در تونس چه می گذرد؟

برای دیدن کامل مقاله و عکس ها به آدرس زیر مراجعه نمایید

http://vetman.net/?p=415

 

حدود یک ماه از روزی که جوان 26 ساله تحصیلکرده تونسی با نام محمد بوعزیزی در 17 دسامبر 2010 دست به خودسوزی زد می گذرد. این جوان که برای امرار معاش در کنار خیابان سبزی فروشی می کرد توسط پلیس مورد آزار و اذیت قرار گرفت و وقتی به دلیل نداشتن جواز کار گاری سبزی فروشیش را نیز از دست داد اقدام به خودسوزی کرد و چند روز بعد هم بر اثر جراحات وارده درگذشت.

این آغاز ماجراهای تونس بود اما پایان آن نبود. کمتر کسی فکر می کرد که مردم عرب که سالها و بلکه قرنها به بی تفاوتی به شرایط زندگیشان معروف بودند در واکنش به وضعیت اقتصادیشان به خیابانها بیایند و تا موفقیت در به ثمر رساندن یک انقلاب نیز از پای ننشینند.

آنها سرانجام موفق شدند رییس جمهور 23 ساله اخیرشان یعنی آقای زین العابدین بن علی دیکتاتور 74 ساله اشان را ابتدا مجبور به عقب نشینی و سرانجام مجبور به فرار از کشور کنند.

این موفقیت با اعلام خبر فرار بن علی در تلویزیون دولتی تونس به اوج خود رسید و محمد الغنوشی نخست وزیر تونس اعلام کرد که به دلیل عدم کفایت رییس جمهور فراری او موقتا ریاست جمهوری را بر عهده می گیرد و قول داد در بازه ای شش ماهه انتخابات را برگزار کند. اما مردم تونس از پای ننشستند و سرانجام به دستور فتحی عبدالناظر رییس شورای قانون اساسی تونس و طبق ماده 57 این قانون فواد مبزع رییس مجلس نمایندگان تونس که چهره ای موجه و مقبول در نزد مردم بود ریاست موقت جمهوری را بر عهده گرفت و وعده داد در مدت زمانی بین 45 تا 60 روز انتخابات را برگزار کند و هرگونه احتمال بازگشت بن علی را رد کرد.

در همین حین مشخص شد آقای بن علی که پیش از آن خانواده و همسر پر سر و صدایش به نام لیلا طرابلسی آرایشگر سابق را از کشور خارج کرده بود خود نیز راهی فرانسه شده که به دلیل عدم اجازه دولت فرانسه برای فرود هواپیمای حامل او و به دعوت خاندان سلطنتی عربستان راهی جده و سپس ریاض شد.

و حال اوضاع کمی آرام گرفته و پس از کشته شدن بیش از  90 نفر به گفته مردم و 26 نفر به گفته دولت ارتش تونس به مردم پیوسته و زندانیان خطرناک و جانی را به زندان قصرین منتقل کرده و باقی زندانیان را آزاد نموده است.

 

تاریخچه تونس پس از استعمار

 

در سال 1956 تونس که تا پیش از آن تحت استعمار دولت فرانسه بود اعلام استقلال کرد و رییس جمهوری سکولار به نام جبیب بورقیبه قدرت را در دست گرفت. او دست به یکسری اقدامات اصلاحی در تونس زد، آموزش و پرورش را گسترش داد، آزادی های سیاسی و رسانه ای را رسمیت بخشید و در زمینه حقوق زنان نیز به پیشروترین حکومت خاورمیانه تبدیل شد. اما در اواخر دهه 80 (7 مارس 1987) و در زمانی که سطح تحصیلات و آگاهی های عمومی در تونس به شدت رو به گسترش بود زین العابدین بن علی که در آن زمان نخست وزیر تونس بود به بهانه عدم توانایی بدنی حبیب بورقیبه او را از کار برکنار کرد و خود بر کرسی ریاست جمهوری نشست. اتفاقی که می توان آن را نوعی انقلاب پزشکی نام نهاد.

با روی کار آمدن آقای بن علی او نیز رویه رییس جمهور پیشین را ادامه داد و تونس را به جزیره ای آرام در دریای پرتلاطم خاورمیانه و دنیای عرب تبدیل کرد. هر چند آرام آرام وعده های آزادی های سیاسی و رسانه ای کمرنگ شد و خانواده او و همسرش لیلا طرابلسی که از اقشار فقیر و سطح پایین جامعه تونس بودند در تمام فعالیتهای اقتصادی کشور وارد شدند و با فساد گسترده ثروتهای کلانی را به دست آوردند.

اما سرانجام و در حالیکه در انتخابات شاید نمایشی سال 2009 آقای بن علی موفق به کسب 89/62 % آرا شده بود و برای مدت 5 سال دیگر دعوی تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری را داشت کشورش درگیر بحران اقتصادی شد و خودسوزی محمد بوعزیزی جوان 26 ساله نیز جرقه ای شد برای شروع حرکت مدنی مردم و فرار آقای بن علی بعد از 24 روز از کشور.

