در باب خشونت (بخش اول)
این مقاله در سال 1382 نگاشته شده است
در هزاره سوم، خشونت و جنگ هنوز از پديده هاي جاري در زندگي بشر به شمار مي رود، با گذر هر روز انسان خود را بيشتر در لباس تمدن مي پوشاند اما چهره توحش آدمي هر بار به گونه اي خود را نمايان مي سازد، گاه كشوري، كشوري ديگر را مورد هجوم قرار مي دهد،گاه حكومتي مردم خود را به بردگي مي گيرد و گاه آدمي ديگري را…
بي دليل نيست كه لنين قرن جاري را قرن انقلاب،خشونت و جنگ پيش بيني كرده است.تورگنيف عصر ما را عصر پرخاشگري و عصيان مي نامد، عصري كه لطيف ترين و زيباترين انديشه ها با زباني تند و خشن ادا مي شود[i] و نيچه وقتي دو سده آينده اروپا را نيهيليسم پيش بيني كرد در پي آن بروز جنگ جهاني را هم پيش بيني كرد و سده آتي خود را سده جنگهاي بزرگ خواند[ii]و اين اساس نيهيليسم است زيرا همانطور كه كريستين بوبن مي گويد «دنيا سرشار از جنايت است، چرا كه در بين دستان كساني است كه پيش از هر كس ديگري، خودشان را به قتل رسانده اند»[iii] و بي گمان از انساني كه به اين حد از تفكرات خود ويرانگر رسيده است انتظاري ديگر نمي توان داشت و شايد اين گفته مصداق دنياي امروز باشد كه «برادر با برادر خود و همسايه با همسايه خويش، شهر با شهر و كشور با كشور جنگ خواهد نمود.»[iv]
كدام روز از زندگي آدمي را در سطح اين كره خاكي مي توان عاري از جنگ و خشونت يافت و بي دليل نيست كه مي گويند: «جهان بدون كشاورزي، دامپروري، دين و موسيقي وجود داشته اما بدون اسلحه هرگز»[v]
شكي نيست كه امروزه همه چيز چهره عوض كرده است، شكي نيست كه خشونت و جنگ هم امروزه خود را به شمايلي جديد آراسته اند، ديگر صحبت از جنگهاي ميليوني نيست، حال صحبت از رويارويي تكنولوژي هاست، ديگر حرفي از شكنجه هاي جسمي نيست، امروزه صحبت از شكنجه سفيد است و بدتر اينكه آنتوني گيدنز عقيده دارد توتاليتاريسم كه شكل امروزي استبداد است با استبداد سنتي تفاوت دارد، اما نتيجه اي بسيار هراسناكتر از استبداد سنتي را در پي دارد. [vi]
اما خشونت در هر شكلي و لباسي كه باشد مبادرت به عملي بدون بحث و گفتار و بدون انديشيدن به نتايج آن است. اين تعبير هانا آرنت از خشونت است و ولتر عقيده دارد قدرت عبارت از آن است كه ديگران را وادار كنم آن گونه كه من ميل دارم عمل كنند[vii] وخواهيم ديد كه قدرت همن شكل تخفيف يافته خشونت است.
خشونت مانند هر پديده اي نياز به وسايلي دارد (اين عقيده لنين را فرانتس فانون نيز تائيد و تصديق مي كند)[viii] و براي آن غايتي نيز وجود دارد، وسيله خشونت همه ادوات تكنولوژيكي امروز و سنتي ديروز است، اما غايت خشونت هميشه چيزي جز جنگ نبوده است.
از ديرباز تاريخ پديده خشونت با آدميان بوده است اما آيا اين درست است كه بگوئيم خشونت در ذات آدمي است؟
چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد اين را بپذيريم كه خشونت امروزه به نوعي عادت براي بشر تبديل شده است و ديگر زندگي بدون خشونت براي آدمي كامل به نظر نمي رسد و اين به حافظه تاريخي ما باز مي گردد، آن جا كه فرويد در روانشناسي به اساطير يونان قدم مي گذارد و ريشه اميال آدمي را در آنها جستجو مي كند بايد براي غريزه خشونت هم نگاهي به پيدايش انسان كرد [ix] و به همين دليل است كه گروهي براي اساطير حقيقت بيشتري قائل هستند، زيرا آن را تاريخي مي دانند كه بايد بوجود مي آمده اما نيامده است… و اساطير را دنياي تجلي ايده آل ها و حقيقتها و ارزشهاي مطلق انساني يك دوره يا قوم و يا اصولا نوع بشر مي دانند [x] و به تعبيري اگزيستانسياليستي مي توان عقيده داشت كه آدمي در تاريخ ماهيت مي گيرد و مي بايست چگونگي آدم امروزي را وابسته به چگونگي تاريخ دانست.
اولين جنگ، درگيري بين هابيل و قابيل بود و نتيجه آن باقيماندن يكي از آن دو در عرصه پهناور گيتي بود و جالب اينكه در آن دوره جمعيت جهان بسيار كمتر از حدي بوده كه جا براي يكي از آن دو تنگ شده باشد. اما بدون شك اين آخرين درگيري و جنگ نبوده و نخواهد بود. اين نكته اصلا مهم نيست كه آيا هابيل و قابيلي به راستي در تاريخ زندگي بشر وجود داشته اند يا خير. آنچه مهم است اين است كه اين داستان در صفحه ذهن آدميان وجود دارد و اثر گذاري خود را مي نمايد.
ذهن انسان پر است از اينگونه حوادث تاريخي و آن قدر خشونت و جنگ در تاريخ تكرار گشته است كه به عنوان جزئي از زندگي به حساب آمده است و به اين دليل است كه هانا آرنت مي گويد در دايره المعارف علوم اجتماعي هيچ بخشي براي خشونت در نظر گرفته نشده است زيرا خشونت را آنقدر تصادفي و حتي از بديهيات مي شمارند كه هيچكس در مورد آن تحقيقي نكرده است[xi] و اينگونه است كه خشونت به مانند كيفيتي طبيعي از ذات انسان چهره گرفته است و اين در حالي است كه همه انديشمندان خشونت را به عنوان يك ناهنجار اجتماعي معرفي كرده و در سخت ترين حالات خشونت را تنها در برابر خشونت توجيه مي كنند. به عنوان مثال سارتر مي گويد كه علائم و آثار خشونت را با هيچ ملايمتي و ملاطفتي نمي توان از ميان برداشت و تنها خشونت است كه مي تواند آن ها را از بين ببرد [xii] و در جايي ديگر مي گويد كه فرمانبرداريهاي طاقت فرسا سبب خشونت هاي تحمل ناپذيري مي شود كه در فرمان ده ذكر شده است[xiii] و يا اينكه كنفوسيوس كه فيلسوفي اخلاق گرا است هم علي رغم اينكه معتقد است آنچه را بر خود روا نمي داري بر ديگران روا مدار و اين را چند قرن قبل از مسيح مي گويد اما بر خلاف مسيح جواب بدي را نيكي نمي داند و يا به تعبيري جواب خشونت را خشونت مي داند[xiv] و يا آنگونه كه در تاريخ آمده اهالي روم شرقي جنگ را كاري ننگين مي دانسته اند و مرگ يك سرباز را هم افتخار و شهادت نمي دانسته اند اما هنگاميكه راهي جز جنگ نبوده آنها هم به جنگ تن مي داده اند [xv] و در آن هنگام جنگ ديگر يك ضد ارزش محسوب نمي شده بلكه به عنوان امري واجب چهره مي گرفته است.
اما با اين همه باز هم اين سوال باقي مي ماند كه آيا خشونت جزئي از ذات آدمي است؟ آيا اين جمله درست مي باشد كه بگوئيم خشونت از پديده هاي محيطي است كه به مرور زمان در روان آدمي جايي براي خود باز كرده است؟ آنچه به نظر حقيقت مي رسد اين است كه آدم اوليه تنها براي زنده ماندن و تهيه غذا دست به خشونت مي برد اما همان دليلي شد كه امروزه آدمي با هر انگيزه اي تن به خشونت مي دهد. چه اگر ذهن آدم اوليه را لوح سفيدي در نظر بياوريم اين لوح سفيد به مرور زمان و در طول تاريخ شفافيت خود را از دست داد و به تعبيري تحميل صفات اكتسابي از سوي محيط بر انسانها در طول چندين نسل به ذاتي شدن آنها انجاميد.
اگر اين جمله را بپذيريم كه هر پديده اي ناشي از وجود يك نياز است بايد به اين سوال پاسخ گوئيم كه آيا نيازي وجود داشته كه خشونت شكل گرفته است؟
اگر بپذيريم كه خشونت از ذات آدمي منشا گرفته است به اين سوال دو گونه مي شود پاسخ داد.
عده اي كه به وجود قدرتي لايتناهي (=خدا) اعتقاد دارند بي شك به دليل اعتقاد به حكمت خداوندي به دنبال نيازي مي گردند كه سرمنشا بروز خشونت باشد، چون در غير اين صورت حكمت خداوندي زير سوال مي رود. اما عده اي كه به انديشه هاي ماترياليستي و يا حتي متافيزيكي منهاي خدا اعتقاد دارند الزامي به اين جستجو ندارند چه همه چيز را ناشي از تصادف مي دانند و تصادف را حكمتي نيست هر چند ذاتي شدن اين صفت هم نياز به دليلي دارد.
اگر خشونت را پديده اي محيطي نيز بناميم باز هم بايد به دنبال نيازي بگرديم كه آدمي را به سوي آن سوق داده است. اما اگر بخواهيم به جستجوي اين نيازها بپردازيم چه چيز را خواهيم يافت؟
هانا آرنت مي گويد علت اينكه جنگ و خشونت هنوز هم در جهان وجود دارد به اين دليل است كه داوري بهتر از آن پيدا نشده است.[xvi]
اما چه چيز آدمي را نيازمند داوري مي كند؟
شكي نيست كه به تعداد آدمهايي كه روي زمين وجود دارند و داشته اند عقيده و نظر وجود دارد برخلاف تصور، اين نظريه تازه اي نيست، چه اينكه حتي ارسطو و سوفسطائيان نيز در قرنها قبل از ميلاد به اين عدم اطمينان در درست بودن انديشه هايشان رسيده بودند و اينگونه مي شود انتظار داشت كه هر فردي به انديشه اي متناسب با شرايطش دست يابد.[xvii] چه اينكه آنتوني گيدنز حتي در مورد انديشمندان معتقد است كه نظرات آنان پيوندي ناگسستني با محل رشد و بالندگي و زندگي آنان دارد[xviii] چه برسد به انسانهاي معمولي كه بيشتر در چهارچوبه محيط خود حل مي گردند و اين مي تواند اولين عامل در تقابل آدميان باشد، كه آدميان را نيازمند حضور داوري ميانجي نموده است و آن چه كه حضور داور را كامل مي كند پايبندي انسان به امر داوري است كه خود نكته اي مهم و در بسياري اوقات گم شده بوده و مي باشد كما اينكه انسان مدرن تازه توانسته تا حدودي تن به اين داوري بدهد و با قبول نهادها و ارگانهاي بين المللي در صورت بروز مشكلات به آنها رجوع كند كه اين ها هم تجلي عملي احساس اومانيستي در انسان است. [xix]
بازگرديم به چند جمله قبل، اگر اختلاف نظري وجود نداشت بي شك تقابلي هم وجود نداشت، اما حال با اين خيل عظيم آدميان كه هر كدام هم به گونه اي مي انديشند چه بايد كرد؟ همان طور كه استيون رانسيمان تمام علل بروز جنگهاي صليبي را چيزي نمي داند جز عدم تحمل وجود ديگران در زير نام ـتعريفي ديگر ازـ خدا كه سبب ساز رخداد بزرگترين نبردها با بالاترين آمار تلفات انساني مي گردد. [xx]
تقابل انديشه ها و آرا افراد را در گروهها و دسته هاي مختلفي گرد هم مي آورد و در حقيقت انسانها جزئيات را كنار مي گذارند و با تفاهمي كه در كليات با هم به دست مي آورند گروه ها و دسته ها را بوجود مي آورند كه امروزه مي توان شكل تكامل يافته اين دسته ها را در احزاب پديدار ديد. بي شك علت مجتمع شدن انسانها حول مسائل مشترك تلاشي براي رسيدن به قدرت بيشتر است، اينگونه مي توان ادعا كرد كه ابتدا افراد ضعيف تر با هم پيوندي تشكيل دادند براي مقابله با فردي قويتر و آن وقت فرد قويتر خود را در برابر اين گروه ضعيفتر مي يافت و مجبور به تشكيل گروهي گسترده مي شد و…
و اينگونه شد كه پايه احزاب و گروههاي امروزي ريخته شد. آنچه فكر بشر اوليه را مشغول مي كرد تهيه غذا و سرپناه بود، همان دليلي كه افراد ضعيف را گرد هم جمع مي كرد تا بتوانند در تهيه غذا به مقابله با فرد قويتر بپردازند در يك دسته بندي اولين دوره زندگي بشر را با نام دوره اشتراكي يا هابيلي مي نامند كه در آن توليد به صورت طبيعي به شكل شكار و صيد بوده است. ابزار توليد وجود ندارد و يا در سطح پائين است و در اختيار همه قرار دارد و تقسيم كاري وجود ندارد و جامعه به معناي واقعي تشكيل نشده است و عدم وجود طبقات حاكم است[xxi]و به اين دليل رقابت و تقابل بين آدميان بر سر غذا صورت نمي گيرد و انسان اوليه به افزايش قدرت نيازي ندارد.
دسته دوم را دوران مالكيت يا قابيلي مي نامند كه توليد از حالت طبيعي به شكل مصنوعي در آمده، ابزار كار پيچيده شده و تقسيم طبقاتي حاصل مي شود و طي آن تقابل آدميان بر سر امكانات محدود بروز مي يابد.
اما امروزه اين انديشه ها هستند كه پايه گذار تشكيل گروهها مي شوند، گروهي در جستجوي آزادي، گروهي به دنبال عدالت، گروهي به دنبال … ( در هر صورت چه گروههاي امروزي و چه گروههاي اوليه در صدد رسيدن به سعادت بودند و در اين راستا نياز به قدرت داشتند و نيازي به بيان نيست كه هر گروه سعادت را با آرمانها و اميال ذهني خود تعريف مي كند) در حقيقت اين انديشه ها با قرار گرفتن افراد در كنار هم راهي براي كسب قدرت بيشتر را فراهم مي سازند. اگر بشود گروههاي ابتدايي را سنگ بناي سياست ناميد ديده مي شود كه در حقيقت سياست و قدرت چيزي جدا نيستند و در بطن يكديگر قرار دارند و تمام غايت يك فعاليت سياسي چيزي نيست جز رسيدن به قدرت و «در قاموس سياست حق هميشه با حريف پيروز است» [xxii] و پيروزي سياسي برابر است با به دست آوردن قدرت.
اينگونه بوده كه انسانهاي اوليه تشكيل حكومتها را داده اند و بدون شك هرگز قوي ترين انسان به تنهايي حاكم حكومتهاي اوليه نبوده است بلكه اين فرد قدرتمند براي داشتن حكومتي قدرتمند و پابرجا نياز به پايگاهي داشته است كه در اكثر موارد اين پايگاه در گروهي از انسانهاي قوي خلاصه مي شده است كه در اطراف حاكم جمع مي شده اند و سنگ بناي اين گروه حاكم قدرت آنها بوده است. بدون شك با توجه به عدم رشد ادوات جنگي در دوران هاي اوليه انبوهي افراد حاكم خود ضمانتي براي پايداري حكومت بوده است (به نوعي يك حكومت دموكراسي، يعني قويترين حكومت بيشترين افراد را با خود همراه داشته است) و آنگاه كه رفته رفته ادوات جنگي شكل گرفت انبوهي افراد اطراف حاكم از اهميت ساقط شد، آن گاه داشتن شمشير و نيزه و قلعه و باروي مستحكم از نيازهاي حاكم بوده است كه بالطبع پشتوانه تهيه آنها ثروت بوده است. . در مرحله بعد به زماني مي رسيم كه ديدگاههاي ماورا الطبيعي به زندگي بشر پا گذاشته است در اين هنگام پايگاهي به جز انبوهي افراد و ادوات جنگي نيز بوجود آمده است و آن انديشه هاي متافيزيك بوده است و حاصل اين مرحله هم بوجود آمدن حكومتهاي ديني بوده است، حكومتهايي كه با سوار شدن بر اعتقادات مردم سهم بزرگي از حاكميت خود را به اين اعتقادات واگذار مي كرده اند و در حقيقت اين اعتقادات وسيله اي مي شده است براي حاكميت و همان گونه است كه در بزرگترين اديان الهي هم ديده مي شود. مسيحيت از لحظه آغاز در كنار قيصر قرار مي گيرد و هر چند تفاوت مشخصي بين اين دو قائل مي شود اما ائتلاف اين دو سبب حاكميت هزار ساله و بدون چون چرايي كليسا بر مردم مي شود و يا در دين اسلام كه وحدت مذهب و سياست به صورت رسمي مطرح است.[xxiii] اين اعتقادات با تركيب ادوات جنگي قدرت را به اختيار گروهي حتي اقليت در مي آورده است. با گذر زمان و ورود انديشه هاي ماترياليستي و اومانيستي به زندگي بشر و افزايش سطح بينش انسانها ديگر دين به عنوان يك حربه نمي توانسته تضميني براي حاكميت باشد و در اين دوره شايد به نحوي به ابتدايي ترين مراحل زندگي بشر رجعتي صورت گرفته است و آن اينكه حكومتها بار ديگر نيازمند وجود انبوهي افراد مي شدند. هر چند در عصر تكنولوژي نتيجه يك جنگ را انبوهي افراد مشخص نمي كند اما با توجه به واكنشهاي شديد جهاني بر عليه حكومتي كه از ادوات جنگي استفاده مي كند و همچنين بالا رفتن شديد سطح توقعات انسانها و گرايش شديد به آزادي بشر، عملا حكومتها براي تضمين حاكميت خود نيازمند انبوهي افراد مي شوند. اين انبوهي افراد همان ويژگي است كه ابتدايي ترين حكومتها قبل از وجود تجهيزات جنگي و پيدايش انديشه هاي ديني به آن نيازمند بوده اند.
انبوهي افراد همان است كه مي توان امروزه از آن به حكومت مردم نام برد. سرآغاز اينگونه حكومتها در اروپا و با پيدايش رنسانس رخ داد زماني كه دين از عنوان حكومتي و اسطوره اي خود خلع شد و حكومت به دست دولتي افتاد كه منتخب مردم بود زيرا بشر به اين عقيده رسيده بود كه «اراده عمومي هرگز اشتباه نميكند»[xxiv] (قطعا اين تحول يك شبه صورت نگرفت بلكه مدت مديدي از اولين جرقه تا شكل گيري كامل آن به طول انجاميد)
اما آيا اين درست است كه بگوئيم يك حكومت مردمي حكومتي عاري از قدرت است؟ مطمئنا اينگونه نيست و مردمي ترين حكومتها داراي بالاترين قدرت و اقتدار هستند و حتي به تعبير منتسكيو حكومتهاي جبار، خشن ترين و كم اقتدارترين حكومتها مي باشند[xxv] و به همين دليل آلوين تافلر مي گويد: «براي ايجاد نظم در جامعه به چيزي بيشتر از رهبري قدرتمند نياز است»[xxvi] و آن چيز همان مشروعيت مردمي و همراهي مردم با حكومت است كه قدرتي بي چون و چرا در اختيار حكومت قرار مي دهد و حكومت را در ايجاد نظم موفق مي سازد. تفاوت يك حكومت مردمي در اين است كه قدرت خود را از مردم و انبوهي افراد موافق مي گيرد و اين همان مشروعيت است. ديگر اينكه در يك حكومت مردمي دولت بالاترين قدرت را دارد اما دولتمردان داراي قدرت حداقل هستند.
به هر حال حكومتهاي مردمي نيز داراي قدرت و حتي در برخي موارد به كار برنده خشونت هستند و اين چيزي عجيب نيست و به گفته دانترو قدرت همان خشونت خفيف است[xxvii] و يا به تعبيري مي توان خشونت را خط قرمز قدرت براي دولت دانست.
در اين زمينه ماكس وبر عقيده دارد كه حكومت انسانها بر انسانها بر پايه وسايل مشروع اعمال خشونت است[xxviii] و اين جمله چيزي جز اين مطلب نيست كه حكومتها براي فعاليت خود نياز به توجيه قدرت و خشونت ندارند چون اين دو از ذات حكومت مي آيد و آن چه كه يك حكومت به آن نياز دارد مشروعيت است. مشروعيتي كه در دوران معاصر از طريق صندوقهاي راي مشخص مي شود و اين مشروعيت دست حكومت را در استفاده از قدرت باز مي گذارد. –هر چند مردم به عنوان ناظر عملكرد دولت هميشه حضور دارند-
همان گونه كه گفته شد قدرت در ذات حكومت وجود دارد و سياست هم ابزار دست هر حكومت و علم رسيدن به قدرت يا همان حاكميت است، به همين دليل است كه سياست را علمي مي دانند كه مستقيما با قدرت در تماس است، غايت هر فعاليت سياسي رسيدن به قدرت است و وسايلي كه در اختيار سياست قرار دارد همه چيز مي تواند باشد، شايد اگر امروزه عصر طلايي يونان باستان بود سياست و اخلاق را مترادف هم مي دانستيم، همانطور كه ارسطو غايت سياست را زيستن شهروندان در فضيلت مي دانست و فضيلت براي او حقيق، نيكي و زيبايي بود[xxix] و اين ديدگاه او را افلاطون و سقراط و بسياري ديگر از انديشمندان آن زمان نيز ارائه مي دادند اما تجربه طولاني زندگي بشري ثابت كرد كه اين ديدگاه تنها مربوط به كتب و تنها در حد يك شعار بوده و هست. اما امروزه عصر ماكياولي است و براي رسيدن به قدرت بايد انتظار استفاده از هر وسيله اي را داشته باشيم[xxx] زيرا امروزه اين ديدگاه ژزوئيتي كه هدف وسيله را توجيه مي كند[xxxi] ديدگاه غالب جهاني به شمار مي رود و به همين دليل مي گويند: «در جنگ همه چيز منصفانه است»[xxxii] و احمد شاملو هم مي گويد: «در سياست هيچ كتابي مقدس نيست، اينجا تنها چيز مقدس قدرت است» [xxxiii]
رايت ميلز عقيده دارد «سياست سراسر مبارزه اي است براي كسب قدرت و بالاترين نوع قدرت خشونت است» [xxxiv]
كارل ون كلاوزويتس اين عقيده را تائيد مي كند و جنگ را ادامه سياست مي داند منتهي با وسايلي ديگر. [xxxv]
در تكميل اين عبارت اين را بايد بگوئيم كه آن جا كه سياست به بن بست مي رسد جنگ است كه داوري را بر عهده مي گيرد، اينگونه نتيجه مي شود كه سياست ذاتا با خشونت و قدرت همراه است و هر چند گروهي از انديشمندان مرتب بر طبل اخلاق گرايي در سياست مي كوبند اما هرگز از حد يك شعار بالاتر نرفته است. اين است كه بسياري از مردم علاقه ورود به فعاليتهاي سياسي و مجامع سياسي را ندارند. وجدان بسياري از مردم توانايي تحمل فضاهاي سياسي كه مملو است از دو رنگي و قدرت طلبي را نداشته و اين بدان معنا نيست كه در يك جامعه انسانها براي به دست آوردن حق خود، آگاهي هاي سياسي خود را بالا نبرند و به اين معنا نيست كه انسانها حق خود را از حكومت جبار نگيرند. فعاليت سياسي با آگاهي سياسي و تلاش براي باز پس گيري حق انسانها فرق دارد.
1 كشمكشهاي دو نسل، حسين سليماني، روزنامه همشهري، شماره 2451، 25 تير 80
2 پايان شكاكيت قرن 19، رضا نجفي، روزنامه همشهري، شماره 1905، 17 مرداد 78
3 فراتر از بودن و موتسارت و باران، كريستين بوبن، نگار صدقي، صفحه 95
4 اشعياء نبي، باب نوزدهم – تاريخ جنگهاي صليبي، جلد دوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 123
5 اهريمن و دوشيزه پريم، پائولو كوئيلو، محمود سلطانيه، حامد فولادوند، صفحه 79
6 آنتوني گيدنز در سرزمين عجايب، مالك عجم، نشريه ايران امروز، شماره 11، صفحه 28
7 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
8 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
9 گفت و شنودي با يونگ، دكتر ايونز، با تفسيري از ارنست جونز، دكتر برادران رفيعي، 1351
10 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 91
11 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
12 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
13 كلمات، ژان پل سارتر، حسينقلي جواهرچي، صفحه 21
14 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 178
15 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد اول، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 110
16 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
17 پيام جبهه ملي ايران، شماره 109
18 آنتوني گيدنز در سرزمين عجايب، مالك عجم – نشريه ايران امروز، شماره 11، صفحه 24
19 تاريخ تمدن، جلد دوم، دكتر علي شريعتي، صفحه 57
20 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد سوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 567
21 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 116
22 مرگ كسب و كار من است، روبر مرل، احمد شاملو، چاپ چهارم 1377 – برگرفته از مقدمه كتاب نوشته احمد شاملو
23 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد سوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 559
24 قرارداد اجتماعي، ژان ژاك روسو، صفحه 165، به نقل از كتاب بحران ماركسيسك، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 177
25 روح قوانين، منسكيو (1755-1689)
26 بحران ماركسيسم، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 174
27 مفهوم دولت، دانترو
28 ماكس وبر، جامعه شناس و اقتصاد دان آلماني (1920- 1864)
29 درسهايي كه از انقلاب اسلامي گرفته ايم، داريوش همايون، به نقل از اينترنت
30 جمهوريت، افلاطون، مهندس رضا مشايخي، چاپ دوم 1363، انتشارات معرفت
31 درسهايي كه از انقلاب اسلامي گرفته ايم، داريوش همايون، به نقل از اينترنت
32 خرمگس، اتل ليليان وينيچ، خسرو همايون پور، صفحه 245
33 مرگ كسب و كار من است، روبر مرل، احمد شاملو، چاپ چهارم 1377 – برگرفته از مقدمه كتاب نوشته احمد شاملو
34 رايت ميلز، جامعه شناس امريكايي (1962- 1916)
35 درباره جنگ، كارل ون كلاوزويتس (1831- 1780)
36 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
37 همان
38 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
39 بحران ماركسيسم، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 165
40 آنارشيسم، جورج وودكاك، هرمز عبداللهي، به نقل از اينترنت
41 تاريخ تمدن ، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 49
42 پيام جبهه ملي ايران، شماره 109
43 كلمات، ژان پل سارتر، حسينقلي جواهرچي، صفحه 37
44 تاريخ و شناخت اديان، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 196
45 خرمگس، اتل ليليان وينيچ، خسرو همايون پور، صفحه 143
کارنامه هنری، زندگی و مرگ تئوآنجلوپولوس


تئوآنجلو پولوس در سن 77 سالگی بر اثر سانحه تصادف درگذشت.
خبر به همین سادگی بود. اما در ورای آن دنیا شخصی را از دست داد که بیش از آنچه فکر می کنیم مهم و تاثیر گذار بود.
تئودوروس آنجلوپولوس در 17 آوریل 1935 در آتن به دنیا آمد، پس از گذراندن دوران ابتدایی و دبیرستان وارد دانشکده حقوق دانشگاه آتن شد، اما خیلی زود تحصیل در رشته حقوق را رها کرد و به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربون به تحصیل هنر و ادبیات پرداخت.
پس از پایان تحصیلات به یونان بازگشت و به عنوان یک روزنامه نگار و منقد سینمایی به کار پرداخت، هر چند خیلی زود روزنامه ای که در آن فعالیت می کرد در دوران پس از کودتای ارتش در یونان تعطیل و ممنوع الانتشار شد.
او که در دوران زندگی حوادث مهمی مانند دوران اشغال یونان توسط نازی ها و جنگهای داخلی یونان و کودتای ارتش را تجربه کرده بود در سال 1968 اولین فیلم خود با نام انتشارات را ساخت و وارد حرفه فیلمسازی شد.
اما او فیلمسازی متفاوت با شخصیتی متفاوت و کارهایی متفاوت بود، شخصیتی آرام اما سازش ناپذیر که در فیلمهایش تاریخ معاصر یونان و اروپا را با روایتهایی تراژیک و آرام به تصویر می کشید، فیلمهایی که حول درونمایه هایی چون جنگ، تبعید و مهاجرت می چرخیدند. او در ترکیب عناصری چون تاریخ، حوادث معاصر کشور، اسطوره و نماد شناسی شاهکارهایی را در عالم سینما از خود به جای گذاشت که به دلیل ریتم کند و رویا گونه اشان معروفیت خاصی را برای او به ارمغان آورد که لقب کارگردان شاعر و نقاش را برازنده اش می کرد.
در فیلمهایش رگه های از سرگشتگی، عشق گمشده، تعلق به خاک و سرزمین در فضایی تیره و غریب موج می زد، که به جز درونمایه های سیاسی و تاریخی دارای وجوه زیباشناسانه و عمیقی نیز بودند.
او ادامه دهنده راه ژان لوک گدار، میکل آنجلو آنتونیونی، لوکینو ویسکونتی و کارگردانانی از این دست و همچنین کارگردان مطرح یونانی پیش از خود یعنی مایکل کاکویانیس بود که در دوره او خلا فیمها و فیلمسازانی از این دست به شدت به چشم می آمد، هر چند در کنار این زمینه از فیلمسازی او با استفاده خلاقانه از موسیقی متن فیلم عمق بیشتری به فیلمهای خود بخشید.
در سالهای اخیر مشغول به ساختن سه گانه ای بود که با چمنزار گریان و غبار زمان آغاز گردیده بود که به نمایش در آمده بودند و در زمان مرگ ساخت فیلم دریایی دیگر را به عنوان ضلع آخر این سه گانه در دست داشت که ناتمام ماند.
او در طول دوران فیلمسازی مجموعه ای رنگارنگ از جوایز مختلف سینمایی را برای خود و کشورش به ارمغان آورد که در راس آنها نخل طلای کن برای فیلم ابدیت و یک روز بود که در سال 1998 به دست آورد.
فیلم شناسی:
1-انتشارات broadcast 1968
2-بازسازی reconstruction 1970
3-روزهای 36 days of 36 1974
4-بازیگران سیار the travelling players 1975
5-شکارچیان the hunters 1977
6-اسکندر کبیر Alexander the great 1980
7-آتن Athens 1983
8-سفر به سیترا voyage to cythera 1984
در مورد بازگشت پیرمردی جدا افتاده از جمع با گرایشاتی چپ به دوران کودکی و خاطرات سالهای جوانی اش
9-زنبوردار the beekeeper 1986
در مورد پیرمردی زنبوردار که از خانه و زندگی دور می شود و به ناکجا آباد سفر می کند و در پی بازشناسی هویت فراموش شده خود می باشد و در این راه به کشف و شهودی تازه دست می یابد.
10-چشم اندازی در مه landscape in mist 1988
در مورد دو کودک که در جستجوی پدر گمشده خود سفری را به سمت آلمان آغاز می کنند.
11-گام معلق لک لک the suspended step of the stork 1991
در مورد روزنامه نگاری که به منطق مرزی یونان با آلبانی می رود و در آن جا سیاستمداری قدیمی که سالها همه گمشده می پنداشته اندنش را می یابد.
12-نگاه خیره اولیس Ulysses` gaze 1995
در مورد فیلمسازی که برای نمایش فیلمش به یونان باز می گردد و در پی یافتن فیلمی گمشده به آلبانی و مناطق درگیری صربها و آلبانیایی تبار ها می رود.
13-ابدیت و یک روز eternity and a day 1998
در مورد نویسنده ای که می داند تنها چند روز به انتهای زندگیش بیشتر باقی نمانده است و از همین رو خانواده را رها می کند و در پی یافتن هویت گمشده خویش بر می آید.
14-دشت گریان the weeping meadow 2004
در مورد زندگی دختری مهاجر و بزرگ شدن و سرنوشت تلخ شوهر و دو فرزندش، بخش اول از یک سه گانه
15-چوکان پسر سینما chaucun son cinema 2007
16-غبار زمان the dust of time 2009
بخش دوم سه گانه
17-دریایی دیگر the other sea 2012
بخش سوم سه گانه که با مرگش نیمه تمام ماند.
پانزده سالگی (داستان)
15 سالگی
از مجموعه داستان دیوار
لینک دانلود داستان پانزده سالگی از سایت فورشیر
لینک دانلود داستان پانزده سالگی از سایت وتمن
باد ملایمی می وزید، اوایل تابستان بود و همین اندک نسیم هم غنیمتی بود برای فرونشاندن حرم هوا که با تاریک شدن، لحظه به لحظه رو به خنکی می رفت. جمعیت آنچنان زیاد بود که قدم برداشتن در پیاده روی تنگ خیابان سخت بود. بوتیکها و فروشگاه های شیک و مدرن چراغهایشان را روشن کرده بودند و عابرین را به سوی خود می خواندند.
همایون آرام آرام قدم بر می داشت، چه اگر می خواست سریعتر هم گام بر دارد نمی توانست، هر چند او نمی خواست. در هر قدم نیز تنه ای بر فردی که از کنارش می گذشت می زد و دیگران هم، که شلوغی خیابان بود و گریزی نبود. نگاهش در اطراف بی هدف می چرخید و بی آنکه چیزی را جستجو کند رو به خانه می رفت، او نه برخلاف اکثریت آدمها برای خرید که برای رسیدن به خانه از این مسیر می گذشت. البته او می توانست بیشتر این مسیر را سواره طی کند اما چون قدم زدن را دوست می داشت ترجیح می داد بیشتر این مسیر را پیاده برود.
در میانه دهه چهارم زندگیش بود و آرامشی نسبی بر زندگیش حکمفرما شده بود. سالها بود از دوران پر شر و شور جوانی و دوران دانشجویی اش گذشته بود، روزهای زندگی یکنواخت و تکراری شده بود. البته از این تکرار و سکون ناراحت نبود، به همین آرامش راضی بود، به همین سپری کردن روزها و شبهایش تن داده بود. دیگر از حادثه و اتفاق، از کشمکش و بالا و پایین رفتنهای زندگی آنگونه که در دوران جوانی و دانشجویی لذت می برد و بدون آن زندگی را پوچ می دید سیر شده بود.
به این جمعیت که می نگریست و می دید هر کس ظاهرا در این دنیا و در واقع در دنیای ذهنی خودش زندگی می کند خوشش می آمد. این همه آدم در کنار هم قرار داشتند اما هر کدامشان برای خودشان غمها و شادی های مخصوص به خودشان را داشتند، خاطرات و آرزوهای خاص خودشان را در فکرشان مرور می کردند و زندگی را اینگونه سپری می کردند.
در همین فکرها بود که در روبه رویش درست شاید در فاصله ای به اندازه ده قدم مردانه، زن جوانی را دید که به سمت او می آمد، نگاه زن به ویترین فروشگاه ها بود و در نزدیک ترین فاصله به شیشه های پر زرق و برق مغازه ها در حرکت بود، بر خلاف او که در نزدیکترین فاصله به جوی آب و ماشینهای پارک شده در کنار خیابان حرکت می کرد. در نگاه زن جوان برقی را دید که بسیار برایش آشنا آمد، با اینکه زن جوان به او نگاه نمی کرد اما آن برق نگاه را کاملا احساس کرد. مدت زمان زیادی لازم نبود تا بتواند آن نگاه را کشف کند و صاحب آن نگاه را بشناسد. زن جوان به چند قدمی او رسیده بود که خاطره ارغوان مانند صاعقه ای بر سر او فرود آمد. ارغوان حالا برای خودش خانمی شده بود و دیگر همان دختر جوان دوره دانشجویی نبود که با هم خاطرات زیادی را از سر گذرانده بودند. چشمان میشی رنگ ارغوان را در همان گرگ و میش هوا تشخیص داد، اندام کشیده و موزونش در این سالها هیچ فرقی نکرده بود، ظاهر ارغوان با 18 سال پیش که برای اولین بار او را دیده بود تفاوتی نکرده بود و تنها در چهره ارغوان حالا جلایی زنانه وجود داشت که او را با آن دختر جوان سالها قبل متفاوت می کرد، اگر نه، فرم صورت، لبها، بینی، گودی کنار لبش که وقتی می خندید او را زیباتر می کرد و حتی پوست صورتش هیچ فرقی نکرده بود.
تمام این تفکرات در همان چند قدم در ذهن او گذشت. ارغوان بی آنکه به او نگاهی کند از کنار او گذشت. شاید هم او را دیده بود اما به روی خودش نیاورده بود. ارغوان رد شد و همایون ایستاد و چرخید و رد شدن او را نگاه کرد و تا جایی که ارغوان لابه لای آدمها گم شد او را دنبال کرد، احساس خفته ای در او بیدار شده بود. چیزی مانند یک عشق دوران جوانی، حتی لحظه ای مردد شد که به دنبال او برود و با او هم صحبت شود. اما تا بخواهد تصمیمی قطعی بگیرد دیر شده بود و ارغوان گم شده بود. و چه بهتر که ارغوان با گم شدن لابه لای جمعیت او را از حالت تردید در آورده بود. چه اگر به سمت او می رفت و او را صدا می زد و با او حرف می زد معلوم نبود چه پیش آید. شاید این تلاطمها آن آتش خفته را بیشتر شعله ور می کرد و چیزی جز سوختن را عایدش نمی کرد. ارغوان هم حالا زنی در میانه دهه چهارم زندگیش بود، خوب می دانست که ارغوان حالا سی و شش سال سن دارد و به احتمال زیاد همسری دارد و حتی احتمالا فرزندانی. پس به دنبال چه چیزی باید به سمت او می رفت. اینکه چند دقیقه ای با او هم کلام شود چه چیز را عوض می کرد، تازه به این فرض که ارغوان هم او را می شناخت و می پذیرفت. شناختن که می شناخت اما پذیرفتن را نمی توانست پیش بینی کند. جز این بود که خاطراتی کهنه را در درون ارغوان هم زنده می کرد، خاطراتی که خودش سالها تلاش کرده بود تا با آنها کنار بیاید و آنها را در درون خود مهار کند. شاید این خاطرات در درون ارغوان هنوز زنده بود و ارغوان مانند او آنها را زیر خروارها بهانه و توجیه مدفون نکرده بود. اما این را بعید می دانست، و حدس می زد ارغوان حتی زودتر از او آن خاطرات را در گوشه ای پنهان کرده بود، پس چه بهتر که به سمت او نرفت چه اگر می خواست برود بهتر بود همان سالهای دور به سمت او می رفت و نمی گذاشت این ریسمان بین آن دو پاره شود، نه حالا که بعد از سالها جدایی خود خواسته که البته نقش بیشتری برای ارغوان قایل بود بافتن آن ریسمان، کار اگر ناممکن که بسیار دشواری بود. دیگر آنکه اصلا او نمی خواست این ریسمان را بار دیگر ببافد و شاید تنها می خواست لحظه ای در چشمان ارغوان خیره شود و خاطراتش را در نگاه او زنده کند.
ارغوان گم شد مثل همان سالهای دور، و چه خوب که گم شد و او را از این وسوسه رهانید.
تنه مردی که از کنارش گذشت و ضربه ای به او زد او را به خود آورد، رویش را برگرداند و از جیبش پاکت سیگاری را بیرون آورد سیگاری را روشن کرد و به مسیر خود ادامه داد. لابه لای همان جمعیت عظیم، رو به خانه ای حرکت کرد که هر روز به آن سو می رفت، هر روز مثل روز قبل، بدون ارغوان.
*
در کناره جاده بن بستی که در میانه فضای پارکی جنگلی قرار گرفته بود و با درختهای پر سن و سال قدیمی محصور شده بود نشسته بود. جاده ای که مشرف بود به بزرگراهی که ماشینها در آن با سرعت تمام در حرکت بودند و از لابه لای شاخ و برگ درختها و شمشادها دیده می شدند بی آنکه صدایشان به گوش برسد. روی زمین نشسته بود و به نرده های سبز رنگی که در لابه لای سبزی درختها گم شده بود و عابرین را از سقوط در پرتگاهی نه چندان پر شیب حفظ می کرد تکیه داده بود. بی خیال از خاکی شدن لباسهایش پاهایش را روی زمین دراز کرده بود و سیگاری فیلتر قرمز را در گوشه لبش گذاشته بود و بی آنکه آن را روشن کند با آن بازی می کرد.
