پینکی بوتو، دختری از مشرق

 

پینکی بوتو همان بی نظیر بوتوی مشهور و محبوب است. پینکی طبق گفته خودش نامی بوده که پدر و سایر نزدیکانش او به این نام صدا می زده اند.

خواندن اتوبیوگرافی بی نظیر بوتو با نام دختری از مشرق که شرح لحظه لحظه کودتا ژنرال ضیاء الحق بر ضد حکومت پدر بی نظیر بوتو یعنی ذوالفقار علی بوتو می باشد.

ذوالفقار علی بوتو اولین نخست وزیر غیر نظامی پاکستان می باشد که در یک روند دموکراتیک به قدرت می رسد. با محبوبیتی عظیم و توانایی های فوق العاده. انسانی روشن فکر که در جامعه ای سنت زده ای چون پاکستان دخترش یعنی بی نظیر را به امریکا و سپس انگلیس می فرستد تا در دانشگاه های هاروارد و آکسفورد به تحصیل بپردازد.

اما او آنچنان دختر خود را تربیت کرده است که بی نظیر علی رغم میل و شیفتگی که نسبت به دنیای غرب پیدا می کند به جامعه عقب افتاده پاکستان باز می گردد تا بتواند در راه اعتلای دموکراسی در پاکستان تلاش کند.

تلاشی که در نهایت مرگ غم انگیز وی را در پی داشت. سرنوشتی همچون پدرش.

پدرش در زندان کودتاگری به نام ضیاء الحق به قتل رسید و بی نظیر در دوران حکومت کودتاگری به نام پرویز مشرف ترور شد.

خاندان بوتو آن گونه که در این کتاب نوشته می شود از سالها قبل در نظام سیاسی پاکستان دستی از دور بر آتش داشته اند. اما پدر بی نظیریعنی ذوالفقار علی بوتو اولین شخصی است که به بالاترین مقام سیاسی پاکستان دست می یابد.

اما جامعه استبداد زده و سنت زده پاکستان تاب تحمل فضایی دموکراتیک را ندارد و کودتا پس از کودتا در این کشور رخ می دهد.

بهقول خود بی نظیر بوتو وقتی در امریکا حادثه واترگیت رخ داد و رئیس جمهور بزرگ امریکا یعنی نیکسون به سادگی مجبور به استعفا شد بی آنکه قتل و خونریزی اتفاق افتد فهمید که دموکراسی یعنی چه؟

اما در پاکستان اینگونه نبود، فضای ذهنی پاکستان و مردمش آن قدرها گسترده و توسعه یافته نبود.

بی نظیر بوتو در تاریخ کشورهای شرقی و به خصوص در تاریخ کشورهای مسلمان یک الگوی تمام عیار و یک بانوی برجسته و قابل اخترام است.

انسانی که با میل دنیای غرب را رها می کند و پا به مبارزات سیاسی پاکستان می گذارد، از تمامی تفریحات و آرمانهای یک زن جوان دست می کشد و لحظه لحظه زندگی خود را با مخاطره رو به رو می کند، زندانهای زیادی را تجربه می کند، ضرب و شتمهای زیادی را به جان می خرد اما از آرمانهای خود دست نمی کشد.

این است تفاوت یک انسان بزرگ با انسانهایی چون ما که بی هدف زندگی می کنیم و بی نام و نشان به دنیا می آئیم و بی نام نشان از دنیا می رویم.

این است سمبل یک انسان دانشگاهی که حقوق و مزایای زندگی را به کناری می گذارد و در راه هدف والایی که در ذهن پرورانده است دست به مبارزه می زند، اما در برابر او و انسانهایی نظیر او ما هستیم با مجموعه ای از آرزوهای کودکانه، ما هستیم با دنیایی که ترس از مشکلات ما را در دایره ای محدود قرار می دهد و هرگز حاضر به مبارزه و تلاش نمی شویم.

بی نظیر بوتو اولن نخست وزیر زن مسلمان قطعا نه تنها برای مردم پاکستان قابل احترام و باعث افتخار است که برای تمامی ما مردم مشرق زمین بانویی بزرگ و به معنای واقعی کلمه بی نظیر می باشد.