 

دلایل رخداد انقلاب در تونس

 

بیکاری گسترده، فساد دولتی، افزایش قیمت مواد خوراکی را عوامل عمده نارضایتی مردم تونس می دانند. در ظاهر نقض گسترده حقوق بشر، دیکتاتوری مادام العمر حاکم بر کشور و خواسته های مدنی مردم جایگاهی در رخداد این انقلاب ندارند. اما وقتی جرقه انقلاب زده شد مردمی که با خواسته های مشخص اقتصادی وارد کارزار شده بودند و اتفاقا دولت هم در ابتدا پاسخ درستی به آنها نداد اصل حکومت آقای بن علی را هدف گرفتند.  بعد از نان نوبت آزادی بود. پس نام انقلاب نان و آزادی که بر آن نهاده شده است پر بیراه نمی باشد. همچنین بالا بودن سطح تحصیلات در تونس نیز که اتفاقا از عوارض حکومت کنونی تونس بود نیز در گسترش این انقلاب نقش داشت. انقلابی که به خاطر نان آغاز شد اما همه مخالفان دولت چه افراد ضعیف جامعه که درگیر بحران اقتصادی بودند و چه اقشار تحصیل کرده که علاوه بر مشکلات اقتصادی دغدغه آزادی و حاکمیت مردم را نیز داشتند به آن پیوستند و انقلابی فراگیر را پی ریزی کردند، از سوی دیگر نقش رسانه های اجتماعی مانند توییتر که در ارتباط مخالفان با یکدیگر و سایر مردم جهان نقش ایفا می کرد نیز تا بدانجا بالا رفت که بایستی نام دیگر این انقلاب را انقلاب توییتری و حتی انقلاب ویکی لیکسی دانست. ویکس لیکس سایت جنجال برانگیز آقای آسانژ که با افشاری مدارک محرمانه وزارت خارجه امریکا زمین لرزه ای را در سراسر دنیا ایجاد کرده بود توانست در روند انقلاب تونس نیز مثمر ثمر باشد تا آنجا که ویکی لیکس با افشای فساد مالی خانواده آقای بن علی در افزایش آگاهی های عمومی مردم نقش پررنگی ایفا کرد. هچنین نمی توان از سایر رسانه های بین المللی که با حضور گسترده در تونس و پخش لحظه به لحظه حوادث انقلاب و جنایات پلیس و رساندن اخبار آن به همه مردم دنیا دولت تونس را تحت فشار قرار دادند غافل شد.

 

هشدار به سایر کشورها

 

اما این انقلاب تنها تونس را به لرزه در نیاورد، بلکه برای تمام مردم تحت ستم  که از نبود آزادی های سیاسی و بحران های اقتصادی رنج می برند را نیز تحت الشعاع قرار داد.

همزمان با اعلام خبر موفقیت انقلاب مردمی تونس، مردم در مصر، یمن و اردن نیز به خیابان آمدند و به شادمانی پرداختند و دولتهای خود را نیز تحت فشار قرار دادند. در قاهره گروهی از مردم در برابر سفارت تونس جمع شدند و شعارهایی را بر علیه حسنی مبارک رییس جمهور مصر سر دادند. در صنعا پایتخت یمن نیز وضعیت به همین منوال بود و شادی و اعتراض مردم در هم آمیخته بود. در اردن اما وضعیت وخیم تر اعلام شد و بحران به حدی بالا رفت که دولت آقای سمیر الرفاعی نخست وزیر اردن خطر سقوط را کاملا احساس کرد و در واکنش در اقدامی فوری دست به کاهش قیمت مواد غذایی از جمله برنج، شکر و گوشت قرمز زد.

در مجموع خبر پیروزی این انقلاب مردمی که مقدمه ای بر نوع جدیدی از انقلاب ها می باشد، پس از خبر آزادی خانم آنگ سان سوچی رهبر مخالفان حکومت نظامی برمه موجی از امیدواری را در میان همه مردم جهان پدید آورده است و پایه های حکومتهای غیر مردمی را به لرزه در آورده است. حکومتهای غیر مردمی امروزه خوب می دانند که با افزایش سطح تحصیلات و آگاهی های عمومی و گسترش رسانه های خبری تلاش برای آرام نگاه داشتن مردم کاری سخت تر از پیش شده است.

 

هشدار به غربی ها

 

دولت تونس تا پیش از سقوط کشوری آرام با رشد نسبی اقتصادی مناسب بود که واحه ای دوست داشتنی برای کشورهای غربی به شمار می رفت. دولتهای غربی با گسترش روابط اقتصادی خود با دولت سابق تونس و عدم توجه به اصول دموکراسی و مشکلات اقتصادی مردم تونس و چشم پوشی از نقض حقوق بشر در این کشور، حال با سرعت تمام به حمایت از مردم تونس می پردازند. از دید غربی ها کشور اسلامی تونس که با گسترش سکولاریسم و آموزش و پرورش توانسته بود خطر  افراطی گری مذهبی را در این کشور از بین ببرد الگویی مناسب برای سایر کشورهای منطقه به خصوص اعراب بود. اما نکته فراموش شده در دیدگاه غربی ها مردم تونس بودند. مردمی که در این میان فدای روابط اقتصادی غرب با دولتشان شده بودند و خود را مصداق بارز این جمله می دانستند که دموکراسی خوب است اما فقط برای غربیها.

حال با سقوط دولت واکنشهای دولتهای غربی را شاهدیم که به حمایت از مردم تونس برخواسته اند اما براستی تا پیش از جرقه انقلاب در کشور تونس دولتهای غربی چه نقشی را ایفا می کردند؟

آیا تنها مبارزه رسانه ای و تبلیغ برای گسترش دموکراسی کافی می باشد؟ یا اینکه می بایستی تمام دول ناقض حقوق بشر و دموکراسی را در محدوده تحریم های بین المللی قرار می دادند و با آوردن فشار مضاعف در کنار مردم قرار می گرفتند. آیا به راستی تنها محکوم کردن عملکرد خشونت آمیز پلیس در برابر تظاهر کنندگان کافی می باشد. هر چند واکنشهای دول غربی و فشارهایی که بر دولت تونس پس از شروع حرکت مدنی مردم وارد کردند خوب و مناسب بود اما کافی نمی باشد. فدا شدن دموکراسی و حقوق بشر در پای منافع اقتصادی کشورها امری منطقی نمی باشد، هر چند در کوتاه مدت منافع دول غربی را تامین نماید. 