روز آخر فیلمبرداری بود و کار به پایان رسیده بود. گروه تدارکات و عوامل بخش فنی مشغول جمع آوری وسایل بودند و بازیگران و سایر عوامل بیکار هم آن سو تر در انتهای جاده ایستاده بودند و حرف می زدند و با صدای بلند می خندیدند و روز آخر کار را جشن می گرفتند. تنها او بود که جدا از جمع گوشه ای نشسته بود و با سیگارش بازی می کرد. برخلاف بقیه لوکیشنهای فیلم که آدمها و رهگذران دور و بر آنها را پر می کردند و حوصله آنها را سر می بردند و کار را با وقفه مواجه می کردند اینجا خلوت بود و کسی غیر از عوامل فیلم آنجا نبود. حضور دو سه بازیگر سرشناس در میان عوامل، همیشه قرار گرفتن در میان مردم را سخت می کرد اما اینجا فرصت خوبی بود که همگی راحت و بی دردسر چند دقیقه ای با هم خوش و بش کنند.
سرش را بی هدف به این سو و آن سو می چرخاند، از ماشینهایی که در بزرگراه، آن پایین در حرکت بودند، تا چند ماشین که متعلق به شرکت فیلمسازی بود و در سمت مقابل اجتماع بازیگران قرار داشت و سمتی که خود بازیگران جمع شده بودند را از نظر می گذراند. نوعی کرختی و بی حالی را در وجود خود احساس می کرد، البته این خصوصیت در خیلی از مواقع در وجود او نمود داشت اما این بار خودش احساس می کرد چیزی بیشتر از مواقع معمولی است. نمی دانست دردش چیست، درد که نه نوعی سردرگمی داشت که او را می آزرد.
لابه لای عوامل و بازیگران شادی هویدا که ستاره ای کم نظیر در دنیای سینمای آن زمان بود خودنمایی می کرد، او هم که از دور آنها را نگاه می کرد بیشتر از هم خواسته یا ناخواسته شادی هویدا را می دید. در میان بازیگران مرد هم دو بازیگر سرشناس بودند اما بقیه بازیگران و عوامل هر چند حرفه ای بودند اما نامی و چهره ای آشنا در دنیای سینما به حساب نمی آمدند. کارگردان هم آن دور و برها نبود، آقای اصغری کارگردان فیلم هم چهره برجسته ای محسوب می شد، هر چند مردم معمولا بازیگرها را می شناسند.
در این میان او تنها فردی بود که این فیلم کار اولش محسوب می شد و تا پیش از آن هیچگونه تجربه سینمایی نداشت. البته این علت جدا نشستنش نبود که به اندازه کافی در طول این یک ماهه فیلمبرداری با عوامل آشنا شده بود و می توانست الان وارد جمع آنها بشود. اینکه جدا از بقیه بود یک عادت همیشگی و صفت شخصی خودش بود. خودش می دانست که اگر الان به سمت گروه برود او را با روی باز می پذیرند و برخودشان با او تفاوتی با سایر عوامل حرفه ای فیلم ندارد. با این همه او از روز اول تقریبا خودش را از جمع جدا کرده بود و غیر از لحظات کار و مسایل کاری برخورد آنچنانی با بقیه پیدا نکرده بود. نقشش هم اینگونه ایفا می کرد. شخصیت او در فیلم با اینکه به لحاظ دقایق حضور جلوی دوربین و اهمیت نقشش تقریبا کم رنگ نبود اما به گونه ای بود که در بیشتر سکانسها باید به تنهایی نقش آفرینی می کرد و بازیگر مقابلی نداشت و این برخوردش را با سایر بازیگران به حداقل می رساند.
کلا وارد شدنش هم به عالم سینما متفاوت از سایرین بود. برخلاف دیگران که قدم به قدم به این دنیا پا می گذاشتند او را به این حرفه پرتاب کرده بودند که این هم ناشی از نقشش بود. دوستش محمد که در نوشتن فیلمنامه همکار آقای اصغری بود و از دوران دور نوجوانی او را می شناخت و دوست تک تک دقایق دوران نوجوانی و جوانی او بود برای این نقش او را به آقای اصغری پیشنهاد کرده بود. محمد معتقد بود که این نقش تنها و تنها در او متجلی می شود و او تنها کسی است که برای ایفای این نقش تنها باید خودش باشد و نیازی به بازی کردن ندارد. محمد پیشینه او را می دانست و مدعی بود در زمان نگارش فیلمنامه تصویر او را در ذهن مجسم می کرده است و خوب هم می دانست که او در نوجوانی از آن شیفتگان پر و پا قرص سینما بوده که تلاش زیادی را هم برای وارد شدن به این حرفه کرده اما شرایط هیچگاه با او یار نبوده و به همین خاطر او هرگز امکان بازیگری را پیدا نکرده بود. به همین خاطر چون چهره و شخصیت او را برای این نقش مناسب می دید با تشویق و کمی هم اصرار آقای اصغری را راضی کرده بود که چون ایفای این نقش کار خیلی سختی نیست و بهتر نیز می باشد که برای این نقش از بازیگری ناشناخته در میان مردم استفاده شود، از او هم تستی گرفته شود. آن وقت مانده بود راضی کردن او که حالا در چند قدمی چهل سالگی اصلا علاقه ای به بازیگری نداشت و با اصرار محمد و شناختی که از آقای اصغری به عنوان یک کارگردان صاحب سبک و پر مایه داشت راضی شد تا در این همکاری کند.
روزهای اول کار و ایجاد رابطه با سایر عوامل سخت و اعصاب خرد کن بود تا اینکه بعد از چند روز، کارها روی غلطک افتاد و توانست با درک شرایط کار بهانه گیری ها و سر و صداهای آقای اصغری را بخواباند.
سیگارش را روشن کرد، سیگار فیلتر قرمز ارزان قیمتی که بوی بدی داشت، البته این نظر دیگران بود و او هم به همین دلیل سعی می کرد دور از بقیه و در مکانهای باز سیگار بکشد تا صدای آنها در نیاید و متلک بارانش نکنند. همان سیگاری که از سالها پیش با آن سیگاری شده بود و الان هم فقط همان سیگار به مذاقش خوش می آمد. هر چند اوایل از سر بی پولی به این سیگار رو آورده بود و حالا هم از سر اعتیاد.
پک عمیقی به سیگارش زد و با اولین پک گرمای محوی را در شقیقه هایش احساس کرد.
سینما برای او در نوجوانی واقعا یک رویا بود، یک دنیای بی عیب و نقص که بدجور او را شیفته خود کرده بود و از آب و غذا انداخته بود. از همان نوجوانی که با دیدن یک فیلم عاشقانه عامه پسند عاشق سینما شده بود تلاش خود را برای ورود به این عرصه آغاز کرده بود. در آن زمان به این تز معتقد بود که استعداد در همگی هست، البته راهی جز اعتقاد به این تز نداشت، چه اگر غیر از این بود از همان اول باید قیدش را می زد، اما او تصمیمش را گرفته بود تا هر جور شده وارد سینما شود. نوجوانی بود که در خانواده ای مذهبی پا گرفته بود و احساس می کرد کمبودهای دنیای واقعی را می تواند در سینما به دست بیاورد. مشهور شدن هم که منحصر به او نبود و رویایی همگانی بود. اما برای او قضیه از مشهور شدن هم فراتر رفته بود او بسیاری از خوابهای شبانه اش را در فیلمهای داخلی و خارجی دیده بود، داستانهای عاشقانه ای که برای او در آن سنین بحرانی چیزی بیشتر از یک فیلم و داستان ساختگی بود. غیر از آن او چندین پشت صحنه فیلم را در تلویزیون دیده بود و بارها در مکانهای فیلمبرداری حاضر شده بود و روابط عوامل و بازیگران را با هم دیده بود، برای او که از خانواده ای مذهبی بیرون آمده بود و حتی حرف زدن با دخترهای قوم و خویش هم حرمت داشت و از آن منع می شد دیدن روابط راحت و دوستانه بازیگران و عوامل در پشت صحنه فیلم جذابیت داشت و چه بسا جذابیتش بیش از خود فیلم بود.
تلاش هایش برای ورود به سینما در آن سن و سال بی نتیجه بود نه آشنایی داشت و نه دوره ای و آموزشی دیده بود. تنها محمد بود که مثل او به سینما و فیلم علاقه داشت که او هم در آن زمان و در سن و سال او دستی در فیلم و سینما نداشت و تنها تماشاگر فیلمها محسوب می شد. چند سالی که گذشت علاقه اش به بازیگری از بین رفت و به خود قبولاند که استعداد بازیگری در او وجود ندارد. او دیگر فکر بازیگر شدن را از سرش بیرون گذاشت و به سینما از نوعی دیگر علاقه مند شد. سینما رویی حرفه ای شد که به دنبال فیلمهای سیاسی و اجتماعی بود و دیگر از فیلمهای عاشقانه عامه پسند لذتی نمی برد. البته این بدان معنا نبود که شرایط زندگیش فرق کرده و عقده هایش ارضا شده باشد که بر عکس با سرکوب آنها بازیگری را فراموش کرده بود و بی خیال اشتهار و هرهر و خنده های دختران جوان بازیگر شده بود. سه چهارسالی به دانشگاه رفته بود، در رشته ای فنی و بعد هم درس را رها کرده بود و چسبیده بود به کار و کتاب خواندن. و حتی دیدن فیلم و رفتن به سینما هم از سرش افتاده بود.
سیگارش که به ته رسید آن را به گوشه ای پرت کرد و پاهایش را جابه جا کرد تا کمی خستگی از پاهایش بیرون رود. خانم هویدا را دید که به سمت او می آید، حدس می زد که با او کاری ندارد و دارد به سمت ماشینها می رود، همانجایی که عوامل تدارکات با شدت و حدت مشغول جمع و جور کردن وسایل بودند.
خانم هویدا مانتوی نازکی بر تن داشت و روسریش هم که فقط در زمان حضور در جلوی دوربین کامل موهایش را می پوشاند به عقب رفته بود و موهای مش کرده اش در زیر نور آفتاب بعدازظهر های اواخر بهار تهران برق می زد. این زن که هم سن و سال او بود چهره جذاب و زیبایی داشت، چشمهایش که البته معمولا لنز می گذاشت و زیباتر می شد، در ارتباط با بینی اش که کمی به سمت بالا برگشته بود تناسب زیبایی را به وجود می آورد، آرایشش زیاد بود و زیبایی اش را دو چندان می کرد، پوست صورتش انگار نه انگار که چندین سال زیر نور آفتاب و در معرض هوا بوده همچنان کشیده و شفاف و جذاب بود.
در همان حال پاهایش را کمی جمع کرد تا کمی احترام را نسبت به این زن معروف به جا آورد، هر چند بهتر بود بلند شود و بایستد که البته تنبلی اجازه اش نداد.
*
از در دادگاه که بیرون آمد چشمهایش را در اتاق انتظار چرخاند تا فرد آشنایی را بیابد. اما همانجور که احتمالش را می داد، هر چند تلاش می کرد به خودش این را نقبولاند، چشمان آشنایی را ندید. این را خودش حدس زده بود، دادگاه غیر علنی بود و خوب می دانست که دوستان نزدیکش با آن سوابق، آن دور و برها آفتابی نمی شوند، اما او از کس دیگری انتظار داشت تا در هر شرایطی آن جا بیاید و او را در زمان خروج از دادگاه همراهی کند. وقتی از نبودنش مطمئن شد ابتدا خواست همه چیز را توجیح کند اما بیشتر از این حرفها دلش گرفته بود. هر چه خواست به خود بقبولاند که آمدن دختر جوانی که با او نسبت قانونی و فامیلی ندارد در محیط دادگاه کار عاقلانه ای نیست و نباید از او این انتظار را داشته باشد دلش راضی نشد. می دانست که نیامدن ارغوان به دادگاه دلیل دیگری دارد. چند مدت می شد که ارتباطشان با هم سرد و کمرنگ شده بود. اما انتظار این حد بی توجهی را از او نداشت.
سال آخر دانشگاه برای او سال سیاه و نحسی بود، از بچگی به صورت خرافه آمیزی به عدد چهار علاقه داشت اما دانشگاه به عکس در سال چهارم و پایانی اش همه اش برای او بد بیاری بود.
به سمت کارمندی که در اتاق انتظار نشسته بود رفت و آن مرد میانسال که انگار حضور او را در آنجا به هیچ می گرفت و بقیه ارباب رجوع ها را رسیدگی می کرد به او گفت بنشیند تا تکلیفش معلوم شود.
حکم دادگاه تا چند وقت دیگر معلوم می شد، اما او دیگر آن نگرانیهای اولیه را نداشت. می دانست که اگر نظر قاضی به حکم سنگینی باشد اجازه نمی دهد که از اتاق خارج شود، می دانست که شرایط به گونه ای پیش رفته که قاضی حتی برای آزادی اش نیازی به سند ندیده و همان آزادی به قید کفالت را کافی دانسته و این نشان می داد که قاضی از سر لطف وارد شده است، هر چند در نظرش لطف قاضی در مقایسه با لطفی که خودش انجام داده بود هیچ بود. و این پایانی بود بر چندین ماه کشمکش در دادگاه. نمی دانست باید خوشحال باشد یا ناراحت؟
دادگستری مثل همیشه شلوغ بود مردم می آمدند و می رفتند، گاهی اوقات یک نفر را با دستبند و حتی پابند می آوردند، اوایل دیدن این صحنه ها او را می ترساند و خود را به جای آنها می گذاشت، هر چند دادگاه او مربوط به مسایل سیاسی و دانشگاهی بود و معمولا رفتار با اینگونه متهمان منطقا بایستی احترام آمیز تر باشد اما شنیده بود و آن هم زیاد، سیاسیون و دانشجویانی که با دستبند راهی زندان می شدند و این روایتها او را به شدت ترسانده بود، اما حالا امیدوار بود که قضیه با یک جریمه نقدی یا حکم تعلیقی سر و تهش جمع شود.
کارمند دادگستری او را صدا زد و برگه ای را جلوی او گذاشت تا امضا کند و بعد هم به او گفت می تواند برود و منتظر صدور حکم شود و به او توصیه کرد از محدوده شهر خارج نشود. می دانست اینها دیگر تشریفاتی است و نیازی به نگرانی نیست.
از دادگاه خارج شد و وارد سالن دادگستری شد و از بین شلوغی جمعیت رد شد و وارد خیابان شد. دیدن آن همه آدم در دادگستری همیشه او را آرام می کرد و به او القا می کرد که خیلی های دیگر مثل او هستند هر چند آنها جرایم عمومی مثل دزدی، دعوا و حتی قتل داشتند و او به خاطر شلوغکاریهایش در دانشگاه اینجا بود.
باد که به صورتش خورد با اینکه میانه پاییز بود و هوا سرد اما احساس راحتی کرد. دیگر از دوستانش کینه ای به دل نداشت. تا پیش از آن هم کینه اش به خاطر این بود که همه با هم کاری را آغاز کرده بودند و او تنها تاوانش شده بود. نه اینکه دلش می خواست آنها هم به دردسر بیفتند اما اینکه او به تنهایی جور همه را کشیده بود و به قول قاضی باید تنبیه می شد تا دیگران هم درس بگیرند عصبی اش می کرد، چرا نباید آنها تنبیه می شدند تا او درس بگیرد، فقط به این خاطر که همه او را یکی از سر دسته ها می دانستند؟ و این ناراحتی وقتی شدت پیدا می کرد که می دید این دادگاه حتی اگر حکم سنگینی برای او در پی نداشته باشد بیش از آنچه همه فکر می کردند برای او مشکلاتی در پی داشت و در زندگی او تاثیر گذاشته بود.
سوار ماشین شد، مسیرش به گونه ای بود که هم می توانست به سمت دانشگاه و محل حضور همیشگی بچه ها و ارغوان برود و هم به سوی خانه. از دادگستری تنها بیرون آمده بود و برخلاف دو جلسه اول دادگاه حتی خبرنگاری هم نیامده بود ترجیح داد تنها بماند و به خانه برود و قبل از همه خبر پایان خوش دادگاه را به پدر و مادر پیرش بدهد، لا اقل می دانست که آنها اگر نیامده اند به دلیل ناتوانیشان بوده هر چند پدرش از روز اول ناراحتیش را از رفتارهای او اعلام کرده بود اما با این همه می دانست که حس پدری اش نمی گذارد به دلیل اختلاف عقیده فرزندش را تنها بگذارد.
در این میان تنها نیامدن ازغوان او را خیلی ناراحت کرده بود. سه سال می شد که آنها با هم آشنا شده بودند، روابطشان بیش از دو فعال دانشجویی بود، دخترها و پسرهای زیادی مثل آن دو و در کنار آن دو در دانشگاه فعالیت سیاسی می کردند اما او و ارغوان خیلی زود بعد از آشناییشان به هم دل بسته بودند، از همان سفر اولی که با هم همراه شده بودند و خیلی زود هم علاقه اشان را به هم ابراز کرده بودند و وقتی هم برای بار اول در دانشگاه، چند مدت بعد از آن سفر آشنایی، او به ارغوان به صورت علنی ابراز علاقه کرده بود، ارغوان هم بعد از چند هفته کشمکش درونی پذیرفته بود، ظاهرا ارغوان هم از اینکه دلداده اش هم فکر و هم مسلکش باشد خوشش آمده بود.
از ماشین پیاده شد هنوز در دل با خود کلنجار می رفت که می تواند به سمت ارغوان برود و با اینکه دلیل نیامدن او را به دادگاه می داند از او این سوال را بپرسد و یا حتی حالا که همه چیز به خیر و خوشی سپری شده بود از او بخواهد همه چیز را فراموش کنند، هر دو نفرشان و دوباره دوستیشان را که چند ماه پیش و بعد از یک جلسه داخلی انجمن به هم خورده بود از نو بسازند، اما غرورش این اجازه را به او نداد، ارغوان جدا از مسایل عاشقانه بینشان حتی حاضر نشده بود به عنوان دو فعال قدیمی به دادگاه او بیاید، پس چرا او باید به سمت او بر می گشت؟ حال که این خواسته ارغوان بود شاید اینگونه بهتر بود.
خودش را مقصر می دانست، ناراحتی بچه ها و به خصوص ارغوان را از خودش به حق می دانست. می دانست در دو جلسه اول دادگاه چند نفرشان به همراه ارغوان به دادگاه می آمدند و پشت در منتظر بیرون آمدن او می شدند، حتی خبرنگارها را هم با خود می آوردند و اخبار دادگاه را با اینکه پرونده خیلی مهم و جنجال برانگیزی نبود همه جا پخش می کردند تا او دلسرد نشود اما بعد از آن جلسه که در دانشکده علوم ریاضی برگزار شد و او حرفهایی را زد که دوستانش عقیده داشتند نباید می زد و بعد از اینکه فردایش به ساختمان مرکزی دانشگاه رفته بود و با افرادی صحبت کرد که دوستانش عقیده داشتند نباید صحبت می کرد دیگر به سراغش نیامدند، حتی ارغوان. و حتی چند باری هم که به صورت اتفاقی همدیگر را در محیط دانشگاه می دیدند سلام سردی بین آن دو رد و بدل می شد، در حقیقت او چند باری به گرمی به سمت ارغوان رفت اما ارغوان آنقدر به او بی توجهی می کرد که او تمام تنش یخ می کرد و احساس شرمساری می کرد.
او می دانست که در عالم سیاست به مهره ای سوخته تبدیل شده است و خرابکاری کرده است، خرابکاری که به این سادگی ها درست نمی شد.
در خانه را باز کرد و وارد خانه شد، نفس راحتی کشید، از اینکه می دانست مادرش با دیدن او حداقل نگاه سرزنش باری به او نمی کند و با محبت او را می پذیرد، محبتی که دوست داشت جدای از مسایل سیاسی ارغوان هم به او ابراز کند. کاش لا اقل ارغوان او را درک می کرد.
*
خانم هویدا به او نزدیک شد و درست در زمانی که می خواست از جلوی او رد بشود توقف کوتاهی کرد و گفت:
-ولو شدی رضا؟ تنها نشستی باز که؟
-یه کمی خسته ام.
شادی هویدا دستش را جلو آورد به سمت او. او هم در پاسخ دستش را جلو برد و دست او را گرفت. دستش گرم شد و احساس مور مور کرد. خانم هویدا کمی دستش را کشید که معنایش این بود که او بلند شود. از جایش بلند شد و روبه روی شادی هویدا ایستاد. خانم هویدا گفت:
-دیگه تموم شد. حالا از امروز خستگی ها از تن آدم بیرون می ره.
چون می دانست که به خانم هویدا دروغ گفته است نمی دانست چه پاسخی باید بدهد. خستگی را همینگونه یک دفعه ای در ذهنش ساخته بود و برای ادامه اش چیزی را آماده نکرده بود. در چشمهای شادی هویدا خیره شده بود و منتظر پاسخ مناسبی بود، اما تلالو چشمان خانم هویدا مغز او را از فکر کردن باز داشته بود. سکوتش کمی طول کشید، شاید چند ثانیه و خودش احساس کرد آرام آرام رفتارش از حد ادب خارج شده است، گفت:
-امیدوارم.
شادی هویدا که چند لحظه ای بود دستان او را رها کرده بود از او دور شد و تنها با یک لبخند کوتاه او را پشت سر گذاشت.
دستش هنوز گرم بود. دلش نمی خواست دستش را به جایی بزند، این احساس را پیش از این هم درک کرده بود، زمانی که سالها پیش عاشق شده بود. شاید الان هم عاشق شادی هویدا شده بود.
شادی هویدا دو سه سالی از او بزرگتر بود، ازدواج کرده بود و دختر کوچکی هم داشت. اینکه بخواهد عاشق شادی هویدا بشود برایش گنگ و احمقانه بود، اما آنچه در درون او در آن لحظه می گذشت به او با صدای بلند می گفت که نگاهش به شادی هویدا عوض شده است. این اولین بار نبود که دستان شادی هویدا را لمس می کرد. از همان روز اول کار هنگام سلام و احوالپرسی با او دست داده بود، اما این بار احساس متفاوتی داشت. احساسی که او را می ترساند، اینکه بخواهد عاشق زنی بزرگتر از خودش که حالا همکارش هم بود بشود، زنی با شوهر و یک فرزند. ولی مثل اینکه عاشق شده بود. شاید شادی هویدا هم از او خوشش آمده بود و به این دلیل به او توجه کرده بود، اگر نه چه دلیلی داشت دست او را بگیرد و به او کمک کند تا از جایش بلند شود. این دیگر یک سلام و احوال پرسی معمولی نبود شاید ابراز محبت از سوی شادی هویدا بود، یعنی این احتمال وجود داشت که خانم هویدا هم به او علاقه مند شده باشد؟
احساس غریبی داشت. یعنی ممکن بود در سی و پنج سالگی عاشق بشود. اما عشق که سن و سال سرش نمی شد، این جمله آنقدر کلیشه ای بود که حتی مرور آن در ذهنش هم حالش را به هم زد. حال چه کلیشه ای چه غیر کلیشه ای عاشق شده بود. دست خودش هم نبود. آخرین باری که به دختری دل بسته بود سالها پیش بود، بار اولش هم نبود قبل از آن هم یکی دو باری خاطرخواه شده بود و چند مدتی دل مشغولی داشت اما آن آخرین بار داغترینشان بود و بعد از آن هم دیگر این احساس به سراغش نیامده بود، شاید هم نخواسته بود به سراغش بیاید، البته اگر این را می پذیرفت که عاشق شدن در اختیار خودش است. به هر حال بعد از آن آخرین بار دیگر عاشق نشده بود، شاید تجربه آن عشق داغ و آتشین او را از توجه بیش از حد به زنها باز داشته بود.
نمی دانست. شاید هم اصلا عاشق نشده بود. شاید اینکه امروز آخرین باری بود که شادی هویدا را می دید او را اینگونه کرده بود، اما شاید باز هم او را می دید؟ کسی چه می دانست؟ می دانست در زمینه بازیگری هنری ندارد که بخواهد بعدها هم همبازی شادی هویدا بشود اما این هم دلیل نمی شد که آخرین بار دیدنش باشد.
اصلا مگر می شد آدم عاشق زن شوهرداری که یک فرزند دارد بشود. تا آنجا که می دانست رابطه شادی هویدا با شوهرش خیلی هم خوب بود، خیلی از روزها بعد از کار همسر شادی هویدا به دنبالش می آمد و با هم می رفتند. کاش لا اقل آن دو در شرف طلاق بودند.
اما او هنوز مطمئن نبود که عاشق شادی هویدا است. آن قدر آدم سختگیر و شکاکی بود که قضیه را از هزاران زاویه نگاه کند.
باید سیگار می کشید تا آن دود سفید بد بو به دادش برسد. سیگاری روشن کرد و پکهایی عمیق تر از همیشه بر سیگار زد. چشمها، صورت، بینی و اندام موزون شادی هویدا جلوی چشمش در لا به لای دودهای سیگار رژه می رفتند.
نمی دانست. درمانده شده بود. شاید اثر بهار بود، این همه درخت و سر سبزی در این نقطه خلوت که دور از هیاهوها بود و زنی که یک ماه با او همکار بود و هر روز او را دیده بود و حالا امروز روز آخر دیدنش بود و از همه مهمتر اینکه که خیلی ساده و راحت آمده بود و دست او را گرفته بود و او را از جایش بلند کرده بود در احساسات او تاثیر گذاشته بود. لابد همه چیز از مستی بهار بود.
صحنه را مثل یک فیلم سینمایی عقب برد و از لحظه آمدن شادی هویدا به سمت خودش همه چیز را بازسازی کرد. رسید به آنجایی که شادی هویدا دستش را گرفته بود، با همان دستهای گرم و لطیفش، با همان گریم فیلمش که او را جوانتر از آنچه بود نشان می داد و او هنوز آن را از صورتش پاک نکرده بود.
فیلمی که در ذهنش ساخته بود اما بسیار به هم ریخته تر بود. پرشی زد به نوجوانی اش همان موقع که عاشق سینما شده بود، یا آنگونه که فکر می کرد عاشق سینما شده است. یاد روزهایی افتاد که برای مورد توجه قرار گرفتن از سوی دخترهای هم سن و سالش پر پر می زد، برای هم صحبتی و هرهر خندیدن با آنها. یاد همه آن رویاها و جنونهایی که آن زمان برایش عارض شده بود و دو سه سال زندگی را به او زهر کرده بود.
و آن وقت هنگامیکه در دهه چهارم زندگیش به دنیای سینما پرتاب شده بود و از آسمان اتفاق غریبی مثل یک معجزه نازل شده بود و او را یک شبه بازیگر کرده بود و همه آن چیزهایی که رویایهای نوجوانیش بود دو دستی به او تقدیم شده بود، او یک ماه تمام فقط گوشه گیری کرده بود، نه در روابط بازیگران و عوامل فیلم با یکدیگر وارد شده بود، نه با آنها هرهر کرده بود و نه انگار که این آرزویی قدیمی است که برایش برآورده شده است.
آنقدر یک گوشه آرام ایستاده بود و نگاه کرده بود و فقط همان کارهایی که از او می خواستند را انجام داده بود که بقیه فکر می کردند او یا آدمی مشکل دار است و در ارتباط با دیگران دچار نقص است و یا آدمی است که خیلی خودش را قبول دارد و محل دیگران نمی گذارد.
به رد پای شادی هویدا که بر روی آسفالت جاده دیده نمی شد اما او آن را احساس می کرد نگاهی کرد و در دور دست چیزی شاید به اندازه صد قدم او را دید که با دستیار تهیه کننده مشغول حرف زدن است. منتظر بود احساس حسادت هم در او بیدار شود تا اطمینانش به عاشق شدنش کامل شود. اما به دستیار تهیه کننده که مشغول صحبت با شادی هویدا بود حسادت نکرد، پس شاید هنوز عاشق نشده بود، شاید هم هنوز زود بود که بخواهد حسادت هم بورزد و یا شاید هم چون شادی هویدا ازدواج کرده بود حسادت کردن به دستیار تهیه کننده خیلی بی معنی بود و شاید هم آنقدر حالا بزرگ شده بود که بتواند موقع عاشق بودن حس حسادتش را کنترل کند.
نمی دانست عاشق شده است یا نه؟ اما در دل دعا می کرد شادی هویدا زودتر به سمت گروه بازیگران که آن سو ایستاده اند برگردد و از مقابل او رد شود.
*
از در دادگاه که بیرون آمد دوستانش که ارغوان هم بین آنها بود منتظر او ایستاده بودند. بعد از آن استرس شدید دادگاه که همان اول به او گفته بودند پدرش یا کارمندی از دولت را با خود بیاورد تا ضمانت او را بکند دیدن ارغوان پشت در آرامش کرد. تا به بچه ها گفته بود که ضامن می خواهند خودش به داخل دادگاه رفته بود و بچه ها سریعا به دنبال پدرش رفته بودند که بازنشسته وزارت کشاورزی بود تا او را برای ضمانت بیاورند. پدرش با آن سن و سال آمده بود و به قید کفالت باعث آزادی او شده بود و حالا هم در آن گوشه نشسته بود.
نگاه اول بچه ها که به او افتاد برق احترام را در چشمان آنها دید. بار قبل نیز که احضاریه دادگاه برای او به دانشگاه آمده بود این حس احترام را در چشمان بچه ها دیده بود. حتی احساس می کرد ارغوان به وجود او افتخار می کند.
از چهارچوبه در که خارج شد بچه ها دورش جمع شدند، اول تابستان بود و دانشگاه تعطیل شده بود با این همه دو نفر از کسانی که به استقبالش آمدند دانشجویانی بودند که در شهرهای دیگر زندگی می کردند اما برای اینکه او احساس تنهایی نکند مانده بودند و به خانه هایشان نرفته بودند. همین خود پشت گرمی خوبی بود.
به دلیل حضور پدرش خیلی با بچه ها نماند و آنها را راهی کرد و به سمت پدرش رفت. دلش با ارغوان بود و از اینکه در آن لحظه دیگران پیش ارغوان بودند و او نبود حرصش می گرفت اما راهی نبود. پدرش به اندازه کافی از قضیه دادگاه ناراحت بود و نمی توانست او را تنها بگذارد. در مورد ارغوان هم پدرش چیزی نمی دانست، تنها می دانست او با گروهی از دانشجویان دختر و پسر مشغول فعالیتهایی است که می تواند برایش دردسر درست کند که سر آخر هم درست کرده بود.
رفتن بچه ها و نبودن ارغوان بار دیگر دلش را به لرزه درآورد. ترس وجودش را در خود گرفت. کاش کسی بود که می توانست برایش درد دل کند. برای هر موضوعی می توانست پدرش را مخاطب قرار دهد و برایش صحبت کند اما در مورد دادگاه و کارهای سیاسیش نه. چون از روز اول پدرش مخالف بود. از همان سال اول دانشگاه و حالا اگر حرفی می زد می دانست که از سوی پدرش حمایت آنچنانی نمی شود و علاوه بر آن حمل بر ضعف او می شود. نمی خواست پدرش در دل حتی این جمله را به او بگوید که خودت کردی، تو که توانش را نداشتی غلط کردی وارد اینکارها شدی. کسی که وارد فعالیتهای سیاسی و دانشجویی می شود باید آمادگی هر دردسری را داشته باشد.
با پدرش همراه شد و در سکوت به خانه رفتند. مادرش که با آمدن بچه ها به دنبال پدرش هراس شدیدی گرفته بود با دیدن او آرام گرفت. لبهایش آرام آرام تکان می خورد و معلوم بود زیر لب دعا می کند.
فردا در دانشگاه در حالیکه دانشگاه نیمه تعطیل بود و فقط بچه های تهران مانده بودند که از آن میان هم فقط انجمنی ها به دانشگاه می آمدند، در کانون توجه قرار داشت. وقتی در میان بچه ها و در کانون توجه آنها قرار داشت ترسش می ریخت اما وای به وقتی که تنها می شد، مثل شب قبلش که سراسرش کابوس بود و بی خوابی. از وقتی که احضاریه دادگاه آمده بود دیشب بد ترین شبها بود چون تا قبل از اولین جلسه دادگاه تا این حد موضوع را جدی نگرفته بود، اما دیدن اتاق دادگاه، منشیها، هیات منصفه و مدعی العموم، حسابی او را به هم ریخته بود.
در دانشگاه ارغوان مثل پروانه دور او می چرخید، حتی حسادت را می شد در چشم بقیه دخترهای انجمن دید، آنهایی که کم و بیش می دانستند بین همایون و ارغوان سر و سری هست. هر چه بود محیط دانشگاه بود و روابط او و ارغوان از چشم خیلی ها مخفی بود، داشتن رابطه با دختر نامحرم برای هر دانشجویی جرم بزرگی بود که می توانست تا حکم تعلیق از تحصیل دردسر به بار آورد چه برسد برای دانشجویی که فعالیت سیاسی هم داشت و مثل یک گاو پیشانی سفید همه به دنبال این بودند که از او نکته ای منفی به دست بیاورند. با این همه بعضی از بچه های انجمن که دوستان او و ارغوان بودند می دانستند یا لااقل بو برده بودند که آنها از سال اول دانشگاه با هم روابطی خارج از حدود انجمن و دانشگاه دارند. ارغوان دختر زیبایی بود، بین پسرهای دانشگاه به خصوص آنهایی که انجمنی نبودند طرفداران زیادی داشت و حتی در بین انجمنیها هم. اما ارغوان از همان سال اول همراه او شده بود، بچه های انجمن هم با این موضوع کنار آمده بودند و چون آن دو هر دو از نیروهای فعال و مفید انجمن بودند نه تنها حسادتی نمی کردند که حتی در شرایطی کمکشان هم می کردند. بارها شده بود که گوشه ای کشیک می دادند تا ارغوان و همایون بتوانند حرفهای شخصیشان را بزنند.
اما مشکل از زمانی آغاز شد که جلسه دوم دادگاه در شهریور ماه و یک ماه مانده به آغاز سال تحصیلی که برای آنها سال چهارم و پایانی دانشگاه بود برگزار شد. بچه ها این بار هم پشت در دادگاه جمع شده بودند. اما قاضی ظاهرا آن آدم دفعه قبل که با آرامش و متانت برخورد می کرد نبود. از همان اول با لحنی تهاجمی او را مخاطب قرار داد و همایون که از قبل هم ترسیده و رنگ پریده وارد دادگاه شده بود کاملا وا داد وقتی که قاضی گفت در صورتی که تو مقصر تشخیص داده شوی جرمت که شامل برهم زدن نظم عمومی و اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی است می تواند هر کدام برایت تا پانزده سال حبس در پی داشته باشد.
این حرف از شلیک مستقیم گلوله هم به او کارساز تر بود و او که در برابر قاضی ایستاده بود توانش را از دست داد و روی صندلی پشت سرش نشست.
قاضی هم به نظر از کار خود رضایت داشت و احساس کرد که به هدفش رسیده است چون کمی لحنش را عوض کرد و از او خواست که دوباره برخیزد و ادامه داد که حداقل رفتارهایی از خودت نشان بده که معلوم بشود از کرده هایت پشیمانی اگر نه پرونده ات را خیلی روشن نمی بینم.
قاضی در ادامه حرفهایش که البته دیگر برای همایون مفهوم نبود چند بار لغت نشریه دانشجوییتان را تکرار کرد که همایون خوب می دانست که منظورش این است که اول مهر و بازگشایی دانشگاه ها نزدیک است و تو می توانی با نشریه ات قسمتی از رفتارهایت را جبران کنی.
با حالی نزار از دادگاه بیرون آمد و این بار حتی دلداری ها و حرفهای تحسین آمیز دوستانش هم تاثیری نکرد. در طول راه در ماشین در کنار ارغوان نشسته بود. گرمای تن ارغوان برایش لذت بخش بود اما نمی توانست فکر خود را از حرفهای قاضی خلاص کند. ارغوان دستش را در دستانش گرفته بود و آرام نوازش می کرد اما او هیچ چیز را احساس نمی کرد و تنها عدد یک و پنج قاضی را در ذهن مرور می کرد.
تازه داشت در زندگی برای خود برنامه ای می ریخت، ازدواج با ارغوان. حتی فکر کردن به ازدواج با ارغوان هم برایش لذت بخش بود.
از ارغوان که جدا شد و به خانه آمد کابوسهایش شدت بیشتری گرفت. از یک سو زندان بود و از یک سو خیانت. در این شرایط که به اول مهر و انتخابات سالانه انجمن نزدیک می شد خیانت به بچه ها بزرگترین ضربه را به آنها می زد و تمام زحمات یکساله آنها را برای پیروزی مجدد در انتخابات به هدر می داد. این بزرگترین هدیه ای بود که به نیروهای محافظه کار دانشگاه می توانست بدهد که احتمالا حتی در شکل گیری این دادگاه هم نقش داشتند.
هفته دیگر جلسه داخلی انجمن بود و ماه بعد هم جلسه سوم دادگاه و این مدت زمان کوتاه تمام فرصتی بود که او برای تصمیم گیری داشت. آیا توان به زندان رفتن را داشت. شاید قاضی تنها او را تهدید کرده بود تا بترسد و کناره بگیرد. اما آیا می توانست تهدید قاضی را توخالی فرض کند؟ اگر به زندان می رفت چه؟ زندگیش نابود می شد. از دانشگاه اخراج می شد. با دادگاهی شدن او کمیته انضباطی دانشگاه از فشارش روی او و سایر بچه ها کم کرده بود. ولی به زندان رفتن خود به معنی اخراج بود. بعد هم لابد مستقیم به سربازی می رفت. آیا ارغوان برای او صبر می کرد؟ اصلا اگر پای ارغوان هم در میان نبود می توانست زندان را تحمل کند؟ نمی دانست. این توان را در خود نمی دید. آنهایی که مردانه به زندان می رفتند و خم به ابرو نمی آوردند خیلی مرد بودند. خیلی بیشتر از آنچه او در توان خود می دید.
دمی مانده بود که اشکش هم سرازیر شود. هیچ وقت فکر نمی کرد فعالیتهای سیاسی آنها این قدر مهم و پیچیده شود. هیچوقت فکر نمی کرد که سرانجام کارهای آنها می توان دادگاه و زندان باشد.
*
خانم هویدا به سمت او برمی گشت. چشمان منتظرش از خجالت به پایین افتاد تا انتظارش را برای برگشت او نشان ندهد. از زمانی که شادی هویدا دست او را گرفت و او را بلند کرد تا زمانی که رفت و برگشت شاید حدود ده دقیقه بیشتر طول نکشید و او هم در طول این زمان از جایش تکان نخورد. تپش قلبش را احساس می کرد. باز همان سوال در ذهنش مثل یک نوار ضبط شده تکرار می شد: آیا عاشق شده بود؟
شادی هویدا جلوی او که رسید تنها به یک لبخند احترام آمیز اکتفا کرد. فرصت کمی در اختیارش بود باید چیزی می گفت و نمی گذاشت به همین سادگی او از برابرش رد شود.
اولین قدم را که شادی هویدا از جلوی او برداشت، رضا گفت:
-خانم هویدا! سیگار دارین؟
شادی هویدا برگشت، نگاهی از سر تعجب به او انداخت. همه در طول همین یک ماه فهمیده بودند که او فقط از سیگارهای فیلتر قرمز خودش می کشد و حتی در برابر متلکهای دیگران سیگار کشیدن در انزوا را به عوض کردن سیگارش ترجیح داده است. آنقدر به سیگارش تعصب داشت که حتی در طول فیلمبرداری که او در قالب نقشش می بایستی سیگار می کشید زیر بار کشیدن سیگارهای لوکس فیلتر سفید نرفته بود و اصرارهای آقای اصغری هم تاثیری نکرده بود و او همان سیگار خودش را کشیده بود.
شادی هویدا گفت:
-مارلبرو هست، فیلتر سفید؟
و روی لغت سفید تاکید کرد.
-ایرادی نداره.
از کیف روی دوشش شادی هویدا پاکتی در آورد و سیگاری به او تعارف کرد و سیگاری هم خودش در گوشه ی لبهای ظریفش گذاشت. فندکش را هم بیرون آورد و به رضا داد. رضا ابتدا سیگار شادی هویدا و بعد سیگار خودش را روشن کرد.
شادی گفت: چه خبره؟ سیگار عوض کردی.
-نه. همینطوری خواستم یه امتحانی کرده باشم.
شادی که حالا به واسطه سیگار کشیدن مجبور شد چند لحظه ای توقف کند گفت:
-بازیگری چطور بود؟
-خوب بود. به هر حال کار سختیه. هر چند من که نقشم ساده بود. به گفته آقای اصغری فقط باید خودم باشم. نه اونقد دیالوگی داشتم نه مورد خاص دیگه ای. فقط باید شماهارو نگاه می کردم.
