنیای بعد از مرگ معتقد باشند.

راهی برای جاودانه شدن.