معرفی کتاب: نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر

برای مشاهده متن کامل عکسها و لینک دانلود به آدرس زیر مراجعه نمایید:

http://vetman.net/?p=371

نصرت الله بختورتاش، انتشارات فروهر، 1380، چاپ سوم

 

آنچه ما امروز به نام صلیب می شناسیم چیست؟ سرگذشت آن از کجا آغاز شده و چه تغییراتی را در طول تاریخ بر خود دیده است. صلیب معرب لغت فارسی چلیپاست. چلیپا به جز معنی اصلی آن که همان صلیب می باشد به معنای هر چیز منحنی، کماندار و نوشته های مورب می باشد.

دکتر نصرت الله بختورتاش در این پژوهش ارزنده به تاریخ و حتی پیش از تاریخ سر می زند و ردپای چلیپا را پی می گیرد.

چلیپا امروزه به عنوان سمبل آیین مسیحیت شناخته می شود. شاید در کوی و برزن اگر از هر کسی در مورد آن بپرسید، هر دین و آیینی که داشته باشد این را به شما خواهد گفت که چلیپا نشانه حضرت عیسی است. این کتاب به شما این را می شناساند که تاریخچه چلیپا بسیار قدیمی تر از آیین مسیحیت است.

اولین چلیپایی که در آثار باستانی به دست آمده مربوط به خوزستان ایران می باشد، یعنی 5000 سال قبل از میلاد و نتیجه ای که از خواندن این کتاب عاید شما می شود این است که به احتمال قریب به یقین چلیپا نشانواره ای ایرانی است.

اما چه شد که چلیپا که مشتمل بر دو خط عمود بر هم است نشانه ای مقدس می باشد. بد نیست این را بدانید که چلیپا از زمان پیدایشش همواره جلوه ای مذهبی و مقدس داشته است.

نظریات تاریخی اینگونه به ما می گویند که احتمالا چون کشف آتش برای آدمی پدیده ای مهم بوده و زندگی بشر را متحول کرده، امکان گرمایش و مبارزه با بیماریها را به آدمی داده، امکان جدا سازی و خالص سازی مواد معدنی و فلزات را به انسان بخشیده و حتی سلاح و محافظی برای او در برابر حیوانات مهاجم بوده از بدو پیدایش جلوه ای مقدس یافته است. آدمی با بیماریها در جاهای نمناک و سرد و تاریک مواجه می شده و آتش با خاصیت ضدعفونی کننده اش نقش خداگونه ای برای بشر نخستین در دفع شیاطین پیدا کرده است. اما آتش را چه به چلیپا. باستان شناسان بر این عقیده اند که بشر پس از کشف آتش برای تولید آتش نیاز به دو چوب برای تولید آتش داشت. دو چوبی که باید عمود بر هم قرار می گرفت و اینگونه احتمالا دو چوب عمود بر هم نقش نماد آتش را ایفا می کرده است.

اما فراموش نکنیم که این تنها یک فرضیه است. تلالو خورشید در آسمان نیز در برخی مناطق نشانه چلیپا را ایجاد می کرده، عناصر چهارگانه باستانی که شامل باد، آب، خاک و آتش بوده نیز می توانند نشانه ای از این چلیپای چهار سر باشند و هزاران فرضیه دیگر که کمابیش در پس تقدس چلیپا می باشد.

به هر حال علاوه بر ایران در تمامی مناطق دنیا و در اکثریت اقوام باستانی گوشه و کنار جهان این نشانواره دیده شده است. از سرخپوستان امریکایی گرفته تا بوداییان چین و هند، تا مصر و یونان و سایر نقاط. و اینگونه است که قدمت چلیپا بسیار قدیمی تر از مسیحیت می باشد و حتی بسیار قدیمی تر از آنچه فکر می کنیم چون به احتمال زیاد با توجه به گستردگی این نشانواره در اقصی نقاط جهان باید تا زمانی به عقب رفت که آدمیان به اجداد مشترک خود برسند.

اما سرنوشت چلیپا قبل از مسیحیت در دو نقطه ایران و مصر جالب توجه تر می باشد.

در مصر باستان و در زمان اولین فرعون خداپرست یعنی آمون هوتپ چهارم یا همان اخناتون نشانواره چلیپا در برابر آمون پرستان که نشانواره شاخ گاو را برگزیده بودند قرار گرفت. اینکه تقدسش از کجا آمد دقیقا مشخص نیست اما به احتمال فراوان به پیشینه برخورد مصریان قبطی با ایرانیان آریایی باز می گردد زیرا برای اخناتون نیز خورشید تجلی خدای واحد بوده است.

در ایران اما پیش از آیین زرتشت و در زمان کیش مهر باستانی این نماد مورد توجه قرار گرفته و پس از آن در زمان اشکانیان و در دوره آیین مهر پرستی که البته متفاوت از مهرپرستی باستانی است به اوج خود رسیده است. یعنی زمانی که پیامبری به نام مهر با نشانواره چلیپا مورد پرستش بوده است.

اما در مورد مسیحیان داستان متفاوت است. چلیپا برای مسیحیان از آن رو مقدس شد که عیسی را به صلیب کشیدند که به نوعی نمونه ای دار امروزی بود.