-با این همه نقشت تاثیرگذار و سنگین بود. همه داستان در مورد تو بود.
-آره ولی شماها به جای من بازی می کردین.
-به هر حال بازی تو زیر پوستی تر بود. در آوردنش سخت تره. تو نقشت خودش مثل یه دوربین بود که باید حوادث فیلم رو مرور می کردی. همه فیلم داشت تو خاطرات تو می گذشت.
-آره. ولی تو چشم تماشاگرا نمی آد. همه شما ها رو می بینند. به همین خاطرم نقش خاطرات منو شما و آقای رستگار و بقیه که هم حرفه ای تر بودین و هم پر طرفدار بازی کردین. منم یه مترسک بودم که گهگاهی باید جلوی دوربین می رفتم.
-نه اینطورم نبود. تازه داری سخت می گیری. فیلم اولت بود.
-و احتمالا آخر.
-از کجا می دونی؟
-مشخصه، شما که می دونی آقای اصغری منو انتخاب کرد چون عقیده داشت من خیلی شبیه اون شخصیتیم که خودش تو ذهنش داشت، منو به خاطر هنرم که انتخاب نکردن، تازه اگر اصرارهای محمد نبود قطعا خبری از من هم نبود.
-به هر حال هر کی به یه واسطه ای وارد سینما می شه و بعد خودشو نشون می ده و بعد می ره به سمت موفقیت.
-البته باید رو پیشونیشم نوشته باشن که موفقیت ها رو به دست خواهد آورد.
-اون که طبیعیه تو همه کارا همینطوریه. استعداد، پشتکار، شانس و خیلی چیزای دیگه باید دست به دست بده تا آدم به یه جایی برسه.
شادی هویدا خیلی ساده و خالصانه حرف می زد. او هم در چشمانش خیره شده بود. سیگار شادی به نصفه رسیده بود و می دانست که تمام شدن سیگارش مصادف است با رفتن او. سکوت آزار دهنده ای بار دیگر حکمفرما شد تا اینکه شادی هویدا گفت: نگفتی چی شد که سیگار فیلتر سفید کشیدی؟ حالا چطور بود؟
رضا دل به دریا زد، می دانست که نمی تواند علنا از احساسش به او بگوید اما لااقل می توانست غیر مستقیم حرفی گفته باشد و شادی هویدا را هم امتحانی کرده باشد و باز این سوالها را در ذهن خود مرور کرد که آیا اصلا او عاشق شادی هویدا شده است؟ آیا شادی هویدا هم از خوشش می آید؟
-راستش سیگار بهانه بود، می خواستم به این بهانه یه کم با شما حرف زده باشم.
شادی هویدا به علامت تعجب لبانش را روی هم فشار داد و گفت:
-خوب، در مورد چی؟
-در مورد همه چی، یه خورده فکرم به هم ریخته بود.
-شاید چون روز آخر کاره و فکر می کنی دیگه بعد از این بازی نخواهی کرد. خیلی ها بعد از فیلم اولشون اینطوری می شن. یه اضطراب و دلشوره عجیب می گیرن.
-نمی دونم. شاید. اما فکر نکنم چون سینما و بازی کردن اونقدر برام مهم نیست.
-شاید خیلی تو نقشت فرو رفتی و حالا وقتی فیلم تموم شده احساس می کنی همه چیز تموم شده، یه چیزی مثل مردن.
-شاید. جالبه. اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم.
و بار دیگر سکوت حکمفرما شد. شادی سیگارش را روی زمین انداخت و رضا هم هر دو را زیر پایش لگد کرد تا خاموش شوند. شادی هویدا که به نظر می رسید دیگر ماندنش بی فایده است و شاید تا همان موقع هم حوصله اش سر رفته بود گفت:
-تنها نمون اینطوری بهتره.
و باز همان لبخند محو احترام آمیز و برگشت آرام و با وقارش که مثل یک کشتی بزرگ آرام و با طمانینه بود و حرکت به سمت بقیه گروه.
رضا گفت: باشه. منم الان می آم.
شادی هویدا دور شد و رضا ماند. باز همان سوال تکراری که حالا به نظرش احمقانه شده بود و خودش را در نظر خودش یک دیوانه مجسم می کرد: آیا او عاشق شادی هویدا زنی شوهر دار با یک فرزند کوچک شده بود؟ آیا خانم هویدا هم؟
راهی به نظرش نمی رسید که بتواند عشقش را اگر واقعا عشق بود به شادی هویدا ابراز کند، او زنی شوهر دار و خارج از دسترس بود شاید اگر ارتباط خانوادگی با هم داشتند می شد در یک پروسه طولانی مدت چند ساله دل او را به دست آورد ولی اینگونه راهی باقی نمی ماند.
همه منتظر بودند تا ماشین های بازیگران بیایند و آنها را تا دفتر تهیه کننده ببرند، روز تسویه حساب بود و بعد کارگردان می ماند و تدوین کننده و جریانات بعد از فیلمبرداری تا زمانیکه موقع نمایش فیلم برسد.
شادی هویدا به گروه بازیگران رسیده بود و صدای قهقهه آقای رستگار که معرکه گرفته بود و ادای بقیه را در می آورد بلند شده بود. از همان فاصله دور هم خنده شادی هویدا با آن دندانهای زیبایش به چشم رضا می آمد.
سرش را انداخت و به سمت مخالف حرکت کرد. بدون اینکه به کسی بگوید یا با کسی خداحافظی کند یا منتظر ماشین بماند. آنقدر به پشت سرش نگاه نکرد تا زمانیکه مطمئن شد دیگر هیچ آشنایی در پشت سرش نیست.
وقتی رویش را برگرداند فقط درختها بودند و جاده ای که لابه لای درختها می پیچید و بین آنها گم می شد. آیا این آخرین باری بود که شادی هویدا را می دید؟ آیا این آخرین باری بود که در پروژه ای سینمایی حاضر می شد؟ آیا او عاشق شادی هویدا شده بود؟
تسویه حساب با تهیه کننده را هم به بعد موکول کرد. شاید وقتی که شادی هویدا آنجا نباشد و او مجبور نباشد بار دیگر با او رودر رو شود. فرار بهترین راهی بود که به ذهنش رسید.
*
تازه به تهران رسیده بودند، از اتوبوس که پیاده شد، نفس راحتی کشید، احساس می کرد خطر بزرگی از بیخ گوششان رد شده است. بقیه بچه ها هر کس توانست خودش از اتوبوس پیاده شد و آنهایی هم که آش و لاش شده بودند با کمک بقیه پیاده شدند و همانجا جلوی در دانشگاه روی چمنها ولو شدند. از شش دختری که همراه آنها بودند تنها یک نفر حالش خراب بود. دختری بود که شب قبل را بیهوش در بیمارستانی در اراک سپری کرده بود، آن هم زمانی که بقیه بچه ها در اتوبوس شب را به صبح رسانده بودند. اتوبوس را در پارکینگ بیمارستان در گوشه ای قایم کرده بودند و تا صبح هم به نوبت کشیک داده بودند تا دوباره مورد حمله قرار نگیرند و حادثه بروجرد تکرار نشود. تابستان بعد از سال اول دانشگاه بود که به همراه 15 پسر و 6 دختر به اردوی سالیانه انجمن رفته بودند که در خرم آباد برگزار می شد. بعد از حمله نیروهای لباس شخصی به جلساتشان و ناتمام ماندن اردوی سالیانه مجبور شده بودند به تهران برگردند. از خرم آباد که خارج شدند فکر می کردند دیگر همه چیز تمام شده اما ظاهرا این اول دردسرها بود. در بروجرد که برای خوردن چای ایستادند در یک چشم به هم زدن و در حالیکه آنها فکرش را هم نمی کردند تعداد زیادی آدم با چوب و چماق به آنها حمله کرده بودند. خوب جایی گیرشان آورده بودند اگر در خرم آباد تحت حمایت دانشگاه و پلیس بودند اینجا تنهای تنها بودند. ظرف چند دقیقه تمام شیشه های اتوبوس پایین آمده بود و تا حد مرگ کتک خورده بودند، به حدی که دو نفر از پسرها به حالت اغما رفته بودند و بقیه هم سر تا پا خونی شده بودند، آنها به دخترها کاری نداشتند در این میان تنها یک دختر که او هم تازه به انجمن پیوسته بود به دلیل اعتراض و سر و صدایی که کرده بود مورد حمله قرار گرفته بود و خیلی زود هم از پا در آمده بود. هنوز نفهمیده بودند چه شد که از میان خود مهاجمین دو سه نفری از دانشجویان را که پایین مانده بودند به داخل اتوبوس کشاندند و راننده مات را به کناری هول دادند و خودشان اتوبوس را به حرکت در آوردند و از مهلکه بیرون بردند، ابتدا دانشجویان فکر کردند که می خواهند آنها را به مکان نامعلومی ببرند اما خیلی زود فهمیدند که این چند نفر که خود از دسته مهاجمان بودند و شاید از سرانشان آنها را نجات داده اند، شاید نمی خواستند درگیری به مرگ کسی بیانجامد. راننده را گفتند که فقط بگازد و از شهر دور شود. چه کسی فکر می کرد که بعد از ناکامی مهاجمین در خرم آباد که آن را مدیون مردم بودند که صدایشان در آمده بود و می گفتند اینها مهمان ما هستند برایشان در بروجرد کمین بگذارند. راننده تا اراک را بدون توقف آمد و وقتی دیدند سه نفر از بچه ها بیهوش هستند مجبور شدند به بیمارستان بروند. کسی چه می دانست شاید در اراک هم برای آنها کمین گذاشته باشند. اما راهی نبود دو نفر از پسرها و آن دختر سال اولی حالشان خراب بود، سر و صورتشان پر خون بود و از هوش رفته بودند.
صبح که شد علی رغم گفته پزشکان که باید برای ادامه مداوا بمانید آنها صلاح را در رفتن دیدند، حتی پیگیری حراست بیمارستان که باید پلیس بیاید و ماجرا را پیگیری کند نتوانست بچه ها را راضی به ماندن کند، سریعا با دانشگاه هماهنگ کردند و تماس شخص رییس دانشگاه بیمارستان را مجاب کرد و دست از سر آنها برداشتند.
روی چمنها نشستند، احساس می کردند اینجا و در دانشگاه خودشان در امان هستند. همایون روی چمنها نشست زیر سایه درختها، مثل بقیه و چشم به اتوبوسی دوخت که درب و داغان شده بود. سه نفر از دخترها زیر بغل ارغوان را گرفته بودند و به او کمک کردند تا از اتوبوس پایین بیاید. دیدن صورت کبود و ضعف شدید ارغوان او را دگرگون کرد، چند قطره اشک روی صورتش چکید، دلش سوخت، برای ارغوان، برای خودش و برای همه و کمی هم خجالت کشید، او حتی اندازه ارغوان که دختری هم سن و سال او بود و در دانشکده ای دیگر درس می خواند شجاعت نداشت، او هیچ اعتراضی نکرده بود، گذاشته بود او را بزنند و زود رهایش کنند، چون می دید که هر کس مقاومت بیشتری کند و بیشتر اعتراض کند بیشتر مورد خشم و غضب آنها قرار می گیرد و حالا که می دید ارغوان با آن وضعیت پیاده می شود، در حالیکه خودش تنها با چند کبودی و یک خونریزی مختصر در پشت سرش صحیح و سالم نشسته شرمنده شد. ارغوان لا اقل حرفش را زده بود اما او چه؟
ارغوان هم روی زمین نشست، نه چندان دور از او و از آن سو یک آمبولانس و ماشین حراست دانشگاه که بعدتر فهمید رییس دانشگاه در آن نشسته است نزدیک می شد.
نگاهش بار دیگر که به ارغوان افتاد دلش هری ریخت و زمانی که ارغوان با همان حال نزار رو به او و کبودی های صورتش کرد و با مهربانی از او پرسید شما حالت چطور است؟ مشکلی نداری؟ حسی غریب در وجودش جوانه زد و او را منقلب کرد، احساس کرد که اینها نشانه عشق است. اما واقعا عشق بود یا شاید هم دلسوزی برای دختر جوان زیبایی که غرق در باند و کبودی بود و در آن وضعیت هم جویای حال او شده بود. تنها توانست در پاسخ ارغوان بگوید خوبم و از او تشکر کرد. سوال پشت سوال در ذهنش ایجاد می شد؟ آیا عاشق ارغوان شده بود، آیا ارغوان هم به او علاقه مند بود؟ شاید ارغوان به طعنه از او سوال پرسیده بود و با این سوال او را مورد شماتت قرار می داد که تو پسری و من دختر، به خودت نگاه کن و به من. اما اینگونه نبود ارغوان بسیار مهربان و دوستانه از او سوال پرسیده بود. کینه ای در سوال ارغوان احساس نمی شد.
آن شب هم فکر ارغوان از ذهنش خارج نشد، این سوال را با خود تکرار می کرد که آیا عاشق ارغوان شده است؟ پیش از این هم چندباری احساس علاقه به دخترانی در اطراف خود می کرد اما این بار حس متفاوتی داشت اگر آنها سوختن با آتش کبریت بود این تحمل آتش جهنم بود.
چند مدت مثل پروانه دور و بر ارغوان می چرخید و به هر بهانه ای به او توجه می کرد. این روش را راهی برای به دست آوردن دل ارغوان می دانست. اما سر آخر فهمید که ارغوان به عنوان یک دختر امروزی متوجه حرکات او نمی شود و آنها را تنها بر مبنای روابط دو هم دانشگاهی و همکار می داند. راهی نبود جز اینکه به او مستقیما ابراز علاقه کند در حالیکه هنوز با سوالهای بیشماری در درون خود درگیر بود.
چند هفته بعد دلش را به دریا زد و ارغوان را به گوشه ای کشاند و راز دلش را به او گفت. شاید هر روز که می گذشت فرصت بیشتری از دست می رفت دختر جوانی به این زیبایی که در کانون توجه همه بود می توانست به سادگی تحت تاثیر دلدادگی کس دیگری قرار بگیرد و به همین خاطر مجال کلنجار رفتن با خودش را نداشت. با این همه ارغوان به او جوابی نداد و محترمانه مکالمه را به پایان رساند. این اتفاق چندبار تکرار شد. عدم پاسخگویی ارغوان را حمل بر متانت و نجابت او گذاشته بود. با خود لحظه ای را که ارغوان با حال نزارش در کنار او نشسته بود و جویای حال او شده بود را مرور می کرد و آن را نشانه توجه بیش از حد ارغوان به خود می دانست، پس اگر حالا جواب او را سریع نمی دهد شاید به خاطر این است که جلف جلوه نکند.
سر آخر بعد از چند هفته ارغوان با او قرار ملاقاتی در پارک جنگلی خلوتی گذاشت و دور از محیط دانشگاه و هیاهوی آدمها، علاقه اش را به او بر زبان آورد و به او گفت که می توانند در کنار هم فعالیتهای انجمن را با موفقیتهای بیشتری پشت سر بگذرانند.
ارغوان که رفت، او ماند و درختها و سکوت. سوال های احمقانه پی در پی در وجودش شکل می گرفت. چرا ارغوان به او دل بسته بود؟ در وجود همایون چه چیز بود که دختری مثل ارغوان را دلداده او کند؟ آیا ارغوان او را به خاطر فعالیتهای سیاسی و تفکراتش پذیرفته بود یا به خاطر خودش؟ آیا ارغوان دختر جوان 19 ساله معصومی بود که به همین سادگی به هر پسری که به او دل می بست دل می داد؟
باد در میان درختان می پیچید و سکوت را بر هم می زد. در لا به لای درختان در آن دور دستها ماشینها بدون اینکه صدایشان به گوش برسد به سرعت در حرکت بودند. دور شدن ارغوان را می دید اما دلش از پاسخ او شاد بود.
*
مراحل تولید فیلم به پایان رسیده بود. قرار بود اولین نمایش فیلم در جشنواره و با حضور عوامل فیلم برگزار شود. می دانست که او نیز به آن جلسه دعوت خواهد شد و در آن جشن کوچک حضور خواهد داشت. با خود کلنجار می رفت که در آن مهمانی حاضر شود یا نه. آن روز بهانه ای بود برای دیدن دوباره شادی هویدا. نمی دانست باید چه بکند. در این دو ماه که از پایان فیلمبرداری می گذشت ذره ای از آن شور و هیجانش نسبت به شادی هویدا کم نشده بود. اما تردید و دو دلیش هم پایان نیافته بود. هنوز با خود کنار نیامده بود که احساسش نسبت به خانم هویدا از چه جنسی است. نوعی رابطه عاطفی آدمی گوشه گیر مثل او با زنی که می توانست مثل خواهری بزرگتر باشد یا یک عشق آتشین؟ شاید هم رابطه عاطفی که بین شخصیتی که او نقشش را در فیلم بازی می کرد و شخصیتی که شادی هویدا آن را برعهده داشت او را آن قدر درگیر خود کرده بود و شاید هم نوعی بازخوانی خاطرات بود و این شادی هویدا نبود که قلب او را به لزره در آورده بود بلکه زنده شدن خاطرات 15 سالگیش بود که او را از خود بیخود کرده بود. همه آن چیزی که در نوجوانی به آن فکر کرد بود. نمی دانست شاید بهتر بود به آن جلسه نرود و بگذارد هیجان این عشق مبهم خیلی زود از وجود او خارج شود. اما مقاومت کردن در برابر رفتن به آن جلسه و ندیدن شادی هویدا برایش سخت بود، به همان سختی روزی که بی خداحافظی رفت و حتی به دفتر تهیه کننده هم نرفت. سر آخر با خود گفت که وقتی به او زنگ زدند و او را برای آن روز دعوت کردند بهانه ای می آورد و نمی رود و اگر خود شادی هویدا به او زنگ زد به آنجا خواهد رفت، البته آن هم بعد از ناز و بهانه های بیشمار. اینگونه لااقل می فهمید که او چقدر برای آنها و به خصوص شادی هویدا مهم است، نه اینکه انتظار داشته باشد شادی هویدا به او دل بسته باشد اما لااقل می فهمید که بود و نبودش برای او مهم است. حالا فقط باید انتظار زنگ تلفن را می کشید، هر چه بود او نقشی محوری در فیلم را ایفا کرده بود اگر چه حضورش در فیلم به اندازه ستاره ها محسوس نبود.
اما تلفن هرگز زنگ نخورد و حتی تهیه کننده هم او را به آن جلسه دعوت نکرد، چه برسد به اینکه بخواهد بهانه ای بیاورد و بعد با اصرارهای شادی هویدا مواجه شود. فهمید که چه خیال باطلی در سر داشته است. ابتدا به خود امید داد که لابد شادی هویدا نمی دانسته که او در آن جلسه نخواهد بود و وقتی شادی در جلسه حاضر شده تازه از دعوت نشدن او مطلع شده است. اما مگر می شد بازیگران اصلی و حرفه ای فیلم از دعوت نشدگان بی خبر باشند حتما تهیه کننده قبلش با آقای اصغری و شادی هویدا و آقای رستگار مشورت کرده است.
امیدهایش بر باد رفت و بعد با خود گفت که چه بهتر. اینکه از دو دلی در آمده است. از شک بین رفتن و نرفتن. شاید ندیدن شادی هویدا بهتر بود، او که هنوز نمی دانست احساسش به شادی هویدا از جنسی است چه دلیلی داشت که به آن مهمانی برود.
چند روز گذشت و اخبار پیش نمایش فیلم را در روزنامه ها خواند. روزنامه ها از فیلم تا حدودی تمجید کرده بودند، از آقای اصغری، شادی هویدا و آقای رستگار بسیار گفته بودند ولی هیچ اسمی از او در میان نبود. تنها بعضی از روزنامه ها در قسمت معرفی فیلم در گوشه ای آن پایینها جوری که به چشم نمی خورد اسم او را نوشته بودند.
شادی هویدا باز هم با این فیلم بر سر زبانها بود، دختری زیبا که لنز می گذاشت و دماغش را هم عمل کرده بود. این را که در دل گفت خودش خوب فهمید که به شادی هویدا هم حسادت کرده است.
دلش از اینکه تا این حد به او بی توجهی شده بود گرفته بود. کاش لا اقل شادی هویدا بعد از اینکه او به جلسه دعوت نشده بود و بعد از اینکه فیلم موفق از آب در آمده بود به او زنگ می زد. شاید هم شادی هویدا انتظار داشت او به شادی زنگ بزند و موفقیتش را به او تبریک بگوید. البته ترجیح داد که به همین انزوایش ادامه دهد.
نمایش عمومی فیلم که آغازشد در سانسی در آخر یک شب میانه هفته به سینما رفت و برای خود بلیت خرید و در گوشه ای فیلم را تماشا کرد، هیچکدام از مردم داخل سالن هم او را نشناختند در حالیکه اولین حضور شادی هویدا بر روی پرده با تشویق تماشاگران روبه رو شد اما حضور او بر روی پرده و حتی حضور فیزیکی اش بر روی صندلی ها قرمز سینما هم توجهی را جلب نکرد.
او هم فیلم را پسندید، شاهکار نبود اما پر مایه تر از فیلمی عامه پسند بود. از سینما بیرون آمد و سیگاری از جیبش در آورد از همان سیگارهای فیلتر قرمز ارزان قیمت.
22/1/90
داستان عاشقانه ای خفته در زیر خاک گورستان قلهک
به مناسبت سالگرد 28 مرداد
یادی از دکتر محمود نریمان، از یاران وفادار دکتر محمد مصدق

وقتی رمان دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد نوشته شهرام رحیمیان را خواندم آنقدر سرمست شدم که بخواهم به دنبال این دکتر نون افسانه ای بگردم. هر چند خوب می دانستم که بسیاری از حوادث این رمان باید ساخته ذهن خلاق نویسنده آن باشد. اما آن عشق آسمانی دکتر نون و ملک تاج خانوم، آن روایت سیاسی دوران ملی شدن صنعت نفت و آن شکنجه ها و اعترافات دکتر نون هر چه بود، راست یا دروغ زیبا بود.
دکتر نون همان دکتر سید محمود نریمان متولد 1272 تهران فرزند عون الملک جزایری از مدیران بانک شاهنشاهی ایران می باشد. داستان عشق او و ملک تاج خانوم ظاهرا یک داستان خیالی نبوده و آن روزها نقل محافل بوده است. پس در اولین گام فهمیدم این چنین فردی وجود داشته و داستان عشق او و همسرش هم بی پایه و اساس نبوده، گیرم که بقیه شاخ و برگهایش، مانند مرگ ملک تاج خانوم پیش از دکتر نریمان، دزدیده شدنش جسد ملک تاج خانوم از سردخانه توسط دکتر نریمان، اعترافات دکتر نریمان بر علیه دکتر مصدق تحت تاثیر شکنجه ها در زندان آن هم به خاطر رهایی ملک تاج خانوم و عذاب وجدان دائمی دکتر نریمان تا پایان عمر همگی افسانه ای بیش نبوده. به هر روی نویسنده توانای این رمان هم ادعای تاریخ نگاری نداشته و تنها رمانی خیالی را بر مبنای بستری از حوادث تاریخی جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران به قلم تحریر در آورده است.
دکتر نریمان پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در تهران برای ادامه تحصیل راهی اروپا می شود و ابتدا در انگلیس و سپس در ژنو سوییس به تحصیل در رشته بازرگانی می پردازد و دانشنامه خود را دریافت می دارد و به ایران باز می گردد.
او در طی سالهای فعالیت دولتی خود پستهایی نظیر وزارت مالیه و سپس راه کابینه ساعد را بر عهده می گیرد، دوره ای کوتاه شهردار تهران می شود، وزارت پست کابینه حکیمی (حکیم الملک) را بر نیز در دوره ای بر عهده دارد تا اینکه اولین حرکت اصلاحی سیاسی خود را در همین دوره و با همکاری اللهیار صالح انجام می دهد و طی آن پرده از نیت پنهان سه کشور امریکا، انگلستان و شوروی بر می دارد و از طریق دکتر محمد مصدق که در آن زمان در مجلس شورای ملی حضور دارد مانع از تصویب طرح تشکیل کمیسیون سه جانبه این سه کشور برای نظارت بر امور سیاسی ایران می شود.
پس از آن و در طی انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی به دلیل اعتراض به تقلب گسترده دربار در انتخابات به جمع متحصنین در دربار می پیوندد که این جمع نام جبهه ملی را بر خود می نهد و بدین وسیله دکتر نریمان از پایه گذاران جبهه ملی ایران می شود. تحصن در دربار جواب می دهد و انتخابات مجدد برگزار می شود و دکتر نریمان نیز به عضویت مجلس شورای ملی در می آید. امری که در دوره هفدهم نیز رخ می دهد. از همان زمان دکتر نریمان از یاران نزدیک دکتر مصدق می شود که تا آخر عمر نیز این وفاداری ادامه پیدا می کند. در اواخر دوره هفدهم مجلس شورای ملی از عضویت در فراکسیون نهضت ملی استعفا می دهد و به صورت مستقل به کار خود ادامه می دهد با این همه دست از پشتیبانی از دکتر مصدق بر نمی دارد.
در روزهای کودتا نیز در کنار دکتر مصدق می ماند در روز 25 مرداد 1328 و پس از دریافت حکم عزل مصدق از سوی شاه توسط سرهنگ نعمت الله نصیری در جلسه هیات دولت پیشنهاد تشکیل سریع دادگاه صحرایی و محاکمه و اعدام نصیری و سایران افسران بازداشت شده را می دهد اما مورد پذیرش قرار نمی گیرد. پیشنهادی که او تا پایان عمر معتقد بود اگر مورد تایید قرار می گرفت حوادث 28 مرداد روی نمی داد. با این همه او از صبح 28 مرداد نیز در منزل دکتر مصدق حضور داشت و در بعد از ظهر همان روز و پس از آغاز گلوله باران خانه مصدق پیشنهاد خودکشی دسته جمعی را می دهد که باز هم از سوی دکتر مصدق رد می شود. او باز هم در کنار مصدق می ماند و در انتها و در زمانی که مصدق حاضر به ترک خانه نمی شود با تهدید به خودکشی او را وادار به خروج از خانه و رفتن به مخفیگاه می کند. فردای آن روز که مصدق و یاران وفادارش خود را تحویل مقامات نظامی می دهند دکتر نریمان نیز بازداشت می شود و در زندان لشگر دو زرهی بازداشت می گردد. پس از چند ماه تحمل زندان آزاد می گردد و به فعالیت در نهضت ملی مقاومت می پردازد تا اینکه در اردیبهشت 1334 همراه با سید باقر کاظمی، اللهیار صالح، دکتر عبدالله معظمی و شمس الدین امیر علایی بازداشت می شود و به جنوب تبعید می گردد.
پس از آزادی به تهران باز می گردد و تا پایان عمر گوشه نشین می شود و در فقر و نداری سالهای پایانی عمر خود را طی می کند و با این همه حاضر به قبول هیچ شغل و منصب دولتی نمی شود و حتی در فعالیتهای تجاری خصوصی نیز وارد نمی شود زیرا در یک مورد از این گونه پیشنهادها متوجه می شود که 10 درصد سهام این شرکت متعلق به یک شرکت خصوصی امریکایی است و او به همین دلیل و با یادآوری نقش امریکا در کودتای 28 مرداد از پذیرش آن سرباز می زند و فقر را بر رفاه و مکنت در پایان عمر ترجیح می دهد. سرانجام در همان خانه اجاره ای که متعلق به رییس کارپردازی بانک کشاورزی بود در خیابان آذربایجان بر اثر سکته قلبی جان می سپارد و فقر و نداری او تا بدانجا پیش می رود که حتی هزینه های کفن و دفنش را هم حاج محمد حسن شمشیری تقبل می کند. او را در امامزاده اسماعیل زرگنده قلهک به خاک می سپارند و تا سالها ملک تاج خانوم هر هفته به سر خاک او می رود و داستان عشقشان را تجدید می کند.
و غم انگیزتر از زندگی و عشق و مرگ این سیاستمدار آزادی خواه ایرانی این است که چند سال پیش قبر او در این گورستان خراب می شود و تبدیل به دکه پفک و سیگار فروشی می شود تا آخرین یادگار شهردار دوره ای از تهران قدیم هم از صفحه روزگار پاک شود.
لازم به ذکر است در پی آن تخریب قبر یحیی دولت آبادی نویسنده و تاریخنگار نامی معاصر که از او حیات یحیی بر جای مانده است نیز از بین می رود.
هادی نعمتی
25/5/90
نشریه دانشجویی جلوه شماره اول مهرماه سال ۱۳۸۰
دوستان فایلی که در قالب Pdf در بالا قرار داده شده است. اولین شماره نشریه دانشجویی جلوه است که در سال ۱۳۸۰ در دانشکده دامپزشکی دانشگاه فردوسی مشهد منتشر شد. پیش از آن به صورت پیش شماره و غیر رسمی یک شماره موسیقیایی و چند پیش شماره انتخاباتی ریاست جمهوری سال ۸۰ منتشر شده بود. بد نیست یادی بشود از همه دوستانی که با ما در طی چند سال انتشار این نشریه همکاری داشته اند: بابک خرمیان، محسن داوری، پویا میر محبوب، مسعود اکبری، فرهاد بنی حسن، امید لقمانی، بهنود احسانی، امیر راعی فرد، امیر پاکزاد، احسان مطلبی و خانمها: آرزو تاج نیا، افسانه گرگان زاده، آوا لعلی، محبوبه فلاح، سوده اشرف و همسر عزیزم شیما وحیدی نژاد
و همینجا جا دارد از تمام کسانی که نامشان از قلم افتاده است عذر خواهی بکنم.
آغاز انتشار این نشریه از مهر ماه ۱۳۸۰ بود که تا پایان سال ۱۳۸۳ که نشریه به دادگاه احضار شد و دوره انتشار آن پایان رسید ادامه یافت.
از ضعفهای صفحه آرایی و ظواهر نیز عذر خواهی می کنم چون امکانات آن زمانمان در همین حد بوده و انتشار دوباره این نشریات تنها به لحاظ مرور خاطرات و ذکر مجدد نام دوستان می باشد. جالب اینکه گذر ایام نشان داده که چقدر انسانها تفکراتشان منطقی و خرد گرایانه می شود در حالیکه در دوران دانشجویی احساساتی و آرمانگرایانه بوده است.
پادشاهی اشکانیان بخش دوم: پارتیان در تاریخ

پارت تلفظ امروزین پرتو (partava) می باشد که در زمان هخامنشیان یک شهریارنشین تابع حکومت مرکزی بود. در زمان کوروش بزرگ، کامبوجیه و داریوش بزرگ حاکمیتش در دست ویشتاسپ پدر داریوش بود.
پارت از شرق به سغد و مرغیانه، از غرب به هیرکانیه (شاید همان گرگان امروزی) از شمال شرق به خوارزم و از جنوب به کرانه های شمالی کویر ایران ارتباط داشت.
به مجموعه قبایلی که در این منطقه می زیستند پارتی یا پهلوی می گفتند چون در حقیقت منشا این مردمان از دو قبیله بود که یکی پارت و دیگری پهلوی بود.
لغت پارت از واژه پرت او به معنای دورتر از آب و پهلوی از واژه پهل او به معنای نزدیک به آب گرفته شده بود که نشانی از دو قبیله ساکن در منطقه بود که دو بخش یک اتحادیه را تشکیل می دادند و در حوزه رود اترک ساکن بودند.
پس از سقوط هخامنشیان توسط اسکندر مقدونی، جانشین وی در منطقه فلات ایران و آناتولی فردی به نام سلوکوس بود که با نام سلوکیان بر ایران حکمرانی را آغاز کرد. جانشینان سلوکوس به نام آنتیوخوس برای مدتی در ایران حکومت کردند هر چند در بیشتر این دوران پایتخت سیاسیشان در شام و شهر انتیوخه یا همان انتاکیه امروزی بود و سیستم حکومتداری آنان نیز به شکل ملوک الطوایفی بود و پادگانهایی را در نقاط مختلف کشور بر پا کرده بودند که زیر نظر حکومت مرکزی بر بخشهای مختلف کشور نظارت و حکمفرمایی داشتند.
بنیانگذار سلطنت پارتیان فردی با نام ارشک بود که از تیره پهلوی مستقر در پارت بود و در سال ۲۵۰ تا ۲۶۰ پیش از میلاد اتحادیه نیرومندی را در منطقه ایجاد کرد. این دوران مصادف بود با زمانی که پادگان باختریه سلوکی حاکم بر منطقه ارتباط خود را با پایتخت مرکزی برید و یک سلطنت کوچک یونانی را در منطقه ایجاد کرد و پایتخت خود را در بلخ امروزی قرار داد.
با این همه دوران زندگی ارشک طولانی نبود و او در حین مبارزات خود برای گسترش منطقه زیر نفوذش در جنگ با ایرانیان قبایل تورانی در نواحی سیردریا و آمودریا جایی در منطقه ازبکستان کنونی به سال ۲۴۸ پیش از میلاد کشته شد. آنگونه که از اسطوره ها بر می آید شاید این ارشک همان آرش کمانگیر نامدار باشد که داستان کمان کشیش مربوط به جنگ با قبایل بیابانهای شرقی سیردریا می باشد.
تیرداد جانشین ارشکی شد که نتوانست بر قسمتهای زیادی از ایران حکمرانی کرد و هنوز حتی وارد مرزهای امروزین ایران نیز نشده بود. روی کار آمدن تیرداد مصادف با گرفتاریهای سلوکیها در شام (سوریه امروزی) و درگیری با سلاطین مقدونی شام و مصر بود. تیرداد در سال ۲۴۷ پیش از میلاد به سوی غرب پیشروی کرد و هیرکانیه و سواحل شرقی دریای خزر را به تصرف خود در آورد و در جنگی سرنوشت ساز توانست سلوکوس کالینکوس یونانی را شکست دهد و آنها را به عقب براند.
بعد از تیرداد نوبت به فریه پت و سپس فرهاد رسید که در دوران طولانی حکومتشان تمام تلاش خود را برای بیرون راندن اشغالگران یونانی مصروف داشتند و سرآخر نیز موفق شدند خودمختاری پارت را بر سلوکیان تحمیل کنند و با قرارداد صلحی استقلال خود را به حکومت سلوکی بقبولانند.
فرهاد توانست در ادامه مبارزاتش قلمروش را تا قزوین و شمال ایران کنونی و مرز سلطنت خودمختار آترپاتیکان (آذربایجان امروزی) گسترش دهد. سایر مناطق ایران مانند اسپ دانه (اصفهان امروزی) و پارس دارای حکومتهایی تحت نفوذ سلوکیان بودند.
پس از فرهاد برادرش بنا به وصیت او و تائید شورای کلانتران موسوم به مهستان بر تخت نشست و حاکمیت او مصادف بود با بر تخت نشستن آنتیوخوس چهارم در انتاکیه. آنتیوخوس درگیر جنگ با بطلمیهای مصر و شورشهای فلسطین بود که در خوزستان شورشی ضد یونانی به راه افتاد. آنتیوخوس بعد از شکست در مصر به فلسطین و سپس به خوزستان رفت و شورشهای آن مناطق را به شدت سرکوب کرد.
در سمت شرق کشور نیز حکومتهای کوچکی که تابع سلوکیان بودند دچار ضعف شدیدی شده و حکومت مرکزی هم قادر به حمایت از آنان نبود. در این دوره قبایل نیمه وحشی ترک از بیابانهای مغولستان به سوی غرب حملاتی را آغاز کردند و تا کنار سیردریا پیش آمدند و قومی ایرانی به نام توریا (همان تورانیان که در اسناد داریوش بزرگ به نام سکه ها از آنها نام برده شده بود) را راندند. مهرداد در اولین اقدام مرزهای شرقی کشور را استحکام بخشید و مانع از پیشروی بیشتر ترکان شد، سپس آخرین پادگانهای سلوکی در منطقه را از بین برد و باختریه و کابلستان را به تصرف در آورد و تا نواحی شمالی دره پنجاب کنونی به پیش رفت و سیستان را نیز ضمیمه قلمروی خود کرد. بعد از آن مهرداد رو به سوی غرب نهاد و مناطق ماد، خوزستان و پارس لشکر کشید و تمام پادگانهای مقدونی آن نواحی را از بین برد و حتی میان رودان (بین النهرین) در عراق کنونی را که از زمان کوروش بزرگ بخشی از خاک ایران بود را نیز به تصرف خود در آورد. سپس همزمان با شورش مردم ارمنستان بر علیه سلوکیها به کمک آنها شتافت و ارمنستان را نیز که از دوران مادها بخشی از خاک ایران بود به قلمروی خود افزود و مرزهای ایران را تا حد ممکن گسترش داد و مانند اکثریت پادشاهان ایران پیش از خود سیاست صلح و مدارا را در پیش گرفت و حتی آنچنان با یونانیان ساکن ایران به مهربانی رفتار کرد که به او لقب فیل هلن یعنی یونانی دوست دادند.
در سال ۱۴۲ پس از میلاد آنتیوخوس ششم به ایران لشکر کشید و تا همدان به پیش آمد، مهرداد فرزندش فرهاد را به جنگ او فرستاد که شکست سختی بر سلوکیان وارد کرد و شخص آنتیوخوس در جنگ کشته شد.
مهرداد با گسترش مرزهای ایران سیاست جنگیدن با سلوکیان را کنار گذاشت و هیاتی را برای صلح به نزد آنتیوخوس هفتم فرستاد این در حالی بود که هنوز چندی از شکست تحقیر آمیز سلوکیان نگذشته بود، با این همه آنتیوخوس هفتم رییس هیات ایرانی را کور کرد و تقاضای صلح را نپذیرفت. آنتیوخوس هفتم به ایران لشکر کشید و با فرهاد دوم فرزند مهرداد که حالا پادشاه ایران شده بود روبه رو شد اما سلوکیان بار دیگر شکست یافته و آنتیوخوس هفتم نیز در جنگ کشته شد. این بار سلوکیان تقاضای صلح کردند و فرهاد دوم نپذیرفت و تصمیم به لشکر کشی به آناتولی و شام (ترکیه و سوریه امروزی) گرفت. اما پیش از عملی کردن تصمیم فوق در زمانی که به جنگ سکه های شرقی که به دلیل حمله مجدد ترکان دست به شورش زده بودند رفته بود به سال ۱۲۷ پیش از میلاد در افغانستان کنونی کشته شد و برنامه او برای اخررج کامل سلوکیان از آسیا ناکام ماند.
با این همه ایرانیان استقلال کامل خود را بازیافته بودند و دولتی قدرتمند که قابل مقایسه با ایران هخامنشی بود را بوجود آورده بودند. پس از فرهاد دوم چندین پادشاه به انتخاب شورای مهستان آمدند و رفتند، درگیریهای داخلی بر سر قدرت در کشوری که انتخاب پادشاه نه الزاما بر مبنای حق فرزندی که انتخاب شورای مهستان بود چند سالی کشور را در درگیری فرو برد و نقشه های فرهاد دوم ادامه داده نشد.
پس از آن دوران جدیدی در ایران آغاز شد که مصادف بود با شکل گیری و قدرت گیری امپراطوری روم که برای فتح تمام جهان برنامه ریزی کرده بودند و تنها زمانی متوقف شدند که در برابر سدی به نام اشکانیان قرار گرفتند.
بقیه تاریخ اشکانیان مربوط به مبارزات ایرانیان و رومیان می شود که در اکثر موارد هم با پیروزی ایرانیان و جلوگیری از پیشروی رومیان همراه می باشد. دو جنگ معروف این دوران یکی در دوران اورنت ال رخ می دهد که طی آن سورن سردار نامی ایران کراسوس سردار بزرگ رومی را شکست می دهد و او را در عراق امروزی در شهری به نام سلوکیه به دار می آویزد و دیگر در دوران فرهاد چهارم است که ماک آنتونی معروف شکست سختی از پادشاه ایران می یابد و با تلفات زیادی عقب نشینی می کند.
نکته جالب در مورد پادشاهان اشکانی آن است که آنها بعد از اخراج یونانیان سلوکی دست به هیچ جنگ کشورگشایانه نمی زنند و تنها در زمان حمله رومیها به دفاع از خود می پردازند.
