29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت

این مقاله به صورت کامل در آدرس زیر قرار دارد:

http://vetman.net/?p=619

 

اسفند که می رسد همه چیز بوی ملی می گیرد، بهار برای ایرانیان خود سمبل ملی گرایی است، جشنی باستانی که به نام ایرانیان به ثبت رسیده است. با این همه وقتی رگ ملی گرایی ایرانیان در این ماه بالا می زند نمی توان به یاد ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق که یکی از نمادهای بارز ملی گرایی معاصر ایران است نیفتاد.

مصدق بنیانگذار  جبهه ملی در ایران در این ماه توانست تاریخی جدید برای ایران رقم بزند و نفت را ملی کرده و از دست استعمار بریتانیا خارج کند.

صفحه جدیدی از تاریخ ایران گشوده شد که از دوران صفویه به بعد رو به ضعف نهاده بود و اینگونه بود که مصدق جاودانه شد و نامش در تاریخ ایران به عنوان یکی از نشانه های ملی گرایی ثبت گردید و جالب اینجا که خاندان پهلوی که در این نبرد در برابر مصدق قرار گرفته بودند نیز مدعی ملی گرایی بودند و نمادهای باستانی ایران را بر در و دیوار نقش می زدند. اما چه رضا شاه که مصدق را خانه نشین کرد و چه محمدرضا که مصدق را با کودتایی که برنامه ریزی اش در خارج از کشور صورت گرفته بود از کار برکنار کرد و او را گوشه نشین روستای احمدآباد تا دم مرگ کرد ملی گراییشان از جنس مصدق نبود. آنها اگر هم در تلاش برای اصلاح جامعه بودند که لااقل محمدرضا شاه آن چنان اهلش نبود به زور چوب و چماق بود چون قدرت را همانگونه به دست آورده بودند اما مصدق که از دل صندوقهای رای بیرون آمده بود و پشتوانه ای جز مردم نداشت اصلاحات را در لایه های زیرین جامعه می جست و به همین دلیل بود که شکست جنبش ملی شدن صنعت نفت نیز مصدق را از تمام اهداف مورد نظرش باز نداشت زیرا او این جنبش را آموزشی برای توده مردم می دانست.

مصدق جبهه ملی را در 19 آبان 1328 و در پی تقلب گسترده ای که در انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی رخ داده بود پایه گذاری کرد. این جبهه متشکل از از رهبران چند حزب و دسته جات مذهبی و چند نفر از مدیران روزنامه ها با افکار و عقاید گوناگون بود. در این میان می توان از حزب ناسیونالیست و ترقی خواه ایران و افرادی چون اللهیار صالح و کریم سنجابی که روشنفکران چپ گرای ضد شوروی بودند، حزب زحمتکشان و افرادی چون مظفر بقایی و خلیل ملکی که روشنفکران و کارگران چپ محسوب می شدند، جمعیت مجاهدین اسلام و فردی چون آیت الله ابوالقاسم کاشانی نام برد.

در این بین بودند احزابی مثل حزب پان ایرانیسم که یک سازمان ملی گرای افراطی بود که علی رغم ارتباطاتی که با جبهه ملی داشت به عضویت رسمی آن در نیامد و یا حتی حزب توده که گاهی گداری از دکتر مصدق حمایت می کرد.

این اعتراضات نتیجه داد و انتخابات مجددا برگزار شد و تعدادی از وابستگان جبهه ملی به مجلس شورای ملی راه یافتند. اعضای جبهه ملی که بیشتر آنها در دولت مصدق و یا در فراکسیون جبهه ملی مجلس حضور داشتند تربیت شده دوران حرکت ملی دکتر مصدق نبودند. شخصیت سیاسی و سوابق اداری بسیاری از آنها روشن نبود، برخی در گذشته از اجزا هیات حاکمه بودند و جز سالهای بعد از شهریور 1320 که فضای بسیار باز سیاسی بعد از تبعید رضا شاه شکل گرفته بود و محمدرضا نیز هنوز جوان بی تجربه ای در امر استبداد بود سابقه مبارزاتی نداشتند. دیدگاه های سیاسی و اجتماعی این گروه هماهنگی نداشت و اغلب مواضع ضد و نقیض اتخاذ می کردند که حتی گاهی کار به زد و خورد هم می کشید. بسیاری از آنها از حیث درک و تحلیل مسائل سیاسی ضعیف بودند و در برخورد با مسائل پیچیده مملکتی و یا بین المللی دچار ساده اندیشی می شدند. بعضا فرصت طلب بودند و در نیمه راه از جبهه ملی خارج شدند و به دربار پیوستند، و برخی نیز به خدمت سازمانهای جاسوسی انگلیس و امریکا در آمدند و در مجموع عمق و وسعت حرکت مردمی و رسالت تاریخی خود را درک ننمودند.

اما چرا مصدق که این افراد را بعضا می شناخت باز هم جبهه ملی را با ترکیب همین افراد شکل داد. شاید او کسان دیگری را در پیرامون خود سراغ نداشت و شاید هم امید داشت که دوران فعالیت در جبهه ملی آنها را تربیت کند و خون با طراوت دموکراسی را آرام آرام وارد رگهای استبداد زده آنها کند.