یادش به خیر.

 

تبصره1: محقق ارزنده مسعود بهنود در وبلاگش اشاره ای زیبا کرده بود. او گفته بود. در دوران نخست وزیری بی نظیر بوتو در پاکستان یکبار به عنوان مهمان به ایران سفری می کند و به مجلس شورای اسلامی برای سخنرانی می آید. یادم نمی آید مجلس چهارم بود یا پنجم. در لحظه ورود به مجلس یکی از زنان نماینده مجلس به سمت او می رود و بی آنکه از او اجازه بگیرد روسری او را جلو می کشد و گره سفتی می زند. ظاهرا بی نظیر بوتو هم به رسم ادب چیزی نمی گوید و می گذرد. بد نیست اگر تفاوت این دو زن را با هم در نظر بگیریم. زنی چون بی نظیر بوتو که با تلاش  مبارزه و آزاد اندیشی دنیایی را شگفت زده می کند و زنی چون آن نماینده مجلس شورای اسلامی که حداکثر فضای ذهنی اش حفظ حجاب اسلامی نخست وزیر کشور پاکستان است.

 

تبصره2: نسخه الکترونیکی کتاب زندگینامه بی نظیر بوتو را در اختیار دارم. دوستانی که مایل به داشتن کتاب هستند ای میل خود را در اختیار من بگذارند تا این کتاب ارزشمند را برایشان ارسال کنم.

 

کدام انتخابات؟

 

 

بحث رد صلاحیتها در انتخابات پیش رو هر چند مبحثی تازه نیست اما به هر حال تکرار هر دفعه آن درد آور است. به خصوص برای کسانی که امید دارند تا با راهکارهایی عاری از خشونت و انقلابی گری دست به اصلاح جامعه بزنند.

بی شک تجربیات گوناگون نشان داده که بهترین و کم هزینه ترین راه برا رسیدن به دموکراسی در هر جامعه ای برنامه هایی تدریجی و همراه با آگاه سازی در جامعه می باشد.

تجربه کشوری مانند هند که به لحاظ فقر فرهنگی در وضعیتی وحشتناک بوده نشان می دهد بهتر است به جای امید داشتن به انقلاب و کودتا به فکر مبارزه ای بدون خشونت و آرام بود. تجربه ای که هند را امروزه به یکی از سالمترین دموکراسیهای دنیا مبدل کرده است.

در ایران نیز تجربیات صد ساله اخیر نشان داده که تمامی جنبش های آزادی خواهانه در ایران از زمان جنبش مشروطه و سپس نهضت ملی شدن صنعت نفت و پدیده ای چون دوم خرداد به دلیل فقر آگاهی های عمومی مردم و نیمه تمام رها کردن جریان اصلاحی به شکست انجامیده است.

در جنبش مشروطه اساس حرکت مردم بر پایه احساسات و بدور از هرگونه آگاهی بود. جنبشی که در نهایت نتیجه ای جز نابسامانی در پی نداشت و در پس آن دیکتاتوری ایجاد گردید که هر چند در آن زمان نابسامان بهترین گزینه بود اما با همه خواسته های جنبش مشروطه در تضاد بود.

در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز مردم درست در روزی که نهضت به بیشترین حمایت نیاز داشت صحنه را خالی کرد چون فشارهای اقتصادی مردم را می آزرد و به همین دلیل حمایت از جنبش ملی شدن صنعت نفت برای مردم علی السویه بود.

در جریان دوم خرداد و پایان آن مرحله از اصلاحات در جامعه نیز مردم به دلیل سرخوردگی و شاید به نحوی عجله بیش از حد خیلی زود صحنه را رها کردند، زیرا مردم دقیقا نمی دانستند که اصلاحات چه معنایی دارد و چه ملزوماتی را می طلبد.