اشکانیان چیزی در حدود ۵۰۰ سال بر ایران حکمرانی کردند، دوران حکومت آنان بر ایران همیشه در تاریخ به صورتی مخفی باقی مانده است زیرا ایرانیان عادت به تاریخ نویسی نداشتند و اگر در مورد دوران هخامنشیان نیز اطلاعات و کتب تاریخی زیادی در دست است به همت یونانیانی است که به صورت مزدور و یا در غالب جنگهای مستقیمشان با ایران به ثبت آن پرداخته اند در حالیکه در دوران اشکانیان بر خلاف دوران هخامنشیان ایران تنها قدرت مطلق دنیا نیست بلکه سلوکیان، مصریان و رومیان به سه قطب دیگر دنیا بدل شده اند و تاریخ نگاری ایرانی برای یونانیان آن هیجان گذشته را ندارد، زیرا در دوران هخامنشیان ایران تنها قطب دنیاست و یونانیان که در جنگهای مختلفی حتی توانستند جلوی پیشروی ایرانیان را بگیرند به برتری پادشاهی ایران اذعان داشتند و ایران برایشان کشوری افسانه ای بود در حالیکه در دوران اشکانیان پس از شکست داریوش سوم هخامنشی به دست اسکندر نام ایران برای سالها از یادها می رود.
با این همه اشکانیان با بازیابی کامل مجدد استقلال ایران حتی اگر در تاریخ نام و نشانی هم از خود به یادگار نگذاشتند اما چیزی از اهمیتشان کاسته نمی شود. جالب آنکه آنها به مانند مادها که نامشان در تاریخ ایران پیش از اسلام کمتر برده می شود هویت مستقل ایران را بازسازی می کنند و در زمان سقوط نیز قدرت از دست آنها خارج می شود و به دست گروهی دیگر از ایرانیان می افتد و این درست برخلاف هخامنشیان و ساسانیان می باشد که سقوطشان همزمان می باشد با تصرف ایران توسط بیگانگان، هخامنشیان ایران را به یونانیان و ساسانیان به اعراب تازه مسلمان می سپارند.
اشکانیان در طول دوره طولانی حکومتشان چهار پایتخت را بر خود می بینند، اولین آنها شهر دارا در جنوب ترکمنستان امروزی، دومین صد دروازه در محل دامغان امروزی، سومین تیسپون در نزدیکی بغداد کنونی و چهارمین نیز دارا در مرز امروزین کشور عراق با ترکیه.
اشکانیان در تاریخ ایران
بخش اول: شرق فلات ایران


شرق فلات ایران در گذر زمان همواره نقش مهمی را در تاریخ این مرز و بوم ایفا کرده است. بی شک ریشه ایران و ایرانی در این منطقه نهفته شده و جالب اینکه قسمتهایی از این سرزمین امروزه از کشوری که ما آن را ایران می شناسیم جدا افتاده است. حوادث مهم تاریخی همچون پیدایش زرتشت پیامبر ایرانی، آغاز مهاجرت آریایی به بخش مرکزی فلات ایران، پیدایش شاهنشاهی بزرگ اشکانی و بیرون راندن یونانیان و جانشینان اسکندر مقدونی و حتی به سلطنت رسیدن نادر شاه افشار و بیرون راندن افغانهای مهاجم همگی ریشه در این منطقه شرقی فلات ایران دارد. منطقه ای که دیرزمانی با نام خراسان بزرگ نام می گرفت که امروزه در حقیقت شامل خراسان بزرگ ایران، بخشهایی از کشور تاجیکستان و ترکمنستان و قسمتهای از مناطق غربی افغانستان می باشد.
اگر بخواهیم به عقب برگشته و تاریخ ایران را ورق بزنیم، اولین حضور این منطقه در تاریخ ایران به دوران اشکانیان یا همان پارت ها بازمی گردد. اما این سرآغاز ماجرای خراسان نیست. پیش از آن و در دورانی که تاریخ ایران با اسطوره ها به شدت آمیخته شده و سالهای سال همگان گمان می کردند که این اسطوره ها که سینه به سینه و زبان به زبان نسلهای متمادی بیان می شده چیزی بیش از داستانهای افسانه آمیزی نیست که مادربزرگها شبها برای آرام کردن کودکانشان تعریف می کردند. اما امروزه مشخص شده که حتی اگر نتوان صحت این روایتهای تاریخی را به صورت کامل تائید کرد با این همه نمی توان آنها را نیز یکسره خالی از حقیقت دانست.
اولین آدمی که به روایت اوستا در دنیا حاضر شده است فردی بوده به نام کیومرث که در نواحی شرقی ایران می زیسته است. ناحیه شرقی ایران به روایت اوستا امروزه می تواند خارج از مرزهای کنونی ایران باشد. آنگونه که احتمال می رود این قسمتها را در نواحی همچون بلخ، تاجیکستان، قسمتهایی از فلات پامیر و نواحی از این قبیل جستجو کرد. از کیومرث نرینه و مادینه ای بوجود آمد که مشی و مشیانه نام گرفتند و در پی آمیزش آن دو هوشنگ پا به دنیا نهاد. از هوشنگ، تهمورث بوجود آمد و همچنان ادامه پیدا کرد تا زمان جمشید که بر تخت پادشاهی ایران ماقبل تاریخ نشست. منطقه حاکمیت جمشید را در مناطق شرقی ایران و قسمتهایی از مرکز ایران دانسته اند و او را معاصر پادشاهان بزرگ عیلامی دانسته اند. مرز مشترک حاکمیت وی را تا نواحی سیلک کاشان دانسته اند. دوران پادشاهی جمشید را دوران شکوفایی ایران و پیدایش تمدن ایرانی می دانند و او را مسبب پیشرفت ایران در زمینه های کشاورزی و دامپروری می دانند. با این همه جمشید در دوران پایان سلطنتش به خودش مغرور می شود و سرآخر به دست اژدی دهاک بیوراسپ عیلامی از بین می رود و دوران طلایی ایران به سر می رسد. بعد از آن کاوه و فریدون در کنار هم بر ضد اژی دهاک سر بر می دارند و فریدون حاکمیت جدید را در ایران ایجاد می کند، با این تفاوت که او مرکزیت خود را از شرق کشور مقداری به درون کشور منتقل می کند.
پیدایش زرتشت را که دیگر مبتنی بر اسطوره های ایرانی نیست در دوران بعد از فریدون می دانند. او در مناطقی از تاجیکستان کنونی، شاید در قسمتهایی از شرق خراسان بزرگ ظهور می کند و دینی کاملا ایرانی را عرضه می کند. در مورد زمان پیدایش زرتشت نظریات گوناگونی ارائه شده که حتی ظهور او را تا دوران مادها نیز به تاخیر می اندازند. اما آنچه مشخص است زرتشت در زمانی ظهور پیدا کرده که سه شاخه اصلی آریایی های بعدی که در نقاط مختلف ایران پراکنده شده اند از هم جدا نشده اند. شواهد تاریخی که امروزه مستند شده است نشان می دهد محل پیدایش زرتشت در منطقه ای خارج از مرزهای ایران کنونی و جایی در شمال شرقی ایران امروز بوده است و زمان پیدایش او هم پیش از دوران مادها بوده است. یک نمونه کوچک در اثبات محل پیدایش زرتشت این است که روایتهای آن زمان از منطقه سیستان با نام نیمروز نام می برند که به معنای رو به جنوب است و این نشان دهنده این است که زرتشت در منطقه ای در شمال سیستان کنونی حضور داشته است.
بازگردیم به اسطوره ها، پس از فریدون سه نفر به عنوان جانشینان او در در سه نقطه حاکم می شوند که ایرج جانشین او در منطقه ایران می شود و فرد دیگری به نام تور که صد البته او هم از نژاد کاملا ایرانی بوده در منطقه ای که توران نام می گیرد حاکم می شود و همچنین فرد سومی به نام سلم در غرب ایران جای می گیرد. بقیه تاریخ اسطوره ای ایران مرتبط می شود به جنگ ایرانیان با تورانیان که در حقیقت هر دو از یک نژاد و خون بوده اند و غلط مصطلحی که تورانیان را ترک در نظر می آورند از اینجاست که تورانیان که در مناطق شرقی و جنوب شرقی ایران مانند افغانستان و پاکستان امروزی بوده اند بعدها با خزش آرام ترکهایی که از نواحی مغولستان به این منطقه می آیند جایگزین می شوند و آیندگان آنها را ترک در نظر می آورند، اشتباهی که حتی فردوسی در روایتهای شاهنامه اش مرتکب شده است زیرا در زمان فردوسی دیگر تورانیانی وجود ندارند و منطقه حاکمیت آنها توسط ترکها تصرف شده است. این گروه از ترکها همانهایی هستند که در ادامه مهاجرتشان در نواحی ترکمنستان و ترکیه امروزی حاکم می شوند که لازم به توضیح نیست هیچ ارتباطی با قوم آذری زبان ایرانی ندارند و تشابهات امروزیشان تنها ناشی از هم مرزی و اختلاط خونی در قرنهای متمادی است.
بازگردیم به تاریخ، اقوام آریایی ساکن نواحی فلات پامیر رو به سوی فلات ایران می آورند و در غالب سه گروه وارد ایران شده و در نقاط مختلف آن جایگزین می شوند. مادها در نواحی غربی ایران که بعدها پادشاهی ماد که اولین پادشاهی رسمی ایرانی می باشد را بوجود می آورند، دیگری پارسها که در نواحی مرکزی ایران یعنی در منطقه فارس و کرمان امروزی جای می گیرند و بعدها با غلبه بر مادها پادشاهی هخامنشی را بوجود می آورند و با گسترش قلمرو خود تا مرزهای یونان امپراطوری جهانی قدرتمندی را ایجاد می کنند که تا پیش از آن در تاریخ بشریت یکتا و بی نمونه بوده است و سوم پارتها که در نواحی جنوبی ترکمنستان امروزی و شمال شرقی ایران یعنی شمال خراسان کنونی جایگزین می شوند و بعدها پس از سقوط خاندان هخامنشی و چیرگی یونانیان بر ایران، آنها را از ایران به در کرده و پادشاهی قدرتمند اشکانیان را ایجاد می کنند و در کنار امپراطوری بزرگ روم در آن زمان به عنوان یکی از دو قطب بزرگ قدرت در دنیا عرضه اندام می کنند.
گورستان ظهیرالدوله، گوشه ای از کتاب تاریخ معاصر ایران
پا به این گورستان که می نهی از زمان رها می شوی و به گذشته باز می گردی و البته این بازگشت در اختیار خودت نیست که اینجا تاریخ است که تو را با خود به حرکت وا می دارد و به تو بالی می دهد برای پرواز که غمگنانه سر بکشی به دیروز ایران.
درب و ساختمان قدیمی این گورستان که در میان ساختمانهای امروزی محصور شده است آنچنان تو را در خود می گیرد و تو را مبهوت عظمت خود می کند که بی شک هیچ بنای امروزین بزرگی در تهران این توان را ندارد.
درختهای قدیمی و علفهای بلند و گلهای خودرویی که قبرها را احاطه کرده است خود زیبایی خاصی را به این سنگ قبرهای افسرده از آفتاب و باد و باران می دهد که این سنگها برای درخشید و جلب نظر کردن نیازی به رنگ و لعاب ندارند که جلایشان را از استخوانهای پوسیده در خاکشان و کتاب تاریخ کهنه اشان می گیرند.
از همان سراشیبی که از ابتدای کوچه آغاز می شود و تا درب رنگ و رو رفته گورستان چند قدمی بیشتر فاصله ندارد از تهران امروز جدا می شوی و به تاریخ وارد می شوی. کتاب کهنه تاریخ با ورقهای کاهی برایت ورق می خورد، از میرزاعلی خان ظهیرالدوله و دوره ناصرالدین شاهی بگیر، تا ایرج میرزای شاعر که اولین هنرمند و ادیبی است که در این گورستان به خاک سپرده شده است و بیا تا به این اواخر که فروغ فرخزاد در عنفوان جوانی روح از تنش پر کشید و با درخواست ابراهیم گلستان او را در آنجا به سال 1345 و در زمانیکه دفن اموات در آن تنها منوط به اجازه نامه کتبی بود به خاک سپردند.
در این میان چه بسیار آدمهای پر نام و نشانی که در آنجا دفن شدند، بگیر از ملک الشعرای بهار و رهی معیری و علی اقبال و صبحی مهتدی و دیگر نام آوران ادب پارسی و بیا تا حسین تهرانی و روح الله خالقی و داریوش رفیعی و ابوالحسن صبا و قمر الملوک وزیری و حسین یاحقی که نام و نشانی بودند بر موسیقی این سرزمین. اما این همه آن نیست و در عرصه سیاست هم چه بسیار آدمهای وطن دوست و حتی خائن به وطنی که در این خاک زندگی دوباره یافتند، از محمد مسعود مدیر روزنامه مرد امروز که از اولین ترور شدگان سیاسی ایران است و بیا تا حسن تقی زاده فعال مشروطه خواهی که اولین رییس مجلس سنای ایران بود و در آن سوی معیار ایران دوستی سرلشکر افخمی که مامور رسیدگی به اتهامات دکتر مصدق بود و کلنل کاظم خان سیاح از عوامل کودتای 1299 و از دشمنان سر سخت دکتر مصدق.
در عرصه ورزش هم جهانبخت توفیق دارنده اولین مدال طلای جهانی کشتی ایران و استاد غلامرضا تختی و محمد علی فردین، در عرصه علم هم محمد حسین لقمان ادهم بنیانگذار دانشگاه پزشکی و دارو سازی و دندانسازی و انستیتو پاستور ایران. و از دیگر اولینها عزیزالله حاتمی بنیانگذار داستانهای شب رادیو ایران و مجید آهی سازنده راه آهن سراسری ایران.
و اگر همه اینها کم است که بی شک نیست باید بگویم که تنها گوشه ای از نامهای افراد بزرگی بود که برایتان بر شمردم.
تاریخچه
میرزا علی خان دولوی قاجار یا علی خان ظهیرالدوله فرزند محمد ناصر خان ظهیرالدوله که ایشیک آقاسی باشی یا به تعبیر امروزینش رییس تشریفات سلطنتی ناصرالدین شاه قاجار بود در سال 1281 هجری قمری در جمال آباد شمیران پا به دنیا نهاد. در 16 سالگی در سال 1297 هجری شمسی با فروغ الدوله یا تومان آغا دختر ناصرالدین شاه قاجار و ملکه ایران ازدواج کرد و بعد از مرگ پدر مقام او را به ارث برد و در این عرصه گامهای موفقیت را پشت سر هم طی کرد.
اما او که انسانی فرهیخته با گرایشاتی آزادیخواهانه و مدرن بود زمانیکه به دستور ناصرالدین شاه در سال 1304 هجری قمری مامور کنترل حاجی میرزا حسن صفی علیشاه اصفهانی صوفی برجسته که در بین مردم محبوبیت خاصی داشت شد، به سلک مریدان او در آمد و در این رهگذار تا بدانجا پیش رفت که همه مال و ثروت دنیایی اش را رها کرد و زندگی خود را وقف خرقه درویشی نمود و لقب صفی علی شاه یا درویش صفا علی را خود میرزا حسن بر او نهاد و او را جانشین خود قرار داد.
در سال 1317 هجری قمری انجمن اخوت را در ملک شخصی اش در ضلع شرقی خیابان فردوسی بنا نهاد و گروهی از روشنفکران و اصلاح طلبان را در آن گرد هم آورد و مرکز فراماسونی را بوجود آورد که در کنار سایر مشروطه خواهان فعالیت می کردند.
پس از به توپ بستن مجلس در دوران استبداد صغیر به اتهام همکاری با مشروطه خواهان این مرکز ویران شد و اثاث آن به غارت رفت، بعد از آن ظهیرالدوله ملک خود در نزدیکی امامزاده قاسم شمیران را وقف خانقاه و انجمن اخوت کرد و مسوولیت آن را نیز به انجمن وانهاد.
در اواخر عمر روزی که از زیارت امامزاده قاسم باز می گشت به مرید و یار همیشگیش وفاعلیشاه مولوی هادی گیلانی که معروف به مولوی رشتی بود وصیت کرد که چون مرگش نزدیک است او را در همین باغ که گورستانی قدیمی بود و نزدیک به باغ شخصی خودش بود به خاک بسپارند. او از مولوی رشتی خواست که مراسم تدفینش به سادگی تمام برگزار گردد و خود مولوی رشتی شخصا عهده دار تغسیل و تدفین او شود.
سر آخر در سال 1303 هجری شمسی یا 1342 هجری قمری بر اثر سکته قلبی در باغ خود در جعفر آباد شمیران درگذشت و او را بنا بر وصیت خودش زیر درختی که داغداغان نامیده می شد و او در زمان حیات در سایه همین درخت می نشست به خاک سپردند. خود مولوی رشتی نیز بعد از مرگ در همین مکان به خاک سپرده شد و انجمن اخوت این قبرستان را محصور کرد و تولیت آن را به عهده گرفت و خانقاه را نیز به آن مکان انتقال داد و نام قبرستان و خانقاه صفا علی یا ظهیرالدوله را بر آن نهاد.
به دلیل محبوبیت ظهیرالدوله در بین مردم پس از او آنجا به محلی برای دفن انسانهای برجسته بدل شد و تا سال 1340 هجری شمسی که دفن اموات در آن مکان آزاد بود بسیاری از انسانهای شاخص تاریخ معاصر ایران در آن جا مسکن گزیدند. از سال 1340 تا 1350 دفن اموات در آنجا ممنوع و تنها با اجازه نامه خاص صورت می گرفت که بر عهده انجمن اخوت بود. آخرین تدفین این گورستان نیز به سال 1359 هجری شمسی باز می گردد و پس از آن این گورستان با دربهای بسته خود و در میان برجهای بزرگی که در میانشان محصور شده باقی مانده تا یادگاری باشد از تاریخ برای ما مردمانی که تاریخمان را به سادگی فراموش می کنیم.
تبیین روش علمی در تئوری تکامل داروین

تکامل ترجمه ای از واژه انگلیسی evolution می باشد. این معادل فارسی علی رغم اینکه در زبان فارسی به شدت مورد استفاده قرار گرفته است اما آن گونه که شایسته است معنای تئوری داروین را نمی رساند. Evolution در ترجمه دقیق معادل واژه تحول می باشد و نه تکامل. تفاوت این دو واژه در این نکته نهفته است که تکامل به مفهوم حرکتی الزامی به سوی کمال است در حالیکه تحول تنها به معنای تبدیل شدن از حالتی به حالت دیگر می باشد و از این رو تکامل بخشی از تحول می باشد. آنچه که داروین و محققان علم زیست شناسی نیز بر آن تاکید دارند این است که در روند تکامل انواع (بخوانید تحول انواع) آن چه مهم است تغییر و تحول است و جهت آن اهمیتی ندارد در حالیکه تکامل تنها به آن قسمتی از تغییرات گفته می شود که جهت آن مشخص و رو به سوی پیشرفت و برتری باشد. با این همه در این مقاله ما نیز به همراهی از این اشتباه رایج می پردازیم و evolution را به معنای رایج آن تکامل می گیریم اما ذکر این نکته پیش از آغاز بحث از این جهت مهم است که ما را از درک نادرست تئوری داروین برهاند.
پدیده مهمی همچون تئوری تکامل داروین حتی اگر روزی به اثبات برسد که از اساس نادرست بوده و سر به بیراهه داشته باز هم از اهمیتش کاسته نمی شود. چه آنکه این تئوری بنیان های تفکر بشری را تغییر داده و علاوه بر زیست شناسی در همه رشته های علوم طبیعی و حتی انسانی نیز تاثیر شگرفی گذاشته است. از این رو تئوری تکامل داروین و شخص داروین در تاریخ علم و حتی فلسفه جاودانه شده اند چون قسمت مهمی از تاریخ علم و فلسفه را به خود اختصاص داده اند و بگذریم از اینکه با گذشت بیش از دویست سال از زمان داروین هنوز مدارکی دال بر انکار این تئوری که مستند به تحقیقات علمی باشد ارائه نشده است .
پایان قرون وسطی و آغاز عصر رنسانس تغییراتی را در نگرش علمی و فلسفی ایجاد کرد که داورین هم از این ثمرات استفاده کرد و هم نتایج فعالیتهایش آن را تا سر حد کمال توسعه بخشید.
تا پیش از عصر نوزایی (رنسانس) در اروپا علم رویکردی اسکولاستیک (scholastic) داشت و مبتنی بر جنبه های نظری علم بود و در راستای مصالح کلیسا حرکت می کرد. اما عصر نوزایی علم را وارد فصل تجربه گرایی کرد و دانشمندان را از تکیه صرف بر روی کتب دانشمندان پیشین باز داشت و آنها را وارد دنیای واقعی کرد.
در دنیای علوم ما معمولا با لغت دانش (knowledge) و علم (science) زیاد مواجه می شویم. اما تفاوت این دو عبارت در چیست. دانش را مشتمل بر همه چیزهایی می دانند که درباره جهان دانسته شده است در حالیکه علم معنای تخصصی تر دارد و آن شامل قسمتی از دانش بشری است که با روش خاصی که به آن روش علمی می گویند کسب شده باشد، با این تعبیر دانش معنایی عمومی تر و عامیانه تر پیدا می کند و در برابر علم به عنوان بخشی از دانش قرار می گیرد که کسب آن نیز به طی مراحل خاصی می باشد.
علم با مشاهده (observation) آغاز می شود. این مشاهده شامل ادراک پدیده ها، رویدادها و روابط میان آنها بوسیله حواس پنجگانه بشری و یا با کمک ابزارها می باشد. با این همه هر مشاهده ای به عنوان مشاهده ای علمی نامگذاری نمی شود و تنها زمانی مشاهده معتبر می باشد که تکرار شدنی بوده و افراد پر شمار بتوانند جدا از یکدیگر آن را انجام دهند و به نتایج مشابه برسند. به این معنی مشاهدات شخصی افراد که در عالم رویا و یا در شرایط روانی خاصی حادث می شود مشاهده ای علمی نبوده زیرا دیگران از انجام آن و کسب نتایج مشابه عاجز می باشند، در حالیکه مشاهده علمی فارغ از زمان و مکان توسط افراد گوناگون با عقاید و گرایشهای مختلف قابل تکرار می باشد.
مرحله بعد در پیدایش یک نظریه (تئوری) علمی روشن کردن یک مسئله (problem) می باشد که مرحله ای است که در آن دانشمند را از یک فرد عادی متمایز می سازد. این مرحله زمانی است که دانشمندی توجهش را به مشاهده ای خاص متمرکز می سازد و در پی شناسایی آن بر می آید.
در مرحله سوم ساختن فرضیه (hypothesis) رخ می دهد و این مرحله به این شکل معرفی می گردد که در آن دانشمند برای پاسخگویی به مسئله مورد بحث حدس معقولی می زند. این مرحله زمانی است که دانشمند بر مبنای دانش و بینشی که پیش از آن به دست آورده در مورد موضوع مورد بحث دیدگاه و پاسخی را ارائه می دهد.
در مرحله چهارم آزمایش (experiment) به میان می آید. دانشمند با توجه به امکانات موجود فرضیه ای را که ارائه داده است می آزماید تا صحت آن را مشخص نماید. در صورتی که فرضیه از آزمایش اجرا شده توسط دانشمند ارائه دهنده فرضیه سربلند بیرون آید و همچنین در آزمایشهای مکرر که توسط خود دانشمند یا دیگر دانشمندان صورت می پذیرد نیز موفق بیرون بیاید فرضیه تبدیل به یک تئوری علمی می شود که مرحله پنجم و پایانی از مراحل شکل گیری یک نظریه یا تئوری (theory) علمی می باشد. تئوری علمی همواره در آزمایش های گوناگون مورد تایید قرار می گیرد و با مدارک و مستندات فراوانی همراه می باشد.
با این همه تئوری علمی یک حقیقت نسبی است که ممکن است در گذر سالها از اعتبار بیفتد و با تئوریهای جدیدتر و متعبرتر جایگزین گردد و به همین دلیل هدف نهایی علم همواره محدود به فراهم آوردن مدارک معتبر برای تئوریهای علمی می باشد.
به عنوان مثال تا پیش از داروین فرضیه غالب برای توجیه پدیده ها و به خصوص جانداران فرضیه خلق الساعه بود (spontaneous generation) و ارائه این فرضیه را به ارسطو که جانورشناسی مهم در عصر خود بود نسبت می دادند. این فرضیه معتقد بود که انواع مختلف جانداران به طور ناگهانی از مواد بیجان بوجود آمده اند و در طول تاریخ نیز در گونه ها تغییراتی ایجاد نمی شود و هر نوع جاندار در گذر زمان ارتباطی با دیگر گونه ها نداشته است. در آن زمان و تا اوایل قرن هفدهم میلادی که فرانچسکو ردی (Francesco redi) ایتالیایی در این مفهوم شک کرد این فرضیه مورد پذیرش دانشمندان و افراد عادی بود و با مشاهدات آنها و حتی آزمایشاتی که کمابیش تا آن زمان برای اثبات یا انکار این فرضیه انجام می شد هم خوانی داشت. بینش و امکانات علمی آن زمان و به خصوص نفوذ گسترده تفکرات کلیسایی شرایط را برای انکار این فرضیه به شدت سخت کرده بود. از سوی دیگر درک فرآیند تکامل نیاز شدیدی به درک عامل زمان در تغییر گونه های جانداران داشت. جانور شناس آن دوره امکان بررسی تاریخی جانداران را نداشت و محصور در زندگی جانداران پیرامون خود بود که بالطبع این محدودیت او را از درک تغییرات گونه های جانداران در طول تاریخ عاجز می کرد.
پس از فرانچسکو ردی که به فرضیه خلق الساعه شک کرد نوبت به لویی پاستور فرانسوی رسید تا بخشی از این فرضیه را که مدعی بود جانداران از مواد بیجان ایجاد می شوند را رد کند. پس از داروین که نشان داد کرمها از گوشت فاسد و پشه ها از گل و خاک بوجود نمی آیند و تئوری بیوژنز (biogenesis) را ارائه داد شرایط برای فرد خلاقی همچون داروین مهیا گشت.
داروین برای رسیدن به نظریه علمی مشهورش به نام انتخاب طبیعی (natural selection) با سه مشاهده و دو فرضیه کار خود را آغاز کرد. در مشاهده اول او متوجه شد در صورت مهیا بودن شرایط جمعیت یک نوع جاندار در منطقه زیستشان آنقدر افزایش پیدا می کند تا بدانجا که تمام محیط را پر خواهند کرد.
از سوی دیگر در مشاهده دوم او به این نکته پی برد که با این همه، جمعیت هر نوع جاندار در هر محل تقریبا ثابت است. با این دو مشاهده داروین فرضیه اولش را ارائه داد و بیان کرد همه نطفه های حاصل از جانداران در یک منطقه به تخم و همه تخمها به جاندار بالغ و همه جانداران بالغ به سن تولید مثل نمی رسند. در نتیجه او نتیجه گرفت تنازعی (رقابتی) برای بقا وجود دارد.
مشاهده سوم داروین اینگونه بود که متوجه شد افراد یک نوع جاندار خصوصیات فردی متفاوتی دارند.
به اضافه شدن این مشاهده داروین فرضیه دومش را ارائه داد و بیان کرد خصوصیات فردی مساعد در تنازع بقا باعث بقا آن فرد می شود و افراد دارای آن خصوصیت باقی می مانند و به سن تولید مثل می رسند.
در نتیجه او بیان کرد که گروهی از افراد دارای خصوصیت جدید نوع جدیدی را بوجود می آورند، زیرا صفت مساعدی که در عده ای بوجود می آید نسل به نسل به اولاد آن ها منتقل می شود.
در نظر داروین افزایش بی حساب جمعیت هر نوع باعث تنازع بقا می شود زیرا به لحاظ دسترسی به مواد غذایی و مقابله با پدیده های زیان آور دچار اشکال می شوند و در نتیجه ی این تنازع بقا که عده ای باقی می مانند و عده ای از بین می روند پدیده ای به نام انتخاب طبیعی شکل می گیرد بدین معنا که طبیعت در بین افراد یک گونه جانوری گروهی را به دلیل دارا بودن صفاتی که آنها را مقاوم تر نموده است انتخاب می نماید و امکان تولید مثل و افزایش جمعیت را به انها می دهد. داروین در مورد اینکه این صفات متفاوت از کجا ایجاد می شوند اطلاعی نداشت زیرا تا زمان او علم ژنتیک وجودی خارجی و عملی نداشت. او تنها فهمید که این خصوصیات متفاوت سبب ایجاد گوناگونی در جانداران می شود و با مشاهده تفاوتها و تشابهات در میان گونه های مختلف جانوری نتیجه گرفت که جانداران جدا از هم خلق نشده اند و با هم خویشاوندی دارند زیرا او متوجه تشابهات بسیاری در گونه های مختلف جانداران شد.
نظریه داروین تا بدانجا در گسترش بینش آدمی موثر واقع شد که بسیاری از دانشمندان عقیده پیدا کردند که اگر تکامل در جانداران ممکن است، در سایر پدیده ها نیز نظیر پدیده های تاریخی و فرهنگی و حتی در مواد بیجان نیز می تواند ممکن باشد.
امروزه فرآیند انتخاب طبیعی را امری قطعی می دانند که بسیار صلح جویانه در جریان است و به معنای توجیهی برای نابودی ضعفا و بقای اصلح نمی باشد و مسئله بقای اصلح را درکی سطحی و عوامانه از نظریه تکامل می دانند. این مسئله در زبان فارسی که در ترجمه لغت evolution از لغت تکامل استفاده می گردد بیشتر مشهود می باشد در حالیکه معنای درست تحول درک بهتری از نظریه داروین را به ما می رساند زیرا خصوصیات جدید گونه ها الزاما به معنای ویژگیهای مفید و برتر نمی باشند بلکه حتی ممکن است به معنای ایجاد خصوصیتی ضعیف تر باشد که حتی به نابودی آن افراد گونه نیز بیانجامد.
امروزه تئوری تکامل بر سه اصل استوار است. اول اینکه وقوع جهش یا مخلوط شدن ژنها سبب ایجاد خصوصیات ارثی جدید می شود. این اصل از دید داروین پنهان بوده زیرا در زمان او علم تا بدین حد پیشرفت نکرده بوده است. دوم اینکه اگر خصوصیات جدید ایجاد شده برای زیستن در محیطی سودمند باشد تحت تاثیر انتخاب طبیعی قرار می گیرد و سوم اینکه خصوصیات ارثی جدید نسل به نسل در عده بیشتری توزیع می گردد و سبب می شود به تدریج همه افراد یک جمعیت دارای آن خصوصیت گردند. این جمعیت جدید یک واحد تغییر تکاملی است و به عبارت دیگر یک نوع ابتدایی یا یک زیر نوع است که بر اثر وقوع تغییرات دیگر که در جهات مختلف روی می دهند رفته رفته از نوع اولیه یعنی منشا خود تمایز بیشتری می یابند و به صورت نوع کاملا جدید از جاندار رخ می نمایند.
آنچه همیشه درک فرآیند تکامل را برای انسانها سخت کرده نقش عامل زمان است. بدین معنا که انسانها برای درک فرآیند تکامل و اثرات آن باید آن را در بستر چند میلیارد سالی که از پیدایش زمین می گذرد برای خود معنا کنند.29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت

این مقاله به صورت کامل در آدرس زیر قرار دارد:
اسفند که می رسد همه چیز بوی ملی می گیرد، بهار برای ایرانیان خود سمبل ملی گرایی است، جشنی باستانی که به نام ایرانیان به ثبت رسیده است. با این همه وقتی رگ ملی گرایی ایرانیان در این ماه بالا می زند نمی توان به یاد ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق که یکی از نمادهای بارز ملی گرایی معاصر ایران است نیفتاد.
مصدق بنیانگذار جبهه ملی در ایران در این ماه توانست تاریخی جدید برای ایران رقم بزند و نفت را ملی کرده و از دست استعمار بریتانیا خارج کند.
صفحه جدیدی از تاریخ ایران گشوده شد که از دوران صفویه به بعد رو به ضعف نهاده بود و اینگونه بود که مصدق جاودانه شد و نامش در تاریخ ایران به عنوان یکی از نشانه های ملی گرایی ثبت گردید و جالب اینجا که خاندان پهلوی که در این نبرد در برابر مصدق قرار گرفته بودند نیز مدعی ملی گرایی بودند و نمادهای باستانی ایران را بر در و دیوار نقش می زدند. اما چه رضا شاه که مصدق را خانه نشین کرد و چه محمدرضا که مصدق را با کودتایی که برنامه ریزی اش در خارج از کشور صورت گرفته بود از کار برکنار کرد و او را گوشه نشین روستای احمدآباد تا دم مرگ کرد ملی گراییشان از جنس مصدق نبود. آنها اگر هم در تلاش برای اصلاح جامعه بودند که لااقل محمدرضا شاه آن چنان اهلش نبود به زور چوب و چماق بود چون قدرت را همانگونه به دست آورده بودند اما مصدق که از دل صندوقهای رای بیرون آمده بود و پشتوانه ای جز مردم نداشت اصلاحات را در لایه های زیرین جامعه می جست و به همین دلیل بود که شکست جنبش ملی شدن صنعت نفت نیز مصدق را از تمام اهداف مورد نظرش باز نداشت زیرا او این جنبش را آموزشی برای توده مردم می دانست.
مصدق جبهه ملی را در 19 آبان 1328 و در پی تقلب گسترده ای که در انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی رخ داده بود پایه گذاری کرد. این جبهه متشکل از از رهبران چند حزب و دسته جات مذهبی و چند نفر از مدیران روزنامه ها با افکار و عقاید گوناگون بود. در این میان می توان از حزب ناسیونالیست و ترقی خواه ایران و افرادی چون اللهیار صالح و کریم سنجابی که روشنفکران چپ گرای ضد شوروی بودند، حزب زحمتکشان و افرادی چون مظفر بقایی و خلیل ملکی که روشنفکران و کارگران چپ محسوب می شدند، جمعیت مجاهدین اسلام و فردی چون آیت الله ابوالقاسم کاشانی نام برد.
در این بین بودند احزابی مثل حزب پان ایرانیسم که یک سازمان ملی گرای افراطی بود که علی رغم ارتباطاتی که با جبهه ملی داشت به عضویت رسمی آن در نیامد و یا حتی حزب توده که گاهی گداری از دکتر مصدق حمایت می کرد.
این اعتراضات نتیجه داد و انتخابات مجددا برگزار شد و تعدادی از وابستگان جبهه ملی به مجلس شورای ملی راه یافتند. اعضای جبهه ملی که بیشتر آنها در دولت مصدق و یا در فراکسیون جبهه ملی مجلس حضور داشتند تربیت شده دوران حرکت ملی دکتر مصدق نبودند. شخصیت سیاسی و سوابق اداری بسیاری از آنها روشن نبود، برخی در گذشته از اجزا هیات حاکمه بودند و جز سالهای بعد از شهریور 1320 که فضای بسیار باز سیاسی بعد از تبعید رضا شاه شکل گرفته بود و محمدرضا نیز هنوز جوان بی تجربه ای در امر استبداد بود سابقه مبارزاتی نداشتند. دیدگاه های سیاسی و اجتماعی این گروه هماهنگی نداشت و اغلب مواضع ضد و نقیض اتخاذ می کردند که حتی گاهی کار به زد و خورد هم می کشید. بسیاری از آنها از حیث درک و تحلیل مسائل سیاسی ضعیف بودند و در برخورد با مسائل پیچیده مملکتی و یا بین المللی دچار ساده اندیشی می شدند. بعضا فرصت طلب بودند و در نیمه راه از جبهه ملی خارج شدند و به دربار پیوستند، و برخی نیز به خدمت سازمانهای جاسوسی انگلیس و امریکا در آمدند و در مجموع عمق و وسعت حرکت مردمی و رسالت تاریخی خود را درک ننمودند.
اما چرا مصدق که این افراد را بعضا می شناخت باز هم جبهه ملی را با ترکیب همین افراد شکل داد. شاید او کسان دیگری را در پیرامون خود سراغ نداشت و شاید هم امید داشت که دوران فعالیت در جبهه ملی آنها را تربیت کند و خون با طراوت دموکراسی را آرام آرام وارد رگهای استبداد زده آنها کند.
با این همه آنچه که در مورد مصدق نمی توان در آن تشکیک کرد این است که او در لحظاتی قاطعیت لازم برای برخورد با مسائل و حتی افراد پیرامونش نداشت اما این را نیز نمی توان یکسره دال بر ضعف مدیریتی مصدق دانست و حتی بسیاری از تاریخ نگاران بین المللی نیز آن را به دلیل پایبندی کامل مصدق به اصول دموکراسی می دانند. مصدق با این که هیچگاه گرایشات چپ گرایانه نداشت و از منتقدین سر سخت حزب توده بود با این همه هیچگاه حتی در زمانی که در قدرت بود با این تشکیلات برخورد نکرد و حتی فضا را برای فعالیت آنها تا حد امکان باز نگاه می داشت. اتفاقی که از سوی غربی ها نشانه گرایشات او به حزب توده تفسیر گردید و مصدق را در توهم آنها در کنار بزرگترین دشمن لیبرالیسم غربی یعنی کمونیسم روسی قرار داد.
دولتهای انگلیس و امریکا نتوانستند به خود بقبولانند که مصدق یک نیروی دموکرات کامل است، شاید آنها تا آن زمان این چنین فردی را در شرق ندیده بودند و به همین خاطر در 25 ژوئن 1953 مصادف با 4 تیرماه 1332 چند مدت پس از روی کار آمدن آیزنهاور رییس جمهور جمهوری خواه امریکا طرح کودتا در وزارت خارجه امریکا تصویب گردید و این ماموریت به کرمیت روزولت واگذار شد. ظاهرا در تاریخ ایران دموکرات یا جمهوری خواه بودن رییس جمهور امریکا نقش مهمی را ایفا کرده است و البته بعدها هم همیگونه بود. به هر حال تا پیش از این تاریخ دولت دموکرات امریکا با درخواستهای بریتانیا برای همراهی بر علیه مصدق مخالفت می کرد.
نماینده اجرای این طرح در ایران نیز تیمسار زاهدی معرفی گردید که تا پیش از 24 تیرماه 1331 هوادار جبهه ملی بود اما به دلیل تجدید فعالیت حزب توده و فروپاشی اقتدار نظامیان از جبهه ملی خارج شد و به طرفداران دربار و انگلیس پیوست در حالیکه در سال 1941 زاهدی به دلیل فعالیت بر علیه متفقین توسط انگلیسها بازداشت شده بود.
تا پیش از این تاریخ، امریکا در عرصه بین المللی تصویری غیر استعمارگرایانه از خود به جای گذاشته بود و از حرکت های ملی و مردمی در نقاط مختلف دنیا حمایت می کرد، اما با گسترش موج کمونیسم در دنیا و شدت گرفتن جنگ سرد جمهوری خواهان امریکا دموکرات ها را به کوتاهی در برابر کمونیسم و از دست دادن چین متهم کردند و در شعارهای انتخاباتیشان مبارزه با کمونیسم را در صدر قرار دادند و با همین شعارها کرسی ریاست جمهوری را از دست دموکراتها بیرون کشیدند. در آن زمان عرضه نفت بیش از مصرف آن در دنیا بود و علاقه امریکا برای همراهی با انگلیس در طرح کودتا نه ناشی از نیاز به نفت که آن را به سهولت از طریق عربستان و کویت تامین می کردند که تلاش برای کوتاه کردن دست کمپانیهای روسی از نفت ایران و جلوگیری از رخداد انقلابی کمونیستی در ایران بود.
راهکارهای انگلیس برای مقابله با مصدق شامل مذاکره، تحریم، تهدید و کوشش در جهت برکناری مصدق بود.
انگلیس برای اجرای این راهکارها نیاز به گروه ها و افرادی در ایران داشت. به این دلیل آنها رو به زاهدی و هم دستانش که شامل اردشیر پسر زاهدی، تیمور بختیار و سرهنگ نصیری، یاران سابق مصدق مثل کاشانی و مظفر بقایی، وابستگان اطلاعاتی انگلیس در ایران مثل نرن و سیلی و رشیدیانها و شاه آوردند.
پس از اینکه مذاکرات استوکس و پیگیری قضایی از طریق دیوان لاهه و تحریمهای نفت و فولاد و شکر و حتی پیاده کردن نیروهای نظامی در خلیج فارس نتیجه ای نداد انگلستان تلاش خود برای برکناری مصدق را از طریق شاه آغاز کرد.
اولین رویارویی مصدق با شاه در 24 تیر ماه 1331 رخ داد که در پی درخواست مصدق برای در اختیار گرفتن مسئولیت نظارت بر امور ارتش از شاه صورت گرفت. شاه با درخواست مصدق مخالفت کرد و مصدق استعفا داد. شاه از این استعفا استقبال کرد و قوام را به عنوان جانشین مصدق تعیین کرد. اما مردم که هنوز تحت تاثیر تبلیغات شدید شاه و وابستگان انگلیس قرار نگرفته بودند و تب اصلاح طلبیشان داغ بود به خیابانها آمدند و شاه را وادار به عقب نشینی کردند و شاه مجبور گردید با درخواستهای مصدق موافقت کند.