با این همه آنچه که در مورد مصدق نمی توان در آن تشکیک کرد این است که او در لحظاتی قاطعیت لازم برای برخورد با مسائل و حتی افراد پیرامونش نداشت اما این را نیز نمی توان یکسره دال بر ضعف مدیریتی مصدق دانست و حتی بسیاری از تاریخ نگاران بین المللی نیز آن را به دلیل پایبندی کامل مصدق به اصول دموکراسی می دانند. مصدق با این که هیچگاه گرایشات چپ گرایانه نداشت و از منتقدین سر سخت حزب توده بود با این همه هیچگاه حتی در زمانی که در قدرت بود با این تشکیلات برخورد نکرد و حتی فضا را برای فعالیت آنها تا حد امکان باز نگاه می داشت. اتفاقی که از سوی غربی ها نشانه گرایشات او به حزب توده تفسیر گردید و مصدق را در توهم آنها در کنار بزرگترین دشمن لیبرالیسم غربی یعنی کمونیسم روسی قرار داد.

دولتهای انگلیس و امریکا نتوانستند به خود بقبولانند که مصدق یک نیروی دموکرات کامل است، شاید آنها تا آن زمان این چنین فردی را در شرق ندیده بودند و به همین خاطر در 25 ژوئن 1953 مصادف با 4 تیرماه 1332 چند مدت پس از روی کار آمدن آیزنهاور رییس جمهور جمهوری خواه امریکا طرح کودتا در وزارت خارجه امریکا تصویب گردید و این ماموریت به کرمیت روزولت واگذار شد. ظاهرا در تاریخ ایران دموکرات یا جمهوری خواه بودن رییس جمهور امریکا نقش مهمی را ایفا کرده است و البته بعدها هم همیگونه بود.  به هر حال تا پیش از این تاریخ دولت دموکرات امریکا با درخواستهای بریتانیا برای همراهی بر علیه مصدق مخالفت می کرد.

نماینده اجرای این طرح در ایران نیز تیمسار زاهدی معرفی گردید که تا پیش از 24 تیرماه 1331 هوادار جبهه ملی بود اما به دلیل تجدید فعالیت حزب توده و فروپاشی اقتدار نظامیان از جبهه ملی خارج شد و به طرفداران دربار و انگلیس پیوست در حالیکه در سال 1941 زاهدی به دلیل فعالیت بر علیه متفقین توسط انگلیسها بازداشت شده بود.

تا پیش از این تاریخ، امریکا در عرصه بین المللی تصویری غیر استعمارگرایانه از خود به جای گذاشته بود و از حرکت های ملی و مردمی در نقاط مختلف دنیا حمایت می کرد، اما با گسترش موج کمونیسم در دنیا و شدت گرفتن جنگ سرد جمهوری خواهان امریکا دموکرات ها را به کوتاهی در برابر کمونیسم و از دست دادن چین متهم کردند و در شعارهای انتخاباتیشان مبارزه با کمونیسم را در صدر قرار دادند و با همین شعارها کرسی ریاست جمهوری را از دست دموکراتها بیرون کشیدند. در آن زمان عرضه نفت بیش از مصرف آن در دنیا بود و علاقه امریکا برای همراهی با انگلیس در طرح کودتا نه ناشی از نیاز به نفت که آن را به سهولت از طریق عربستان و کویت تامین می کردند که تلاش برای کوتاه کردن دست کمپانیهای روسی از نفت ایران و جلوگیری از رخداد انقلابی کمونیستی در ایران بود.

راهکارهای انگلیس برای مقابله با مصدق شامل مذاکره، تحریم، تهدید و کوشش در جهت برکناری مصدق بود.

انگلیس برای اجرای این راهکارها نیاز به گروه ها و افرادی در ایران داشت. به این دلیل آنها رو به زاهدی و هم دستانش که شامل اردشیر پسر زاهدی، تیمور بختیار و سرهنگ نصیری، یاران سابق مصدق مثل کاشانی و مظفر بقایی، وابستگان اطلاعاتی انگلیس در ایران مثل نرن و سیلی و رشیدیانها و شاه آوردند.

پس از اینکه مذاکرات استوکس و پیگیری قضایی از طریق دیوان لاهه و تحریمهای نفت و فولاد و شکر و حتی پیاده کردن نیروهای نظامی در خلیج فارس نتیجه ای نداد انگلستان تلاش خود برای برکناری مصدق را از طریق شاه آغاز کرد.

اولین رویارویی مصدق با شاه در 24 تیر ماه 1331 رخ داد که در پی درخواست مصدق برای در اختیار گرفتن مسئولیت نظارت بر امور ارتش از شاه صورت گرفت. شاه با درخواست مصدق مخالفت کرد و مصدق استعفا داد. شاه از این استعفا استقبال کرد و قوام را به عنوان جانشین مصدق تعیین کرد. اما مردم که هنوز تحت تاثیر تبلیغات شدید شاه و وابستگان انگلیس قرار نگرفته بودند و تب اصلاح طلبیشان داغ بود به خیابانها آمدند و شاه را وادار به عقب نشینی کردند و شاه مجبور گردید با درخواستهای مصدق موافقت کند.

