

بیش از یکسال از آخرین پستی که در وبلاگ قرار دادم می گذرد. حال بار دیگر عطش این کار مرا فرا گرفته است. برخی چیزها برای برخی افراد مانند تریاک برای یک معتاد است و نوشتن برای من یک اعتیاد است. اعتیادی که هیچ ربطی به مخاطب ندارد. من می نویسم برای خودم، همین و دیگر هیچ.
در طول این سال اگر حمل بر خود ستایی نباشد بالغ بر 200 کتاب را خوانده ام و برای خودم خلاصه برداشته ام. این هم یک جنون است. یک ترس، ترس از فراموش کردن. هر کتاب برای من یک خاطره بوده که هرگز نمی توانم با احساس فراموش کردنشان کنار آیم.
هر حسی چه شیرین و چه تلخ مرا وادار می کند تا به جاودانه کردن آن بپردازم. و برای من جز کلمات راه دیگری وجود ندارد. شاید به گفته سارتر تنها کلمات هستند که جاودانه اند.
طبیعی است که مجالی برای مرور همه این کتابها نیست و شاید نام بردن از برخی از آنها برای شروعی مجدد بد نباشد.
بی شک از بین آنها این 9 کتاب لذت بخش ترین کتابها بوده اند.
موش ها و آدمها، جان اشتاین بک
آخرین وسوسه مسیح، نیکوس کازانتزاکیس
دوران زندان، زیبا ناوک
عادت می کنیم، زویا پیرزاد
آهستگی، میلان کوندرا
خانوم، مسعود بهنود
ابلوموف، ایوان گنچاروف
کلنگهای زود پرواز، چنگیز آیتماتف
یک مرد، اوریانا فالاچی
از میان تعداد زیاد کتابهایی که در این دوره خوانده ام شاید تنها این کتابها باشد که اثری ماندگار در ذهن و روح من داشته اند.
جان اشتاین بک را از زمانی که فیلم خوشه های خشم را دیدم می شناسم و به او علاقه مند شدم.
نیکوس کازانتزاکیس همیشه برای من یک اسطوره بوده. از زمانی که کتاب مسیح باز مصلوب را خواندم همیشه این نام مرا به هیجان آورده است.
اما زیبا ناوک. شاید خیلی ها او را نشناسند اما صداقت و بی طرفی در کلام این نویسنده سابقا زندانی بی نظیر است. خاطرات زندان او و بعد از آن خاطرات زندگی او در آلمان و توصیف او از جزئیات زندگی جدید او کمتر از یک شاهکار نیست.
عادت می کنیم زویا پیرزاد هم داستانی روان و پر کشش است. به خصوص که این کتاب مرا یاد دو دوستی می اندازد که الان در مالزی زندگی می کنند.
میلان کوندرا هم که نیازی به معرفی ندارد. این رمان او به همان جذابیت کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی اوست.
اما نادر نویسنده ای که برای من همیشه یک الگو و یک مرشد بوده است. مسعود بهنود. قبل از کتابهایش با مقالاتش آشنا شدم. بی طرف و دوست داشتنی. اما کتابهایش مرا به ماورا برد. ترکیبی از احساس دوست داشتنی نوستالژیا و رمز گشایی داستانهایی تاریخی. بی شک کمتر نویسنده ای در طول زندگی بوده که تا این حد مرا شیفته خود کرده باشد. شاید فقط در کنار او صادق هدایت باشد که بتواند مرا تا این حد شیفته خود کند. بگذریم از اینکه هدایت اکنون مرده است و خودش یک حس نوستالژیک را همراه دارد اما مسعود بهنود هنوز زنده است.
کتاب خانوم بی شک یک شاهکار است.
اما ابلوموف نوشته ایوان گنچاروف. شرح حال بسیاری از ما آدمها. شرح نوعی یاس روزمره که قرار نیست فلسفی باشد. از آدمی معمولی که تنها رویاپردازی می کند و رویا هایش را در خیال جستجو می کند. حداقل برای من ابلوموف انسانی در درون خود من است. کتابی در ظاهر خسته کننده اما تکان دهنده.
کلنگهای زود پرواز مرا به یاد داستانی که در کودکی هایم خوانده بودم برد، کتاب مادر نوشته لیوباورونکوا و جالب است که هر دوی این کتاب ها مربوط به شوروی سابق می باشد. بگذریم از اینکه اگر اشتباه نکنم آیتماتف نویسنده ای قرقیز است.
اما اوریانا فالاچی کسی که برای من بعد از صادق هدایت و مسعود بهنود محبوبترین است. جالب که اوریانا فالاچی و بهنود هر دو روزنامه نگار هستند. اوریانا فالاچی را با کتابهایش، جنس ضعیف، مصاحبه با تاریخ، نامه به کودکی که هرگز زاده نشد می شناختم و با کتاب یک مرد کاملتر شد. او را دوست دارم بخاطر تفکراتش و به خاطر قلمش.
نمی دانم شاید این وابستگی ها به نویسندگانی خاص موقتی باشد. همانطور که زمانی پیشتر هدایت وجودی ماورای یک انسان برای من بود. امروزه صادق هدایت برای من یک نویسنده استثنایی و بزرگ است یعنی هدایت دیگر برای من وجودی مافوق انسانی نیست اما به هر حال بوف کور او هنوز هم برای من بوف کور است. کتابی که نمی توانم آن را با سایر کتابها مقایسه کنم.
در مورد مسعود بهنود و اوریانا فالاچی نیز شاید آینده اینچنین باشد. هر چند در مورد مسعود بهنود که امروزه زنده است و هر روز او را در صندوق جادویی می بینم، موضوع چیز دیگری است. این آدم برای من در کنار نویسندگی یک شخصیت محبوب و قابل احترام است. تنها آدمی که با خیال راحت و بدون عذاب وجدان در برابرش سر تعظیم فرود می آورم. بی شک بینش و تفکرات من با هر گونه کرنش و اسطوره سازی مخالف است اما مسعود بهنود به عنوان انسانی که همیشه دوست دارم مانند او باشم جالب توجه است. او مردی است که اگر اشتباه نکنم امروزه 63 سال سن دارد و به گفته خودش بیش از 4 دهه است که می نویسد و برای من بدست آوردن هر نوشته او یک لذت بی شمار است.
اوریانا فالاچی نیز در کنار دو نام بالا برای من یک انسان کامل است. انسانی که در دل خطر زندگی می کند و برای نوشتن دست به هر ریسکی می زند. نوشته هایش بر دل من می نشیند. حیف که کمی دیر به دنیا آمدم تا با او هم زمان دنیا را تجربه کنم. در میان کتابهای او فقط نامه به کودکی که هرگز زاده نشد است که کمتر از بقیه بر دل من نشسته است و آن هم شاید به این دلیل که او زن است و احساساتی مادرانه دارد و من مرد هستم متفاوت.
به هر حال ابلوموف درون که مرا از فعالیت و تکاپو بازداشته است و مرا بیش از انتظار رویا پرداز و تنبل بار آورده است هرگز نگذاشته که حتی برای رسیدن به امیالم دست به تلاش بزنم اما به هر حال خوشم، خوشم با سیاحت در دنیای دیگران...