اما این رویداد زاهدی را از جبهه ملی دور کرد زیرا درخواستهای مصدق از قدرت نظامیان می کاست و زاهدی را به سوی دیگر کشاند. اختلاف سلیقه ها و عدم درک صحیح برخی از طرفداران مصدق از شرایط موجود که گروهی خواهان سرعت بیشتر حرکت اصلاحی و گروهی نیز خواستار بازگشت به حاکمیت دینی و اجرای اصول دین بودند سبب شد که گروهی از اطرافیان مصدق نیز از او رویگردان شوند. شاید به جز اختلاف سلیقه ها گروهی از آنها نیز به دلیل فشارهای مداوم دربار و یا حتی وعده های رنگارنگ عطای جبهه ملی را به لقایش فروختند.
اما اوج این تفرقه ها با جدایی آیت الله کاشانی نمود پیدا کرد. کاشانی به لحاظ مقبولیت بین توده مردم جایگاه والایی داشت و جدایی او ضربه سختی به مصدق زد هر چند خود کاشانی نیز از این جدایی طرفی نبست و بعد از آن در انتخابات ریاست مجلس شورای ملی از یکی از نزدیکان مصدق شکست خورد و حتی در میان توده مردم هم از محبوبیتش کاسته شد و بعد از اجرای موفق کودتا توسط زاهدی کاشانی که پیامی تبریکی برای شاه فرستاده بود خانه نشین شد و تا آخر عمر از صحنه سیاسی ایران کناره گرفت.
سرانجام پس از کش و قوسهای فراوان در فاصله زمانی 25 تا 28 مرداد 32 کودتا به سرانجام رسید و دولت ملی دکتر مصدق سقوط کرد و بار دیگر حرکتی اصلاحی در ایران به شکست انجامید. همانگونه که سرنوشت قائم مقامها و امیر کبیرها و فعالین جنبش مشروطه چیزی جز این نبود. اما با این همه شکست ملی شدن صنعت نفت نتوانست درک و آگاهی ملی مردم و آثار تاریخی آن را مخدوش کند. مردم ایران در این امتحان هر چند در لحظه مناسب و مورد نیاز به حمایت لازم از مصدق نپرداختند و خیلی زود تحت تاثیر احساسات مصدق را رها کردند اما درسی را آموختند که در حافظه مردم باقی ماند و گامی رو به جلو محسوب می شد.
این ویژگی ما مردمان است که خیلی زود از رهبران اصلاح طلبمان دل می بریم. آنها را متهم به ناتوانی و حتی خیانت می کنیم و از آنها رو بر می گردانیم و زمانی که وضع به مراتب بدتر از گذشته می شود آه حسرت می کشیم و بر کناره گیریمان در لحظه بحرانی افسوس می خوریم. تحت تاثیر تبلیغات قرار می گیریم و یک روز اصلاح طلب می شویم و روز دیگر شاه پرست. اصلاح طلبی را درک نمی کنیم و صبور نیستیم و رهبران حرکتهاب اصلاحی را رو به جلو هل می دهیم در حالیکه گام اولی را که برداشته شده را در جای خود محکم نمی کنیم و انتظار گامهای بعدی را داریم تا جایی که گامهای تند اما لرزان سرانجام به سقوط حرکت اصلاحیمان می انجامد.
بی دلیل نیست که مارک گازیوروسکی در تحلیل جنبش ملی شدن صنعت نفت می گوید:
در کشوری که به آسانی مسیر حرکت مردمی را می توان تغییر داد و افراد به سهولت در جهت خیانت به کشور کشانده می شوند، تنها به امید حمایت و یاری مردم نمی توان پایگاه استواری فراهم ساخت.
و این شاید بزرگترین اشتباه مصدق بود، او تنها دل به مردمی بست که در زمان لازم پشت سر او قرار خواهند گرفت اما اینگونه نشد، مردم خیلی بیشتر از آنچه مصدق می اندیشید دلسرد و نا امید شده بودند و حتی با دستگیری مصدق هم به خیابانها نیامده بودند، تبلیغات کار خود را کرده بود و مردم در پشت سر شاه قرار گرفتند، آری حتی آنانی که مصدق را در دل تایید می کردند و سکوت کردند نیز به نحوی پشت سر شاه قرار گرفته بودند.
کسی نمی داند شاید اگر مصدق در لحظاتی گامهایی رو به عقب بر می داشت سرنوشت جنبش چیزی جز این می شد و امروز به جای تاسف بر آن رویدادهای تاریخی سور و سات جشنمان را بر پا داشته بودیم. اما مصدق این کار را نکرد او آرام آرام تنها رو به جلو حرکت کرد، شاید او هم تحت تاثیر فشارهای مردمی که خود را در یک قدمی پیروزی بر شاه می دانستند قرار گرفت، اما آن مردم پر شور و هیجان و آن گروه های سیاسی که مصدق را متهم به کند روی می کردند در زمان وقوع کودتا کجا بودند؟
تاریخچه شبه جزیره عربی پیش از اسلام

اصل مقاله در آدرس زیر منتشر شده است: http://vetman.net/?p=610
آنچه امروز ما به نام سرزمینهای عربی می شناسیم تمامی هویتشان را از اسلام می گیرند و گویی این دو نام عربی و اسلامی با هم عجین شده و از هم تفکیک ناپذیرند و مانند این است که پیش از اسلام اینچنین سرزمینی اصلا وجود نداشته است. اما به راستی این سرزمین پیش از اسلام چه بوده و چه تمدنهایی را در خود جای داده بوده است.
اطلاق نام عربی به این سرزمین
سرزمینهای عربی که در واقع همان شبه جزیره عربستان می باشد از شمال به خلیج فارس و امپراطوری ایران متصل بوده، از غرب و جنوب غربی با دریای عربی و اقیانوس هند و تمدنهای هند و چین مرتبط می شده، از غرب به دریای سرخ و مصر و حبشه و از شمال غربی نیز با دریای مدیترانه و امپراطوری روم در ارتباط بوده است.
بی شک اولین چیزی که در این موقعیت جغرافیایی به چشم می آید راه مواصلاتی مناسبی بوده که پیش از اسلام این منطقه را به لحاظ تجاری در جایگاه خوبی قرار می داده است.
یافته های زمین شناسی نشان می دهند که این سرزمین 6 تا 8 میلیون سال قبل منطقه ای به غایت سرسبز و خرم بوده است. پیدا شدن دندان یک ماموت به طول 5/2 متر در ابوظبی و فسیلهای یافت شده از اسبهای دریایی، لاک پشت های غول آسا و سوسمارهای عظیم الجثه گواهی بر این موضوع هستند که این سرزمین در زمانهای بسیار دور محل گذر رودهای پر آب و قرار گیری سرزمینهای خوش آب و هوا بوده است. اما به تدریج و با تغییرات اقلیمی آب و هوای این منطقه گرم و خشک و سوزان شده به گونه ای که جز نواحی اندکی در شمال و جنوب سایر مناطق کاملا برای زندگی نامناسب گردید. محصولات این شبه جزیره که پیش از اسلام معروفیتی جهانی داشت شامل فلوس، کندر، مر و دارچین بوده که به عنوان ادویه های معطر به سراسر جهان صادر می شده است.
اما اطلاق نام عربی به این سرزمین به آنجایی باز می گردد که زبان اکثریت قاطبه مردمان ساکنین این منطقه عربی بوده است. البته تاریخ نشان می دهد که در گذشته های دور زبان عربی زبان غالب این منطقه نبوده است بلکه تنها گروه هایی از مردم در منطقه شمال غربی عربستان کنونی که در آن زمان تحت حاکمیت پادشاهی نبتیون بوده است به این زبان که به آن عربی کهن می گفته اند صحبت می کرده اند که شکل گیری اولیه این زبان عربی کهن نیز به هزاره اول قبل از میلاد باز می گردد که به تدریج در مناطق مختلف عربستان رایج گردیده است.
خود واژه عرب و ریشه آن عبر (abar) در زبان سامی باستانی به معنای کوچگردی بوده است در زبان عبری نیز واژه arev به معنای صحرا می باشد. و واژه های عرب و عبری از آن گرفته شده است. همچنین در زبان پارسی به مردم این مناطق تازی نیز گفته می شده که اشاره ای به یکی از تیره های عرب این منطقه به نام طی داشته است و در پارسی میانه به این افراد طی زی گفته می شده که به تدریج به تازی بدل گشته است و به معنای وابسته به مردم طی می باشد که بعدها برای نامگذاری همه مردم عرب به کار رفته است. دلیل دیگری که مورخین برای لغت تازی می آورند به دلیل یورش و تاخت و تازهای مکرری است که به مرزهای ایران می کرده اند که البته مهمترین این تاخت و تازها در زمان شاپور دوم صورت می گیرد که البته به شدت از سوی او سرکوب می شود و او دستور به سوراخ کردن کتف تمامی اعراب اسیر و بستن آنها به همدیگر از طریق ریسمانی می دهد و به همین دلیل اعراب به این پادشاه ایرانی نام ذو الاکتاف یا صاحب کتفها می دهند. و به دلیل این یورشهای مکرر امپراطوری های ایران و روم در مناطق مرزی خود به مردم عرب گروه هایی از خود ساکنین محلی را به عنوان مرزبان می گماشته اند.
نام عرب به صورت نوشتاری اول بار در سنگ نوشته ای آشوری در سال 853 قبل از میلاد دیده شده که در آن کتیبه شلمانسر سوم در ضمن نام بردن از مردمانی که او در نبرد کرکر شکست داده است از پادشاهی عربی به نام گیندیبو از ماتو اربای (سرزمین عرب) نام می برد. در سنگ نوشته ای هخامنشی نیز از مردمان سرزمین arabaya به عنوان یکی از ملتهای پیرو شاهنشاهی هخامنشی نام برده می شود.
این منطقه در دوران باستان احتمالا محل اولیه زندگی سامیها بوده که از چهارهزار سال قبل از میلاد به بین النهرین و فلسطین نیز مهاجرت نمودند و بعدها تمدنهایی مانند آشوریها، بابلیها، کنعانیها و آموریها را در خارج از شبه جزیره ایجاد کردند.
شبه جزیره عربی را به لحاظ تمدنهایی که در طول تاریخ در خود جای داده و پرورانده است می توان به سه بخش اصلی تقسیم نمود.
بخش جنوبی که مشتمل بر یمن امروزی و جنوب عربستان می باشد که مردم این مناطق در ابتدا به فعالیتهای کشاورزی و تجارت مشغول بوده اند و ساختار زندگیشان شهرنشینی و پیشرفته بوده است و به لحاظ آب و هوایی منطقه خوبی محسوب می شده است.
بخش دیگر قسمت شمالی عربستان می باشد که مشتمل بر سوریه، اردن، فلسطین، اسراییل امروزی و شمال عربستان بوده که علاوه بر کشاورزی و تجارت به دامپروری نیز مشغول بوده اند. آنها نیز شهرنشین بوده و ساختار زندگی پیشرفته ای داشته اند.
بخش سوم قسمت مرکزی عربستان امروزی می باشد که مناطقی خشک، با مردمی بادیه نشین بوده که بخش اعظم شبه جزیره را شامل می شده است. عمده فعالیت اقوام صحراگرد و بدوی این منطقه شبانی بوده است و نسبت به مناطق شمالی و جنوبی عقب مانده تر بوده اند و به همین دلیل رسوم و مناسبات ماقبل تاریخ خود را حفظ کرده و با خود حمل می کرده اند. بعدها با افول قدرتهای شمالی و جنوبی مردم این مناطق که با ظهور اسلام دوران پیشرفت خود را آغاز می کنند تمامی مناطق شمالی و جنوبی را تحت سیطره خود در می آورند.
پادشاهی سباییان در جنوب
جنوب شبه جزیره عربی یا همان یمن امروزی منطقه ای خوش آب و هوا و مساعد بوده و به آن یمن السعید می گفتند.
آغاز تمدن در منطقه جنوبی شبه جزیره عربستان به 2000 سال قبل از میلاد باز می گردد. آغاز این تمدن هم زمان با تمدنهای بین النهرین و مصر می باشد. اولین پادشاهی که در این بخش تشکیل شد اتحادی از قبایل تحت رهبری قبیله کنده (kinda) بود که عمر درازی را بر نتافت و توسط مهاجمان حبشی وارد شده از افریقا از بین رفتند. سپس نوبت به پادشاهی سباییان رسید که عمده ترین تمدن بخش جنوبی را تشکیل دادند. آنها طی یکسری جنگهای خونین 50 ساله با شهرهای همسایه من جمله پادشاهی میناییان و چیرگی بر همه آنها به قدرت رسیدند و دامنه قدرت خود را در سرتاسر منطقه جنوبی گسترش دادند و تمام دول همسایه خود را تحت نفوذ خود گرفتند.
مینائیان یا منائیان در هزاره اول قبل از میلاد در منطقه عسیر و در جنوب حجاز در طول ساحل دریای سرخ ساکن بودند و در قرن اول میلاد از مرکز تجارت خود در ددان دست کشیدند و مرکزی در قسمت شمالی مدائن ایجاد کردند.
پادشاهی سباییان از شمال به دولت معین، از جنوب به دولت قتبان، از جنوب شرقی به حضرموت و از غرب به ربع انحاس ارتباط داشته است.
قتبان یکی از حکومتهای باستانی این منطقه که در جنوب غربی سرزمین یمن امروزی واقع گردیده بوده و پایتخت آنها شهر تمنع یا تمنا در وادی بیجان در نزدیکی باب المندب بوده است و امروزه به کحلان معروف است.
در نهایت نیز این پادشاهی عظیم سباییان که از اوج قدرت به زیر آمده بود توسط همسایه ای از همسایگان خویش به نام حضرموت شکست خورد و کمابیش از صفحه تاریخ حذف گردید. هر چند تا سال 525 میلادی که توسط حبشیان به طور کامل از صفحه روزگار پاک گردید حضور کمرنگی زیر نفوذ همسایگان پر قدرت خود داشته است.
در بین این سه پادشاهی عمده یعنی منائیان، حضرموت و سباییان که در منطقه جنوبی یعنی یمن امروزی حاکم بودند سباییان بزرگترین و عمده ترین نقش را ایفا کردند.
اولین بار در کتیبه ای آشوری، ساراگون دوم پادشاه وقت آشور درباره لشگرکشی به این سرزمین در سال 716 قبل از میلاد سخن می گوید. او در این لشگرکشی موفق می شود و ایتامارا پادشاه وقت سباییان را مجبور به خراج گذاری می کند.
در کتیبه ای دیگر و در اواخر قرن 8 قبل از میلاد نبانی دوس پادشاه بابل سخن از خراجگذاری سباییان به دولت بابل می دهد.
همچنین در کتیبه ای دیگر در سال 853 قبل از میلاد شلمانسر (سال منه سر) پادشاه آشوری از پادشاهی عربی نام می برد که احتمالا از پادشاهیهای سباییان بوده است.
در قرآن نیز به روایت تورات از بلقیس یا همان ملکه سبا نام برده می شود که هم عصر سلیمان پیامبر بوده و گفته می شود که آنها خدا را فراموش کرده و خورشید را می پرستند. البته منابع تاریخی که مشتمل بر 1500 کتیبه و نوشته می باشد از سلسله هایی در پادشاهی سباییان نام می برند که همگی مردسالار و تحت فرمان پادشاهانی مرد بوده اند، مانند گریبیل، یاهی یامار، سوم هو الی و دمر الی. البته در کتیبه ها و اسناد تاریخی در همین عصر پادشاهانی زن مانند ملکه سمسی و ملکه زیبیه در فرمانروایی قطر نام برده می شود که مربوط به شمال عربستان می شده اند و آن ها نیز که معاصر سباییان به حساب می آیند خراجگذار دولت آشور بوده اند.
با توجه به اسناد تاریخی آغاز شکل گیری پادشاهی سباییان را می توان تا قرن 8 و یا حتی 9 قبل از میلاد به عقب برد.
دوران سلطنت سباییان را می توان به چهار دوره تقسیم کرد هر چند تنها در دوره اول حاکمیتشان این پادشاهی به طور خاص در اختیار سباییان بوده و در سایر دوره ها بیشتر تحت نفوذ حکومتهای دیگر اقوام یمنی بوده اند. دوره دوم با انقراض دولت معین پایان می یابد. پایان دوره سوم با انقراض دولت قتبان و بالا گرفتن نفوذ ریدان و چمیرها همزمان می باشد و دوره پایانی و چهارم نیز با استیلای حبشیان و انقراض دولت حضرموت خاتمه می یابد. هر چند در منابع تاریخی تمام این دوران را دوران حکومت سباییان می نامند.
زبان سباییان عربی نبوده و در مدارک باقی مانده در سرزمین یمن که به زبان سبایی نوشته شده و در آن حرفی از مردم عرب به میان می آید مربوط به قرن 6 قبل از میلاد می باشد که در آن نیز مراد از مردم عرب اقوام بدوی و بیابانگرد صحراهای شمالی تر، منطقه مرکزی و چادرنشین شبه جزیره بوده است و در این اسناد که به زبان سباییان نوشته شده علاوه بر اطلاق نام عرب به این اقوام بدوی به آنها شبان نیز گفته می شود. البته این قوم عرب در چند قرن بعد با توجه به توسعه و افزایش ثروت در پادشاهی سباییان به سمت جنوب کوچ می کنند و در زمانی که پادشاهی سباییان رو به افول می گذارد در آن منطقه نفوذ می کنند و زبان و فرهنگ قدیمی خود را در آنجا گسترش می دهند که این رخداد به قرن یکم قبل از میلاد باز می گردد.
زبان سباییان که از دسته زبانهای اقوام سامی جنوبی بوده شباهتهایی با زبان فینیقیان که در دوره ای زبان اقوام مناطق شمالی را تشکیل می داده است داشته است. زبان سباییان قدیمی ترین زبان این منطقه یعنی جنوب عربستان شناخته می شود که بسیار پیشتر از زبان عربی در منطقه رایج بوده است و قدیمی ترین اسناد در این منطقه که به این زبان نوشته شده به 800 سال قبل از میلاد باز می گردد. البته با افول قدرت پادشاهی سباییان که از قرن 4 قبل از میلاد آغاز می شود به تدریج زبانهای دیگری مانند مذابی، قطابی و حضرامی جایگزین این زبان می شود و در نهایت هم با گسترش مهاجرت اقوام بادیه نشین مرکزی عربی به زبان غالب این منطقه تبدیل می شود.
به هر حال این منطقه و به خصوص منطقه شمالی شبه جزیره چون از دیرباز تاریخ محل رفت و آمد کاروانهای تجاری بوده زبانهای مختلفی را به خود دیده است.
پادشاهی نبتیون در شمال
مهمترین قومی که در منطقه شمالی عربستان تمدنی را پایه ریزی کردند نبتیون بودند. آنها از اولین گروه هایی بودند که به روایتی از عربستان کنونی و به روایتی دیگر از اطراف خلیج فارس به شمال غربی عربستان وارد شدند و به زبان عربی کهن که ریشه در زبان آرامی غربی داشت صحبت می کردند. با این همه منطقه شمالی عربستان به لحاظ زبانی منطقه چندپاره ای بود و زبانهای ارمنی، کلدانی و فینیقی در نقاط مختلف آن شنیده می شد. علاوه بر آن رفت و آمد زیاد کاروانهای تجارتی نیز زبانهای بیگانه را بیش از پیش به این منطقه وارد می کرد. از سوی دیگر در قرن یکم قبل از میلاد و در جریان نفوذ رومیها و یونانیها به بخشهای عمده شمال غربی عربستان و سوریه کنونی زبان یونانی و لاتین به زبان علمی منطقه تبدیل شد.
برای اولین بار در تاریخ از وجود نبتیون در لشگرکشی بابلیان برای تصرف اورشلیم و برده نمودن یهودیان در 6 قرن قبل از میلاد نام برده می شود.
این قوم در ابتدا چادرنشین بوده و در مناطق شمالی در حوالی سوریه و بندر عقبه به پرورش شتر و گوسفند اشتغال داشتند اما به تدریج با وارد شدن به تجارت به ثروتشان افزوده شد و قدرتمند گردیدند. طی قرون سوم تا اول قبل از میلاد سازمان سیاسی آنها از نظام قبیله ای تحول پیدا کرد و پادشاهی نبتیون را شکل دادند که شامل بخشی از عربستان، سوریه، اردن و بخشی از اسراییل و شبه جزیره سینا می شد. در ابتدا بندر عقبه مرکز فعالیتشان بود و چندی بعد پس از گسترش فعالیتها در صدد سلطه بر دمشق بر آمدند و مرکز خود را به پترا در منطقه شمالی عربستان منتقل کردند.
تجارت کاروانها بیشتر از هر منطقه دیگر عربستان در اختیار آنها بود و محصولاتی مانند قیر طبیعی از صحرای عرب و دریای مرده در اسراییل کنونی را به مصر برای درز گیری قایقها، مس، گیاهان خوشبو، اسب که در مسابقات روم معروفیت خاصی پیدا کرده بود، سرب، گوسفند و فاحشه را از عربستان به خارج صادر می کردند و در ترانزیت سایر کالاهای تولیدی کشورهای دیگر هم به دلیل قرار گرفتن در منطقه مناسب جغرافیایی نقش ایفا می کردند.
عربستان مرکزی
این منطقه بر خلاف شمال و جنوب منطقه ای عقب افتاده و به لحاظ آب و هوایی خشک و سوزان بوده است.
به همین دلیل مردم مکه تابستانها را به طرف شمال و زمستانها را به طرف یمن کوچ می کردند و علی رغم وجود شهرهای مکه و مدینه در این منطقه نظام سیاسی این منطقه پیش از اسلام و حتی تا دوره هایی بعد از اسلام قبیله ای بوده است.
تعدادی خانواده که با یکدیگر ارتباط خونی نزدیک داشته اند یک دار را تشکیل می دادند و مجموعه چند دار که آنها نیز معمولا دارای ارتباطات فامیلی دور بوده اند یک کلان یا حی و در نهایت قبیله را تشکیل می داده اند.
هر کلان برای خود نشانه ها و الهه های خاص خود و حتی نواهای جنگی مختص خود را داشت به عنوان مثال قبیله قریش پیش از گرویدن به اسلام نعره جنگی عزی و هبل که نام دو تن از خدایانشان بود را به کار می بردند و از آنها کمک می گرفتند. از سوی دیگر هر قبیله برای خود بتهای مخصوصی داشت که آنها را در کعبه واقع در شهر مکه نگاهداری می کردند. تعداد این بتها که محافظ قبایل مختلف بودند تا 360 بت می رسید. البته قبایل برای نگهداری بتهایشان در کعبه به پرده دار کعبه هزینه سالیانه ای را پرداخت می کردند.
شجره تمام قبایل عرب منطقه مرکزی به دو شاخه باز می گردد. یکی که شاخه شمالی بود به جد بزرگشان که عدنان یا اسماعیل فرزند ابراهیم بود باز می گشت و دیگری که شاخه جنوبی بود به جد بزرگشان قحطان می رسید که البته قحطان خود پسر اسماعیل بود. با این همه نسب شناسان در بررسی پیشینه قبایل دوران مردسالاری را به تنهایی در نظر گرفته اند در حالیکه مشخص شده است پیش از دوران مردسالاری جوامع عرب نیز مانند سایر نقاط دنیا دوران مادر سالاری یا مادرتباری را از سر گذرانده اند.
قبایل جدید بر اثر انشعاب در قبایل قدیمی تر بوجود می آمد که این انشقاق ناشی از افزایش جمعیت و کمبود چراگاه و غذا ناشی می شد.
نظام حکومتی این منطقه بر خلاف شمال و جنوب پیشرفته قبیله ای بود و هر فردی که قوانین قبیله را بر نمی تافت از آن رانده می شد و به آنها صعلوک می گفتند که به شغل دزدی و راهزنی می پرداختند.
این منطقه به لحاظ کمی آب برای کشاورزی نامساعد بود و جز در مناطقی در اطراف مدینه که به دلیل وجود چاه های آب کشاورزی وجود داشت در سایر مناطق کشاورزی منوط به بارش باران بود. در اطراف مدینه نیز کشاورزی و پرورش نخل در اختیار مهاجرین یهودی بود. به همین دلیل شغل اصلی مردم این منطقه شبانی بود که به چوپانها راعی نیز می گفتند که کار نگهداری شتر و گوسفند را بر عهده داشتند. هر چند در این منطقه به جز اطراف مدینه گوسفند به ندرت دیده می شد. از دیگر منابع اصلی در آمد مردم این منطقه ربا و سو استفاده جنسی از کنیزان بود.
همچنین در این منطقه به دلیل قرار گیری مکه و مدینه در سر راه شمال و جنوب گروهی به عبور کاروانها از صحرا می پرداختند و در قبال آن پولی را دریافت می کردند.
این مردم بدوی نواحی مرکزی آرام آرام رو به سوی مناطق جنوبی تر آوردند و فرهنگ و زبانشان را ترویج دادند.
سرنوشت پادشاهی های شمال و جنوب شبه جزیره
اوج قدرت پادشاهی های سباییان و نبتیون تا دوره ای به درازا می کشد که این منطقه اعتبار خود به لحاظ مسیر کاروانهای تجاری را حفظ می کند، اما سر آخر با کشف راه های جدید که مسیر ترانزیت کاروانها را به سوی باب المندب یا دروازه اشکها منتقل می کند این منطقه اعتبار خود را از دست می دهد و دوران افول خود را آغاز می کند.
در سال 177 قبل از میلاد دو دریانورد یکی یونانی و دیگری هندی به دنبال کشف بادهای فصلی مانسون برای اولین بار موفق می شوند با تعداد زیادی کشتی از یکی از بنادر هند در اقیانوس هند به راه افتاده و پس از گذشتن از خلیج عدن و سپس باب المندب یکسره خود را به منتهی الیه دریای سرخ و همچنین بنادر مصر در غرب دریای سرخ برسانند. این کشف سر آغازی برای افول قدرتهای منطقه می باشد.
پس از آن و با اضمحلال پادشاهیهای شبه جزیره رومیها اولین قدرتی هستند که در قرن اول قبل از میلاد نیروی نظامی خود را برای کنترل باب المندب از راه مصر راهی یمن و عربستان جنوبی می کنند.
هر چند بسیار پیش تر از آن نیز اسکندر مقدونی پیش از مرگ ناگهانی خود در سال 323 قبل از میلاد تصمیم به تصرف عربستان می گیرد و پس از او نیز جانشینانش در مصر یعنی حاکمان بطالسه تا حدودی بر ینبع سلطه پیدا می کنند اما نبتیون جلوی پیشرفت آنها را می گیرند.
رومیها در سال 31 قبل از میلاد دست به فتح مصر و سوریه و سپس در سال 26 قبل از میلاد سپاهی را از طریق مصر عازم منطقه می سازند و در 300 کیلومتری شهر پترا مرکز نبتیون مستقر می شوند. آنها پس از درگیری با نبتیون و شکست آنها با گذشتن از یثرب (مدینه) و مکه در منطقه مرکزی سرانجام به مقصد خود یمن در عربستان جنوبی می رسند.
در طی این مسیر آنها تعداد زیادی از نیروهای خود را در کویرهای ناشناخته عربی بر اثر امراض گوناگون و گرسنگی و تشنگی از دست می دهند اما سرانجام پس از شش ماه به پایتخت سباییان یعنی شهر مارب یا معاریب می رسند که با سد آبی معروف خود شهره آن زمانها بوده است. محاصره طولانی مدت شهر که با دیواری 4 تا 5 کیلومتری محافظت می شده بی نتیجه به پایان می رسد اما به قول استرابون تاریخ نویس نامی آنها به هدف اصلی لشگرکشی که رسیدن به باب المندب بوده می رسند و به کسب اطلاعات مورد نیاز برای آینده دست می زنند. با این همه علی رغم کشته شدن بخش عمده سپاه و عدم موفقیت در فتح مارب امپراطور وقت روم آگوتوس این پیشروی تا مارب را به عنوان پیروزی جشن می گیرد.
این درگیری های نظامی و سیاسی در کنار کاهش درآمدهای حاصل از ترانزیت کالاها از شبه جزیره سبب افول بیش از پیش پادشاه های نبتیون و سباییان می شود و به عنوان مثال پادشاهی سباییان تا قرن سوم میلادی تداوم می یابد اما دیگر از عظمت و شکوه آن در تاریخ خبری نیست.
بعد از آن در قرن 6 میلادی و در پی گسترش روزافزون یهودیت در جنوب عربستان و اذیت و آزاری که بر نوکیشان مسیحی منطقه وارد می شود بهانه ای را به دست رومیان مسیحی می دهد تا حبشه متحد مسیحی خود را وادار به جنگ با حکومتهای منطقه کند. حبشیان با حمایت رومیها به تصرف جنوب عربستان اقدام می کنند و متصرفات خود را تا مکه نیز گسترش می دهند ولی بیشتر از آن به پیش نمی روند.
40 سال بعد ایرانیان در سال 570 میلادی و در زمان خسروپرویز حبشیان را از یمن اخراج می کنند و خود جانشین آنها در منطقه می شوند و تا سال 628 میلادی که سپاهیان روم ایرانیان را شکست می دهند در اختیار ایرانیان باقی می ماند.
در سمت شمال نیز نبتیون بر اثر فشارهای اقتصادی و نظامی رومیها سرانجام در سال 106 میلادی تسلیم می شوند و رسما به عنوان ایالتی از ایالات امپراطوری روم در می آیند و نام ایالت عربی را بر خود می گیرند و در ازای آن تصدی تجارت در منطقه را برای خود حفظ می کنند. در این دوران بار دیگر نفوذ فرهنگ هلنی در عربستان اوج می گیرد هر چند آغاز این نفوذ به قرن 4 قبل از میلاد و لشگرکشی اسکندر مقدونی و فتح سوریه باز می گردد. بعد از آن نیز در سال 64 قبل از میلاد سوریه بار دیگر به دست پمپی سردار رومی فتح می شود. با این همه اوج نفوذ فرهنگی هلنی را باید در قرن 4 میلادی که پترا پایتخت نبتیون رسما مرکز ایالت عربی روم می شود دانست. یکی از مصادیق این نفوذ فرهنگی در تشابه خدایان زن نباتیون با الهه های یونانی می باشد که ترکیبی است از الهه های یونانی, سوری، مصری و عربی( الالات، عزی و منات خدایان و بتهای زن عربی هستند)
در نهایت پترا در قرن های بعد به دنبال زلزله های پی در پی نابود می شود و محاق فراموشی فرو می رود تا اینکه در قرن 19 میلادی توسط سیاحان اروپایی کشف می شود و عظمت آن از زیر خاک بیرون می آید.
نابودی پترا و فتح مارب توسط پادشاه حبشه که پایانی است بر دوران پادشاهی های سباییان و نبتیون در عربستان مصادف است با ظهور اسلام و پس از آن گسترش حکومت اسلامی در منطقه و بعد از آن سقوط امپراتوریهای ایران و روم شرقی توسط اعراب تازه مسلمان.
نوشتن و مرگ، طبیعت خانواده برونته
معرفی امیلی برونته، به بهانه پخش سریال بلندیهای بادگیر
ویرجینیا وولف: ما به عرصه دنیایی آزاد گام می نهیم که خواهران برونته به آفرینش آن قد بر افراشتند.
امیلی جین برونته (Emily jane bronte) در 30 ژوییه 1818 در ثورتن یورکشایر انگلیس به دنیا آمد. پدرش کشیشی فقیر و سخت گیر بود که ظاهرا کاری جز زجر دادن فرزندانش نداشت. مرگ دو دختر بزرگش در سنین کودکی و بعد از آن مرگ همسرش در زمان تولد کوچکترین دخترش به نام آن و همچنین مرگ خواهرش که او را بعد از مرگ همسر در تربیت فرزندان یاری می داد او را بیش از پیش عصبی و سخت گیر بار آورده بود و جوی پر از التهاب و ترس را در خانه بوجود اورده بود تا جایی که پدر به دخترهایش اجازه نمی داد گوشت بخورند، با بچه های ده نشست و برخواست کنند و با صدای بلند بخندند.
امیلی همراه خواهر بزرگترش شارلوت و خواهر کوچکش آن دوران سختی را در خانه و سپس در مراکز نگهداری شبانه روزی کودکان سپری کرد. همه این مشکلات او و دو خواهرش را که به لحاظ روحی در شرایط مشابهی قرار داشتند واداشت تا در کنار یکدیگر قرار گیرند و در علفزارهای زیبای اطراف خانه به بازی و رویا پردازی بپردازند و بیش از پیش ارتباط عمیقی بین آنها بوجود بیاید اما با این همه این سه خواهر برای لحظات تنهایی همدیگر احترام قایل می شدند تا سرانجام به این نتیجه رسیدند که برای برون رفت از این مشکلات بایستی به فکر استقلال بیفتند. اما در آن زمان که این سه سمبل سه زن دوران ویکتوریایی انگلستان بودند و انگلستان دوران صنعتی شدن را آغاز کرده بود و بحران اقتصادی سراسر کشور را فرا گرفته بود استقلال و پیدا کردن کار تصمیم دشواری بود. دوران سخت و روحیات بلندپروازانه و شاعرانه و زندگی در چشم اندازهای زیبا و مناظر بدیع یورکشایر، آنها را به سوی نویسندگی سوق داد در حالیکه هیچکدام آموزش درستی در خانه ندیده بودند و تنها معلمشان گشت و گذار در اطراف گورستان و خواندن کتابهای دم دستشان بود و به همین دلیل خودشان به فکر تلاش برای افزایش معلوماتشان افتادند.
در این میان آن خواهر کوچکتر تنها دو داستان را به چاپ رساند که البته در زمان خودش زیر لوای نوشته های خواهر بزرگتر یعنی شارلوت به چشم نیامد، او بر خلاف دو خواهر دیگر در نوشته هایش رگه هایی از طنز را به کار می برد که با نوشته های دو خواهر دیگر همسانی نداشت و به این دلیل کتاب اول او با نام آگنس گری که در چاپ اول به سرعت نایاب شده بود پس از مرگش به چاپ دوم نیز نرسید زیرا شارلوت خواهر بزرگتر نمی خواست این کتاب که با روح برونتیسم سازگار نبود لطمه ای به این خانواده وارد سازد. دیگر نوشته او مستاجر عمارت وایلد فلد نیز در آن زمان آنچنان موفقیتی کسب نکرد. آن یکسال بعد از امیلی و در سن 29 سالگی بر اثر بیماری سل درگذشت تا تراژدی حاکم بر این خانواده مرحله جدیدی را پشت سر بگذارد. مرگی که پیش از آن امیلی و بعد از آن با فاصله کمی برانول برادرشان را بوسیله بیماری سل از دنیا برده بود. آن در این خانواده شاید مظلومترین عضو بود که او را به هیچ می گرفتند.
اما این پایان ماجرای این خانواده عجیب نبود و شارلوت نیز در سن 39 سالگی و در شرایطی که تازه ازدواج کرده بود و باردار بود از دنیا رفت و فرزندش نیز هیچگاه به دنیا نیامد.
شارلوت اما با داستان جین ایر شهرتی را به هم زد او در میان این سه خواهر تنها فردی بود که چند نوشته از خود بر جای گذاشت و نام پر کار ترین عضو خانواده را برخود نهاد. اولین نوشته او مجموعه شعری بود که با نام مستعار چاپ کرد و تنها دو نسخه از آن فروش رفت. بعد از آن او داستان استاد را نوشت که برگرفته از خاطراتش در مدرسه شبانه روزی بود اما آن کتاب نیز موفقیتی را به ارمغان نیاورد. سپس اما جین ایر را به رشته تحریر در آورد که او را به شهرت عظیمی رساند و موفقیت کتاب در حدی بود که کتاب آگنس گری نوشته آن را تحت الشعاع قرار داد و به فروش آن لطمه زد و نگذاشت نوشته آن آنگونه باید مورد توجه قرار گیرد. شارلوت با این موفقیتها چند کتاب دیگر با نامهای شرلی و ویلت را نیز به چاپ رساند.
اما امیلی در طول حیات کوتاهش تنها و تنها یک داستان را به چاپ رساند که آن هم بلندی های بادگیر بود. اما همین یک داستان جایگاهی را برای خود به دست آورد که به امیلی نام نابغه خانواده را دادند. داستانی که در زمان حیات نویسنده آن چنان مورد توجه قرار نگرفت و تنها سالها بعد از مرگ امیلی جایگاهی را برای خود در میان ادبیات انگلستان باز کرد. نوشته سیاهی که در کنار چند شعر سروده شده توسط امیلی تنها نوشته های باقی مانده از این نویسنده مشهور انگلیسی می باشد.
امیلی در سالهای پایانی عمر انزوا اختیار کرده بود و تنها مصاحب اصلی او سگ بولداگ نیمه وحشی اش با نام کیپر بود که او را در پیاده رویهای طولانی همراهی می کرد.
امیلی جین برونته در روز 19 دسامبر 1848 و در سن 30 سالگی بر اثر عوارض بیماری سل در هاورث یورکشایر درگذشت تا نام این خانواده نویسنده با مرگ و سیاهی آمیخته شود و حتی بیشتر از نوشته های فاخرشان نام آنها را بر سر زبانها بیاندازد.
بلندیهای بادگیر که در ایران با نام عشق هرگز نمی میرد نیز معروف می باشد روایتی تلخ از زندگی خانواده ای می باشد که در محلی که پیوسته در مسیر وزش بادهای سخت و جانفرسای شمال انگلستان می باشد زندگی می کنند و به سوی تباهی پیش می روند. شاید مسبب تبلور عشق در آثار این سه خواهر و به خصوص امیلی زندگی غمبار و سختشان باشد. خانواده ای که نوشتن و مرگ در طبیعتشان وجود داشت.
از حاکمیت فراعنه تا حاکمیت دموکراسی
متن کامل در آدرس زیر می باشد:
از تونس تا مصر
همه چیز ار تونس آغاز گردید. دنیای عرب متحول شد و برای اولین بار جنبشهایی مدنی با خواسته هایی دموکراتیک شکل گرفت. در تونس به سرانجام رسیده و امروز مردم آن منتظر چیدن ثمره آن هستند تا چه از آن به دست آید، و در مصر تازه آغاز شده است.
دنیای عرب عوض شده است. دیگر نمی توان اعراب را سمبل بی تفاوتی و بی توجهی به دنیای در حال پیشرفت و خواسته های مدنی دانست. در تونس با طلب نان آغاز شد و با طلب آزادی به پیش رفت. اما در مصر هر چند وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم نامناسب بود اما از همان آغاز انقلابی بود بیشتر بر ضد استبداد.
هر چند جان آر بریدلی در سال 2008 و در کتاب "مصر سرزمین فراعنه بر لبه انقلاب" وقوع این رخداد سیاسی را پیش بینی کرده بود اما کمتر کسی باور می کرد در مصر و سایر کشورهای عربی با این سرعت وقوع و ادامه پیدا کند.
گروه های آزادی خواه و حتی اسلام گرا در کنار هم قرار گرفته اند و خواسته های خود را با زبان رسا اعلام می کنند. الهام الملیجی کارشناس و تحلیل گر مصری خواسته های مردم را تغییر نظام، آزادی بیشتر و مقابله با فساد می داند و محمد البرادعی رییس پیشین آژانس بین المللی اتمی و برنده جایزه صلح نوبل آن را خاتمه حکومت فعلی و شروع دوره ای جدید ذکر می کند. حادثه ای که به تعبیر او آغاز شده و راه برگشتی نیز ندارد.
شروع نارضایتی ها در مصر اما به چند وقت اخیر باز نمی گردد، مدتها می شود که مردم مصر از ریاست جمهوری مادام العمر حسنی مبارک خسته شده اند و انتخابات نمایشی پارلمان در سال گذشته و ورود محمد البرادعی به عنوان رهبر مخالفان نیروی جدیدی را در کالبد این جنبش دمیده است.
تاریخ مصر، یک تاریخ استعمار
مصر کشوری است در شمال خاوری قاره افریقا البته شبه جزیره سینا که قسمتی از خاک مصر می باشد در قاره آسیا قرار گرفته است. مصر از شمال به دریای مدیترانه، از شرق به دریای سرخ، از غرب با لیبی و از جنوب با سودان همسایه است و از طریق شبه جزیره سینا نیز با اسراییل و نوار غزه در ارتباط می باشد.