اما این رویداد زاهدی را از جبهه ملی دور کرد زیرا درخواستهای مصدق از قدرت نظامیان می کاست و زاهدی را به سوی دیگر کشاند. اختلاف سلیقه ها و عدم درک صحیح برخی از طرفداران مصدق از شرایط موجود که گروهی خواهان سرعت بیشتر حرکت اصلاحی و گروهی نیز خواستار بازگشت به حاکمیت دینی و اجرای اصول دین بودند سبب شد که گروهی از اطرافیان مصدق نیز از او رویگردان شوند. شاید به جز اختلاف سلیقه ها گروهی از آنها نیز به دلیل فشارهای مداوم دربار و یا حتی وعده های رنگارنگ عطای جبهه ملی را به لقایش فروختند.

اما اوج این تفرقه ها با جدایی آیت الله کاشانی نمود پیدا کرد. کاشانی به لحاظ مقبولیت بین توده مردم جایگاه والایی داشت و جدایی او ضربه سختی به مصدق زد هر چند خود کاشانی نیز از این جدایی طرفی نبست و بعد از آن در انتخابات ریاست مجلس شورای ملی از یکی از نزدیکان مصدق شکست خورد و حتی در میان توده مردم هم از محبوبیتش کاسته شد و بعد از اجرای موفق کودتا توسط زاهدی کاشانی که پیامی تبریکی برای شاه فرستاده بود خانه نشین شد و تا آخر عمر از صحنه سیاسی ایران کناره گرفت.

سرانجام پس از کش و قوسهای فراوان  در فاصله زمانی 25 تا 28 مرداد 32 کودتا به سرانجام رسید و دولت ملی دکتر مصدق سقوط کرد و بار دیگر حرکتی اصلاحی در ایران به شکست انجامید. همانگونه که سرنوشت قائم مقامها و امیر کبیرها و فعالین جنبش مشروطه چیزی جز این نبود. اما با این همه شکست ملی شدن صنعت نفت نتوانست درک و آگاهی ملی مردم و آثار تاریخی آن را مخدوش کند. مردم ایران در این امتحان هر چند در لحظه مناسب و مورد نیاز به حمایت لازم از مصدق نپرداختند و خیلی زود تحت تاثیر احساسات مصدق را رها کردند اما درسی را آموختند که در حافظه مردم باقی ماند و گامی رو به جلو محسوب می شد.

این ویژگی ما مردمان است که خیلی زود از رهبران اصلاح طلبمان دل می بریم. آنها را متهم به ناتوانی و حتی خیانت می کنیم و از آنها رو بر می گردانیم و زمانی که وضع به مراتب بدتر از گذشته می شود آه حسرت می کشیم و بر کناره گیریمان در لحظه بحرانی افسوس می خوریم. تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیریم و یک روز اصلاح طلب می شویم و روز دیگر شاه پرست. اصلاح طلبی را درک نمی کنیم و صبور نیستیم و رهبران حرکتهاب اصلاحی را رو به جلو هل می دهیم در حالیکه گام اولی را که برداشته شده را در جای خود محکم نمی کنیم و انتظار گامهای بعدی را داریم تا جایی که گامهای تند اما لرزان سرانجام به سقوط حرکت اصلاحیمان می انجامد.

بی دلیل نیست که مارک گازیوروسکی در تحلیل جنبش ملی شدن صنعت نفت می گوید:

در کشوری که به آسانی مسیر حرکت مردمی را می توان تغییر داد و افراد به سهولت در جهت خیانت به کشور کشانده می شوند، تنها به امید حمایت و یاری مردم نمی توان پایگاه استواری فراهم ساخت.

و این شاید بزرگترین اشتباه مصدق بود، او تنها دل به مردمی بست که در زمان لازم پشت سر او قرار خواهند گرفت اما اینگونه نشد، مردم خیلی بیشتر از آنچه مصدق می اندیشید دلسرد و نا امید شده بودند و حتی با دستگیری مصدق هم به خیابانها نیامده بودند، تبلیغات کار خود را کرده بود و مردم در پشت سر شاه قرار گرفتند، آری حتی آنانی که مصدق را در دل تایید می کردند و سکوت کردند نیز به نحوی پشت سر شاه قرار گرفته بودند.

کسی نمی داند شاید اگر مصدق در لحظاتی گامهایی رو به عقب بر می داشت سرنوشت جنبش چیزی جز این می شد و امروز به جای تاسف بر آن رویدادهای تاریخی سور و سات جشنمان را بر پا داشته بودیم. اما مصدق این کار را نکرد او آرام آرام تنها رو به جلو حرکت کرد، شاید او هم تحت تاثیر فشارهای مردمی که خود را در یک قدمی پیروزی بر شاه می دانستند قرار گرفت، اما آن مردم پر شور و هیجان و آن گروه های سیاسی که مصدق را متهم به کند روی می کردند در زمان وقوع کودتا کجا بودند؟

تاریخچه شبه جزیره عربی پیش از اسلام

 اصل مقاله در آدرس زیر منتشر شده است: http://vetman.net/?p=610

آنچه امروز ما به نام سرزمینهای عربی می شناسیم تمامی هویتشان را از اسلام می گیرند و گویی این دو نام عربی و اسلامی با هم عجین شده و از هم تفکیک ناپذیرند و مانند این است که پیش از اسلام اینچنین سرزمینی اصلا وجود نداشته است. اما به راستی این سرزمین پیش از اسلام چه بوده و چه تمدنهایی را در خود جای داده بوده است.