امروزه نیز با توجه به اینگونه مسائل به نظر نمی رسد رسیدن آزادی از آسمان دردی از مردم را دوا کند. جز اینکه دموکراسی زود به دست آمده جز شورش و بلوا چیز دیگری را در پی نداشت. چیزی که در عراق و افغانستان دیده می شود.

مردم جامعه ایران نیاز به حرکتی تدریجی دارند تا بتوانند آرام آرام خرد جمعی را افزایش دهند و آنگاه از دل خود حکومتی را بوجود آورند که استانداردهای یک حکومت دموکراسی را دارا باشد.

اما آنچه که امروز در برابر این حرکت قرار می گیرد موضوع رد لاحیت گسترده کاندیداهای مجلس است. تا جایی که حتی کوچکترین افراد با گرایشات اصلاح طلبان از این فیلتر عبور نمی کنند و با عناوینی چون عدم اعتقاد و التزام به اسلام و جمهوری اسلامی رد صلاحیت می شوند.

آیا باز هم می شود در این انتخابات شرکت کرد و با فرستادن حداقلهایی از نامزدها به مجلس امیدی به اصلاح بسیار تدریجی و آرام این وضعیت داشت.

شاید هنوز برای تصمیم گیری زود باشد، باید به انتظار حوادث پیش رو ماند.

 

مرگ در ونیز

 

 

رمان معروف مرگ در ونیز اثر توماس مان را خواندم.

شرح عشق نویسنده ای پیر بر پسرکی نوجوان و نابالغ که البته طبیعتا تمام این داستان عاشقانه در ذهن و روح نویسنده طی می شود و او حتی امکان بیان این عشق نامتعارف را هم نمی یابد.

در ابتدای امر این عشق دوران پیری مرا به یاد رمان خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابری گارسیا مارکز انداخت و آن وقت که وبا در شهر ونیز شیوع پیدا می کند و در سر آخر نویسنده ناکام می میرد به یاد نام رمان عشق سالهای وبا نوشته مارکز افتادم.

البته نمی خواهم تشابهی بین کار این دو نویسنده بزرگ پیدا کنم که این رمان مارکز در فضایی امپرسیونیستی و کاملا انتزاعی رخ می دهد در صورتیکه دنیای نوشته های مارکز رئال تر می باشد.

به هر حال این عشق نامتعارف در رمان مرگ در ونیز از سبکی کاملا متفاوت تبعیت می کند. نوشته ای که از دید خواننده ای غیر حرفه ای داستانی کشدار و پر حرف است اما از دید خواننده ای جدی بیشتر می تواند سمبولیک باشد.

هر چند همیشه عقیده داشته ام که در آثار هنری نباید در جستجوی نشانه ها بر آمد بلکه این نشانه ها هستند که باید احساسات خواننده را به صورت ناخودآگاه قلقلک دهند و تاثیر خود را بگذارند.

به نظر من این رمان که بسیار قدیمی تر از آثار مارکز می باشد نوشته ای مدرن تر محسوب می شود.

این از خاصیتهای نوشته های مدرن است که در حد امکان در دنیایی انتزاعی به سر برند. حرکت ادبیات از سنت به مدرنیته در جهت حرکت از جسم به ذهن بوده است.

در هر حال رمان مرگ در ونیز توماس مان تا حدودی مرا راضی کرد. هر چند مرگ گرایی در این کتاب از دید من بیش از حد اغراق شده بود. می شد شخصیت اول داستان که خود یک نویسنده است در پایان داستان نمیرد اما ظاهرا این مرگ گرایی خود از خصوصیات کار توماس مان می باشد.

در ضمن مقدمه مطول مترجم کتاب آقای حسن نکو روح در اول کتاب که حدود 40 صفحه می باشد به نظر من خیلی طولانی و خارج از حد تحمل است. در حقیقت این کتاب دو نویسنده دارد آقای حسن نکو روح و توماس مان.