پیدایش تمدن در مصر باستان به 4000 سال پیش از میلاد باز می گردد. شاید از این نظر مصر پیشرو تمدن به حساب آید. با این همه در طول تاریخ و حتی در دوران سلطنت فراعنه بزرگ مصر کمتر شاهد کشور گشایی این مردم می باشیم. آرامگاه ها و معابد مصر باستان بی شک جز دیدنی ترین آثار پیش از میلاد می باشد. تمدنی که خالق بسیاری از مظاهر شهرنشینی بوده و تاثیر فراوانی را بر دنیای قدیم گذارده است.
با این همه سلطنت فراعنه در مصر تا سال 524 قبل از میلاد بیشتر دوام نمی آورد و در آن زمان پادشاهی هخامنشی موفق به تصرف این منطقه می گردد و مصر را زیر چتر خود قرار می دهد و به دوران سلطنت فراعنه برای همیشه پایان می دهد و این کشور را مستعمره خویش قرار می دهد. هر چند پیش از آن نیز یکبار آشوریان موفق به تسلط بر مصر شده بودند. حاکمیت هخامنشیان در این منطقه ادامه پیدا کرده تا زمانیکه در سال 332 پیش از میلاد اسکندر مقدونی آن را فتح می کند و از آن پس جانشینان او با نام خاندان بطالسه حکومت را در دست می گیرند و این بار مصر تحت نفوذ یونانیان قرار می گیرد. اما در سال 30 قبل از میلاد بار دیگر و این بار رومیها بودند که کلئوپاترا آخرین ملکه خاندان بطالسه را شکست دادند و مصر را در زیر یوغ قدرت خود گرفتند. اما این پایان کار نمی باشد و حکومت مصر در سال 641 بعد از میلاد بار دیگر دست به دست می شود و این بار در زمان عمر خلیفه دوم مسلمانان مصر در اختیار حکام عربی قرار می گیرد.
سلطنت اعراب مسلمان در مصر تا سال 1517 میلادی در اختیار خاندانهای اموی، عباسی و فاطمی بوده و سرانجام در این سال عثمانیان ترک مسلمان، مصر را زیر سیطره خود قرار می دهند. با این همه این مردم قبطی نژاد تا سده 9 بعد از میلاد هویت خود را حفظ کرده و تنها از این زمان بود که روند عربی شدن این منطقه اغاز می گردد. با این همه دین اسلام برای مردم مصر تنها از قرن 14 میلادی به عنوان آیینی فراگیر جلوه می کند و به مردم مصر چهره عربی اسلامی می دهد. با این همه این پایان جدال و کشمکشها بر سر این منطقه استراتژیک نبوده و در سال 1798 ناپلوون بناپارت مصر را فتح کرده اما پس از آن بار دیگر در سال 1805 عثمانیان قدرت خود را در مصر نشان داده و محمدعلی پاشا را از طرف خود به حکومت آنجا می فرستند. در زمان جنگ جهانی اول و با سقوط امپراطوری عثمانی، انگلستان که فاتح جنگ بود مصر را تحت الحمایه خود قرار داده و تنها بعد از آن بود که آرام آرام زمزمه های استقلال در این کشور شنیده می شود.
نام کشور مصر از ریشه سامی می باشد و معادل واژه عبری میترزاییم به معنای دو تنگه می باشد که اشاره به جدایی میان دو دودمان شمالی و جنوبی این کشور دارد. در پارسی باستان نیز این کشور را با نام مودرایا می نامیدند.
مصر پس از استقلال
پس از استقلال مصر از کشور انگلستان حکومت پادشاهی بر این کشور مسلط گردید که هر چند ظاهرا مستقل بود اما در باطن تحت نفوذ امپراطوری وقت انگلستان قرار داشت. با این همه دوران حکومت خاندان خدیوی مصر دیر زمانی به درازا نکشید و در سال 1952 میلادی گروهی به نام اتحادیه افسران آزاد مصر از طریق کودتا ملک فاروغ پادشاه وقت را از کشور خارج کردند. ملک فاروغ پسر ملک فواد و برادر فوزیه همسر محمدرضا شاه پهلوی بود. ملک فاروغ با شرط اینکه پسرش فواد دوم جانشین او شود و در هنگام خروجش از کشور 21 توپ به افتخارش شلیک شود رضایت داد بدون هیچ مقاومتی از کشور خارج شود. بدین وسیله ملک فاروغ پادشاه وقت مصر و سودان از کشور خارج گردید. بعد از آن اتحادیه افسران آزاد بیش از یکسال ملک فواد دوم را به عنوان پادشاه تحمل نکردند او را نیز عزل و از کشور اخراج کردند و در تاریخ 17 ژوئن 1953 رسما حکومت سلطنتی در مصر خاتمه پیدا کرد و دوران جمهوری عربی مصر آغاز گردید.
ژنرال محمد نجیب، دوران حاکمیت کوتاه
محمد نجیب ژنرالی سودانی الاصل بود و در سال 1952 به اتحادیه افسران آزاد پیوست. گروهی با پیوستن او مخالف بودند اما جمال عبدالناصر مغز متفکر اتحادیه با این توجیه که او می تواند ضامن حفظ وحدت دره نیل بین سودان و مصر باشد با پیوستن او موافقت کرد.
محمد نجیب فردی با انگیزه های سوسیالیستی و چپ گرایانه بود که پس از اخراج ملک فواد دوم به سمت ریاست جمهوری مصر برگزیده شد. اما دوران ریاست او دوامی پیدا نکرد و در سال 1956 به دلیل اختلافاتی که با جمال عبدالناصر بر سر چگونگی رفتار با گروه اسلام گرای اخوان المسلمین داشت خانه نشین شد و از صفحه شطرنج سیاسی مصر خارج گردید.
جمال عبدالناصر، محبوب همه نسلهای عرب
جمال عبدالناصر مغز متفکر اتحادیه افسران آزاد با گرایشات چپ گرایانه بود. او در 15 ژانویه 1918 در دهکده بنی مور از ایالت اسیوط مصر به دنیا آمد. خانواده ای فقیر داشت تا آنجا که برای وارد شدن به دانشکده افسری نیز با مشکل مواجه شد. اما سرانجام مراحل ترقی را گام به گام طی کرد و زمانی که درجه سروانی داشت مسبب اصلی تشکیل اتحادیه افسران آزاد گردید.
در سال 1956 بعد از عزل محمدنجیب به ریاست جمهوری مصر رسید و تا پایان عمر این مقام را حفظ کرد. او علی رغم اینکه برخی مورخین اخوان المسلمین را یکی از علل موفقیت او در رسیدن به قدرت می دانند با حفظ ظواهر اسلامی به مبارزه با این گروه افراطی پرداخت تا آنجا که رهبر وقت این گروه یعنی عمر تلسانی را به زندان انداخت که پس از 17 سال تحمل زندان همانجا درگذشت. جمال عبدالناصر همچنین سیدقطب متفکر بزرگ اسلامی را اعدام کرد و حکومتی بر مبنای سکولاریسم البته بدون پایبندی به دموکراسی را در مصر ایجاد کرد. اولین حرکت او تلاش برای ساخت سد آسوان بر روی رود نیل بود که چون با ممانعت بانک جهانی برای پرداخت وام مواجه گردید به ملی کردن کانال سوئز و دریافت حق عبور کشورهای مختلف اقدام کرد که این حرکت با واکنش شدید انگلستان و فرانسه که خود را حاکمان کانال سوئز می دانستند مواجه گردید و جنگی به نام جنگ شش روزه با اسراییل را در پی داشت. اسراییل که با هماهنگی انگلیس و فرانسه جنگ را آغاز کرده بود شکست سختی را بر ارتش مصر وارد کرد که اگر تهدید خروشچف رییس جمهور وقت شوروی سوسیالیستی و پادر میانی امریکا در سازمان ملل نبود شاید تا سقوط قاهره نیز پیش می رفت.
شکست در جنگ شش روزه به حیثیت جمال عبدالناصر در بین اعراب لطمه زد.
با این همه نفوذ و محبوبیت جمال عبدالناصر در میان مردم عرب به حدی بود که در سال 1958 مردم سوریه در یک رفراندوم خواهان الحاق به مصر شدند و در پی آن کشوری با نام جمهوری متحده عربی ایجاد گردید که البته این الحاق دیری نپایید و با کودتایی که در سال 1961 توسط افسران سوری به وقوع پیوست خاتمه یافت.
در دوران جمال عبدالناصر که کینه عمیقی از اسراییل به دل داشت روابط کشور مصر با ایران به سردی گرایید. علت این سردی نیز در حمایت آشکار و پنهان شاه ایران از اسراییل بود. آن زمان شاه ایران با انعقاد پیمان سنتو یا بغداد روابط خود با بلوک غرب را گسترش داد و این از دید مصر که وابستگی زیادی به بلوک شرق داشت امری ناخوشایند می آمد.
پس از آن جمال عبدالناصر که نقش کلیدی را در پایه ریزی جنبش عدم تعهد ایفا کرده بود با نامگذاری خلیج فارس به خلیج عربی که برای اولین بار توسط یکی از سران کشورهای عربی اعلام گردید و همچنین دانستن استان خوزستان ایران به عنوان بخشی از کشورهای عربی تنش بین روابط دو کشور را به اوج خود رسانید.
سرانجام جمال عبدالناصر در سال 1970 در زمانی که مشغول ایجاد صلح بین ملک حسین پادشاه وقت اردن و یاسر عرفات رهبر وقت چریکهای فلسطینی بود در هنگام خروج از هتل نیل هیلتون قاهره دچار عارضه قلبی شد و ساعاتی بعد در گذشت. با مرگ او معاونش انورسادات جانشین او گردید.
او را در مسجد نصر که از آن زمان به مسجد عبدالناصر تغییر نام داد به خاک سپردند. در مراسم خاکسپاری او بیش از 5 میلیون نفر شرکت کردند و پادشاه ایران با اعزام هویدا نخست وزیر برای مراسم تدفین او تلاش خود را برای از سر گیری روابط با مصر که حال تحت حاکمیت فردی صلح جو و غرب گرا چون انورسادات بود آغاز کرد.
محمد انور سادات
انور سادات سومین رییس جمهوری مصر بود که با به قدرت رسیدنش اهداف جدیدی را در سر می پروراند. او دوران حکومتش را از تاریخ 15 اکتبر 1970 آغاز کرد. از اقدامات مهم او طرح ریزی جنگ رمضان یا همان یوم کیپور به گفته اسراییلیان بود که او در اقدامی مشترک و مخفیانه با ارتش سوریه در روزی مقدس برای یهودیان به آن کشور حمله کرد و در طول نیمه نخست این جنگ 18 روزه ضربه سختی را به ارتش بهت زده اسراییل وارد کرد اما در نیمه دوم ورق بازگشت و اسراییل موفق گردید نیروهای سوری و مصر را به عقب بازگرداند. با این همه این جنگ موفقیتی عظیم برای مصر و دنیای عرب به شمار آمد تا آنجا که آنها زمانیکه احساس کردند اعتبار از دست رفته اشان را به دست آورده اند پای میز مذاکره با اسراییل نشستند و علی رغم بهت دنیای عرب و مسلمان با انعقاد پیمان کمپ دیوید اسراییل را در سال 1978 به رسمیت شناختند. از آن پس انورسادات با اخراج مستشاران روسی تلاش خود را برای خروج از نفوذ بلوک شرق آغاز کرد.
پایان جنگ رمضان به اعراب نشان داد که در درگیریهای رو در روی نظامی امیدی به شکست دادن ارتش اسراییل که از پشتیبانی گسترده جهانی نیز برخوردار است ندارند و جنگ رمضان در طول تاریخ جنگهای اعراب و اسراییل تنها جنگی باقی ماند که در آن برای دوره ای هر چند کوتاه ارتش اسراییل وادار به عقب نشینی شد.
مفاد پیمان کمپ دیوید به رسمیت شناختن تل آویو پایتخت سیاسی اسراییل، خروج نیروهای اسراییل از صحرای سینا و مذاکره جهت بر پا ساختن فلسطین خودمختار در کرانه غربی رود اردن و نوار غزه بود. انور سادات با سفر به اسراییل و امضا این معاهده با مناخیم بگیم نخست وزیر وقت اسراییل موفق به دریافت جایزه صلح نوبل در سال 1978 گردید و از محبوبیتی بین المللی برخوردار گردید اما در میان توده اسلام گرای افراطی منفور گردید.
در سال 1981 او به سرکوب گسترده مخالفانش که شامل گروه های کمونیست، ناصریست (ملی گراهای عرب)، فمینیست، اسلام گراها و جنبش های دانشجویی بود پرداخت و در این کار تا بدانجا افراط کرد که حامیان اروپایی اش نیز او را تحت فشار قرار دادند. اما سرانجام معاهده کمپ دیوید که صلح را در منطقه ایجاد کرده بود و همچنین سرکوب گسترده مخالفان صدور فتوای قتل او بود که توسط عمر عبدالرحمن از روحانیان بلند پایه مصری صادر شد که نقشه ترور او سرانجام با مشارکت ایمن الظواهری به دست گروه جهاد اسلامی مصر صورت گرفت. جالب اینکه عمر عبدالرحمن و ایمن الظواهری هر دو بعدها از اعضای بلندپایه القاعده شدند که در انجام حوادث تروریستی نقش ایفا کردند و سرانجام عمر عبدالرحمن در امریکا به دلیل رهبری بمب گذاری در مرکز تجارت جهانی در نیویورک به زندان ابد محکوم گردید.
روابط مصر با ایران پس از وقوع انقلاب اسلامی در سال 1979 به سردی گرایید. علل آن را می توان در حمایت انور سادات از پادشاه ایران، بیان گفتارهای توهین آمیز به رهبر انقلاب ایران، برقراری صلح با اسراییل و در اختیار گذاردن پایگاه های نظامی به امریکا برای اقدام بر علیه ایران دانست.
سرانجام انورسادات در روز 6 اکتبر 1981 در روز رژه پیروزی 6 اکتبر توسط خالداسلامبولی ترور شد. هر چند در این حادثه به جز او چند نفر دیگر من جمله سفیر کوبا در مصر نیز به قتل رسیدند. مراسم به خاکسپاری او شاید بزرگترین مراسم خاکسپاری یک رییس جمهور بود که در آن سران زیادی از کشورهای مختلف حضور داشتند. جسد او را در کنار مسجد الرفاعی یعنی همانجایی که او پیش از آن جسد محمدرضا شاه پهلوی را به خاک سپرده بود به خاک سپردند.
سرانجام، حسنی مبارک، شاید آخرین رییس جمهور نظامی
محمد حسنی سید مبارک در 4 می 1928 متولد شد و از 14 اکتبر 1981 به سمت ریاست جمهوری مصر رسید. او افسر نیروهای هوایی مصر و معاون انور سادات بود.
او نیز برنامه های انور سادات را ادامه داد. صلح با اسراییل و قطع رابطه کامل با ایران در زمان او ادامه پیدا کرد. فساد در خاندان او گسترده بوده هر چند در مقایسه با خاندان بن علی در تونس پاک به نظر می رسند. با این همه 30 سال حاکمیت استبدادی و برگزاری انتخابات نمایشی او را در نزد مردم مصر که در طول تاریخ خود هنوز دموکراسی را تجربه نکرده اند به چهره سیاه بدل کرده است.
سالهاست که کشورهای غربی به مصر فشار می آورند تا اصلاحات سیاسی را در برنامه های خود قرار دهند، شاید غربی ها بیش از آنکه به فکر توسعه دموکراسی در جهان باشند مصر را به عنوان یک جزیره آرام در نظر می آورند. غربی ها نیک می دانند که بروز انقلاب شاید شرایط را برای به قدرت رسیدن نیروهای اسلام گرای افراطی آماده کند، حادثه ای که در تونس امکان وقوعش کم و یا شاید صفر باشد اما در مصر با پیشینه حضور نیروهای اسلام گرایی چون اخوان المسلمین، جماعت اسلامی و نهضت اسلامی بیشتر احساس می شود. روی کار آمدن این قبیل گروه ها می تواند آتش جنگ بین اعراب و اسراییل را بار دیگر برافروزد. اما حضور محمد البرادعی و حمایت گروه اخوان المسلمین از او احتمال این رخداد را کاهش داده است با این همه علی رغم تلاش کشورهای غربی برای جلوگیری از سرکوب شدید مخالفین به نظر می رسد آنها کماکان خواستار اصلاحات سیاسی عمیق در مصر و نه انقلاب می باشند. چون تجربه نشان داده است که انقلاب مانند سکه ایست که به هوا پرتاب شده و هزاران چرخ خواهد خورد تا به زمین آید و سرنوشت آن نامشخص است.
به هر روی به نظر می رسد که حسنی مبارک نیز مانند تمامی دیکتاتورهای تاریخ صدای مردم خود را دیر شنیده است و زمانی تصمیم به تغییر دولت و اصلاحات سیاسی دست زده که شاید کار از کار گذشته باشد و خشم مردم مصر به این سادگیها فروکش نخواهد کرد. این درس بزرگ تاریخ است.
میتراییسم یا مهرپرستی، آیین باستانی ایرانیان
برای مشاهده متن کامل و تصاویر به آدرس زیر مراجعه نمایید.

پیشینه مهرپرستی به هزاره ها قبل بازمی گردد. این آیین که بر محور الهه ای به نام مهر یا میترا بنیان نهاده شده است تاریخی قدیمی تر حتی از زرتشت دارد. قدیمی ترین کتیبه ای که در آن نامی از این ایزد آریایی آمده است به 14 (و یا 15) قرن قبل از میلاد مسیح باز می گردد آنجایی که حکام میتانی و هیتی که دو قوم آریایی ساکن در آسیای صغیر بودند در معاهده ای به وی سوگند یاد می کنند. پیش از آن نیز در کتاب ودای برهمنان از او به عنوان خدایی بزرگ یاد شده است. میترا خدای نور و روشنایی است که در خورشید جای دارد اما خود خورشید نیست. یوستی (justi) او را میانجی بین آفریدگار و آفریدگان می داند و پلوتارک او را مابین اهریمن تاریکی و هرمزد نورانی می داند.
میترا یا مهر را دارمستتر به معنای دوستی و محبت آورده است، بعدها میترا به آیین زرتشتی نیز وارد می شود و در گاتها میترا به معنای عهد و پیمان آمده است و در اوستا از جایگاه والاترین خدا به پایین کشیده می شود و از آفریدگان اهورا مزدا محسوب می شود که ایزد محافظ عهد و پیمان می باشد و از این رو از او به عنوان فرشته فروغ و روشنایی یاد شده تا هیچ چیز بر او پوشیده و تاریک نماند. به همین دلیل در آیین زرتشتی ماه هفتم هر سال و روز شانزدهم هر ماه را به نام مهر نامگذاری می کنند که جشن مهرگان مخصوص اوست و یشت دهم اوستا نیز به او اختصاص داده شده است. تلفظ اوستایی آن میثر (mithra) می باشد، در زبان سانسکریت میترا (mitra)، در زبان پهلوی میتر (mitr) و در پارسی مصطلح امروزی مهر تلفظ می شود.
الهه مهر یا میترا در شب یلدا پا به عرصه هستی می گذارد و زندگانی پر فراز و نشیبی را آغاز می کند. در این شب میترا از دل سنگی در درون غاری به دنیا می آید و یا به روایتی دیگر در ظهر یک روز اول زمستان ظهور می کند و شبانانی که در آن مکان بودند به وی ایمان می آورند. او در هنگام تولد یک کلاه بر سر و شمشیر و تیر و کمانی در دست دارد.
بیرون آمدن میترا از درون یک سنگ را می تواند استعاره ای از برخورد دو سنگ با یکدیگر و ایجاد جرقه در دل تاریکی غار دانست که نشانه ای از فروغ و روشنایی این ایزد می باشد. در نگاره های میترایی اغلب تصاویر مربوط به زایش مهر از دل سنگ است.
میترا در طول دوره حضور کوتاهش به شکار حیوانات و مبارزه بی امان با دشمنانش می پردازد، او گاوی را شکار می کند و خون آن گاو را بر زمین می افشاند و همه جا را سر سبز و بارور می سازد و سرآخر در مراسمی با عنوان شام آخر شرکت می کند و در آن ضیافت که در درون غاری شکل می گیرد از خون گاو و گوشت آن نان و شراب می خورد و سپس سوار بر ارابه خورشید می شود و به آسمان عروج می کند.
پیروان او معتقد بودند که روزی او به زمین باز خواهد گشت و همه شرارتها و ناپاکیها را با آتشی عظیم و مقاومت ناپذیر پاک خواهد کرد و تنها پیروان او باقی خواهند ماند. او در این صفت مشابه شیوا خدای هندی هاست و آغاز اندیشه مهدویت را به او نسبت می دهند که از او آغاز می شود و با سوشیانت در اندیشه پارسی ادامه پیدا می کند.
نوشته های تاریخی به درستی به ما نمی گویند که مهر در جایگاه خدای آفریدگار بوده و یا تنها پیامبری برگزیده از سوی خدای یکتا بوده است. تنها چیزی که با قطعیت می توان به او نسبت داد نقش او در رهایی بخشی انسان می باشد. در باور غربی ها میترا پسر خورشید بوده و در پایان زمان باز می گردد، در این نگرش خورشید خدای درخشنده و جاوید است و میترا رابط او با آدمیان است.
گسترش مهرپرستی
ایرانیان پیش از زرتشت ابتدا زروان پرست که زمان بیکران را آفریدگار می دانستند و در عصر اسلامی دهری نامیده می شدند و سپس مهرپرست بودند. زرتشت با ظهورش دست به یکسری اصلاحات دینی زد و پرستش خدای یکتا را برای آدمیان به ارمغان آورد. در آیین او مهر از جایگاه رفیعش پایین آمد و به عنوان یکی از آفریدگان اهورامزدا قرار گرفت. در اوستا مهر و خورشید دو ایزد مستقل و متمایز از یکدیگر معرفی شدند.
در مورد زمان دقیق زندگانی زرتشت ابهامات زیادی وجود دارد و به این دلیل زمان قطعی ظهور مهر را نیز نمی توان به درستی معین کرد، در مورد زرتشت این دیدگاه ها از 600 تا 8500 سال پیش از میلاد مسیح را در بر می گیرد. هرمیوس و پلوتارک دوران زندگانی زرتشت را 5000 سال پیش از جنگ تروا می دانند که با توجه به اینکه زمان رخداد جنگ تروا 1190 پیش از میلاد می باشد زمان زندگانی زرتشت را باید در حدود 6190 پیش از میلاد دانست. ارسطو این زمان را سال 6250 پیش از میلاد می داند، زبان شناسان با توجه به تشابه زبان وداها با گاتها آن را 1500 سال پیش از میلاد می دانند و پاره ای از موبدان و محققانی همچون ویل دورانت نیز آن را 600 سال پیش از میلاد می دانند.
زرتشت با ظهورش بر دین چند ایزدی ایرانیان که بزرگترین ایزدشان مهر یا میترا بود خرده گرفت و آیینی نو را ایجاد کرد. با این همه از زمان داریوش کبیر پادشاه بزرگ هخامنشی است که زرتشتی دین رسمی ایرانیان می شود اما چون پادشاهان هخامنشی به پیروی از کوروش بزرگ اهل تساهل و تسامح مذهبی بودند آیینهای کهنه را از بین نبردند و آرام آرام زرتشتی که آیینی یکتاپرستانه بود با آیینهای چند خدایی قدیمی در هم آمیخت. در اواخر دوران هخامنشیان زرتشتی گری که آمیخته با مهرپرستی بود به اوج خود رسید و در سده های نخستین یا دومین پیش از میلاد مسیح و در دوران حکمرانی اشکانیان بر ایران این دین بیش از پیش رونق گرفت و از مرزهای ایران خارج شد و به اروپا راه یافت. اما مهرپرستی دوران اشکانیان بسیار متفاوت از مهرپرستی باستانی می باشد.
آیین مهرپرستی در دوران اشکانیان و ساسانیان
اشکانیان مهرپرست بودند. آنها معتقد بودند که 65 سال پس از تسلط اسکندر بر بابل و 51 سال پیش از آغاز شاهنشاهی اشکانیان مریم دختر عمران عیسی را به دنیا آورد. این عیسی یا همان منجی چیزی به جز عیسی پیامبر مسیحیان بود که در آن زمان اصلا زاده نشده بود و به روایت مسیحیان 303 سال پس از تسلط اسکندر بر بابل زاده می شد.
اشکانیان معتقد بودند که جهان یک آفریدگار در خور ستایش دارد، پیشوایان دین و دولت می بایستی انتخابی بوده و ثروت محدود باشد، بنده داری و دارا بودن بیش از یک همسر نادرست می باشد، گناه قابل بخشش نیست و مردم چهار سوی جهان باید با هم دوست باشند و صلح در سرتاسر جهان حکمفرما باشد و صلیب نشانه اتحاد همه مردم دنیا باشد.
آیین مهر پرستی که آسیای کوچک، کلده و بابل را فراگرفته بود در سده نخست پیش از میلاد به اروپا راه یافت و تا زمان کنستانتین در برابر عیسویت که آیینی نوظهور بود مقاومت کرد و جالب اینکه امروزه نیز بیشترین آثار پرستشگاه های مهر (مهرابه ها که از مهر و آبه به معنای جای گود می باشد) در سرزمین روم یافت می شود. به عنوان مثال الگبال (elagabal) امپراطور روم (222-218م) در آغاز سده سوم میلادی فرمان داد که در اورشلیم معبد این ایزد بنا شود و شخص وی نیز ریاست آن را بر عهده گرفت. پس از آن گسترش کیش مهرپرستی در امپراطور روم به حدی بود که دیوکلسین (3050284م) امپراطور وقت روم تصمیم گرفت که همه عیسویان را از ارتش بیرون کند و در سال 303 میلادی فرمان داد که تمامی کلیساها را ویران کنند و به تعمیر و بازسازی پرستشگاههای مهر بپردازند.
گسترش و برتری کیش مهرپرستی در روم ادامه داشت تا زمان کنستانتین (306-337م) که معاصر شاپور دوم یا بزرگ (310-379م) پادشاه قدرتمند ساسانی بود. در آن زمان ساسانیان نسبت به مسحیان ساکن ایرانی سختگیری کردند و آنها را متهم به زندگی در سرزمین ایران اما شریک در احساسات دشمن کردند، در برابر کنستانتین که در برابر قدرت پادشاهی ایران نگران شده بود پایتخت خود را از رم به نزدیکی دریای بسفر آورد و شهر قسطنطنیه استامبول امروزی را بنا کرد و در دم مرگ مسیحیت را آیین رسمی روم قرار داد. نگرانی های کنستانتین بیجا هم نبود زیرا نفوذ کیش مهرپرستی در میان رومیان و حتی سربازان رومی نیز رو به گسترش بود. پس از کنستانتین تئودوس نه تنها رسمیت آیین مسیحیت را ادامه داد که حتی رای به ابطال سایر مذاهب و تخریب بناها و پیگرد پیروانشان من جمله آیین مهرپرستی را صادر کرد و بدینوسیله آغاز افول کیش مهرپرستی در غرب آغاز گردید، به خصوص اینکه بسیاری از اندیشه های مهرپرستی و مسیحیت با هم آمیخته شد و با نام مسیحیت تداوم پیدا کرد. اندیشه هایی چون عروج عیسی و بازگشت او در آینده، تولد عیسی که روز تولدش همان روز تولد مهر پیامبر ایرانی قرار گرفت، غسل تعمید و شام آخر که همگی از کیش مهرپرستی وارد مسیحیت گردید. در شرق نیز با شکست ایرانیان در برابر اعراب تازه مسلمان آیین زرتشتی و مهرپرستی رو به فراموشی نهاد.
در تونس چه می گذرد؟
برای دیدن کامل مقاله و عکس ها به آدرس زیر مراجعه نمایید

حدود یک ماه از روزی که جوان 26 ساله تحصیلکرده تونسی با نام محمد بوعزیزی در 17 دسامبر 2010 دست به خودسوزی زد می گذرد. این جوان که برای امرار معاش در کنار خیابان سبزی فروشی می کرد توسط پلیس مورد آزار و اذیت قرار گرفت و وقتی به دلیل نداشتن جواز کار گاری سبزی فروشیش را نیز از دست داد اقدام به خودسوزی کرد و چند روز بعد هم بر اثر جراحات وارده درگذشت.
این آغاز ماجراهای تونس بود اما پایان آن نبود. کمتر کسی فکر می کرد که مردم عرب که سالها و بلکه قرنها به بی تفاوتی به شرایط زندگیشان معروف بودند در واکنش به وضعیت اقتصادیشان به خیابانها بیایند و تا موفقیت در به ثمر رساندن یک انقلاب نیز از پای ننشینند.
آنها سرانجام موفق شدند رییس جمهور 23 ساله اخیرشان یعنی آقای زین العابدین بن علی دیکتاتور 74 ساله اشان را ابتدا مجبور به عقب نشینی و سرانجام مجبور به فرار از کشور کنند.
این موفقیت با اعلام خبر فرار بن علی در تلویزیون دولتی تونس به اوج خود رسید و محمد الغنوشی نخست وزیر تونس اعلام کرد که به دلیل عدم کفایت رییس جمهور فراری او موقتا ریاست جمهوری را بر عهده می گیرد و قول داد در بازه ای شش ماهه انتخابات را برگزار کند. اما مردم تونس از پای ننشستند و سرانجام به دستور فتحی عبدالناظر رییس شورای قانون اساسی تونس و طبق ماده 57 این قانون فواد مبزع رییس مجلس نمایندگان تونس که چهره ای موجه و مقبول در نزد مردم بود ریاست موقت جمهوری را بر عهده گرفت و وعده داد در مدت زمانی بین 45 تا 60 روز انتخابات را برگزار کند و هرگونه احتمال بازگشت بن علی را رد کرد.
در همین حین مشخص شد آقای بن علی که پیش از آن خانواده و همسر پر سر و صدایش به نام لیلا طرابلسی آرایشگر سابق را از کشور خارج کرده بود خود نیز راهی فرانسه شده که به دلیل عدم اجازه دولت فرانسه برای فرود هواپیمای حامل او و به دعوت خاندان سلطنتی عربستان راهی جده و سپس ریاض شد.
و حال اوضاع کمی آرام گرفته و پس از کشته شدن بیش از 90 نفر به گفته مردم و 26 نفر به گفته دولت ارتش تونس به مردم پیوسته و زندانیان خطرناک و جانی را به زندان قصرین منتقل کرده و باقی زندانیان را آزاد نموده است.
تاریخچه تونس پس از استعمار
در سال 1956 تونس که تا پیش از آن تحت استعمار دولت فرانسه بود اعلام استقلال کرد و رییس جمهوری سکولار به نام جبیب بورقیبه قدرت را در دست گرفت. او دست به یکسری اقدامات اصلاحی در تونس زد، آموزش و پرورش را گسترش داد، آزادی های سیاسی و رسانه ای را رسمیت بخشید و در زمینه حقوق زنان نیز به پیشروترین حکومت خاورمیانه تبدیل شد. اما در اواخر دهه 80 (7 مارس 1987) و در زمانی که سطح تحصیلات و آگاهی های عمومی در تونس به شدت رو به گسترش بود زین العابدین بن علی که در آن زمان نخست وزیر تونس بود به بهانه عدم توانایی بدنی حبیب بورقیبه او را از کار برکنار کرد و خود بر کرسی ریاست جمهوری نشست. اتفاقی که می توان آن را نوعی انقلاب پزشکی نام نهاد.
با روی کار آمدن آقای بن علی او نیز رویه رییس جمهور پیشین را ادامه داد و تونس را به جزیره ای آرام در دریای پرتلاطم خاورمیانه و دنیای عرب تبدیل کرد. هر چند آرام آرام وعده های آزادی های سیاسی و رسانه ای کمرنگ شد و خانواده او و همسرش لیلا طرابلسی که از اقشار فقیر و سطح پایین جامعه تونس بودند در تمام فعالیتهای اقتصادی کشور وارد شدند و با فساد گسترده ثروتهای کلانی را به دست آوردند.
اما سرانجام و در حالیکه در انتخابات شاید نمایشی سال 2009 آقای بن علی موفق به کسب 89/62 % آرا شده بود و برای مدت 5 سال دیگر دعوی تکیه زدن بر کرسی ریاست جمهوری را داشت کشورش درگیر بحران اقتصادی شد و خودسوزی محمد بوعزیزی جوان 26 ساله نیز جرقه ای شد برای شروع حرکت مدنی مردم و فرار آقای بن علی بعد از 24 روز از کشور.
دلایل رخداد انقلاب در تونس
بیکاری گسترده، فساد دولتی، افزایش قیمت مواد خوراکی را عوامل عمده نارضایتی مردم تونس می دانند. در ظاهر نقض گسترده حقوق بشر، دیکتاتوری مادام العمر حاکم بر کشور و خواسته های مدنی مردم جایگاهی در رخداد این انقلاب ندارند. اما وقتی جرقه انقلاب زده شد مردمی که با خواسته های مشخص اقتصادی وارد کارزار شده بودند و اتفاقا دولت هم در ابتدا پاسخ درستی به آنها نداد اصل حکومت آقای بن علی را هدف گرفتند. بعد از نان نوبت آزادی بود. پس نام انقلاب نان و آزادی که بر آن نهاده شده است پر بیراه نمی باشد. همچنین بالا بودن سطح تحصیلات در تونس نیز که اتفاقا از عوارض حکومت کنونی تونس بود نیز در گسترش این انقلاب نقش داشت. انقلابی که به خاطر نان آغاز شد اما همه مخالفان دولت چه افراد ضعیف جامعه که درگیر بحران اقتصادی بودند و چه اقشار تحصیل کرده که علاوه بر مشکلات اقتصادی دغدغه آزادی و حاکمیت مردم را نیز داشتند به آن پیوستند و انقلابی فراگیر را پی ریزی کردند، از سوی دیگر نقش رسانه های اجتماعی مانند توییتر که در ارتباط مخالفان با یکدیگر و سایر مردم جهان نقش ایفا می کرد نیز تا بدانجا بالا رفت که بایستی نام دیگر این انقلاب را انقلاب توییتری و حتی انقلاب ویکی لیکسی دانست. ویکس لیکس سایت جنجال برانگیز آقای آسانژ که با افشاری مدارک محرمانه وزارت خارجه امریکا زمین لرزه ای را در سراسر دنیا ایجاد کرده بود توانست در روند انقلاب تونس نیز مثمر ثمر باشد تا آنجا که ویکی لیکس با افشای فساد مالی خانواده آقای بن علی در افزایش آگاهی های عمومی مردم نقش پررنگی ایفا کرد. هچنین نمی توان از سایر رسانه های بین المللی که با حضور گسترده در تونس و پخش لحظه به لحظه حوادث انقلاب و جنایات پلیس و رساندن اخبار آن به همه مردم دنیا دولت تونس را تحت فشار قرار دادند غافل شد.
هشدار به سایر کشورها
اما این انقلاب تنها تونس را به لرزه در نیاورد، بلکه برای تمام مردم تحت ستم که از نبود آزادی های سیاسی و بحران های اقتصادی رنج می برند را نیز تحت الشعاع قرار داد.
همزمان با اعلام خبر موفقیت انقلاب مردمی تونس، مردم در مصر، یمن و اردن نیز به خیابان آمدند و به شادمانی پرداختند و دولتهای خود را نیز تحت فشار قرار دادند. در قاهره گروهی از مردم در برابر سفارت تونس جمع شدند و شعارهایی را بر علیه حسنی مبارک رییس جمهور مصر سر دادند. در صنعا پایتخت یمن نیز وضعیت به همین منوال بود و شادی و اعتراض مردم در هم آمیخته بود. در اردن اما وضعیت وخیم تر اعلام شد و بحران به حدی بالا رفت که دولت آقای سمیر الرفاعی نخست وزیر اردن خطر سقوط را کاملا احساس کرد و در واکنش در اقدامی فوری دست به کاهش قیمت مواد غذایی از جمله برنج، شکر و گوشت قرمز زد.
در مجموع خبر پیروزی این انقلاب مردمی که مقدمه ای بر نوع جدیدی از انقلاب ها می باشد، پس از خبر آزادی خانم آنگ سان سوچی رهبر مخالفان حکومت نظامی برمه موجی از امیدواری را در میان همه مردم جهان پدید آورده است و پایه های حکومتهای غیر مردمی را به لرزه در آورده است. حکومتهای غیر مردمی امروزه خوب می دانند که با افزایش سطح تحصیلات و آگاهی های عمومی و گسترش رسانه های خبری تلاش برای آرام نگاه داشتن مردم کاری سخت تر از پیش شده است.
هشدار به غربی ها
دولت تونس تا پیش از سقوط کشوری آرام با رشد نسبی اقتصادی مناسب بود که واحه ای دوست داشتنی برای کشورهای غربی به شمار می رفت. دولتهای غربی با گسترش روابط اقتصادی خود با دولت سابق تونس و عدم توجه به اصول دموکراسی و مشکلات اقتصادی مردم تونس و چشم پوشی از نقض حقوق بشر در این کشور، حال با سرعت تمام به حمایت از مردم تونس می پردازند. از دید غربی ها کشور اسلامی تونس که با گسترش سکولاریسم و آموزش و پرورش توانسته بود خطر افراطی گری مذهبی را در این کشور از بین ببرد الگویی مناسب برای سایر کشورهای منطقه به خصوص اعراب بود. اما نکته فراموش شده در دیدگاه غربی ها مردم تونس بودند. مردمی که در این میان فدای روابط اقتصادی غرب با دولتشان شده بودند و خود را مصداق بارز این جمله می دانستند که دموکراسی خوب است اما فقط برای غربیها.
حال با سقوط دولت واکنشهای دولتهای غربی را شاهدیم که به حمایت از مردم تونس برخواسته اند اما براستی تا پیش از جرقه انقلاب در کشور تونس دولتهای غربی چه نقشی را ایفا می کردند؟
آیا تنها مبارزه رسانه ای و تبلیغ برای گسترش دموکراسی کافی می باشد؟ یا اینکه می بایستی تمام دول ناقض حقوق بشر و دموکراسی را در محدوده تحریم های بین المللی قرار می دادند و با آوردن فشار مضاعف در کنار مردم قرار می گرفتند. آیا به راستی تنها محکوم کردن عملکرد خشونت آمیز پلیس در برابر تظاهر کنندگان کافی می باشد. هر چند واکنشهای دول غربی و فشارهایی که بر دولت تونس پس از شروع حرکت مدنی مردم وارد کردند خوب و مناسب بود اما کافی نمی باشد. فدا شدن دموکراسی و حقوق بشر در پای منافع اقتصادی کشورها امری منطقی نمی باشد، هر چند در کوتاه مدت منافع دول غربی را تامین نماید.
معرفی کتاب: نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر
برای مشاهده متن کامل عکسها و لینک دانلود به آدرس زیر مراجعه نمایید:
نصرت الله بختورتاش، انتشارات فروهر، 1380، چاپ سوم

آنچه ما امروز به نام صلیب می شناسیم چیست؟ سرگذشت آن از کجا آغاز شده و چه تغییراتی را در طول تاریخ بر خود دیده است. صلیب معرب لغت فارسی چلیپاست. چلیپا به جز معنی اصلی آن که همان صلیب می باشد به معنای هر چیز منحنی، کماندار و نوشته های مورب می باشد.
دکتر نصرت الله بختورتاش در این پژوهش ارزنده به تاریخ و حتی پیش از تاریخ سر می زند و ردپای چلیپا را پی می گیرد.
چلیپا امروزه به عنوان سمبل آیین مسیحیت شناخته می شود. شاید در کوی و برزن اگر از هر کسی در مورد آن بپرسید، هر دین و آیینی که داشته باشد این را به شما خواهد گفت که چلیپا نشانه حضرت عیسی است. این کتاب به شما این را می شناساند که تاریخچه چلیپا بسیار قدیمی تر از آیین مسیحیت است.
اولین چلیپایی که در آثار باستانی به دست آمده مربوط به خوزستان ایران می باشد، یعنی 5000 سال قبل از میلاد و نتیجه ای که از خواندن این کتاب عاید شما می شود این است که به احتمال قریب به یقین چلیپا نشانواره ای ایرانی است.
اما چه شد که چلیپا که مشتمل بر دو خط عمود بر هم است نشانه ای مقدس می باشد. بد نیست این را بدانید که چلیپا از زمان پیدایشش همواره جلوه ای مذهبی و مقدس داشته است.