 

اطلاق نام عربی به این سرزمین

 

سرزمینهای عربی که در واقع همان شبه جزیره عربستان می باشد از شمال به خلیج فارس و امپراطوری ایران متصل بوده، از غرب و جنوب غربی با دریای عربی و اقیانوس هند و تمدنهای هند و چین مرتبط می شده، از غرب به دریای سرخ و مصر و حبشه و از شمال غربی نیز با دریای مدیترانه و امپراطوری روم در ارتباط بوده است.

بی شک اولین چیزی که در این موقعیت جغرافیایی به چشم می آید راه مواصلاتی مناسبی بوده که پیش از اسلام این منطقه را به لحاظ تجاری در جایگاه خوبی قرار می داده است.

یافته های زمین شناسی نشان می دهند که این سرزمین 6 تا 8 میلیون سال قبل منطقه ای به غایت سرسبز و خرم بوده است. پیدا شدن دندان یک ماموت به طول 5/2 متر در ابوظبی و فسیلهای یافت شده از اسبهای دریایی، لاک پشت های غول آسا و سوسمارهای عظیم الجثه گواهی بر این موضوع هستند که این سرزمین در زمانهای بسیار دور محل گذر رودهای پر آب و قرار گیری سرزمینهای خوش آب و هوا بوده است. اما به تدریج و با تغییرات اقلیمی آب و هوای این منطقه گرم و خشک و سوزان شده به گونه ای که جز نواحی اندکی در شمال و جنوب سایر مناطق کاملا برای زندگی نامناسب گردید. محصولات این شبه جزیره که پیش از اسلام معروفیتی جهانی داشت شامل فلوس، کندر، مر و دارچین بوده که به عنوان ادویه های معطر به سراسر جهان صادر می شده است.

 

اما اطلاق نام عربی به این سرزمین به آنجایی باز می گردد که زبان اکثریت قاطبه مردمان ساکنین این منطقه عربی بوده است. البته تاریخ نشان می دهد که در گذشته های دور زبان عربی زبان غالب این منطقه نبوده است بلکه تنها گروه هایی از مردم در منطقه شمال غربی عربستان کنونی که در آن زمان تحت حاکمیت پادشاهی نبتیون بوده است به این زبان که به آن عربی کهن می گفته اند صحبت می کرده اند که شکل گیری اولیه این زبان عربی کهن نیز به هزاره اول قبل از میلاد باز می گردد که به تدریج در مناطق مختلف عربستان رایج گردیده است.

خود واژه عرب و ریشه آن عبر (abar) در زبان سامی باستانی به معنای کوچگردی بوده است در زبان عبری نیز واژه arev به معنای صحرا می باشد. و واژه های عرب و عبری از آن گرفته شده است. همچنین در زبان پارسی به مردم این مناطق تازی نیز گفته می شده که اشاره ای به یکی از تیره های عرب این منطقه به نام طی داشته است و در پارسی میانه به این افراد طی زی گفته می شده که به تدریج به تازی بدل گشته است و به معنای وابسته به مردم طی می باشد که بعدها برای نامگذاری همه مردم عرب به کار رفته است. دلیل دیگری که مورخین برای لغت تازی می آورند به دلیل یورش و تاخت و تازهای مکرری است که به مرزهای ایران می کرده اند که البته مهمترین این تاخت و تازها در زمان شاپور دوم صورت می گیرد که البته به شدت از سوی او سرکوب می شود و او دستور به سوراخ کردن کتف تمامی اعراب اسیر و بستن آنها به همدیگر از طریق ریسمانی می دهد و به همین دلیل اعراب به این پادشاه ایرانی نام ذو الاکتاف یا صاحب کتفها می دهند. و به دلیل این یورشهای مکرر امپراطوری های ایران و روم در مناطق مرزی خود به مردم عرب گروه هایی از خود ساکنین محلی را به عنوان مرزبان می گماشته اند.

نام عرب به صورت نوشتاری اول بار در سنگ نوشته ای آشوری در سال 853 قبل از میلاد دیده شده که در آن کتیبه شلمانسر سوم در ضمن نام بردن از مردمانی که او در نبرد کرکر شکست داده است از پادشاهی عربی به نام گیندیبو از ماتو اربای (سرزمین عرب) نام می برد. در سنگ نوشته ای هخامنشی نیز از مردمان سرزمین arabaya به عنوان یکی از ملتهای پیرو شاهنشاهی هخامنشی نام برده می شود.

این منطقه در دوران باستان احتمالا محل اولیه زندگی سامیها بوده که از چهارهزار سال قبل از میلاد به بین النهرین و فلسطین نیز مهاجرت نمودند و بعدها تمدنهایی مانند آشوریها، بابلیها، کنعانیها و آموریها را در خارج از شبه جزیره ایجاد کردند.

شبه جزیره عربی را به لحاظ تمدنهایی که در طول تاریخ در خود جای داده و پرورانده است می توان به سه بخش اصلی تقسیم نمود.

بخش جنوبی که مشتمل بر یمن امروزی و جنوب عربستان می باشد که مردم این مناطق در ابتدا به فعالیتهای کشاورزی و تجارت مشغول بوده اند و ساختار زندگیشان شهرنشینی و پیشرفته بوده است و به لحاظ آب و هوایی منطقه خوبی محسوب می شده است.