 

تبصره۱: ردصلاحیت کاندیداهای مجلس شورای اسلامی بر مبنای عدم اعتقاد به اسلام، عدم التزام به جمهوری اسلامی و... صورت گرفته است. درد آور تر اینکه هر کس که صلاحیتش احراز نشده نیز رد شده است. یعنی در یک کلام اینکه اصل بر برائل افراد نیست و اصل بر مجرمیت افراد است. نمی دانم با این روند انتخابات چگونه می توان انتظار تحول و تغییر در جامعه را داشت. یک سوم کاندیداها رد صلاحیت می شوند و این یک فاجعه است. آیا مردمسالاری و آزادی که آقای احمدی نژاد در سفر به امریکا آن را فریاد می زد همین است.

اکسپرسیونیسم

دوستی از من در مورد دو سبک ادبی و نمایشی پرسیده بود. امپرسیونیست و اکسپرسیونیست. در آن زمان تلاش کردم تا با دانسته های قبلی به او جواب بدهم. اما حالا که فرصت کافی داشتم سری به کتاب خلاقیت نمایشی نوشته خانم افسانه نسل شریف زدم تا بتوانم پاسخ کاملتری به او بدهم.

 

امپرسیونیسم ادبی

در ادبیات شیوه ای است که به موجب آن موضوع اثر ادبی به جای تکیه بر واقعیات اطراف، شخصیت اصلی بر محور زندگی ذهنی او جریان دارد. نویسندگانی چون مارسل پروست فرانسوی و جیمز جویس ایرلندی و ویرجینیا ولف انگلیسی آثار خود را عموما به بازگویی خاطرات، تداعی ها و بازتابهای عاطفی و درونی اشخاص داستانهایش اختاص می دهند.

 

اکسپرسیونیسم ادبی

در ادبیات اکسپرسیونیسم را روشی گفته اند که جهان را بیشتر از طریق عواطف و احساسات می نگرند و کوشش هنرمند مصروف نمایش دادن و بیان حقایقی است که برحسب احساسات و تاثیرات شخصی خود درک کرده است. به عبارتی هر نوع تحریف و تغییر شکل عمدی از واقعیات را در ادبیات جدید می توان روش اکسپرسیونیستی به حساب آورد. مانند استحاله شخصیت اصلی رمان مسخ کافکا به سوسک. در واقع بیانگر بینش نومیدانه و بدبینانه ای است که نویسنده به موقعیت انسان معاصر دارد.

اکسپرسیونیسم در مقوله های ادبی، بیشترین تاثیر را در نمایش گذاشته است. مشخصات چنین نمایشنامه ای عبارتند از گفتگوهای ادیبانه، صورتک که به چهره می زنند، وسایل ناموزون صحنه، جلوه های ویژه نورپردازی و صدا و نادیده گرفتن توالی زمان.

از نمایشنامه نویسان این مکتب می توان به آرتور میلر امریکایی نویسنده نمایشنامه مرگ یک فروشنده و نویسندگان نمایشنامه های تئاتر پوچی اشاره کرد.

 

اکسپرسیونیسم در سینما

اکسپرسیونیسم به طور کلی یعنی توصیف کردن و شرح دادن و مشخصات این سینما عبارت است از:

1-استفاده از داستانهایی با مضامین پیچیده و وهم انگیز و مرموز که عموما در شرایط بسیاری بدی رخ می دهد.

2-فیلمبرداری در مکانهای بسته و استودیو

3-استفاده از نورپردازی خاص با سایه روشن تیز و پرکنتراست. استفاده از سایه به عنوان یک عامل نمایشی(دراماتیک)

4-گریم اغراق شده بر روی چهره بازیگران و نشان داده خصوصیات شخصیتی نقشهای داستان و چهره آنان.

5-استفاده از دکورهای خاص که فضایی نامتعادل را با استفاده از اشکال مثلثی و وایای تیز آن نشان می دهد(خیابانها به عنوان محلی نا امن تلقی می شد، ساختمانهایی کج و نا ایستا) معروفترین فیلم در این سبک کابینه یا مطب دکتر کالیگاری اثر روبرت وینه است.

این مکتب تنها مکتبی است که تابحال تاثیر زیاد بر روی سینما گذاشته است. از فیلمهای دیگر این مکتب می توان نوسفراتو (سمفونی وحشت) اثر مونرائو را نام برد.

