سگها و آدمها
نه اشتباه نکنید این وبنوشت هیچ ارتباطی به رمان موشها و آدمهای جان اشتاین بک ندارد.
دیرهنگام شب بود و یا بهتر بگویم نزدیکهای خروس خوان. از شب نشینی برمی گشتم با کلی خنده و تفریح.
از سر یک کوچه که پیچیدم. سگی را دیدم که لی لی کنان در جهت مخالف در حرکت بود. سگ بیچاره دو پا داشت و یک دست. خنده بر لبهایم خشک شد. سست و کرخت شدم. مات و مبهوت ماندم و ماشین را ناخودآگاه نگاه داشتم. سگ هم ایستاد. از آدمها نمی ترسید شاید هم می ترسید اما گرسنگی وادارش می کرد که وقتی آدمهایی را ببیند که در دستشان چوب و سنگ نیست دل به غذایی ببندد که شاید به او بدهند و یا حداقل نوازشی او را بکنند مثل همان چیزهایی که احتمالا خوابشان را می بیند. دم تکان داد. در حالیکه هنوز هیچ محبتی در حقش نکرده بودم. در ذهنم ماشین را جستجو کردم تا چیزی مناسب حالش بیابم. فقط یک ظرف غذا بود که برای فردا ناهارم همراهم بود. برنج بود و مرغ. می دانستم که سگهای بیچاره این دوره و زمانه به نان خشک هم بسنده می کنند. از خیر فردا ظهر گذشتم و تمام غذا را جلویش خالی کردم. مثل کسی که خیلی زود پسرخاله بشود نشست و خورد و همچنان و بی وقفه دم تکان می داد. شاید تحمل وزنش روی سه پا برایش سخت بود و به همین خاطر برخلاف خیلی سگهای دیگر خیلی زود نشست و نشسته غذایش را خورد.
من هم خرسند از کاری که کرده بودم و ناراحت از سرنوشت این سگ بیچاره راهم را گرفتم و رفتم. اما نگاه مهربانش، صورت پر دردش و سرنوشت شومش با من باقی ماند. من هم سگ ولگرد صادق هدایت به خاطر آمد و داستان همیشگی سرنوشت.
صبح بود و تازه می خواستم کارم را شروع کنم که دیدم دوستی از بچه های روستا حیران دنبال کمک می گردد. وقتی علت را جویا شدم گفت که فلانی مرده و دنبال کمک می گردد که جسد را سوار ماشین کند.
آن فلانی را می شناختم پیرمردی بود حداقل بالای 90 سال که همسایه دفتر ما در روستا بود. یک فسیل به تمام معنا که از سر صبح تا دم غروب جلوی خانه اش می نشست و یا بهتر بگویم دراز می کشید. اگر سرد بود در آفتاب و اگر گرم بود در سایه و این تنها حرکت او در طول روز بود. شبها را هم که خبر ندارم چون جای دیگری بودم.
تا اینکه مرد.
به آن دوست کمک کردیم و پیرمرد در پتو پیچیده را با کمک چند نفر دیگر بار وانت کردیم. تا او را به قبرستان که اتفاقا دور هم بود ببرند.
پیرمرد، مرده، بار وانت.
همان قدر که شما تعجب کردید من هم تعجب کردم. اما ظاهرا پیرمردی که از دید اندک اعضای خانواده و اطرافیان چندین سال هم اضافی زندگی کرده بود نیازی به ماشین نعش کش و این تجملات نداشت. دو پتو و یک وانت کافی بود.
کسی هم گریه نکرد جز پسر جوانی که هیچ نسبتی با او نداشت و حتی از بچه های همان روستا هم نبود بلکه مثل من که محیط کارم آنجا بود و خودم از جای دیگر او هم ساکن جای دیگری بود و فقط چندباری پیرمرد را دیده بود و به دلیل نازک بودن دلش حالا زار زار گریه می کرد.
پیرمرد همان آقای اسمیت رمان آزردگان داستایوسکی بود که بی سر و صدا می میرد فقط فرقش این بود که این پیرمرد حتی سگی هم نداشت که مثل آقای اسمیت در کنارش بماند و از عشق صاحبش با او بمیرد.