بخش دیگر قسمت شمالی عربستان می باشد که مشتمل بر سوریه، اردن، فلسطین،  اسراییل امروزی و شمال عربستان بوده که علاوه بر کشاورزی و تجارت به دامپروری نیز مشغول بوده اند. آنها نیز شهرنشین بوده و ساختار زندگی پیشرفته ای داشته اند.

بخش سوم قسمت مرکزی عربستان امروزی می باشد که مناطقی خشک، با مردمی بادیه نشین بوده که بخش اعظم شبه جزیره را شامل می شده است. عمده فعالیت اقوام صحراگرد و بدوی این منطقه شبانی بوده است و نسبت به مناطق شمالی و جنوبی عقب مانده تر بوده اند و به همین دلیل رسوم و مناسبات ماقبل تاریخ خود را حفظ کرده و با خود حمل می کرده اند. بعدها با افول قدرتهای شمالی و جنوبی مردم این مناطق که با ظهور اسلام دوران پیشرفت خود را آغاز می کنند تمامی مناطق شمالی و جنوبی را تحت سیطره خود در می آورند.

 

پادشاهی سباییان در جنوب

 

جنوب شبه جزیره عربی یا همان یمن امروزی منطقه ای خوش آب و هوا و مساعد بوده و به آن یمن السعید می گفتند.

آغاز تمدن در منطقه جنوبی شبه جزیره عربستان به 2000 سال قبل از میلاد باز می گردد. آغاز این تمدن هم زمان با تمدنهای بین النهرین و مصر می باشد. اولین پادشاهی که در این بخش تشکیل شد اتحادی از قبایل تحت رهبری قبیله کنده (kinda) بود که عمر درازی را بر نتافت و توسط مهاجمان حبشی وارد شده از افریقا از بین رفتند. سپس نوبت به پادشاهی سباییان رسید که عمده ترین تمدن بخش جنوبی را تشکیل دادند. آنها طی یکسری جنگهای خونین 50 ساله با شهرهای همسایه من جمله پادشاهی میناییان و چیرگی بر همه آنها به قدرت رسیدند و دامنه قدرت خود را در سرتاسر منطقه جنوبی گسترش دادند و تمام دول همسایه خود را تحت نفوذ خود گرفتند.

مینائیان یا منائیان در هزاره اول قبل از میلاد در منطقه عسیر و در جنوب حجاز در طول ساحل دریای سرخ ساکن بودند و در قرن اول میلاد از مرکز تجارت خود در ددان دست کشیدند و مرکزی در قسمت شمالی مدائن ایجاد کردند.

پادشاهی سباییان از شمال به دولت معین، از جنوب به دولت قتبان، از جنوب شرقی به حضرموت و از غرب به ربع انحاس ارتباط داشته است.

قتبان یکی از حکومتهای باستانی این منطقه که در جنوب غربی سرزمین یمن امروزی واقع گردیده بوده و پایتخت آنها شهر تمنع یا تمنا در وادی بیجان در نزدیکی باب المندب بوده است و امروزه به کحلان معروف است.

در نهایت نیز این پادشاهی عظیم سباییان که از اوج قدرت به زیر آمده بود توسط همسایه ای از همسایگان خویش به نام حضرموت شکست خورد و کمابیش از صفحه تاریخ حذف گردید. هر چند تا سال 525 میلادی که توسط حبشیان به طور کامل از صفحه روزگار پاک گردید حضور کمرنگی زیر نفوذ همسایگان پر قدرت خود داشته است.

در بین این سه پادشاهی عمده یعنی منائیان، حضرموت و سباییان که در منطقه جنوبی یعنی یمن امروزی حاکم بودند سباییان بزرگترین و عمده ترین نقش را ایفا کردند.

اولین بار در کتیبه ای آشوری، ساراگون دوم پادشاه وقت آشور درباره لشگرکشی به این سرزمین در سال 716  قبل از میلاد سخن می گوید. او در این لشگرکشی موفق می شود و ایتامارا پادشاه وقت سباییان را مجبور به خراج گذاری می کند.

در کتیبه ای دیگر و در اواخر قرن 8 قبل از میلاد نبانی دوس پادشاه بابل سخن از خراجگذاری سباییان به دولت بابل می دهد.

همچنین در کتیبه ای دیگر در سال 853 قبل از میلاد شلمانسر (سال منه سر) پادشاه آشوری از پادشاهی عربی نام می برد که احتمالا از پادشاهیهای سباییان بوده است.

در قرآن نیز به روایت تورات از بلقیس یا همان ملکه سبا نام برده می شود که هم عصر سلیمان پیامبر بوده و گفته می شود که آنها خدا را فراموش کرده و خورشید را می پرستند. البته منابع تاریخی که مشتمل بر 1500 کتیبه و نوشته می باشد از سلسله هایی در پادشاهی سباییان نام می برند که همگی مردسالار و تحت فرمان پادشاهانی مرد بوده اند، مانند گریبیل، یاهی یامار، سوم هو الی و دمر الی. البته در کتیبه ها و اسناد تاریخی در همین عصر پادشاهانی زن مانند ملکه سمسی و ملکه زیبیه در فرمانروایی قطر نام برده می شود که مربوط به شمال عربستان می شده اند و آن ها نیز که معاصر سباییان به حساب می آیند خراجگذار دولت آشور بوده اند.