آغاز فعالیت پیروان این مکتب بعد از جنگ جهانی اول تا شروع جنگ جهانی دوم بود. چرا که پیروان این سبک توسط هیتلر کشته می شدند و این مکتب مکتب بیان احساسات فردی و روانی است. از میان اکسپرسیونیستهای دیگر می توان به اورسن ولز در امریکا اشاره کرد. هنگامی که فیلم همشهری کین در 1941 به روی پرده آمد درک این فیلم برای همه مشکل بود. از دیگر آثار ولز می توان به آمبرسونهای باشکوه، بیگانه، بانویی از شانگهای، اتللوو ضربه های شیطان  اشاره کرد.

از دیگر اکسپرسیونیستهای دیگر نیز ویلیام وایلر است با فیلم بهترین سالهای زندگی ما و فریتز لانگ آلمانی با فیلم متروپلیس و جلادان نیز می میرند.

داستان صلیب و تاریخچه خداپرستی در متون تاریخی

 

شاید برای ما عجیب باشد اگر بفهمیم که صلیب به عنوان یک نشانه مسیحیت منشایی مصری دارد.

تمدن مصر را می توان نیمی ار تاریخ باستان به حساب آورد، چه به لحاظ پیشرفتهای مادی و چه به لحاظ پیشرفتهای معنوی.

اگر فلسفه و منطق و ارسطو و افلاطون متعلق به یونانیان می باشد، مذهب و آئین خداپرستی متعلق به مصریان است.

به آنچه در کتب مذهبی گفته شده کاری ندارم. از آدم و حوا گرفته تا نوح و سایرین.

بلکه در مورد آنچه صحبت می کنم که در متون تاریخی آمده است.

در متون تاریخی آمده است که برخلاف  گفته متون مذهبی که خداپرستی را هم سن با خلقت آدمی می دانند اولین انسان خداپرست که توانست به نحوی به وجود خدای ناپیدا پی ببرد و به مبارزه با بتها و خدایان باستانی بپردازد، اخناتون فرعون مصری بوده است. این فرعون در حقیقت آمن هوتپ چهارم نام داشت و فرزند آمون هوتپ سوم بود. پدر او پیرو خدای مصری آمون بود که به معنای خورشید بود. اما آمون هوتپ چهارم به اشتباه بودن این تفکر پی برد و به پرستش خدای ناپیدا پرداخت و نام آن خدا را آتون گذاشت. خدایی که به عدالت و آزادی همه افراد حتی بردگان و کنیزان اعتقاد داشت. به همین دلیل آمون هوتپ چهارم نام خود را که دارای پسوند آمون بود عوض کرد و نام اخناتون را برگزید که دارای پسوند آتون بود.

این فرعون علی رغن نیات پاکش به دلیل بی سیاستی و تعصب و افراط دورانی سخت و جانگداز برای مردم مصر به ارمغان آورد. دورانی که حاصل از بی کفایتی وی و دسیسه های کاهنان خدای آمون بود.

سرانجام در دوران او مصر ضعیف و بی چیز شد و سرانجام با دسیسه کاهنان خدای آمون، فرمانده لشکر مصر، رئیس کاهنان خدای آتون و پزشک مصری معروف به نام سینوهه اخناتون به قتل رسید اما همانطور که رسم مصر باستان بود فرعون مصر نباید به قتل می رسید و به همین خاطر مرگ او را مرگی طبیعی نشان دادند درحالیکه ناشی از خورانیدن سم به او بود.

اخناتون پسر نداشت و به همین خاطر دامادش به نام تون آنخ آتون به حکومت رسید. او که فرزند کوچکی بود مملکت را در اختیار رئیس کاهنان خدای آتون به نام آمی سپرد. نام فرعون کوچک را به توت آنخ آمون عوض کردند و در حقیقت مرگ زودرس خدای آتون فرا رسید. چون مردم مصر از این خدا جز فقر و زجر چیزی ندیده بودند، فقری که ناشی از دسیسه های کاهنان آمون و عدم درک و شناخت مردم از آتون بود.