مسحیت از سه قرن بعد از عیسی به عنوان دین رسمی امپراطوری روم برگزیده شد و تا آن زمان مسیحیت دینی هم سنگ و یا حتی پایین از مهر پرستی یا میتراییسم ایرانیان برای غربیان بود. در آن زمان مهرپرستی ایرانی گسترش بیش از حدی در اروپا پیدا کرده بود. اما در زمان کنستانین امپراطور روم به سبب نفوذ آیین ایرانی در میان رومیان او تصمیم به رسمیت دادن به آیین مسیحیت و مبارزه با مهرپرستی گرفت و اینگونه آیین مسیحیت دارای پشتوانه ای شد در حالیکه سه قرن از عیسی مسیح می گذشت.

اینگونه است که در آن زمان که کشیشان به قدرت رسیده مسیحی وقتی خواستند هویتی مشخص و تاریخی مدون برای آیینشان بیابند ناچار شدند از آیین مهرپرستی ایرانی استفاده کنند. تولد عیسی را درست مطابق تولد مهر پیامبر ایرانی قرار دادند که البته در آیین ایرانی مفهوم آغاز بلند شدن روزها و چیرگی آفتاب بر تاریکی را داشت و از سوی دیگر چلیپا نیز تقدس بیشتر یافت.

جالب اینکه در دوره اسلامی نیز چلیپا باز به گونه های مختلف در کاشیکاریها نمودار می شود که البته این بار با اسامی مذهبی ائمه اسلامی همراه می شود.

کتاب نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر تماما پژوهشی ارزنده در این باب است. کتابی علمی است و ادعاهایش نیز علمی است. پر گویی نمی کند و فرضیه های بی پشتوانه را نیز در آن جایی نیست و به دنبال اینکه به اجبار هم که شده ارتباطی بین چلیپاهای نقاط مختلف زمین برقرار کند نیز نمی باشد.

با این همه در پایان نیز شاید به تمام معنا راز تقدس چلیپا آشکار نمی شود و نویسنده آن را به کشفیات بعدی حواله می دهد.

هنر چیست؟

متن کامل به همراه تصاویر این مقاله در وبسایت vetman.net قرار داده شده است.

 

 

در اطراف خودمان انسانهای زیادی را می بینیم که نام هنرمند را با خود یدک می کشند و بی شک این سوال بسیار در ذهن هر انسان کنجکاو و علاقه مند شکل می گیرد که هنرمند کیست؟ آیا هر فردی که در محدوده فعالیتهای فرهنگی و هنری فعالیت می کنند هنرمند می باشد. آیا تمام بازیگران و فعالین عرصه سینما و تلویزیون، تمام نوازندگان و موسیقیدانها، تمام نویسندگان و فلاسفه، تمام نقاشان و عکاسان هنرمند می باشند؟

برای اینکه این سوال را بهتر بشکافم سعی می کنم در بین افرادی که من و عامه مردم به عنوان هنرمند می شناسیم کنکاشی بکنم و ببینم چه ویژگی در آنها یافت می شود که در انسانهای دیگر نیست و باعث می شود آنها صفت پر طمطراق هنرمند را بر خود بگیرند.

اول توانایی،  در مورد بازیگران سینما و یا نوازندگان موسیقی و نقاشان و عکاسان می توان به این صفت آنها اشاره کرد که آنها توانایی انجام کاری را دارند که در توان سایرین نیست. بازیگر سینما بر خلاف عامه مردم بی ترس و واهمه در برابر دوربین حاضر می شود و به نقش آفرینی می پردازند، نوازنده هر ساز در موسیقی نیز توانایی نت خوانی و اجرای آن را با سرعتی شگرف بر روی ساز دارد، نقاش با چیره دستی تمام قلم مو را بر روی بوم نقاشی حرکت می دهد و شکل دلخواهش را بر آن ترسیم می نماید، عکاس به سادگی شاتر و نور و سایر چیزها را تنظیم می کند و منظره دلخواهش را در کادر قرار می دهد، نویسنده به سادگی حرف زدن متنی را می نویسد و... در حالیکه عامه مردم از انجام اینکارها ناتوانند.

اما آیا این به تنهایی می تواند نشانه هنرمند بودن فرد باشد. قطعا خیر نجار سر کوچه شما هم می تواند به راحتی آب خوردن با چوب و چکش و میخ کار کند در حالیکه این فعالیت اصلا در توان شما نیست و همینطور همه حرفه های دیگر. هر حرفه ای برای خود توانایی های خاص خود را می طلبد.

پس توانایی نمی تواند شرط هنرمند بودن باشد.

دوم عشق، ویژگی که در بین هنرمندها وجود دارد و یا لااقل می شود گفت آنها ادعا دارند که این ویژگی را دارند عشقی است که به کار خود دارند. بگذریم از اینکه بسیاری ممکن است عاشق هنرشان نباشند و نامشان هنرمند باشد، بگذریم از کسانی که پول و شهرت آنها را وارد وادی هنر کرده است. اما معمولا همه هنرمندان از عشقی سرشار به کارشان دم می زنند و مدعی هستند که برای هنرمند شدن عشق به آن هنر لازم است. اما آیا در میان سایر حرفه ها عشق وجود ندارد. آیا پزشکی که عاشقانه بیمارانش را معالجه می کند واجد این صفت نیست و در بسیاری از حرفه های دیگر هم این ویژگی دیده می شود، از پلیس و مامور آتشنشانی و راننده و خلاصه هر شغل دیگری که می تواند با عشق انجام بگیرد. پس با این حساب آیا کار آن پزشک و یا پلیس هم هنرمندانه است؟ بی شک نه. همه افرادی که عاشقانه کارشان را انجام می دهند انسانهایی والا و قابل احترامند اما بی شک هنرمند نیستند.