با توجه به اسناد تاریخی آغاز شکل گیری پادشاهی سباییان را می توان تا قرن 8 و یا حتی 9 قبل از میلاد به عقب برد.

دوران سلطنت سباییان را می توان به چهار دوره تقسیم کرد هر چند تنها در دوره اول حاکمیتشان این پادشاهی به طور خاص در اختیار سباییان بوده و در سایر دوره ها بیشتر تحت نفوذ حکومتهای دیگر اقوام یمنی بوده اند. دوره دوم با انقراض دولت معین پایان می یابد. پایان دوره سوم با انقراض دولت قتبان و بالا گرفتن نفوذ ریدان و چمیرها همزمان می باشد و دوره پایانی و چهارم نیز با استیلای حبشیان و انقراض دولت حضرموت خاتمه می یابد. هر چند در منابع تاریخی تمام این دوران را دوران حکومت سباییان می نامند.

زبان سباییان عربی نبوده و در مدارک باقی مانده در سرزمین یمن که به زبان سبایی نوشته شده و در آن حرفی از مردم عرب به میان می آید مربوط به قرن 6 قبل از میلاد می باشد که در آن نیز مراد از مردم عرب اقوام بدوی و بیابانگرد صحراهای شمالی تر، منطقه مرکزی و چادرنشین شبه جزیره بوده است و در این اسناد که به زبان سباییان نوشته شده علاوه بر اطلاق نام عرب به این اقوام بدوی به آنها شبان نیز گفته می شود. البته این قوم عرب در چند قرن بعد با توجه به توسعه و افزایش ثروت در پادشاهی سباییان به سمت جنوب کوچ می کنند و در زمانی که پادشاهی سباییان رو به افول می گذارد در آن منطقه نفوذ می کنند و زبان و فرهنگ قدیمی خود را در آنجا گسترش می دهند که این رخداد به قرن یکم قبل از میلاد باز می گردد.

زبان سباییان که از دسته زبانهای اقوام سامی جنوبی بوده شباهتهایی با زبان فینیقیان که در دوره ای زبان اقوام مناطق شمالی را تشکیل می داده است داشته است. زبان سباییان قدیمی ترین زبان این منطقه یعنی جنوب عربستان شناخته می شود که بسیار پیشتر از زبان عربی در منطقه رایج بوده است و قدیمی ترین اسناد در این منطقه که به این زبان نوشته شده به 800 سال قبل از میلاد باز می گردد. البته با افول قدرت پادشاهی سباییان که از قرن 4 قبل از میلاد آغاز می شود به تدریج زبانهای دیگری مانند مذابی، قطابی و حضرامی جایگزین این زبان می شود و در نهایت هم با گسترش مهاجرت اقوام بادیه نشین مرکزی عربی به زبان غالب این منطقه تبدیل می شود.

به هر حال این منطقه و به خصوص منطقه شمالی شبه جزیره چون از دیرباز تاریخ محل رفت و آمد کاروانهای تجاری بوده زبانهای مختلفی را به خود دیده است.

 

پادشاهی نبتیون در شمال

 

مهمترین قومی که در منطقه شمالی عربستان تمدنی را پایه ریزی کردند نبتیون بودند. آنها از اولین گروه هایی بودند که به روایتی از عربستان کنونی و به روایتی دیگر از اطراف خلیج فارس به شمال غربی عربستان وارد شدند و به زبان عربی کهن که ریشه در زبان آرامی غربی داشت صحبت می کردند. با این همه منطقه شمالی عربستان به لحاظ زبانی منطقه چندپاره ای بود و زبانهای ارمنی، کلدانی و فینیقی در نقاط مختلف آن شنیده می شد. علاوه بر آن رفت و آمد زیاد کاروانهای تجارتی نیز زبانهای بیگانه را بیش از پیش به این منطقه وارد می کرد. از سوی دیگر در قرن یکم قبل از میلاد و در جریان نفوذ رومیها و یونانیها به بخشهای عمده شمال غربی عربستان و سوریه کنونی زبان یونانی و لاتین به زبان علمی منطقه تبدیل شد.

برای اولین بار در تاریخ از وجود نبتیون در لشگرکشی بابلیان برای تصرف اورشلیم و برده نمودن یهودیان در 6 قرن قبل از میلاد نام برده می شود.

این قوم در ابتدا چادرنشین بوده و در مناطق شمالی در حوالی سوریه و بندر عقبه به پرورش شتر و گوسفند اشتغال داشتند اما به تدریج با وارد شدن به تجارت به ثروتشان افزوده شد و قدرتمند گردیدند. طی قرون سوم تا اول قبل از میلاد سازمان سیاسی آنها از نظام قبیله ای تحول پیدا کرد و پادشاهی نبتیون را شکل دادند که شامل بخشی از عربستان، سوریه، اردن و بخشی از اسراییل و شبه جزیره سینا می شد. در ابتدا بندر عقبه مرکز فعالیتشان بود و چندی بعد پس از گسترش فعالیتها در صدد سلطه بر دمشق بر آمدند و مرکز خود را به پترا در منطقه شمالی عربستان منتقل کردند.