اما عمر توت آنخ آمون هم طولانی نبود و او توسط آمی به قتل رسید و چون از اخناتون نه پسری و نه دامادی مانده بود و خود توت آنخ آمون هم کودک بود و ازدواج نکرده بود مصر بی فرعون شد و به همین خاطر خود آمی که پدر زن اخناتون بود فرعون مصر شد و او که دسیسه مرگ اخناتون و توت آنخ آتون را کشیده بود به خواسته خود رسید. بعد از مرگ آمی بار دیگر مصر بی فرعون شد و این بار هورم هب که فرمانده لشکر مصربود و از عاملان مرگ اخناتون به زور خود را به ازدواج خواهر اخناتون درآورد و به این بهانه که او نسبت خانوادگی به فراعنه دارد فرعون مصر شد.

او سلسله ای جدید از فراعنه را بوجود آورد و در دوران او آتون از یادها رفت و مصر بار دیگر ثروتمند و قدرمند شد و چون هورم هب خود اصالتا فقیر بود به وضع فقرا رسیدگی کرد و در دوران او مردم از رفاه بهره مند بودند.

پس از او هم پسرش رامسس به سلطنت رسید.

داستان تاریخ مصر ادامه دارد تا آنجا که رامسس دوم به سلطنت می رسد و بر مبنای برخی روایات موسی پا به زندگی می گذارد.

در حقیقت موسی مصری نبود و روایات تاریخی نیز شرح تولد او و به آب انداختن او را تائید کرده اند.

در کتاب فرزند نیل هوارد فاست این زندگی به صورت زیبایی بیان شده و از هر اعجاز و افسانه نیز خالی می باشد.

موسی تحت تعالیم افرادی که بقایای پیروان آتون هستند قرار می گیرد و علی رغم اینکه خود در کاخ بزرگ می شود اما به پرستش آتون می پردازد.

بقیه ماجرا هم مشخص است، از تبعید سه ساله او از طرف  فرعون در زمان جوانی به سمت جنوب مصر و بازگشت او و ازدواج او با دختر یک پزشک تبعیدی در بیابانها.

او به مصر باز می گردد و اقوام خود را که فقرای بنی اسرائیل هستند متحد می کند و چون در برابر فرعون نمی تواند مقاومت کند به سوی کنعان یا اسرائیل امروزی فرار می کند.

در راه می میرد اما سایر قوم او به سرزمین موعود که اسرائیل است می رسند. آنگاه پس از سالها عیسی مسیح به عنوان منجی قوم یهود ظهور می کند که یهودیان او را نمی پذیرند و او را به صلیب می کشند.

داستان صلیب نیز به اخناتون باز می گردد. اخناتون در برابر شاخ که سمبل آمون در مصر است صلیب را معرفی می کند که سمبل محبت و صلح است. در حقیقت این صلیب همان صلیبی است که در آئین موسی ظهور می کند و سپس به عیسی می رسد.

در مجموع داستان قوم اسرائیل بسیار جالب و خواندنی است. هر چند در مورد این گروه تاریخ و افسانه های مذهبی در هم آمیخته است.

آنها خود را از نژاد ابراهیم (آورام) می دانند. از او اسحاق (پترهاگ) بوجود می آید. سپس یعقوب (یاکوب) و بعد هم یوسف (یوسپ).

یعقوب همان پدر یوسف معروف است. یعقوب را به نام اسرائیل (یس رایل) هم می دانند که در حقیقت اسم آسمانی یعقوب بوده است. یعقوب (اسرائیل) 12 فرزند داشته که از هر کدام یکی از قبایل 12 گانه اسرائیل بوجود آمده اند.

یوسف به مصر برده می شود و بعدها بر اثر خشکسالی قوم بنی اسرائیل هم به دعوت یوسف به مصر می روند و تا زمان موسی در مصر می مانند. نام مادر واقعی موسی عمران (آم رام) بوده است.