سوم محبوبیت، تصور عامه بر این است که هنرمندان قشر محبوبی هستند، اما آیا براستی همه هنرمندان محبوب هستند؟ قطعا خیر و آیا هر که محبوب باشد هنرمند می باشد؟ جواب این سوال هم منفی است، چه بسیار بازیگران رشته های مختلف ورزشی که محبوبیتشان بیش از هنرمندان است، چه بسیار سیاستمدارانی که محبوب مردم هستند، چه بسیار سربازان و ماموران اورژانس و پلیسی که به دلیل شهامتهایشان محبوب مردم هستند، اما آیا می توان همه آنها را هنرمند نامید؟ باز هم پاسخ من منفی است.

چهارم استعداد، هنرمندان مدعی هستند که برای وارد شدن به عرصه هنر چیزی بیش از توانایی های اکتسابی نیاز است و آنها آن را استعداد و شایستگی ذاتی می دانند. اما در بسیاری از حرفه های دیگر هم استعداد شرط است، از ورزش گرفته تا نجاری و آهنگری و خیلی کارهای دیگر که ممکن است فرد در صورت اینکه علاقه به این قبیل کارها هم داشته باشد نتواند در آن به موفقیتی دست یابد چون به گفته عامه مردم استعداد آن کار را ندارد. پس داشتن استعداد درونی در زمینه ای خاص هم نشانه هنرمند بودن فرد نیست.

پنجم علم و دانش،  هنرمند باید در زمینه رشته هنری خودش آگاه و عالم و دوره دیده باشد. نیازی به بحث نیست و این ویژگی کمتر نیاز به تدقیق دارد. هر شغل و حرفه ای می تواند مبتنی بر علم و دانش باشد و نامش هم هنر نباشد.

ششم احساسات، ویژگی دیگری که معمولا هنرمندان به آن می بالند رقیق بودن احساساتشان و اینکه با نگاهی متفاوت به جهان اطرافشان می نگرند، این ویژگی هر چند به ظاهر در میان سایر مشاغل دیده نمی شود اما به این معنی نیست که دیگران عاری از آن می باشند. هنرمندان هرچند در تصور عامه به قشری معروف هستند که زیبایی و درد را بهتر از دیگران می شناسند و به آن واکنش نشان می دهند اما اولا بسیاری از به ظاهر هنرمندان دارای این ویژگی نیستند و دوما بسیاری از مردم دیگر هم آستانه تحریکشان به زیبایی ها و دردهای اطرافشان پایین است و مانند یک هنرمند به آنها واکنش نشان می دهند، از پزشکی که با مرگ بیمارش اشک می ریزد گرفته تا دامداری که برای حیوان در حال مرگش غصه می خورد و سایرین.

بسیاری ویژگیهای دیگر نیز وجود دارد که ذکر تک تک آنها کلام را به دراز می کشاند و از ذکر آنها در می گذریم. پس چه چیز یک شخص را هنرمند می سازد. شاید اولین جواب این باشد که هنرمند باید تمامی ویژگیهای فوق را دارا باشد اما اگر کمی دقیق تر در اطراف خود نظر کنید می بینید بسیاری از افراد در مشاغل مختلف هستند که تمام ویژگیهای بالا را دارا هستند اما هنرمند نیستند. یک آهنگر ساده باید توانایی آهنگر بودن را داشته باشد، به کار خود علاقه داشته باشد، برای جلب مشتری و رونق کسب درآمد محبوب مردم اطراف خود باشد، استعداد ذاتی آهنگر شدن را داشته باشد و حتی می تواند دوره های آموزشی را هم گذرانده باشد که قطعا با دارا بودن تمام این ویژگیها آهنگر بسیار موفقی خواهد بود اما هنرمند نخواهد بود.

بهتر است هنر را تعریف کنیم و از این طریق رو به سوی هنرمندان گام برداریم و ببینیم حال چه کسانی را می توان هنرمند دانست.

در دید من هنر خلق یک اثر معنوی و یا به عبارت بهتر یک اثر فرهنگی است. یعنی آنچه با ذهن و روح بشر سازگار است.

در اینجا بهتر است علی رغم روشن بودن قضیه این نکته را گوشزد کنم که بین خلق و ساختن چیزی تفاوت وجود دارد. از دید من خلق یعنی آفرینش و به وجود آوردن چیزی که پیش از آن وجود نداشته اما ساختن امری تکنیکی است که شامل بازتولید پدیده ها و اشیا می باشد. نکته دیگر در این زمینه که نیاز به تذکر دارد این است که منظور من از خلق کردن در اینجا شامل کشف کردن نیز می باشد. چون اگر دقیقتر بخواهیم به مسئله نگاه کنیم تمامی پدیده ها و حتی احساسات را آدمی خلق نمی کند بلکه کشف می کند. به همین خاطر در این نوشته هر جا سخن از خلق کردن و یا کشف کردن رفته است مترادف هم گرفته شده است.

برای اینکه تعریفی که ارائه دادم روشنتر شود بد نیست به سراغ برخی هنرهای هفتگانه برویم و آنها را مرور کنیم.