تجارت کاروانها بیشتر از هر منطقه دیگر عربستان در اختیار آنها بود و محصولاتی مانند قیر طبیعی از صحرای عرب و دریای مرده در اسراییل کنونی را به مصر برای درز گیری قایقها، مس، گیاهان خوشبو،  اسب که در مسابقات روم معروفیت خاصی پیدا کرده بود، سرب، گوسفند و فاحشه را از عربستان به خارج صادر می کردند و در ترانزیت سایر کالاهای تولیدی کشورهای دیگر هم به دلیل قرار گرفتن در منطقه مناسب جغرافیایی نقش ایفا می کردند.

 

عربستان مرکزی

 

این منطقه بر خلاف شمال و جنوب منطقه ای عقب افتاده و به لحاظ آب و هوایی خشک و سوزان بوده است.

به همین دلیل مردم مکه تابستانها را به طرف شمال و زمستانها را به طرف یمن کوچ می کردند و علی رغم وجود شهرهای مکه و مدینه در این منطقه نظام سیاسی این منطقه پیش از اسلام و حتی تا دوره هایی بعد از اسلام قبیله ای بوده است.

تعدادی خانواده که با یکدیگر ارتباط خونی نزدیک داشته اند یک دار را تشکیل می دادند و مجموعه چند دار که آنها نیز معمولا دارای ارتباطات فامیلی دور بوده اند یک کلان یا حی و در نهایت قبیله را تشکیل می داده اند.

هر کلان برای خود نشانه ها و الهه های خاص خود و حتی نواهای جنگی مختص خود را داشت به عنوان مثال قبیله قریش پیش از گرویدن به اسلام  نعره جنگی عزی و هبل که نام دو تن از خدایانشان بود را به کار می بردند و از آنها کمک می گرفتند. از سوی دیگر هر قبیله برای خود بتهای مخصوصی داشت که آنها را در کعبه واقع در شهر مکه نگاهداری می کردند. تعداد این بتها که محافظ قبایل مختلف بودند تا 360 بت می رسید. البته قبایل برای نگهداری بتهایشان در کعبه به پرده دار کعبه هزینه سالیانه ای را پرداخت می کردند.

شجره تمام قبایل عرب منطقه مرکزی به دو شاخه باز می گردد. یکی که شاخه شمالی بود به جد بزرگشان که عدنان یا اسماعیل فرزند ابراهیم بود باز می گشت و دیگری که شاخه جنوبی بود به جد بزرگشان قحطان می رسید که البته قحطان خود پسر اسماعیل بود. با این همه نسب شناسان در بررسی پیشینه قبایل دوران مردسالاری را به تنهایی در نظر گرفته اند در حالیکه مشخص شده است پیش از دوران مردسالاری جوامع عرب نیز مانند سایر نقاط دنیا دوران مادر سالاری یا مادرتباری را از سر گذرانده اند.

قبایل جدید بر اثر انشعاب در قبایل قدیمی تر بوجود می آمد که این انشقاق ناشی از افزایش جمعیت و کمبود چراگاه و غذا ناشی می شد.

نظام حکومتی این منطقه بر خلاف شمال و جنوب پیشرفته قبیله ای بود و هر فردی که قوانین قبیله را بر نمی تافت از آن رانده می شد و به آنها صعلوک می گفتند که به شغل دزدی و راهزنی می پرداختند.

این منطقه به لحاظ کمی آب برای کشاورزی نامساعد بود و جز در مناطقی در اطراف مدینه که به دلیل وجود چاه های آب کشاورزی وجود داشت در سایر مناطق کشاورزی منوط به بارش باران بود. در اطراف مدینه نیز کشاورزی و پرورش نخل در اختیار مهاجرین یهودی بود. به همین دلیل شغل اصلی مردم این منطقه شبانی بود که به چوپانها راعی نیز می گفتند که کار نگهداری شتر و گوسفند را بر عهده داشتند. هر چند در این منطقه به جز اطراف مدینه گوسفند به ندرت دیده می شد. از دیگر منابع اصلی در آمد مردم این منطقه ربا و سو استفاده جنسی از کنیزان بود.

همچنین در این منطقه به دلیل قرار گیری مکه و مدینه در سر راه شمال و جنوب گروهی به عبور کاروانها از صحرا می پرداختند و در قبال آن پولی را دریافت می کردند.

این مردم بدوی نواحی مرکزی آرام آرام رو به سوی مناطق جنوبی تر آوردند و فرهنگ و زبانشان را ترویج دادند.

 

سرنوشت پادشاهی های شمال و جنوب شبه جزیره

 

اوج  قدرت پادشاهی های سباییان و نبتیون تا دوره ای به درازا می کشد که این منطقه اعتبار خود به لحاظ مسیر کاروانهای تجاری را حفظ می کند، اما سر آخر با کشف راه های جدید که مسیر ترانزیت کاروانها را به سوی باب المندب یا دروازه اشکها منتقل می کند این منطقه اعتبار خود را از دست می دهد و دوران افول خود را آغاز می کند.

در سال 177 قبل از میلاد دو دریانورد یکی یونانی و دیگری هندی به دنبال کشف بادهای فصلی مانسون برای اولین بار موفق می شوند با تعداد زیادی کشتی از یکی از بنادر هند در اقیانوس هند به راه افتاده و پس از گذشتن از خلیج عدن و سپس باب المندب یکسره خود را به منتهی الیه دریای سرخ و همچنین بنادر مصر در غرب دریای سرخ برسانند. این کشف سر آغازی برای افول قدرتهای منطقه می باشد.