موسی قوم خود را به سوی کنعان می برد بی آنکه در روایات تاریخی بیان شود که نیل را بشکافد.

قوم ابراهیم 2200 سال پیش از میلاد از شهر اور در سومر به اسرائیل امروزی می روند. سپس در زمان قحطی بزرگ به دعوت یوسف که عزیز مصر می شود در 1650 سال پیش از مسلاد به مصر می روند. سپس آنها با رهبری موسی در 1220 سال پیش از میلاد مصر را ترک می کنند.

کلام آخر اینکه تاریخ مصر باستان و قوم یهود ساید جذابترین داستان تاریخ باشد که می توان آن را خواند.

می توان برای آشنایی بیشتر با تاریخ مصر باستان و قوم یهود به کتابهای رمان تاریخی زیر مراجعه کرد که جذاب و پربار هستند. هر چند بهتر است برای آشنایی با تاریخ به مراجع تاریخی صرف مراجعه کرد.

فرزند نیل، نوشته هوارد فاست

سینوهه پزشک مخصوص فرعون، میکا والتاری

رامسس سوم، کریستین ژاک

آسیه ملکه مصر، جعفر حمیدی

بیگانه‌ای بر لب رودخانه  

 

 

نوشته: پال توئیچل

ترجمه: هوشنگ اهرپور

 

خیلی تلاش کردن تا بتوانم خواندن این کتاب را تا به آخر ادامه دهم اما نتوانستم. با همه حرص و آزی که برای خواندن کتابهای مختلف دارم که ممکن است بعضا حتی مرا آزار نیز بدهد اما در مورد این کتاب موفق نبودم.

این کتاب شبه رمانی عارفانه در مورد فردی است که در جستجوی خداست. مخلوطی از مسحیحیت و تفکرات هندی.

چیزی سر در نیاوردم. طرز نگارش شاعرانه آن هم به اندازه کافی زجرم داد.

خواندن کتب مذهبی با ساختاری فلسفی وقتی منطق کافی را در پی نداشته باشد سخت است چه برسد به این کتاب که کتابی مذهبی بود با ساختاری شاعرانه و غیر منطقی.

هر چند همیشه گفته ام که خواندن هر کتابی به یکبارش می ارزد اما حقیقتا در این مورد آن را باطل کردم چون حیفم آمد در حالی که کتابهای جذاب دیگری برای خواندن دارم وقت خود را با این کتاب سر کنم.

 

تبصره1: مجموعه ای از اشعار فروغ فرخ زاد را خاندم. اشعاری چون ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، بعد از تو، پنجره، دلم برای باغچه می سوزد، کسی که مثل هیچکس نیست، تنها صداست که می ماند  و پرنده مردنی ست.

مانند همیشه آنگونه که باید نتوانستم با شعر ارباط مناسبی برقرار کنم اما این را هم اضافه کنم که احساسی شیرینی از برخی اشعار به من دست داد، به خصوص دلم برای باغچه می سوزد و آن هم قسمتی که به توصیف اعتقادات مادر می پردازد.

در هر حال علی رغم بی میلیم به شعر حرص خواندن هر چه به دستم می آید مرا وادار به خواندن این مجموعه کرد و حالا هم از خواندنش پشیمان نیستم.

 

تبصره۱: انتخابات امریکا روز به روز مهیج تر می شود. ژیروزی اخیر خانم هیلاری کلینتون در ایالت کارولینا ژیش فرضهای انتخابات را به هم ریخت.

 

تبصره۲: کانال تلویزیونی مولتی ویژن در حال ژخش فیلم جنجال برانگیز ۳۰۰ است. همه کسانی که این فیلم را ندیدند اما آن را نقد کردند می توانند به تماشای این فیلم کارتونی بنشینند. مشاهده این فیلم نشان خواهد داد که این فیلم حتی از نظر سازندگانش هم آنقدر جدی نبوده که ما بخواهیم اینقدر جاروجنجال کنیم. آیا اگر این فیلم را یک کشور مسلمان و یا عرب ساخته بود باز هم اینقدر مورد هجوم واقع می شد.