سینما، کار خلق یک اثر در سینما در درجه اول بر عهده فیلمنامه نویس است. او تمامی ماجرای فیلم چه داستانی باشد و چه مستند را برای اولین بار در ذهن خود ایجاد می کند و به تعبیری از عالم نیستی به هستی وارد می کند. تمامی احساسات و تفکری که یک فیلم در بیننده بر می انگیزاند برای بار اول در ذهن فیلمنامه نویس شکل گرفته است. البته در مورد فیلمنامه نویسی که براساس داستان یا نوشته ای مشخص اقدام به نوشتن فیلمنامه ای می کند این تقدم بر دوش نویسنده قرار می گیرد. در درجه دوم کارگردان است که فیلمنامه را باز و پرداخت می کند. پس از فیلمنامه نویس بی شک کارگردان در خلق تمامی فلسفه وجودی فیلم نقش مهمی را ایفا می کند. بگذریم از دوره اخیر و صنعت سینما که کارگردانی را بیشتر امری فنی کرده است تا خلاقانه. در اینجا پرانتز وار باید یادآوری کنم که بحث سینمای مولف که در قرن گذشته در فرانسه و در بین پیشگامان موج نوی سینمای فرانسه و منتشر کنندگان مجله معتبر کایه دوسینما شکل گرفت می تواند بر همین محور باشد.

پس از آن تمامی عوامل دیگر فیلم نقشهای کمرنگی در خلق آن اثر هنری دارند. اکثریت فیلمبرداران، طراحان صحنه، بازیگران و... مو به مو و مطابق خواسته کارگردان حرکت می کنند و بیشتر نقشی تکنیکی و فنی بر عهده دارند. شاید تعداد عواملی که در تاریخ سینمای یک کشور در کنار نقش کارگردان و فیلمنامه نویس از خلاقیت خود بهره برده اند و در روند شکل گیری فیلم تاثیر فعال داشته اند خیلی زیاد نباشد. به همین دلیل از دید من اکثر بازیگران علی رغم اینکه نام هنرمند را بر خود نهاده اند با این صفت همراه نیستند و چه بسا آن نجاری که با ذهن خود طرحی را می آفریند و از روی آن طرح میز یا صندلی و هر چیزی دیگری را می سازد شایسته تر به اخذ این لقب باشد و شاید نسبت این گونه نجارها به اکثر نجارها که با الگوهای از پیش مشخص و طرح های قبلا ساخته شده کار می کنند چیزی برابر همان بازیگران سینمایی باشد که مستحق نام هنرمند هستند. پس هنر در درجه اول در ذهن یک فرد شکل می گیرد و به همین دلیل برای هنرمند بودن نیازی به وسایل و تجهیزات خاصی نیست. جرقه ابتدایی که در ذهن فیلمنامه نویس و کارگردان و حتی نجار طراح شکل می گیرد هنر محسوب می شود و بعد از آن هر چه هست تکنیک است. البته نباید فراموش بکنیم که بازیگران در تاریخ سینما بوده اند که به کاراکتری که در فیلم ایفا می کرده اند هویتی خاص بخشیده اند و پابه پای کارگردان در خلق آن اثر سهیم بوده اند همینطور در میان سایر عوامل هم اینگونه افرادی پیدا می شوند.

موسیقی، در مورد موسیقی هم داستان از همین قرار است. هنرمند اصیل و واقعی در عرصه موسیقی آهنگسازی است که ملودیی را در ذهن خود ساخته و آن را به تنظیم کننده ای تحویل داده است. پس از او این تنظیم کننده است که می تواند با تاثیرگذاری خلاقانه در شکل گیری آن قطعه موسیقیایی نقش داشته باشد و در انتها هم کمترین نقش بر دوش نوازنده است و اینگونه است که نوازنده ای که با سرعت برق انگشتانش را بر روی کلاویه های پیانو حرکت می دهد و قلب شنونده را فشار می دهد به دلیل آنکه خلاقیتی از خود بروز نمی دهد هنرمند به معنای واقعی کلمه نمی باشد و درست به عکس، آن آهنگسازی که چه بسا کوچکترین آشنایی با علم موسیقی ندارد و شاید حتی توانایی نواختن سازی را هم ندارد و تنها آهنگی را با دهان می نوازد تا تنظیم کننده ای آن را بر روی نتها پیاده کند به معنای واقعی کلمه یک هنرمند است چون خالق راستین آن چیزی است که می شنویم. در حالیکه نوازنده علی رغم توانایی، عشق، استعداد و سایر ویژگیهایی که لازمه نوازنده شدن است تنها فعالیتی تکنیکی را انجام می دهد اما این آهنگساز است که نوایی را از نیستی به هستی وارد می کند و به آن نوا هویت می بخشد.

نوازنده درست مانند تایپیستی است که با سرعت تمام دگمه های ماشین تایپ را می فشارد و متنی را که به او گفته اند بر روی کاغذ ظاهر می کند. در اینجا باید پرانتز وار بگویم که اگر نوازنده در زمان اجرا از خلاقیت و احساسات بدیع خود کمک بگیرد می تواند در خلق آن اثر فرهنگی و هنری نقش ایفا کند و هنرمندی به معنای اصیل کلمه باشد.

در مورد سایر هنرها هم به همین شکل است. نقاش اگر فقط پرتره بکشد و هیچ مایه ای از خود در اثری که ایجاد می کند وارد نسازد نمی تواند هنرمند باشد و تنها فردی است که با قلم مو آشنایی دارد مانند نقاش ساختمانی که با چرتکه رنگ آشنا است. نقاش برای هنرمند بودن نیاز به این دارد که دیدی متفاوت از مردم معمولی داشته باشد و بتواند در میان تصویر روبه رویش نکاتی را ببیند و برگزیند و در اثرش وارد کند که دیگران از آن چشم پوشی کرده باشند و اینگونه است که نقاش هنرمند به آن تصویر هویتی نو عطا می کند.