پس از آن و با اضمحلال پادشاهیهای شبه جزیره رومیها اولین قدرتی هستند که در قرن اول قبل از میلاد نیروی نظامی خود را برای کنترل باب المندب از راه مصر راهی یمن و عربستان جنوبی می کنند.

هر چند بسیار پیش تر از آن نیز اسکندر مقدونی پیش از مرگ ناگهانی خود در سال 323 قبل از میلاد تصمیم به تصرف عربستان می گیرد و پس از او نیز جانشینانش در مصر یعنی حاکمان بطالسه تا حدودی بر ینبع سلطه پیدا می کنند اما نبتیون جلوی پیشرفت آنها را می گیرند.

رومیها در سال 31 قبل از میلاد دست به فتح مصر و سوریه و سپس در سال 26 قبل از میلاد سپاهی را از طریق مصر عازم منطقه می سازند و در 300 کیلومتری شهر پترا مرکز نبتیون مستقر می شوند. آنها پس از درگیری با نبتیون و شکست آنها با گذشتن از یثرب (مدینه) و مکه در منطقه مرکزی سرانجام به مقصد خود یمن در عربستان جنوبی می رسند.

در طی این مسیر آنها تعداد زیادی از نیروهای خود را در کویرهای ناشناخته عربی بر اثر امراض گوناگون و گرسنگی و تشنگی از دست می دهند اما سرانجام پس از شش ماه به پایتخت سباییان یعنی شهر مارب یا معاریب می رسند که با سد آبی معروف خود شهره آن زمانها بوده است. محاصره طولانی مدت شهر که با دیواری 4 تا 5 کیلومتری محافظت می شده بی نتیجه به پایان می رسد اما به قول استرابون تاریخ نویس نامی آنها به هدف اصلی لشگرکشی که رسیدن به باب المندب بوده می رسند و به کسب اطلاعات مورد نیاز برای آینده دست می زنند. با این همه علی رغم کشته شدن بخش عمده سپاه و عدم موفقیت در فتح مارب امپراطور وقت روم آگوتوس این پیشروی تا مارب را به عنوان پیروزی جشن می گیرد.

این درگیری های نظامی و سیاسی در کنار کاهش درآمدهای حاصل از ترانزیت کالاها از شبه جزیره سبب افول بیش از پیش پادشاه های نبتیون و سباییان می شود و به عنوان مثال پادشاهی سباییان تا قرن سوم میلادی تداوم می یابد اما دیگر از عظمت و شکوه آن در تاریخ خبری نیست.

بعد از آن در قرن 6 میلادی و در پی گسترش روزافزون یهودیت در جنوب عربستان و اذیت و آزاری که بر نوکیشان مسیحی منطقه وارد می شود بهانه ای را به دست رومیان مسیحی می دهد تا حبشه متحد مسیحی خود را وادار به جنگ با حکومتهای منطقه کند. حبشیان با حمایت رومیها به تصرف جنوب عربستان اقدام می کنند و متصرفات خود را تا مکه نیز گسترش می دهند ولی بیشتر از آن به پیش نمی روند.

40 سال بعد ایرانیان در سال 570 میلادی و در زمان خسروپرویز حبشیان را از یمن اخراج می کنند و خود جانشین آنها در منطقه می شوند و تا سال 628 میلادی که سپاهیان روم ایرانیان را شکست می دهند در اختیار ایرانیان باقی می ماند.

در سمت شمال نیز نبتیون بر اثر فشارهای اقتصادی و نظامی رومیها سرانجام در سال 106 میلادی تسلیم می شوند و رسما به عنوان ایالتی از ایالات امپراطوری روم در می آیند و نام ایالت عربی را بر خود می گیرند و در ازای آن تصدی تجارت در منطقه را برای خود حفظ می کنند. در این دوران بار دیگر نفوذ فرهنگ هلنی در عربستان اوج می گیرد هر چند آغاز این نفوذ به قرن 4 قبل از میلاد و لشگرکشی اسکندر مقدونی و فتح سوریه باز می گردد. بعد از آن نیز در سال 64 قبل از میلاد سوریه بار دیگر به دست پمپی سردار رومی فتح می شود. با این همه اوج نفوذ فرهنگی هلنی را باید در قرن 4 میلادی که پترا پایتخت نبتیون رسما مرکز ایالت عربی روم می شود دانست. یکی از مصادیق این نفوذ فرهنگی در تشابه خدایان زن نباتیون با الهه های یونانی می باشد که ترکیبی است از الهه های یونانی, سوری، مصری و عربی( الالات، عزی و منات خدایان و بتهای زن عربی هستند)

در نهایت پترا در قرن های بعد به دنبال زلزله های پی در پی نابود می شود و محاق فراموشی فرو می رود تا اینکه در قرن 19 میلادی توسط سیاحان اروپایی کشف می شود و عظمت آن از زیر خاک بیرون می آید.

نابودی پترا و فتح مارب توسط پادشاه حبشه که پایانی است بر دوران پادشاهی های سباییان و نبتیون در عربستان مصادف است با ظهور اسلام و پس از آن گسترش حکومت اسلامی در منطقه و بعد از آن سقوط امپراتوریهای ایران و روم شرقی توسط اعراب تازه مسلمان.