نظریات تاریخی اینگونه به ما می گویند که احتمالا چون کشف آتش برای آدمی پدیده ای مهم بوده و زندگی بشر را متحول کرده، امکان گرمایش و مبارزه با بیماریها را به آدمی داده، امکان جدا سازی و خالص سازی مواد معدنی و فلزات را به انسان بخشیده و حتی سلاح و محافظی برای او در برابر حیوانات مهاجم بوده از بدو پیدایش جلوه ای مقدس یافته است. آدمی با بیماریها در جاهای نمناک و سرد و تاریک مواجه می شده و آتش با خاصیت ضدعفونی کننده اش نقش خداگونه ای برای بشر نخستین در دفع شیاطین پیدا کرده است. اما آتش را چه به چلیپا. باستان شناسان بر این عقیده اند که بشر پس از کشف آتش برای تولید آتش نیاز به دو چوب برای تولید آتش داشت. دو چوبی که باید عمود بر هم قرار می گرفت و اینگونه احتمالا دو چوب عمود بر هم نقش نماد آتش را ایفا می کرده است.
اما فراموش نکنیم که این تنها یک فرضیه است. تلالو خورشید در آسمان نیز در برخی مناطق نشانه چلیپا را ایجاد می کرده، عناصر چهارگانه باستانی که شامل باد، آب، خاک و آتش بوده نیز می توانند نشانه ای از این چلیپای چهار سر باشند و هزاران فرضیه دیگر که کمابیش در پس تقدس چلیپا می باشد.
به هر حال علاوه بر ایران در تمامی مناطق دنیا و در اکثریت اقوام باستانی گوشه و کنار جهان این نشانواره دیده شده است. از سرخپوستان امریکایی گرفته تا بوداییان چین و هند، تا مصر و یونان و سایر نقاط. و اینگونه است که قدمت چلیپا بسیار قدیمی تر از مسیحیت می باشد و حتی بسیار قدیمی تر از آنچه فکر می کنیم چون به احتمال زیاد با توجه به گستردگی این نشانواره در اقصی نقاط جهان باید تا زمانی به عقب رفت که آدمیان به اجداد مشترک خود برسند.
اما سرنوشت چلیپا قبل از مسیحیت در دو نقطه ایران و مصر جالب توجه تر می باشد.
در مصر باستان و در زمان اولین فرعون خداپرست یعنی آمون هوتپ چهارم یا همان اخناتون نشانواره چلیپا در برابر آمون پرستان که نشانواره شاخ گاو را برگزیده بودند قرار گرفت. اینکه تقدسش از کجا آمد دقیقا مشخص نیست اما به احتمال فراوان به پیشینه برخورد مصریان قبطی با ایرانیان آریایی باز می گردد زیرا برای اخناتون نیز خورشید تجلی خدای واحد بوده است.
در ایران اما پیش از آیین زرتشت و در زمان کیش مهر باستانی این نماد مورد توجه قرار گرفته و پس از آن در زمان اشکانیان و در دوره آیین مهر پرستی که البته متفاوت از مهرپرستی باستانی است به اوج خود رسیده است. یعنی زمانی که پیامبری به نام مهر با نشانواره چلیپا مورد پرستش بوده است.
اما در مورد مسیحیان داستان متفاوت است. چلیپا برای مسیحیان از آن رو مقدس شد که عیسی را به صلیب کشیدند که به نوعی نمونه ای دار امروزی بود.
مسحیت از سه قرن بعد از عیسی به عنوان دین رسمی امپراطوری روم برگزیده شد و تا آن زمان مسیحیت دینی هم سنگ و یا حتی پایین از مهر پرستی یا میتراییسم ایرانیان برای غربیان بود. در آن زمان مهرپرستی ایرانی گسترش بیش از حدی در اروپا پیدا کرده بود. اما در زمان کنستانین امپراطور روم به سبب نفوذ آیین ایرانی در میان رومیان او تصمیم به رسمیت دادن به آیین مسیحیت و مبارزه با مهرپرستی گرفت و اینگونه آیین مسیحیت دارای پشتوانه ای شد در حالیکه سه قرن از عیسی مسیح می گذشت.
اینگونه است که در آن زمان که کشیشان به قدرت رسیده مسیحی وقتی خواستند هویتی مشخص و تاریخی مدون برای آیینشان بیابند ناچار شدند از آیین مهرپرستی ایرانی استفاده کنند. تولد عیسی را درست مطابق تولد مهر پیامبر ایرانی قرار دادند که البته در آیین ایرانی مفهوم آغاز بلند شدن روزها و چیرگی آفتاب بر تاریکی را داشت و از سوی دیگر چلیپا نیز تقدس بیشتر یافت.
جالب اینکه در دوره اسلامی نیز چلیپا باز به گونه های مختلف در کاشیکاریها نمودار می شود که البته این بار با اسامی مذهبی ائمه اسلامی همراه می شود.
کتاب نشان راز آمیز گردونه خورشید یا گردونه مهر تماما پژوهشی ارزنده در این باب است. کتابی علمی است و ادعاهایش نیز علمی است. پر گویی نمی کند و فرضیه های بی پشتوانه را نیز در آن جایی نیست و به دنبال اینکه به اجبار هم که شده ارتباطی بین چلیپاهای نقاط مختلف زمین برقرار کند نیز نمی باشد.
با این همه در پایان نیز شاید به تمام معنا راز تقدس چلیپا آشکار نمی شود و نویسنده آن را به کشفیات بعدی حواله می دهد.
هنر چیست؟
متن کامل به همراه تصاویر این مقاله در وبسایت vetman.net قرار داده شده است.
در اطراف خودمان انسانهای زیادی را می بینیم که نام هنرمند را با خود یدک می کشند و بی شک این سوال بسیار در ذهن هر انسان کنجکاو و علاقه مند شکل می گیرد که هنرمند کیست؟ آیا هر فردی که در محدوده فعالیتهای فرهنگی و هنری فعالیت می کنند هنرمند می باشد. آیا تمام بازیگران و فعالین عرصه سینما و تلویزیون، تمام نوازندگان و موسیقیدانها، تمام نویسندگان و فلاسفه، تمام نقاشان و عکاسان هنرمند می باشند؟
برای اینکه این سوال را بهتر بشکافم سعی می کنم در بین افرادی که من و عامه مردم به عنوان هنرمند می شناسیم کنکاشی بکنم و ببینم چه ویژگی در آنها یافت می شود که در انسانهای دیگر نیست و باعث می شود آنها صفت پر طمطراق هنرمند را بر خود بگیرند.
اول توانایی، در مورد بازیگران سینما و یا نوازندگان موسیقی و نقاشان و عکاسان می توان به این صفت آنها اشاره کرد که آنها توانایی انجام کاری را دارند که در توان سایرین نیست. بازیگر سینما بر خلاف عامه مردم بی ترس و واهمه در برابر دوربین حاضر می شود و به نقش آفرینی می پردازند، نوازنده هر ساز در موسیقی نیز توانایی نت خوانی و اجرای آن را با سرعتی شگرف بر روی ساز دارد، نقاش با چیره دستی تمام قلم مو را بر روی بوم نقاشی حرکت می دهد و شکل دلخواهش را بر آن ترسیم می نماید، عکاس به سادگی شاتر و نور و سایر چیزها را تنظیم می کند و منظره دلخواهش را در کادر قرار می دهد، نویسنده به سادگی حرف زدن متنی را می نویسد و... در حالیکه عامه مردم از انجام اینکارها ناتوانند.
اما آیا این به تنهایی می تواند نشانه هنرمند بودن فرد باشد. قطعا خیر نجار سر کوچه شما هم می تواند به راحتی آب خوردن با چوب و چکش و میخ کار کند در حالیکه این فعالیت اصلا در توان شما نیست و همینطور همه حرفه های دیگر. هر حرفه ای برای خود توانایی های خاص خود را می طلبد.
پس توانایی نمی تواند شرط هنرمند بودن باشد.
دوم عشق، ویژگی که در بین هنرمندها وجود دارد و یا لااقل می شود گفت آنها ادعا دارند که این ویژگی را دارند عشقی است که به کار خود دارند. بگذریم از اینکه بسیاری ممکن است عاشق هنرشان نباشند و نامشان هنرمند باشد، بگذریم از کسانی که پول و شهرت آنها را وارد وادی هنر کرده است. اما معمولا همه هنرمندان از عشقی سرشار به کارشان دم می زنند و مدعی هستند که برای هنرمند شدن عشق به آن هنر لازم است. اما آیا در میان سایر حرفه ها عشق وجود ندارد. آیا پزشکی که عاشقانه بیمارانش را معالجه می کند واجد این صفت نیست و در بسیاری از حرفه های دیگر هم این ویژگی دیده می شود، از پلیس و مامور آتشنشانی و راننده و خلاصه هر شغل دیگری که می تواند با عشق انجام بگیرد. پس با این حساب آیا کار آن پزشک و یا پلیس هم هنرمندانه است؟ بی شک نه. همه افرادی که عاشقانه کارشان را انجام می دهند انسانهایی والا و قابل احترامند اما بی شک هنرمند نیستند.
سوم محبوبیت، تصور عامه بر این است که هنرمندان قشر محبوبی هستند، اما آیا براستی همه هنرمندان محبوب هستند؟ قطعا خیر و آیا هر که محبوب باشد هنرمند می باشد؟ جواب این سوال هم منفی است، چه بسیار بازیگران رشته های مختلف ورزشی که محبوبیتشان بیش از هنرمندان است، چه بسیار سیاستمدارانی که محبوب مردم هستند، چه بسیار سربازان و ماموران اورژانس و پلیسی که به دلیل شهامتهایشان محبوب مردم هستند، اما آیا می توان همه آنها را هنرمند نامید؟ باز هم پاسخ من منفی است.
چهارم استعداد، هنرمندان مدعی هستند که برای وارد شدن به عرصه هنر چیزی بیش از توانایی های اکتسابی نیاز است و آنها آن را استعداد و شایستگی ذاتی می دانند. اما در بسیاری از حرفه های دیگر هم استعداد شرط است، از ورزش گرفته تا نجاری و آهنگری و خیلی کارهای دیگر که ممکن است فرد در صورت اینکه علاقه به این قبیل کارها هم داشته باشد نتواند در آن به موفقیتی دست یابد چون به گفته عامه مردم استعداد آن کار را ندارد. پس داشتن استعداد درونی در زمینه ای خاص هم نشانه هنرمند بودن فرد نیست.
پنجم علم و دانش، هنرمند باید در زمینه رشته هنری خودش آگاه و عالم و دوره دیده باشد. نیازی به بحث نیست و این ویژگی کمتر نیاز به تدقیق دارد. هر شغل و حرفه ای می تواند مبتنی بر علم و دانش باشد و نامش هم هنر نباشد.
ششم احساسات، ویژگی دیگری که معمولا هنرمندان به آن می بالند رقیق بودن احساساتشان و اینکه با نگاهی متفاوت به جهان اطرافشان می نگرند، این ویژگی هر چند به ظاهر در میان سایر مشاغل دیده نمی شود اما به این معنی نیست که دیگران عاری از آن می باشند. هنرمندان هرچند در تصور عامه به قشری معروف هستند که زیبایی و درد را بهتر از دیگران می شناسند و به آن واکنش نشان می دهند اما اولا بسیاری از به ظاهر هنرمندان دارای این ویژگی نیستند و دوما بسیاری از مردم دیگر هم آستانه تحریکشان به زیبایی ها و دردهای اطرافشان پایین است و مانند یک هنرمند به آنها واکنش نشان می دهند، از پزشکی که با مرگ بیمارش اشک می ریزد گرفته تا دامداری که برای حیوان در حال مرگش غصه می خورد و سایرین.
بسیاری ویژگیهای دیگر نیز وجود دارد که ذکر تک تک آنها کلام را به دراز می کشاند و از ذکر آنها در می گذریم. پس چه چیز یک شخص را هنرمند می سازد. شاید اولین جواب این باشد که هنرمند باید تمامی ویژگیهای فوق را دارا باشد اما اگر کمی دقیق تر در اطراف خود نظر کنید می بینید بسیاری از افراد در مشاغل مختلف هستند که تمام ویژگیهای بالا را دارا هستند اما هنرمند نیستند. یک آهنگر ساده باید توانایی آهنگر بودن را داشته باشد، به کار خود علاقه داشته باشد، برای جلب مشتری و رونق کسب درآمد محبوب مردم اطراف خود باشد، استعداد ذاتی آهنگر شدن را داشته باشد و حتی می تواند دوره های آموزشی را هم گذرانده باشد که قطعا با دارا بودن تمام این ویژگیها آهنگر بسیار موفقی خواهد بود اما هنرمند نخواهد بود.
بهتر است هنر را تعریف کنیم و از این طریق رو به سوی هنرمندان گام برداریم و ببینیم حال چه کسانی را می توان هنرمند دانست.
در دید من هنر خلق یک اثر معنوی و یا به عبارت بهتر یک اثر فرهنگی است. یعنی آنچه با ذهن و روح بشر سازگار است.
در اینجا بهتر است علی رغم روشن بودن قضیه این نکته را گوشزد کنم که بین خلق و ساختن چیزی تفاوت وجود دارد. از دید من خلق یعنی آفرینش و به وجود آوردن چیزی که پیش از آن وجود نداشته اما ساختن امری تکنیکی است که شامل بازتولید پدیده ها و اشیا می باشد. نکته دیگر در این زمینه که نیاز به تذکر دارد این است که منظور من از خلق کردن در اینجا شامل کشف کردن نیز می باشد. چون اگر دقیقتر بخواهیم به مسئله نگاه کنیم تمامی پدیده ها و حتی احساسات را آدمی خلق نمی کند بلکه کشف می کند. به همین خاطر در این نوشته هر جا سخن از خلق کردن و یا کشف کردن رفته است مترادف هم گرفته شده است.
برای اینکه تعریفی که ارائه دادم روشنتر شود بد نیست به سراغ برخی هنرهای هفتگانه برویم و آنها را مرور کنیم.
سینما، کار خلق یک اثر در سینما در درجه اول بر عهده فیلمنامه نویس است. او تمامی ماجرای فیلم چه داستانی باشد و چه مستند را برای اولین بار در ذهن خود ایجاد می کند و به تعبیری از عالم نیستی به هستی وارد می کند. تمامی احساسات و تفکری که یک فیلم در بیننده بر می انگیزاند برای بار اول در ذهن فیلمنامه نویس شکل گرفته است. البته در مورد فیلمنامه نویسی که براساس داستان یا نوشته ای مشخص اقدام به نوشتن فیلمنامه ای می کند این تقدم بر دوش نویسنده قرار می گیرد. در درجه دوم کارگردان است که فیلمنامه را باز و پرداخت می کند. پس از فیلمنامه نویس بی شک کارگردان در خلق تمامی فلسفه وجودی فیلم نقش مهمی را ایفا می کند. بگذریم از دوره اخیر و صنعت سینما که کارگردانی را بیشتر امری فنی کرده است تا خلاقانه. در اینجا پرانتز وار باید یادآوری کنم که بحث سینمای مولف که در قرن گذشته در فرانسه و در بین پیشگامان موج نوی سینمای فرانسه و منتشر کنندگان مجله معتبر کایه دوسینما شکل گرفت می تواند بر همین محور باشد.
پس از آن تمامی عوامل دیگر فیلم نقشهای کمرنگی در خلق آن اثر هنری دارند. اکثریت فیلمبرداران، طراحان صحنه، بازیگران و... مو به مو و مطابق خواسته کارگردان حرکت می کنند و بیشتر نقشی تکنیکی و فنی بر عهده دارند. شاید تعداد عواملی که در تاریخ سینمای یک کشور در کنار نقش کارگردان و فیلمنامه نویس از خلاقیت خود بهره برده اند و در روند شکل گیری فیلم تاثیر فعال داشته اند خیلی زیاد نباشد. به همین دلیل از دید من اکثر بازیگران علی رغم اینکه نام هنرمند را بر خود نهاده اند با این صفت همراه نیستند و چه بسا آن نجاری که با ذهن خود طرحی را می آفریند و از روی آن طرح میز یا صندلی و هر چیزی دیگری را می سازد شایسته تر به اخذ این لقب باشد و شاید نسبت این گونه نجارها به اکثر نجارها که با الگوهای از پیش مشخص و طرح های قبلا ساخته شده کار می کنند چیزی برابر همان بازیگران سینمایی باشد که مستحق نام هنرمند هستند. پس هنر در درجه اول در ذهن یک فرد شکل می گیرد و به همین دلیل برای هنرمند بودن نیازی به وسایل و تجهیزات خاصی نیست. جرقه ابتدایی که در ذهن فیلمنامه نویس و کارگردان و حتی نجار طراح شکل می گیرد هنر محسوب می شود و بعد از آن هر چه هست تکنیک است. البته نباید فراموش بکنیم که بازیگران در تاریخ سینما بوده اند که به کاراکتری که در فیلم ایفا می کرده اند هویتی خاص بخشیده اند و پابه پای کارگردان در خلق آن اثر سهیم بوده اند همینطور در میان سایر عوامل هم اینگونه افرادی پیدا می شوند.
موسیقی، در مورد موسیقی هم داستان از همین قرار است. هنرمند اصیل و واقعی در عرصه موسیقی آهنگسازی است که ملودیی را در ذهن خود ساخته و آن را به تنظیم کننده ای تحویل داده است. پس از او این تنظیم کننده است که می تواند با تاثیرگذاری خلاقانه در شکل گیری آن قطعه موسیقیایی نقش داشته باشد و در انتها هم کمترین نقش بر دوش نوازنده است و اینگونه است که نوازنده ای که با سرعت برق انگشتانش را بر روی کلاویه های پیانو حرکت می دهد و قلب شنونده را فشار می دهد به دلیل آنکه خلاقیتی از خود بروز نمی دهد هنرمند به معنای واقعی کلمه نمی باشد و درست به عکس، آن آهنگسازی که چه بسا کوچکترین آشنایی با علم موسیقی ندارد و شاید حتی توانایی نواختن سازی را هم ندارد و تنها آهنگی را با دهان می نوازد تا تنظیم کننده ای آن را بر روی نتها پیاده کند به معنای واقعی کلمه یک هنرمند است چون خالق راستین آن چیزی است که می شنویم. در حالیکه نوازنده علی رغم توانایی، عشق، استعداد و سایر ویژگیهایی که لازمه نوازنده شدن است تنها فعالیتی تکنیکی را انجام می دهد اما این آهنگساز است که نوایی را از نیستی به هستی وارد می کند و به آن نوا هویت می بخشد.
نوازنده درست مانند تایپیستی است که با سرعت تمام دگمه های ماشین تایپ را می فشارد و متنی را که به او گفته اند بر روی کاغذ ظاهر می کند. در اینجا باید پرانتز وار بگویم که اگر نوازنده در زمان اجرا از خلاقیت و احساسات بدیع خود کمک بگیرد می تواند در خلق آن اثر فرهنگی و هنری نقش ایفا کند و هنرمندی به معنای اصیل کلمه باشد.
در مورد سایر هنرها هم به همین شکل است. نقاش اگر فقط پرتره بکشد و هیچ مایه ای از خود در اثری که ایجاد می کند وارد نسازد نمی تواند هنرمند باشد و تنها فردی است که با قلم مو آشنایی دارد مانند نقاش ساختمانی که با چرتکه رنگ آشنا است. نقاش برای هنرمند بودن نیاز به این دارد که دیدی متفاوت از مردم معمولی داشته باشد و بتواند در میان تصویر روبه رویش نکاتی را ببیند و برگزیند و در اثرش وارد کند که دیگران از آن چشم پوشی کرده باشند و اینگونه است که نقاش هنرمند به آن تصویر هویتی نو عطا می کند.
عکاس هم اگر تنها ثبت کننده صرف یک پدیده باشد هنرمند نیست، مثل اکثر عکاسان روزنامه ها و رسانه های تصویری اما اگر عکاس با انتخاب زاویه دید مناسب، تنظیم مناسب نور و سایر جزییات فنی کار بتواند در بیننده فکری را برانگیزد و یا احساسات او را تحریک کند و در معنای ساده کلام خلاقیتی معنوی از خود بروز دهد و نکته ای در عکسش پر رنگ کند بی شک شایسته نام هنرمند می باشد.
در مورد نوشتن هم تفاوتی نمی کند، منی که الان در حال نوشتن این مقاله هستم یک هنرمند نیستم. من تنها آنچه را که از دیگران خوانده ام و آنچه در زندگی تجربه کرده ام را با ظاهری متفاوت به روی کاغذ آورده ام اما چیزی جدید و بکر از خودم ارائه نکرده ام. به همین دلیل هم هنرمند نیستم و اگر بسیار بخواهم خودم را دست بالا بگیرم می توانم نام پژوهشگر را بر خوددبگذارم که آن هم بحثی جداگانه است. اما در عرصه نویسندگی هنرمند آن کسی است که نوشته را به گونه ای نو روایت می کند و اثری فرهنگی را به گونه ای که پیش از آن وجود نداشته است خلق می کند. مارک تواین تنها یک نفر بود که هم می توانست نویسنده باشد و هم هنرمند چون سبکی را از خود به یادگار گذارد که به نام او باقی مانده است و دیگرانی که به مانند او داستانهای چه بسا بزرگتر و حتی عامه پسندتر هم نوشته اند تنها یک نویسنده اند و با اینکه می توانند نویسنده ای قدرتمند باشند اما نمی توان آنها را هنرمند دانست چون نوشته هایشان هویتی مستقل و خلاقانه ندارند.
در مورد فلسفه نیز کاشف و نظریه پرداز یک موضوع به راستی یک هنرمند است و دیگرانی که از فرضیه های آنها استفاده می کنند تنها فیلسوف و پژوهشگر و روشنفکر هستند اما فیلسوف هنرمند کسی است که نظریه ای را برای اول بار خلق کرده است. اگر دموکریتوس و هراکلیتوس هزاران سال پیش فرضیه هایی در مورد اتم و حرکت ارائه دادند که ممکن است امروزه آنچنان هم مورد قبول دانشمندان و فلاسفه نباشد اما چون اولین بودند نامشان در تاریخ ماندگار شده و هنرمندانی راستین بودند و چه بسا هگل که قرنها بعد نظریه حرکت و دیالکتیک خود را ارئه داد در این عرصه هم تراز آنها نباشد و شاید در آینده نام دموکریتوس و هراکلیتوس بیشتر از هگل در صفحات تاریخ بماند. هر چند ارزش کار هگل نیز دست کمی از آنها ندارد و ارائه جدید او از نظریه حرکت و تحول خود نوعی خلاقیت و کشف مطلق بود.
در اینجا ذکر این نکته لازم است که حال که در مورد دانشمندان سخن به میان رفت باید این موضوع را در ذهن مرور کرد که هر دانشمند و مخترعی به صرف اینکه برای بار اول چیزی را اختراع و یا کشف کرده نمی تواند هنرمند باشد و شما را به مرور توصیف واژه هنر متذکر می شوم که باید خلاقیت در عرصه امور معنوی و فرهنگی باشد که فرد را یک هنرمند بنماید و مثلا گراهام بل که تلفن را اختراع کرد و انقلابی را در عرصه ارتباطات ایجاد کرد چون تولیدش یک اثر معنوی و فرهنگی نبوده نمی توان او را در دسته هنرمندان جای داد و او تنها یک دانشمند و مخترع بزرگ است هر چند اختراعش در زمینه فرهنگ و هنر هم تاثیرگذار بوده است.
با اینگونه دلایل است که من از به کار بردن واژه هنرمند برای هر فردی احتراز می کنم، چون هنر را واژه مقدسی می دانم و وارد شدن هر شخص را در آن حریم مقدس درست نمی دانم. بازیگران، نوازندگان، نقاشان، عکاسان و مجسمه سازانی که تنها آگاه به امور تکنیکی کار بوده و در آفرینش یک اثر خلاقیتی از خود بروز نمی دهند را شایسته این نام نمی دانم.
در پایان لازم به یادآوری می دانم که گفته های بالا قطعا مخالفان زیادی خواهد داشت که این تعاریف را نمی پذیرند و انتقادات فراوانی را بر این نوشته وارد می دانند. باشد که این مجادلات راهی باشد برای کنکاش و تفکر بیشتر.
20/10/89
سرآغاز، یادی از کوروش کبیر
این مطلب توسط من برای وب سایت www.vetman.net نوشته شده است و با اجازه مدیر وبسایت وتمن در این وبلاگ نیز قرار می گیرد. برای دیدن نسخه کامل با تصاویر به وبسایت وتمن مراجعه کنید.
نوشتن سخت است و از آن سخت تر اولین جمله ای است که می نویسی. اینکه چه باید بنویسی و چگونه باید سخن را آغاز کنی و خواننده را با خود در مسیر درستی قرار دهی که در پیش داری.
چند سالی پیش و در زمانی که در دوران دانشجویی نوشتن به صورت غیر حرفه ای را در نشریات دانشجویی آغاز کردیم نیز قصه از همین قرار بود. همیشه سرمقاله نشریه ماهانه امان موضوعی بود که بیشتر از همه قسمتهای دیگر وقتمان را به خود مشغول و مباحث زیادی را گرد آن ایجاد می کرد. هر وقت هم که به نتیجه ای نمی رسیدیم تا بتوانیم موضوع و خبری داغ از حوادث آن روزها را در قالب سرمقاله تحلیل و بررسی کنیم دست به دامان نویسنده یا شخصیت تاریخی بزرگی می شدیم تا بتوانیم جای خالی سرمقاله امان را پر کنیم. از شاملو و اخوان ثالث و نیما گرفته تا هدایت و آل احمد و نامداران دیگر شعری یا داستانی را به قرض می گرفتیم و به جای سرمقاله آن را به چاپ می رساندیم و اینگونه آن صفحه اول کذایی را پر می کردیم. چندباری هم جای سرمقاله را خالی گذاشتیم و ژستی روشنفکرانه گرفته و آن را بر عهده خوانندگان گذاشتیم.
اما جنجال برانگیز ترین مطلبی که به جای سرمقاله در صفحه اول نشریه امان قرار دادیم منشور حقوق بشر کوروش بود.
کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشی شاید آن زمان که بابل را فتح کرد و دست به کار نوشتن آن استوانه شد که امروزه به منشور حقوق بشر کوروش معروف است خود نمی دانست قرنها و هزاره ها بعد آن نوشته ها چگونه با اهمیت و مهم جلوه خواهند کرد. چگونه بر سر حفظ و نگهداری آن جنجال به پا خواهد شد و چگونه کشورهای مختلف برای تصاحب آن به جان هم خواهند افتاد و چگونه همگان بی توجه به پایبندی یا عدم پایبندی به اصول حقوق بشر در کنار آن عکس یادگاری می اندازند.
تمام این مقدمه چینی ها برای این بود که باز هم نوشتن چند خطی که آن را به عنوان سرآغاز این وب سایت قرار دهیم کار سختی بود و به همین خاطر بدمان نیامد که باز هم دست به دامان کوروش شویم و خلاصه ای از منشور حقوق بشر او را که در ابتدای قرن پیش در منطقه عراق کنونی از زیر خاک به در آمد به جای سخن آغازین قرار دهیم. هر چه باشد کوروش پادشاهی است که در بسیاری از امور فرد آغازین بوده و استفاده از دستاوردهای او به جای سخن آغازین پر بیراه هم نخواهد بود.
اما برای اینکه آنقدرها هم این نوشته سرسری جلوه نکند بد نیست پیش از آوردن خلاصه ای از ترجمه متن استوانه کوروش اطلاعاتی هم در مورد تاریخچه آن بدهیم.
در سال 538 پیش از میلاد کوروش دوم یا همان کوروش بزرگ که بنیانگذار سلسله هخامنشی بود به بابل لشکر کشید. کوروش در تمام دوران سلطنتش معروف به این بود که آغاز کننده جنگی نبوده است و به همین دلیل گروهی بر این عقیده اند که لشکر کشی او به بابل به درخواست مردم و کاهنان بابلی بوده که از جور و ستم نبونید پادشاه وقت بابل به تنگ آمده بودند. در عین حال مطابق اکثر نوشته های تاریخی معتبر فتح بابل بدون درگیری و خونریزی صورت گرفت و پس از فتح شهر نیز به دستور کوروش به اهالی شهر هیچ آسیب جانی و مالی وارد نشد. کوروش در شهر بابل آزادی مذهب را به رسمیت شناخت و الهه ها و خدایانی را که نبونید از شهرها و کشورهای دیگر به زور به بابل آورده بود به جایگاه های اصلیشان بازگرداند و یهودیان را نیز که در زمان نبوکدنصر (بخت النصر) پادشاه پیشین بابل به اسارت به این منطقه آورده شده بودند را با حمایت خود به سرزمینشان بازگرداند. پس از آن به دستور کوروش لوحه ای از گل پخته از جنس رس که امروزه به استوانه کوروش معروف است را به طول 5/22 و عرض 11 سانتی متر مشتمل بر 45 خط (به جز قسمتهای تخریب شده) را ایجاد کردند که نیمه نخست آن شامل گفته های رویدادنگارهای بابلی و نیمه انتهایی آن سخنان و دستورهای کوروش به زبان و خط میخی اکدی (بابلی نو) می باشد.
در سال 1879 میلادی (1258 خورشیدی) هرمزد رسام باستان شناس بریتانیایی آسوری تبار در نیایشگاه اسگیله (معبد مردوک خدای بابلی) در شهر بابل باستانی این استوانه را از زیر خاک بیرون آورد و آن را به موزه بریتانیا در لندن تحویل داد. در سال 1375 خورشیدی پس از تحقیقات فراوان متوجه شدند بخشی از یک لوح گلی که تا آن زمان فکر می کردند متعلق به نبونید پادشاه بابلی است و در دانشگاه ییل امریکا نگاهداری می شد قسمتی از استوانه حقوق بشر کوروش است و مربوط به خطهای 36 تا 43 این استوانه می باشد.
سر آخر در سال 1971 سازمان ملل متن این استوانه را به شش زبان ترجمه و منتشر کرد و نسخه بدلی از آن را در مقر سازمان ملل در نیویورک قرار دادند.
و اینک ترجمه متن بخش اصلی منشور حقوق بشر کوروش:
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... نوه کوروش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش، شاه بزرگ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم، به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند... من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. من به تمام سنتها و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم، احترام میگذارم. همه ی مردم درکشورها و سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین, کار و محل زندگی آزادند. تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال و داراییهای دیگری را با زور تصاحب کند. اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند. هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شدهاند تنبیه شود. من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را میگیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاههای آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.
مسئله اساسی فلسفه
از زمانی که انسان فرزانه (به تعبیر دکتر محمود بهزاد در کتاب ابعاد انسانی نوع آدمی) پا بر عرصه هستی گذارده است فلسفه نیز شکل گرفته است. شاید هم قبل از آدمی و در میان میمونها و دیگر اجداد عجیب و غریبمان هم فلسفه مطرح بوده باشد هر چند تصور آن کمی سخت و دور از ذهن است.
آدمی با فلسفه که به تعبیر ژرژ پلیتسر در کتاب اصول مقدماتی فلسفه در تلاش برای پاسخ دادن به سوالات کلی و عمومی بشر هست از دیر زمانی است که آشنا می باشد. زمانی علم و فلسفه یک هدف و یک محدوده داشت و امروزه که علم گستردگی زیادی پیدا کرده دایره عمل علم و فلسفه از هم جدا شده است. علم به جزییات می پردازد و فلسفه به کلیات. فلسفه به علم جهت می دهد و از یافته های علمی در راه یافتن پاسخ سوالاتش بهره می گیرد.
اما مسئله اساسی فلسفه چیست؟
تاریخ فلسفه بی شک به یونان باستان باز می گردد. مصر و ایران و چین و تمدنهای بین النهرین اگر در هر زمینه ای بتوانند با یونان باستان لاف برابری زنند و حتی در بسیاری زمینه ها از یونان نیز فراتر رفته باشند اما در باب فلسفه این یونان باستان است که درخشش شگرفی داشته است.
از آن زمان تا به امروز بسیاری از مسائل در فلسفه حل شده و یا حداقل تغییر پیدا کرده است اما آنچه که از آن پلیتسر به مسئله اساسی فلسفه یاد می کند تغییر چندانی نکرده است.
مسئله ماده و روح یا جسم و فکر و یا هر چیز دیگری که بخواهیم آن را نام ببریم هنوز هم مسدله اساسی فلسفه است، تا فردا چه شود و چه پیش آید.
به بیان پلیتسر مسئله اساسی فلسفه بحث تقدم روح بر ماده و یا بالعکس می باشد. پرسشی که هنوز هم مطرح است.
تقدم روح بر ماده یا ایده آلیسم
ایده آلیسم آن شاخه ای از فلسفه است که معتقد بر تقدم روح بر ماده است. یعنی اینکه ماده از روح بوجود آمده است.
این تعبیر ساده در میان معتقدان این فلسفه اشکال گوناگونی داشته است.
برکلی اسقف انگلیسی را پدر ایده آلیسم می دانند. او نه به لحاظ زمانی بلکه به لحاظ تعصبی که به این فلسفه داشت این عنوان را برای خود دست و پا کرده است. تفکر ایده آلیسم تفکری باستانی است که لا اقل در یونان باستان بوضوح دیده می شده است.
اما برکلی آن را تا حد حذف ماده پیش برد. او عقیده داشت که ماده و جوهر مادی اصلا وجود ندارد و هر چه هست تفکرات آدمی است. او مثالهای متعددی را برای اندیشه خود بیان می کند. او ظرف آب ولرمی را مثال می آورد که اگر ما در حالیکه یک دستمان سرد و دیگری گرم باشد در آن فرو کنیم یک دست احساس سردی و دیگری احساس گرمی می کند. بدین دلیل او می گوید که سردی و گرمی آب نه از خود آب بلکه از دست ما و تصور ما می باشد. او معتقد است که جسم حاصل تصورات و ذهنیات ما است و وجود خارجی ندارد. هر چه هست روح است و دیگر هیچ.
شکل افراطی این تفکر امروزه به نام سولپیتیسم یا تنها خودم نامگذاری می شود که در این شکل افراطی تنها به وجود روح خود فرد می توان اذعان داشت. این تفکر افراطی هر چند در میان اکثر اندیشمندان این مکتب فکری طرفداران چندانی ندارد اما به هر حال به عنوان پایه و مبنای ایده آلیسم محسوب می شود.
تفکرات الهی و مذهبی همه بر پایه ایده آلیسم به وجود آمده اند. فرض اینکه خدایی که ماده نیست و آدمی را آفریده همان چیزی است که در ایده آلیسم به تقدم روح بر ماده اشاره دارد. اینکه روح بدون جسم نیز قابلیت بقا دارد و از آن می توان زندگی پس از مرگ را استنباط کرد.
تقدم جسم بر ماده یا ماتریالیسم
در الفاظ عامیانه ماتریالیسم را عدم اعتقاد به هر آنچه که دیده نمی شود تعبیر می کنند که به نظر تعبیر غلطی می آید. ماتریالیسم در تئوری معتقد به تقدم جسم بر روح است. اینکه در ابتدا جسم و ماده وجود داشته اند و روح و تفکرات حاصل جسم و تجربه های انسانی ماست.
ماتریالیسم مدعی است که تفکری کاملا علمی است و با پیشرفت علم توسعه پیدا کرده است. طبیعتا در یونان باستان که علم در حالت کودکی خود بوده ماتریالیسم بلوغ و رشد کافی را پیدا نکرده بوده است. هر چند در آن زمان نیز دانشمندانی مانند دموکریت وجود داشته اند که معتقد بودند همه چیز و حتی خدایان نیز از اتم و ماده ساخته شده اند. او تنها تفاوت آدمیان و خدایان را در نوع اتمهای تشکیل دهنده آنان بیان می کرد. دیدگاه او نسبت به اتم هر چند با دیدگاه علمی امروزه متفاوت بوده است اما پایه های ماتریالیسم را بر خود استوار کرده است.
ماتریالیستها نیز در اثبات گفته هایشان مثالهایی چند می آورند آنها بیان می کنند که تحقیقات علمی نشان داده که پیش از پیدایش آدمی و حتی پیش از پیدایش اولین موجودات زنده ماده و کره خاکی و کهکشانها وجود داشته اند که این را نشانه ای از تقدم ماده می دانند.
در ماتریالیسم روح بدون ماده موجودیت ندارد و به همین دلیل نیز انطباق آن با تفکرات مذهبی که معتقد به زندگی پس از مرگ و نحوه آفرینش آدمی است ممکن نیست. ماتریالیسم برای هستی آغازی را قائل نمی شود و نقش وجودی ماورایی را در ایجاد و خلقت هستی حذف می کند.
در طول قرون وسطی که تفکرات علمی ارسطو و تفاسیر سن توماس داکن حاکم بر چهارچوبه علم و فلسفه بود رشد و توسعه ماتریالیسم به کندی صورت می گرفت. علم در قرون وسطی کاملا اسکولاستیک (کتابی یا مدرسه ای) بود و در خدمت کلیسا قرار داشت. از این رو ماتریالیسم هنوز در کنج عزلت خود در انتظار بود. انتظاری که آرام آرام به سر آمد و با کشف فرضیه هایی چون قانون بقا ماده و انرژی در فیزیک و تکامل در زیست شناسی انرژی تازه ای در کالبد نیمه جان ماتریالیسم دمید.
اولین فردی که در عین ایده آلیست بودن تفکری را ایجاد کرد که کمک شایانی به ماتریالیسم کرد فرانسیس بیکن انگلیسی بود. او علم را از حالت اسکولاستیک خارج کرد و تجربه را در آن وارد ساخت.
پس از او جان لاک هموطنش نیز با اثبات این نکته که چگونه افکار از تجربیات آدمی ایجاد می شوند گام مهمی را به سمت ماتریالیسم نوین برداشت. پس از او رنه دکارت بود که علی رغم جمله ایده آلیستی معروفش که می گفت من فکر می کنم پس هستم با افزودن بر نقش تجربه ماتریالیسم را یک گام به پیش نهاد.
اما بانی ماتریالیسم نوین را باید دیدرو اندیشمند فرانسوی دانست. او با الهام از تفکرات پیشینیان خود پایه گذار ماتریالیسم نوین بود. ماتریالیسمی که پس از فویرباخ دانشمند آلمانی به کارل مارکس به ارث رسید و او با ترکیب آن با دیالکتیک آن را دچار تحولی عظیم کرد.
دیالکتیک چیست؟
دیالکتیک در لغت به معنای گفت و گو و مکالمه است اما در مفهوم چیز دیگری است. دیالکتیک به معنای در حرکت بودن و تغییرات مداوم است و آن چیزی است که در برابر متافزیک که تفکری ساکن و بی تحرک است قرار می گیرد. در متافیزیک حرکت جهان را حرکتی دایره وار می دانند که به نقطه آغازین خود باز می گردد اما در دیالکتیک حرکت جهان را حرکتی مارپیچی و رو به جلو فرض می کنند.
دیالکتیک در یونان باستان نیز ریشه داشته است. هراکلیت دانشمند یونانی عقیده داشت که در یک رودخانه دوبار نمی توان شنا کرد چون نه آن رودخانه همان رودخانه پیشین است و نه آن آدم همان آدم. به گفته اردلان عطاپور در کتاب مو لای درز فلسفه او این اندیشه را 2500 سال پیش از موعد اعلام داشت و به این خاطر در آن زمان به هیچ وجه مورد قبول واقع نگردید.
اما هگل فیلسوف آلمانی آن را پیرایش کرد و به نام خود به ثبت رساند.
دیالکتیک مشتمل بر 3 اصل می باشد. تغییر، اثر متقابل و تضاد.
در دیالکتیک همه اشیا در حال تغییر می باشند، اشیا بر هم اثر متقابل می گذارند و تضادی درونی بین تز و آنتی تز در درون هر چیز برقرار است که سرانجام به تولید پدیده ای جدید (سنتز) منتهی می شود.
کارل مارکس که بانی مکتب مارکسیسم است با افزودن دیالکتیک بر ماتریالیسم فلسفه خود را شکل داد و تفکر خود را که از پیروان مکتب سوسیالیسم بود سوسیالیسم علمی خواند و پیشینیان سوسیالیست خود را تخیلی نامید. پیش از او کسانی مانند توماس مور و پرودون داعیه دار سوسیالیسم بودند اما مارکس معتقد بود که آنها به دلیل حذف فاکتور مهمی مانند دیالکتیک بر خطا بوده اند. او معتقد بود که ماتریالیستهای پیش از او نیز به همین دلیل دچار روزمرگی شده بودند.
من نمی دانم یا فلسفه سوم، آگنوستیزیسم
این فلسفه حاصل تجربیات دیوید هیوم و امانوئل کانت بود. اما به نظر می رسد که سر رشته این تفکر نیز به یونان باستان می رسد. زمانی که سقراط بزرگترین دانش خود را بی دانشی می دانست.