عکاس هم اگر تنها ثبت کننده صرف یک پدیده باشد هنرمند نیست، مثل اکثر عکاسان روزنامه ها و رسانه های تصویری اما اگر عکاس با انتخاب زاویه دید مناسب، تنظیم مناسب نور و سایر جزییات فنی کار بتواند در بیننده فکری را برانگیزد و یا احساسات او را تحریک کند و در معنای ساده کلام خلاقیتی معنوی از خود بروز دهد و نکته ای در عکسش پر رنگ کند  بی شک شایسته نام هنرمند می باشد.

در مورد نوشتن هم تفاوتی نمی کند، منی که الان در حال نوشتن این مقاله هستم یک هنرمند نیستم. من تنها آنچه را که از دیگران خوانده ام و آنچه در زندگی تجربه کرده ام را با ظاهری متفاوت به روی کاغذ آورده ام اما چیزی جدید و بکر از خودم ارائه نکرده ام. به همین دلیل هم هنرمند نیستم و اگر بسیار بخواهم خودم را دست بالا بگیرم می توانم نام پژوهشگر را بر خوددبگذارم که آن هم بحثی جداگانه است. اما در عرصه نویسندگی هنرمند آن کسی است که نوشته را به گونه ای نو روایت می کند و اثری فرهنگی را به گونه ای که پیش از آن وجود نداشته است خلق می کند. مارک تواین تنها یک نفر بود که هم می توانست نویسنده باشد و هم هنرمند چون سبکی را از خود به یادگار گذارد که به نام او باقی مانده است و دیگرانی که به مانند او داستانهای چه بسا بزرگتر و حتی عامه پسندتر هم نوشته اند تنها یک نویسنده اند و با اینکه می توانند نویسنده ای قدرتمند باشند اما نمی توان آنها را هنرمند دانست چون نوشته هایشان هویتی مستقل و خلاقانه ندارند.

در مورد فلسفه نیز کاشف و نظریه پرداز یک موضوع به راستی یک هنرمند است و دیگرانی که از فرضیه های آنها استفاده می کنند تنها فیلسوف و پژوهشگر و روشنفکر هستند اما فیلسوف هنرمند کسی است که نظریه ای را برای اول بار خلق کرده است. اگر دموکریتوس و هراکلیتوس هزاران سال پیش فرضیه هایی در مورد اتم و حرکت ارائه دادند که ممکن است امروزه آنچنان هم مورد قبول دانشمندان و فلاسفه نباشد اما چون اولین بودند نامشان در تاریخ ماندگار شده و هنرمندانی راستین بودند و چه بسا هگل که قرنها بعد نظریه حرکت و دیالکتیک خود را ارئه داد در این عرصه هم تراز آنها نباشد و شاید در آینده نام دموکریتوس و هراکلیتوس بیشتر از هگل در صفحات تاریخ بماند. هر چند ارزش کار هگل نیز دست کمی از آنها ندارد و ارائه جدید او از نظریه حرکت و تحول خود نوعی خلاقیت و کشف مطلق بود.

در اینجا ذکر این نکته لازم است که حال که در مورد دانشمندان سخن به میان رفت باید این موضوع را در ذهن مرور کرد که هر دانشمند و مخترعی به صرف اینکه برای بار اول چیزی را اختراع و یا کشف کرده نمی تواند هنرمند باشد و شما را به مرور توصیف واژه هنر متذکر می شوم که باید خلاقیت در عرصه امور معنوی و فرهنگی باشد که فرد را یک هنرمند بنماید و مثلا گراهام بل که تلفن را اختراع کرد و انقلابی را در عرصه ارتباطات ایجاد کرد چون تولیدش یک اثر معنوی و فرهنگی نبوده نمی توان او را در دسته هنرمندان جای داد و او تنها یک دانشمند و مخترع بزرگ است هر چند اختراعش در زمینه فرهنگ و هنر هم تاثیرگذار بوده است.

با اینگونه دلایل است که من از به کار بردن واژه هنرمند برای هر فردی احتراز می کنم، چون هنر را واژه مقدسی می دانم و وارد شدن هر شخص را در آن حریم مقدس درست نمی دانم. بازیگران، نوازندگان، نقاشان، عکاسان و مجسمه سازانی که تنها آگاه به امور تکنیکی کار بوده و در آفرینش یک اثر خلاقیتی از خود بروز نمی دهند را شایسته این نام نمی دانم.

در پایان لازم به یادآوری می دانم که گفته های بالا قطعا مخالفان زیادی خواهد داشت که این تعاریف را نمی پذیرند و انتقادات فراوانی را بر این نوشته وارد می دانند. باشد که این مجادلات راهی باشد برای کنکاش و تفکر بیشتر.

20/10/89

سرآغاز، یادی از کوروش کبیر

این مطلب توسط من برای وب سایت www.vetman.net نوشته شده است و با اجازه مدیر وبسایت وتمن در این وبلاگ نیز قرار می گیرد. برای دیدن نسخه کامل با تصاویر به وبسایت وتمن مراجعه کنید.

 

نوشتن سخت است و از آن سخت تر اولین جمله ای است که می نویسی. اینکه چه باید بنویسی و چگونه باید سخن را آغاز کنی و خواننده را با خود در مسیر درستی قرار دهی که در پیش داری.

چند سالی پیش و در زمانی که در دوران دانشجویی نوشتن به صورت غیر حرفه ای را در نشریات دانشجویی آغاز کردیم نیز قصه از همین قرار بود. همیشه سرمقاله نشریه ماهانه امان موضوعی بود که بیشتر از همه قسمتهای دیگر وقتمان را به خود مشغول و مباحث زیادی را گرد آن ایجاد می کرد. هر وقت هم که به نتیجه ای نمی رسیدیم تا بتوانیم موضوع و خبری داغ از حوادث آن روزها را در قالب سرمقاله تحلیل و بررسی کنیم دست به دامان نویسنده یا شخصیت تاریخی بزرگی می شدیم تا بتوانیم جای خالی سرمقاله امان را پر کنیم. از شاملو و اخوان ثالث و نیما گرفته تا هدایت و آل احمد و نامداران دیگر شعری یا داستانی را به قرض می گرفتیم و به جای سرمقاله آن را به چاپ می رساندیم و اینگونه آن صفحه اول کذایی را پر می کردیم. چندباری هم جای سرمقاله را خالی گذاشتیم و ژستی روشنفکرانه گرفته و آن را بر عهده خوانندگان گذاشتیم.

اما جنجال برانگیز ترین مطلبی که به جای سرمقاله در صفحه اول نشریه امان قرار دادیم منشور حقوق بشر کوروش بود.

کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشی شاید آن زمان که بابل را فتح کرد و دست به کار نوشتن آن استوانه شد که امروزه به منشور حقوق بشر کوروش معروف است خود نمی دانست قرنها و هزاره ها بعد آن نوشته ها چگونه با اهمیت و مهم جلوه خواهند کرد. چگونه بر سر حفظ و نگهداری آن جنجال به پا خواهد شد و چگونه کشورهای مختلف برای تصاحب آن به جان هم خواهند افتاد و چگونه همگان بی توجه به پایبندی یا عدم پایبندی به اصول حقوق بشر در کنار آن عکس یادگاری می اندازند.

تمام این مقدمه چینی ها برای این بود که باز هم نوشتن چند خطی که آن را به عنوان سرآغاز این وب سایت قرار دهیم کار سختی بود و به همین خاطر بدمان نیامد که باز هم دست به دامان کوروش شویم و خلاصه ای از منشور حقوق بشر او را که در ابتدای قرن پیش در منطقه عراق کنونی از زیر خاک به در آمد به جای سخن آغازین قرار دهیم. هر چه باشد کوروش پادشاهی است که در بسیاری از امور فرد آغازین بوده و استفاده از دستاوردهای او به جای سخن آغازین پر بیراه هم نخواهد بود.

اما برای اینکه آنقدرها هم این نوشته سرسری جلوه نکند بد نیست پیش از آوردن خلاصه ای از ترجمه متن استوانه کوروش اطلاعاتی هم در مورد تاریخچه آن بدهیم.

در سال 538 پیش از میلاد کوروش دوم یا همان کوروش بزرگ که بنیانگذار سلسله هخامنشی بود به بابل لشکر کشید. کوروش در تمام دوران سلطنتش معروف به این بود که آغاز کننده جنگی نبوده است و به همین دلیل گروهی بر این عقیده اند که لشکر کشی او به بابل به درخواست مردم و کاهنان بابلی بوده که از جور و ستم نبونید پادشاه وقت بابل به تنگ آمده بودند. در عین حال مطابق اکثر نوشته های تاریخی معتبر فتح بابل بدون درگیری و خونریزی صورت گرفت و پس از فتح شهر نیز به دستور کوروش به اهالی شهر هیچ آسیب جانی و مالی وارد نشد. کوروش در شهر بابل آزادی مذهب را به رسمیت شناخت و الهه ها و خدایانی را که نبونید از شهرها و کشورهای دیگر به زور به بابل آورده بود به جایگاه های اصلیشان بازگرداند و یهودیان را نیز که در زمان نبوکدنصر (بخت النصر) پادشاه پیشین بابل به اسارت به این منطقه آورده شده بودند را با حمایت خود به سرزمینشان بازگرداند. پس از آن به دستور کوروش لوحه ای از گل پخته از جنس رس که امروزه به استوانه کوروش معروف است را به طول 5/22 و عرض 11 سانتی متر مشتمل بر 45 خط (به جز قسمتهای تخریب شده) را ایجاد کردند که نیمه نخست آن شامل گفته های رویدادنگارهای بابلی و نیمه انتهایی آن سخنان و دستورهای کوروش به زبان و خط میخی اکدی (بابلی نو) می باشد.

در سال 1879 میلادی (1258 خورشیدی) هرمزد رسام باستان شناس بریتانیایی آسوری تبار در نیایشگاه اسگیله (معبد مردوک خدای بابلی) در شهر بابل باستانی این استوانه را از زیر خاک بیرون آورد و آن را به موزه بریتانیا در لندن تحویل داد. در سال 1375 خورشیدی پس از تحقیقات فراوان متوجه شدند بخشی از یک لوح گلی که تا آن زمان فکر می کردند متعلق به نبونید پادشاه بابلی است و در دانشگاه ییل امریکا نگاهداری می شد قسمتی از استوانه حقوق بشر کوروش است و مربوط به خطهای 36 تا 43 این استوانه می باشد.

سر آخر در سال 1971 سازمان ملل متن این استوانه را به شش زبان ترجمه و منتشر کرد و نسخه بدلی از آن را در مقر سازمان ملل در نیویورک قرار دادند.

و اینک ترجمه متن بخش اصلی منشور حقوق بشر کوروش:

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... نوه کوروش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش، شاه بزرگ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم، به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. من به تمام سنتها و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم، احترام می‌‌گذارم. همه ی مردم درکشورها و سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین, کار و محل زندگی آزادند. تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال و داراییهای دیگری را با زور تصاحب کند. اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند. هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شده‌اند تنبیه شود. من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را میگیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاههای آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.