آگنوستیزیسم معتقد است که کوشش برای شناخت ماهیت اجسام و روح کاری بیهوده است و از توان آدمی خارج است(لا اقل در زمان حاضر) و به این دلیل دیوید هیوم و امانوئل کانت به تلفیق دو نظریه ایده آلیسم و ماتریالیسم پرداختند.
لنین در تعریف آگنوستیزیسم می گوید که آنها معتقدند که جهان طبیعت سراسر تابع قوانین است و هیچگونه دخالت خارجی در آن موثر نیست ولی آنها اضافه می کنند که ما دلیلی برای تائید یا انکار وجود یک هستی در وراء عالم شناخته شده نداریم. به همین دلیل لنین آنها را ماتریالیستهای شرم سار می دانند یعنی آنها باطنا ماتریالیست هستند اما توان ایستادن در برابر احساسات و پیشینه های مذهبی خود را ندارند.
در این مکتب فلسفه هم گام با یافته های علمی به پیش می رود و برخلاف ایده آلیسم و به خصوص ماتریالیسم سعی در پیش بینی جهان نمی کند.
آنچه که بر خلاف ادعای ماتریالیستها که خود را مکتبی کاملا علمی می دانند باید بدان اذعان کرد این است که با کشفیاتی نظیر نظریه نسبیت انشتین ادعای پیش بینی تاریخ و قطعیت قائل بودن برای نظریات فلسفی امری کاملا غیر علمی می نماید.
تبصره: سبب نوشتن این مقاله خواندن کتابی بود از ژرژ پلیتسر اندیشمند مارکسیست فرانسوی به نام اصول مقدماتی فلسفه. او که پیش از جنگ جهانی دوم دانشکده کارگری را برای توسعه تفکرات مارکسیستی برای توده مردم بنا می نهد، در طول جنگ جهانی دوم در میدان نبرد کشته می شود. کتابی ساده که به بسیاری از سوالات فلسفی جویندگان پاسخ می دهد هر چند فرض این نکته لازم است که تفسیرهای او از دید یک فرد مارکسیست ارائه شده است.
معرفی کتاب: ده روزی که دنیا را لرزاند
ده روزی که دنیا را لرزاند، جان رید، رحیم نامور، بهرام دانش

ماجرای انقلاب اکتبر در شوروی سابق، بی شک یکی از نقاط عطف در تاریخ معاصر جهان محسوب می شود. لفظی که جان رید نویسنده امریکایی حاضر در شوروی در زمان انقلاب به کار می برد نه فقط از سر علاقه مندی وی به جنبش کمونیستی می باشد که انقلاب اکتبر به راستی دنیا را تکان داد و جریانی را ایجاد کرد که در نهایت در برابر ابرقدرت لیبرالیستی دنیا ابرقدرتی کمونیستی را پایه گذاری کرد. امریکا و شوروی که در جنگ جهانی دوم متحد همدیگر بودند و همراه هم دیکتاتوری نازی ها را به رهبری هیتلر نابود کردند پس از جنگ با تضعیف قدرتهای اروپایی تبدیل به دو ابرقدرت بلامنازع جهان شدند و جنگی معروف به جنگ سرد را آغاز کردند که در نهایت با شکست شوروی و جنبش کمونیسم پایان یافت. امروزه کمونیسم را اگر مکتبی مرده در نظر بیاوریم پر بیراهه نرفته ایم، شوروی که پدر کمونیسم خوانده می شد از صفحه تاریخ پاک گردیده، کره شمالی و کوبا هم که از شدت انزوا مرده ای بیش محسوب نمی شوند و چین هم که امروز روزگار در عرصه سیاست جهانی نقش ایفا می کند شاید به دلیل خاصیت زرد بودن کمونیستیشان و اصلاحات جسته و گریخته ای است که در حزب خود وارد کرده اند، آینده را هم که کسی خبر ندارد.
اما جان رید که در طول انقلاب اکتبر (به تاریخ جدید) در شوروی حاضر است یک امریکایی با تمایلات چپ گرایانه است که در شوروی می ماند و سر آخر هم در سنین میانسالی به بیماری تیفوس جان می سپارد و در آرمانشهر خود یعنی مسکو به خاک سپرده می شود.
انقلاب کمونیستی شوروی که با اصرار کمونیستها قرار است امتداد انقلاب بورژوایی ژوییه همان سال شوروی باشد با استفاده از فقر و بیکاری گسترده طبقات پایین جامعه شکل می گیرد. در ژوییه 1917 در روسیه تزاری انقلابی رخ می دهد که به حکومت خاندان رومانوف پایان می دهد و شکلی جدید با الگوهایی دموکراتیک در روسیه پایه گذاری می کند. چند ماه بعد در اکتبر همان سال جنبش کارگری به رهبری حزب بلشویک و لنین از فقر و بیکاری که در حکومت موقت انقلابی ریشه کن نشده است استفاده می کند و با توجه به جریان جنگ بر علیه ویلهم، پادشاه آلمان، حکومت موقت به رهبری کرنسکی را بر می اندازد و طرحی نو را ایجاد می کند.
این از تفاوتهای عمده انقلاب اکتبر با الگوی کلاسیک انقلاب در فرانسه می باشد. انقلاب فرانسه که بیش از 100 سال پیش از انقلاب اکتبر رخ داده تفاوت عمده ای که با انقلاب اکتبر روسیه دارد این است که در انقلاب فرانسه عقبه روشنفکری قوی وجود دارد که انقلاب را به پیش می برد و مشکلات اقتصادی و یا بهتر بگوییم نان آنقدر در این انقلاب اهمیت گسترده ای ندارد. همین وجه تمایز سرانجام متفاوتی را برای این دو انقلاب نمایان می کند، انقلاب فرانسه الگو می شود و حرکتی مداوم و آرام رو به جلو بر می دارد اما بر عکس انقلاب شوروی پس از چندی پشتوانه مردمی را کاملا از دست می دهد. انقلاب فرانسه از دیکتاتوری به سمت دموکراسی حرکت می کند در حالیکه انقلاب اکتبر از دموکراسی نصفه و نیمه حکومت موقت به سمت دیکتاتوری وحشتناک سرخ استالینی حرکت می کند.
انقلاب بلشویکی روسیه از ابتدا فاقد هر گونه مشروعیت دموکراتیک بود، شاید اگر انتخاباتی آزاد در آن زمان رخ می داد حزب بلشویک پیروز بیرون می آمد اما بلشویکها و توده مردم که درگیر نان بودند حوصله فرآینده های دموکراتیک را نداشتند، هر چند نمی توان از ضعف دموکراسی وقت در روسیه نیز صرفنظر کرد که امکان رقابت مسالمت آمیز را به حداقل رسانده بود.
و به گفته آویلوف سوسیال دموکرات انترناسیونال که در آن زمان به فعالیت سیاسی اشتغال داشته: اگر واژگون ساختن حکومت ائتلافی(موقت) به این سهولت انجام گرفت به سبب آن نبود که دموکراسی چپ بسیار نیرومند بود، بلکه فقط به این سبب بود که حکومت به مردم نه نان می توانست بدهد و نه صلح(90)
در هر حال انقلاب بلشویکی به قدرت می رسد و حکومتی را پایه ریزی می کند در حالیکه به لحاظ نیروهای تحصیل کرده و تعلیم یافته در مضیقه فراوانی قرار دارد. در جلسات آنها اکثرا کارگران و دهقانان و سربازان ژنده پوش حاضر هستند و به عکس در جلسات احزاب مخالف گروهی افراد روشنفکر، دانشجو و شیک پوش.
این امر تا بدانجا گسترده است که آنها برای اداره حکومت به مشکل می خورند و ناچار به تطمیع و تهدید مخالفین برای همکاری می شوند و طبیعتا بعد از پای گرفتن حکومتشان آنها را از خود می رانند.
از نکات جالبی که جان رید در کتابش به آن اشاره می کند این است که می گوید: هیچ چیز از این قابلیت زیست ارگانیسم اجتماعی حیرت بخش تر نیست که حتی در دوران مصائب عظیم نیز به کار خود ادامه می دهد، تغذیه می کند، می پوشد و تفریح می کند...(73)
اشاره او به این نکته است که در حالیکه در چند خیابان پایین تر انقلاب و جنگ و کشتار رخ می دهد سینماها و کافه ها به کار خود مشغولند و گروهی از مردم بی تفاوت زندگی را می گذرانند. شاید تنها در چند روز نهایی منتج به انقلاب است که زندگی روزمره نیز مختل می شود.
در نهایت به گفته توماس کارلایل در کتاب انقلاب فرانسه و جان رید در این کتاب که: در صف ایستادن و انتظار کشیدن را از صفات هر دو گروه مردم پیش از انقلاب می دانند انقلاب به رهبری ولادیمیر اولیانوف (لنین) به پیروزی می رسد در حالیکه قولهایی نظیر القا اعدام در ارتش، احیا حق آزادی تبلیغات و آزاد کردن زندانیان سیاسی را به مردم داده است. قولهایی که سرانجامی نمی یابد و انقلاب کمونیستی سرانجام شومی پیدا می کند و این انقلاب به زعم تروتسکی کلاسیک که قرار بود در صفحات تاریخ باقی بماند (90) پس از هفت دهه به بایگانی تاریخ سپرده می شود.
داستان یارانه ها
داستان یارانه ها یا همان سوبسیدهای قدیمی داستانی عجیب و غریب شده است. به نظر می رسد بیشتر از هر چیز سیاست در آن وارد و تاثیر گذار شده است.
عمر من شاید آنقدر نباشد که خاطراتی از عملکرد رضا شاه داشته باشم اما آنقدر بوده که دهه اخیر را به خوبی در ذهن داشته باشم.
پایان کار دولت دوم محمد خاتمی بود. مجلس هفتم تشکیل شده بود و مجلس ششم که حامی اصلاحات بود پایان یافته بود. بگذریم از نحوه تشکیل مجلس هفتم و داستان تکراری رد صلاحیتهای گسترده.
دولت خاتمی جز اینکه به لحاظ زمانی روزهای پایانی عمر خود را می گذراند به لحاظ استقبال عمومی هم روزهای بدی را سپری می کرد. روشنفکران و طبقه متوسط جامعه او را ناتوان و یا حتی خائن می نامیدند و طبقه ضعیف جامعه هم علی رغم ثبات اقتصادی نسبی کشور او را بی توجه به مسائل معیشتی مردم.
خلاصه خاتمی از هر دو سو رانده شده بود. گروه های مخالف اصلاحات هم که جشن خود را آغاز کرده بودند و با تمام تلاش زمینه چینی های لازم برای موفقیت کاندیدای مورد نظر خود را از سر می گذراندند.
نوروز آمد و طبق رسم هر ساله قرار بر این بود که از روز 14 فروردین بنزین چند تومانی گران شود. اما ناگهان اتفاقی افتاد که حداقل مردم را خوش آمد هر چند قضیه با توجه به نزدیکی انتخابات ریاست جمهوری بودار بود.
مجلس اصولگرا طرحی را ارئه داد به نام طرح تثبیت قیمتها و طی آن قرار بر این بود که قیمت حامل های انرژی و سایر اقلام و خدمات وابسته به دولت افزایش پیدا نکند.
کارشناسان اقتصادی تعجب کردند، مردم اما امیدوار شدند که لااقل شب 14 فروردین را برای پر کردن باک با بنزین ارزان در صف بنزین نایستند. داستان عجیبی بود.
انتخابات ریاست جمهوری آمد و دولت اصلاحات دولت را دو دستی به اصولگرایان تازه کار یعنی همان آبادگران تحویل دادند.
من به شخصه در آن زمان با تمام ایراداتی که بر سید محمد خاتمی وارد می دانستم در دل او را تحسین کردم، اینکه در جامعه سنتی ما یک نفر با این ظرافت و پایبندی به اصول دموکراسی کرسی اش را به فردی از حزب مخالف تحویل می دهد در حالیکه کاندیدای مورد حمایتش یعنی آقای معین را نفر پنجم اعلام می کند. بعد هم به دوستی گفتم که آیا اصولگرایان هم به همین سادگی که می آیند اگر در انتخابات بعدی شکست بخورند می روند؟ جوابش را نمی دانستم.
مجلس هفتم که داعیه دار طرح تثبیت قیمتها بود خیلی زود این طرح را به کناری گذارد و فراموش شد و دقیق به خاطر نمی آورم ولی روزنامه خراسان همانروزها نوشت طرح تثبیت قیمتها چند میلیارد تومان هزینه اضافی را بر دوش دولت وارد کرده است.
دولت آقای احمدی نژاد با استقبال مردم از طرح تثبیت قیمتها پیروز انتخابات شد. و مردم ما به اصطلاح مثل همیشه می دانستند چه نمی خواهند ولی نمی دانستند چه می خواهند و اینگونه در انتخابات حاضر شده بودند.
اما دولت نهم نه تنها طرح تثبیت قیمتها را ادامه نداد بلکه در رویکردی کاملا مخالف طرح حذف یارانه ها را پیش کشید. آن وقت بود که پرده بر افتاد که تمام داستان طرح تثبیت قیمتها برای ضربه زدن به جریان اصلاحات بوده و پشتوانه کارشناسی نداشته است. پس بی دلیل نبود که انتخاب مجلس هفتم تا این حد اهمیت پیدا می کرد، چون اگر رد صلاحیت اصلاح طبان در انتخابات ریاست جمهوری کار سختی است به جایش رد صلاحیت در انتخابات مجلس کار ساده و کم سر و صدا تری است.
حالا ما مانده ایم و یارانه هایی که قرار است پرواز کند و از سفره های مردم خارج شود، با خودم می گویم اگر همان 5 ، 6 سال پیش به صورت سالانه قیمتها افزایش پیدا کرده بود آیا لااقل برای بنزین امروزه اینقدر بحران داشتیم. اگر بنزین 100 تومانه 5 سال پیش سالانه 25 تومان افزایش پیدا می کرد و امروز مثلا به قیمت 225 تومان می رسید بهتر و کم دردسر تر نبود. آیا این خود نوعی حذف یارانه ها به صورت تدریجی نبود؟
این است داستان بنزین و یارانه ها از دید من که نه کارشناس اقتصادی هستم و نه آگاه به پشت پرده مسایل سیاسی. حالا ببینیم تا فردا چه می شود.
در مورد دکتر کریم سنجابی
چند روزی درگیر مطالعه مجموعه مصاحبه های دکتر کریم سنجابی بودم. این مصاحبه ها توسط دانشگاه هاروارد تحت عنوان مطالعاتی در مورد تاریخ معاصر ایران و برای ثبت تاریخ شفاهی کشورمان در سال 1362 صورت گرفته بود و طبق خواسته دکتر کریم سنجابی قرار بر این بوده که تا زمان حیات این مرد پر آوازه منتشر نگردد.
دکتر کریم سنجابی به روایت خودش در این 34 نوار مصاحبه که بالغ بر 300 صفحه می باشد فردی کرد از ایل سنجابی بوده است.
فردی که از ابتدای عمر و از بدو کودکی که در کنار یک شاهزاده قجری قرار می گیرد تا پایان عمر که از ایران می گریزد و در امریکا ساکن می شود زندگی سراسر سیاسی و پر حادثه ای را از سر می گذراند.
شاهزاده قجری که اگر اشتباه نکنم در زمان جنگ جهانی اول و مهاجرت هیات حاکمه ایران در ایل سنجابی پنهان می شود را می توان اولین معلم دکتر کریم سنجابی دانست.
دوران رشد و بالندگی او سراسر حادثه است تا اینکه او به همراه تنی چند از یارانش حزب میهن را راه اندازی می کند که بعدها یکی از ارکان اصلی جبهه ملی ایران به رهبری دکتر مصدق می شود.
دکتر سنجابی به روایت خودش که پر بیراهه هم نیست یکی از ارکان جبهه ملی ایران و علل موفقیت این جنبش در راه ملی کردن صنعت نفت می باشد.
با سقوط دولت دکتر مصدق و زندانی شدن بسیاری از سران جبهه ملی دکتر سنجابی مدتی طولانی را به حالت اختفا به سر می برد. تا اینکه با باز شدن شرایط کشور او از مخفی گاه خود خارج می شود و فعالیت های سیاسی اش را با راه اندازی جبهه ملی دوم از سر می گیرد.
اما باز در بحبوحه جریانات 1342 او به همراه یارانش زندانی می شود و با زندانی شدن او عمر جبهه ملی دوم نیز به سر می رسد و تلاشهای گروهی دیگر از جریانات برای راه اندازی جبهه ملی سوم ناکام می ماند و او که با شکل و شمایل جبهه ملی سوم موافقت ندارد سکوت می کند. این سکوت تنها به دلیل همراهی دکتر مصدق با جبهه ملی سوم است. دکتر سنجابی از یکسو جبهه ملی سوم را نمی پسندد و از سوی دیگر به احترام پیشوای جبهه ملی یعنی دکتر مصدق که به صورت غیر مستقیم از زندان خانگی اش در روستای احمدآباد جریانات را هدایت می کند سکوت می کند.
در بحبوحه انقلاب او به صورت یکی از سران جنبش انقلابی مردم ایران در می آید. از نقش او در پیروزی انقلاب می توان همین مقدار بیان کرد که او نویسنده اعلامیه 3 ماده ای پاریس برای خروج از بحران می باشد که به تائید آیت الله خمینی نیز می رسد. از سوی دیگر در زمانی که محمدرضا شاه به گفته خودش صدای انقلاب مردم ایران را شنیده است به دکتر سنجابی پیشنهاد نخست وزیری می کند که وی نمی پذیرد. پیشنهادی که بعد از وی به شاپور بختیار از دیگر اعضای جبهه ملی می شود که او علی رغم مخالفت سران جبهه ملی می پذیرد و فورا از جبهه ملی اخراج می شود. بگذریم از اینکه هر تحلیلگری نسبت به این مرحله انقلاب نظری دارد گروهی عمل دکتر سنجابی و گروهی عمل شاپور بختیار را تائید می کنند.
در هر روی عمر صدرات بختیار نیز کوتاه است. او سقوط می کند و از ایران فرار می کند. انقلاب به پیروزی می رسد و مهندس بازرگان که از اعضای جبهه ملی و از سران نهضت آزادی است قدرت اجرایی را در دست می گیرد. دکتر سنجابی با آنکه پیش از انقلاب هم در برخی اوقات با مهندس بازرگان اختلاف سلیقه هایی دارد به عنوان وز یر امور خارجه شروع به کار می کند.
اما دکتر سنجابی از شرایط ناراضی است. او از موازی بودن دولت موقت و شورای انقلاب و تداخل عمل آنها گله مند است. او از بی نظمی و هرج و مرج حاکم ناراضی است.
سرانجام استعفا می دهد و با شروع جنگ به سازماندهی نیروهای ایلیاتی کرد برای مقابله با نیروهای عراقی اقدام می کند.
در نهایت با تحت فشار قرار گرفتن نیروهای ملی از سوی جریانات مذهبی در داستانی سخت از طریق مرز ترکیه از ایران فرار می کند و ابتدا به پاریس و سپس برای معالجه نزد دو فرزندش در امریکا می رود.
دکتر سنجابی آنگونه که خود روایت می کند و در این مصاحبه هم آمده است (در سال 1362) در مورد آیت الله رفسنجانی می گوید که او فردی هوشمند است که برای جانشینی فردی مناسب بعد از آیت الله خمینی برنامه ریزی می کند. پیش بینی که درست از آب در می آید. در جای دیگری می گوید که هر چند سازمان مجاهدین خلق زحمتهای فراوانی برای انقلاب کشیده است ولی با توجه به مشی جنگ طلبانه و نامشخص بودن جهانی بینی فکری آنان آینده خوبی را برای آنان پیش بینی نمی کند. که این مورد هم درست از آب درآمده است.
به هر حال از حواشی که بگذریم این مجموعه مصاحبه که به کوشش ضیا صدقی در سالهای پایانی عمر دکتر سنجابی صورت گرفته بی نهایت جذاب و آموزنده و دوست داشتنی است.
در پایان بد نیست که یاد تمام فعالان جبهه ملی ایران را که در طول قرن معاصر برای پیشبرد جنبش دموکراسی خواهی ایرانیان تلاش کرده اند را گرامی داریم.
از دکتر مصدق پیشوای این جنبش، تا دکتر حسین فاطمی شهید بزرگوار، دکتر سنجابی، مهندس بازرگان، آیت الله طالقانی، اللهیار صالح، دکتر یزدی و پسرش مهندس یزدی، داریوش فروهر، دکتر پرویز ورجاوند که افتخار ملاقات حضوری اش را داشته ام و تمامی آنهایی که نامشان را ذکر نکردم.
سگها و آدمها
نه اشتباه نکنید این وبنوشت هیچ ارتباطی به رمان موشها و آدمهای جان اشتاین بک ندارد.
دیرهنگام شب بود و یا بهتر بگویم نزدیکهای خروس خوان. از شب نشینی برمی گشتم با کلی خنده و تفریح.
از سر یک کوچه که پیچیدم. سگی را دیدم که لی لی کنان در جهت مخالف در حرکت بود. سگ بیچاره دو پا داشت و یک دست. خنده بر لبهایم خشک شد. سست و کرخت شدم. مات و مبهوت ماندم و ماشین را ناخودآگاه نگاه داشتم. سگ هم ایستاد. از آدمها نمی ترسید شاید هم می ترسید اما گرسنگی وادارش می کرد که وقتی آدمهایی را ببیند که در دستشان چوب و سنگ نیست دل به غذایی ببندد که شاید به او بدهند و یا حداقل نوازشی او را بکنند مثل همان چیزهایی که احتمالا خوابشان را می بیند. دم تکان داد. در حالیکه هنوز هیچ محبتی در حقش نکرده بودم. در ذهنم ماشین را جستجو کردم تا چیزی مناسب حالش بیابم. فقط یک ظرف غذا بود که برای فردا ناهارم همراهم بود. برنج بود و مرغ. می دانستم که سگهای بیچاره این دوره و زمانه به نان خشک هم بسنده می کنند. از خیر فردا ظهر گذشتم و تمام غذا را جلویش خالی کردم. مثل کسی که خیلی زود پسرخاله بشود نشست و خورد و همچنان و بی وقفه دم تکان می داد. شاید تحمل وزنش روی سه پا برایش سخت بود و به همین خاطر برخلاف خیلی سگهای دیگر خیلی زود نشست و نشسته غذایش را خورد.
من هم خرسند از کاری که کرده بودم و ناراحت از سرنوشت این سگ بیچاره راهم را گرفتم و رفتم. اما نگاه مهربانش، صورت پر دردش و سرنوشت شومش با من باقی ماند. من هم سگ ولگرد صادق هدایت به خاطر آمد و داستان همیشگی سرنوشت.
صبح بود و تازه می خواستم کارم را شروع کنم که دیدم دوستی از بچه های روستا حیران دنبال کمک می گردد. وقتی علت را جویا شدم گفت که فلانی مرده و دنبال کمک می گردد که جسد را سوار ماشین کند.
آن فلانی را می شناختم پیرمردی بود حداقل بالای 90 سال که همسایه دفتر ما در روستا بود. یک فسیل به تمام معنا که از سر صبح تا دم غروب جلوی خانه اش می نشست و یا بهتر بگویم دراز می کشید. اگر سرد بود در آفتاب و اگر گرم بود در سایه و این تنها حرکت او در طول روز بود. شبها را هم که خبر ندارم چون جای دیگری بودم.
تا اینکه مرد.
به آن دوست کمک کردیم و پیرمرد در پتو پیچیده را با کمک چند نفر دیگر بار وانت کردیم. تا او را به قبرستان که اتفاقا دور هم بود ببرند.
پیرمرد، مرده، بار وانت.
همان قدر که شما تعجب کردید من هم تعجب کردم. اما ظاهرا پیرمردی که از دید اندک اعضای خانواده و اطرافیان چندین سال هم اضافی زندگی کرده بود نیازی به ماشین نعش کش و این تجملات نداشت. دو پتو و یک وانت کافی بود.
کسی هم گریه نکرد جز پسر جوانی که هیچ نسبتی با او نداشت و حتی از بچه های همان روستا هم نبود بلکه مثل من که محیط کارم آنجا بود و خودم از جای دیگر او هم ساکن جای دیگری بود و فقط چندباری پیرمرد را دیده بود و به دلیل نازک بودن دلش حالا زار زار گریه می کرد.
پیرمرد همان آقای اسمیت رمان آزردگان داستایوسکی بود که بی سر و صدا می میرد فقط فرقش این بود که این پیرمرد حتی سگی هم نداشت که مثل آقای اسمیت در کنارش بماند و از عشق صاحبش با او بمیرد.
معرفی کتاب: سقوط

سقوط، آلبر کامو، شورانگیز فرخ، 1377(4)، نیلوفر
آلبر کامو نامی آشنا و بدون نیاز به معرفی می باشد. کمتر کتاب خوانی در ایران پیدا می شود که اسامی کتابهای معروف وی مانند بیگانه، طاعون و افسانه سیزیف را نشنیده باشد.
برای من نیز اینگونه بوده و هست. اما سقوط را تاکنون نخوانده بودم.
بیگانه یکی از آثار مشهور او می باشد. داستان زندگی فردی که همه چیز برایش بی معنا است. هیچ چیز برای او در زندگی اهمیت ندارد. حتی مرگ، نه مرگ نزدیکانش مثل مادری که در ابتدای داستان می میرد و نه مرگ خودش که در انتهای داستان و با صدور حکم اعدام وی قرار است رخ دهد و شاید هم هرگز رخ ندهد اما مهم نیست.
افسانه سیزف مجموعه مقالاتی است در مورد پوچی. مبنای نام این کتاب هم افسانه سیزف است. سیزیف سنگی را باید هر روز به نوک قله ای برساند و آنگاه این سنگ مجدد به پایین باز می غلتد و سیزیف باید آن را دوباره بالا ببرد. شرحی از کاری بی سود و منفعت و تکراری. آنچه که کامو آن را زندگی روز مره می داند. بی منفعت و تکراری.
سقوط هم این معنا را در لابه لای خود جای داده است. البته پیچیده تر که ناشی از پیچیدگی ذهن نویسنده در سالهای آخر زندگی است. سقوط جزء آخرین آثار آلبر کامو می باشد. بگذریم.
زندگی کامو کوتاه بود. او پنجاه سالگی را ندید. ابتلا به بیماری سل و در نهایت مرگ در اثر حادثه رانندگی او را خیلی زود به پایان داستان تکراری زندگی رساند.
جالب اینکه کامو، نیچه، کافکا و سارتر همگی پیش از پنجاه سالگی مردند. اگر اشتباه نکنم همگی هم کمابیش مریض احوال بودند. نیچه و کافکا شاید بتوان گفت که خود را پیرو مکتب پوچی می دانستند، بگذریم از تفاوتهای فکریشان. سارتر هم که یک اگزیستانسیالیست بود تا مرز نیهیلیسم فاصله ای آنچنانی نداشت.
در روایت شرقی و ایرانی این قبیل نویسندگان هم صادق هدایت را داریم که پیش از پنجاه سالگی مرد. البته او نه مریض احوال بود و نه در حادثه رانندگی کشته شد. او به مرگ خود خواسته تن داد. شاید می خواست در فهرست اینگونه نویسندگان جایگاه ویژه ای داشته باشد.
به لحاظ سیاسی اما کامو در ابتدا گرایشات کمی به جریانات چپ نشان داد اما بعدها از آن فاصله گرفت. نقطه ای که می توان آن را مرز جدایی کامو با سارتر دانست. سارتر تا آنجا که من می دانم همیشه یک چپ گرا باقی ماند.
هدایت هم در ابتدا در برخی جلسات حزب توده که می توان آن را نماینده جریان چپ ایران دانست حاضر شد اما خیلی زود فاصله گرفت.
نوشته های کامو بیشتر از آنکه فضایی روایی و داستانی داشته باشد ساختاری مقاله مانند دارد. به خصوص در سقوط که داستان تقریبا بی اهمیت است بیشتر شرحی است که زندگی. در این میان بیگانه بیشتر در چهارچوبه داستانسرایی وارد می شود هر چند در عمل همه نوشته ها به یکسو نشانه رفته اند.
کافکا اما متفاوت است. او یک داستان نویس است که پوچی در لابه لای آن نهفته است و این را می توان برخلاف کامو دانست که نوشته هایش فلسفه پوچی است که در لابه لای خود داستانی را هم باز گو می کند. سارتر هم در این میان بیشتر به کامو می ماند. داستان تهوع او قرار است یک داستان باشد اما هیچ اتفاقی در آن رخ نمی دهد.
اما نویسنده ایرانیمان یعنی هدایت در این بین بیشتر به کافکا گرایش دارد. او یک داستان نویس استو داستان نویسی که در لابه لای حوادث پوچی را به ما القا می کند. او در تمامی داستانهای کوتاهش ارزشها را به زیر سوال می برد، ارزشهایی که به تبع زندگی ایرانی او مرتبط با سنتهای ایرانی و اسلامی ماست. اما هدایت یک چیز برایش بسیار اهمیت دارد و آن تاریخ ایران باستان است. آن عشقی که او را وادار به نوشتن اصلی ترین اثرش یعنی بوف کور می کند.
آلبر کامو فرانسوی الاصلی است که در الجزایر به دنیا می آید اما فرانسه را همیشه به عنوان وطن اصلی خود می داند. در بیگانه حتی اگر حوادث داستانش در الجزایر می گذرد اما حال و هوای فرانسه بیشتر بر آن سیطره دارد. در سقوط هم با اینکه داستان در هلند می گذرد اما راوی یک فرانسوی است که حال و هوای وطنش را کرده است.
خواندن کتاب سقوط اگر به عنوان یک داستان خوانده شود آنقدرها مفرح نیست اما برای شناختن دنیای کامو کتاب گیرا و جذابی می تواند باشد.
تجدد در لباس سنت
چند روز پیش به تناسب شرایط کاری راهی یکی از روستاهای تقریبا دور افتاده اطراف مشهد شدم. اینگونه سفرها برای من امری غریب نیست و به دلیل همین شرایط است که آشنایی خوبی با فرهنگ و تفکر روستاییان دارم.
به همین دلایل نیز پیش از انتخابات احتمال رای آوردن آقای احمدی نژاد را بعید نمی دانستم چون آن چه مشخص بود در اکثریت روستاها آقای احمدی نژاد محبوبیتی قابل توجه داشت، هر چند نباید فراموش کرد که روستاهایی نیز وجود داشت که اکثریت آنها کاندیداهای دیگری را در ذهن می پروراندند. و بگذریم که کل جمعیت روستای کشور ما چیزی بیشتر از 35 درصد نیست.
در این سفر اخیر با فردی آشنا شدم که دوست دارم او را آنگونه که دیگران می نامند آقاسی بنامم.
آقاسی، این جوان روستایی که به دلیلی که نمی دانم معلول نیز بود در کنار کارهای دیگری که انجام می داد خواننده بود و به دلیل این استعداد ذاتی وی و تشابه صدایش بود که او را آقاسی می نامیدند.
زندگی روستایی معمولی داشت و در خانه ای کوچک در کنار زن و فرزند کوچک و تازه به دنیا آمده اش زندگی می کرد. خوانندگی در مجالس شادی هم ولایتی ها هم یکی از منابع درآمدش بود. صدای گرمی داشت و اگر بگویم ترانه های مرحوم نعمت آقاسی را بهتر از خود او می خواند پر بیراه نگفته ام.
وقتی از او نام فرزند کوچکش را پرسیدم گفت که نام او را مهرشاد گذاشته است. به او گفتم خوب لابد به دلیل علاقه ات به موسیقی نام او را مهرشاد گذاشته ای. اما پاسخ او چیز دیگری بود. او مانند افرادی که بهشان برخورده باشد جواب داد نه. نام او را مهرشاد گذاشته ام چون اولا نامی ایرانی است و دوما نام یکی از پادشاهان ساسانی بوده. البته من نمی دانم آیا واقعا پادشاهی با نام مهرشاد وجود داشته یا نه؟ اما هر چه بود جواب او مرا جذب کرد. در حقیقت انتظار چنین پاسخی از او نداشتم. در ذهن من تصویر متفاوتی از یک روستایی نقش بسته بود.
اما این سوال و این جواب سرآغاز مباحثه ای بود که برایم جالب بود. این جوان روستایی با لباس محلی و ظاهری از دید شهری ها نامناسب حرفهایی زد که دوست داشتم تمام آنها که خود را شهری می دانند و آگاه، می بودند و می شنیدند.
آقاسی داستان من فردی به شدت ملی گرا و بسیار اهل مطالعه بود. او ظاهرا تحصیلات دانشگاهی هم نداشت اما وقتی حرف می زد به کتب مختلف تاریخی مثل تاریخ طبری و یعقوبی و چه و چه استناد می کرد.
برخلاف همیشه که به تناسب عادت پر حرفی من همیشه من گوینده بودم و دیگران شنونده این بار او گوینده بود و من لذت برنده.
او از ایران می گفت و حمله اعراب و تاثیر آن در فرهنگ و سرنوشت ایرانیان. او درد دل می کرد از تاریخی که از ذهن بسیاری از ما مردم پاک شده است، او می گفت از هویت ایرانی ما که چیزی آنچنان از آن باقی نمانده و...
شرح جزییات این گفتگو شاید از حوصله من نویسنده خارج باشد اما هر چه بود لذت بخش بود.
در دوره انتخابات دهم ریاست جمهوری نیز از این قبیل گفتگوها در روستاها و شهرها زیاد شنیده می شد، بسیاری بودند که در همین روستاهای از دید ما متعصب و واپس گرا طرفدار تغییر و تحول بودند. اما ماجرای آقاسی فرای این حرفها بود. او آگاهانه حرف می زد و نه مانند بسیاری از ما که اگر هم معتقد به امری هستیم بیش تر از سر های و هوی است و شیرین زبانی. او برای آنچه می گفت سند می آورد و کسی را هم تهدید نمی کرد که سندش نیز موجود است!
کار من با آقاسی تمام شد و کمی هم نشستیم و چای گرمی هم با هم نوشیدیم و من برگشتم اما تاثیر این جوان روستایی بر من بسیار زیاد و عمیق بود.
راستی با این دنیای کوچکی که امروزه در روستاهایش جوانانی مثل آقاسی قصه من دیده می شوند، آیا می توان همچنان از حذف تاریخ ملی و دموکراسی و سایر پدیده های مدرن دم زد؟ براستی تا کی می توان برای نا آگاه نگاه داشتن مردم تلاش کرد؟
تبصره1:
کتاب سه اسلام نوشته روزنامه نگار نام آشنای امروزه ایران محمد قوچانی را خواندم. قلمی روان و نگاهی نکته اندیش در این کتاب که مشتمل بر مجموعه مقالات نوشته شده در روزنامه های مستقل ایران بود یافتم. از خواندنش لذت بردم و بسیار چیزها یاد گرفتم. برخلاف بسیاری از کتابهای اینگونه که خواندنشان حوصله سر بر است و خسته کننده این کتاب جذابیتهای زیادی داشت. از هر مقاله اش می شد نکته ها یاد گرفت.
امروز محمد قوچانی در زندان است، نزدیک به چهار ماه از حوادث پس از انتخابات می گذرد و محمد قوچانی در انتظار صدور حکم دادگاه.
جاودانگی و مرگ
داشتم مصاحبه ای چاپ نشده از خسرو شکیبایی را می خواندم. از یک سو احساس تلخ مرگ مرا در خود فرو برد و از سوی دیگر با خود گفتم خوشا به حال شکیبایی. لااقل زود از یادها نمی رود. با خود گفتم مرگ ترسناک نیست از یاد رفتن ترسناک است. مرگ پایان نیست، فراموش شدن مرگ واقعی است.
خواستم به خودم بنگرم انسانی معمولی که روز خواهد مرد و لابد اطرافیان هم چند صباحی گریه و زاری خواهند کرد و بعد دیگر هیچ. احساس خوشایندی نبود هرچند هیچگاه هم وسوسه شهرت آن هم از طریق بازیگری مرا فرا نگرفته بوده.
اما یاد داوود اسدی دیگر بازیگر ایرانی افتادم. همان کمدینی که چند سال پیش مرد، دقیقا یادم نمی آید. ناگاه این حس غریب در وجودم چندین برابر شد. احساس کردم چه جفایی بر داوود اسدی رفته که علی رغم بازیگر بودن آن قدرها در یادها و خاطره ها باقی نخواهد ماند. بسیاری او را اصلا نمی شناختند و دیگران هم خیلی زود او را از یاد خواهند برد. راستی دلم گرفت.
جاودانگی پدیده ای است که اگر اشتباه نکنم بالاترین جذابیت را برای بشر دارد. پدیده ای که اگر نخواهم مطلق حرف بزنم تقریبا دست نیافتنی است. آدمی حتی اگر فقط این کره خاکی را هم در نظر بگیریم آنقدر کوچک است که بودن و نبودنش تاثیری در هیچ چیزی ندارد. چه رسد به این که این کیهان بی سر و ته را بخواهیم در نظر آوریم.
شاید تعداد آدمهایی که به تمام معنا در طول تاریخ جاودانه شده اند آنقدرها نباشد.
شاید ما آدمها به بی اهمیت بودن عادت کرده ایم. به یک مورچه بودن، مورچه ای که به سادگی زیر پا له می شود و نابود می شود بی آنکه صاحب آن پا حتی متوجه ناله های آن مورچه در حال نزع بشود.
احتمالا حالا می فهمم چرا آدمها در طول تاریخ همیشه دوست داشته اند که به دنیای بعد از مرگ معتقد باشند.
راهی برای جاودانه شدن.
معرفی کتاب: کوری
کوری، ژوزه ساراماگو، مینو مشیری، 1378(9)، علم
رمان کوری را سالها قبل خوانده بودم. اما وقتی بار دیگر چشمم به این رمان برنده جایزه نوبل ادبیات افتاد نتوانستم خود را کنترل کنم و بار دیگر این کتاب را در دست گرفتم.
از این نویسنده نام آشنای پرتغالی کتاب دیگری به نام نامها را نیز خوانده بودم. آن نیز کتاب مقبول و جذابی است.
کوری شرح انسانهایی است که به ناگهان و بدون دلیل شناخته شده ای کور می شوند و حال باید در شهری که همه آدمهایش کور هستند زندگی جدیدی را شروع کنند. در این بین تنها یک زن کور نمی شود که مسوولیت گروهی از همراهانش را بر عهده می گیرد.
نتیجه اخلاقی این کتاب در سطور پایانی این کتاب نهفته است آن جا که این زن بعد از رفع این عارضه عجیب می گوید ما اکنون نیز در حقیقت کور هستیم، کورهایی بینا.
در طول این کتاب تمام بنیانهای تمدن بشری از بین می رود و انسانها مانند حیوانات و حتی بدتر از حیوانات در پی یافتن راهی برای فرار از گرسنگی و مرگ به تکاپو می افتند.
به راستی مرز میان تمدن و توحش چقدر باریک است.
معرفی کتاب: امینه

امینه، مسعود بهنود، 1387(9)، علم
شاید آنچه که مرا وادار به نوشتن مجدد کرد این نویسنده و این کتاب باشد. در مجموع دو کتاب از کتابهای این نویسنده گرانمایه را تاکنون خوانده ام. یکی کتاب دوست داشتنی خانوم و امینه هم دومین می باشد. کتاب دیگری از این نویسنده را نیز در دست دارم به نام سه زن که هنوز آن را نخوانده ام.
اول بار با مقالات مسعود بهنود آشنا شدم. به او علاقه مند شدم به دلیل سبک نگارشش، صداقت و بی طرفیش و مهمتر از همه اینکه به عنوان یک تحلیل گر مسائل سیاسی و روزنامه نگار دستی در ادبیات داشت و این آن چیزی بود که جذابیت او را برای من دو چندان کرد. بعدها که او را در صفحه تلویزیون بی بی سی نیز دیدم شخصیت و منش او بیش از پیش مرا به سمت او جذب کرد.
کتاب امینه کتابی است هم تاریخی و هم رمان. در حقیقت رمانی تاریخی است که یک برهه از تاریخ تقریبا معاصر ایران را در بر می گیرد. ماجرای کتاب به دوران قاجار بر می گردد. اما انتظار نداشته باشید که به صورت معمول کتاب سراسر پر باشد از انتقادات سهمگین به این سلسله پادشاهی ایران. بهنود نه یکسره از نادرشاه افشار و کریم خان زند به نیکی یاد می کند و نه در ادامه قاجاریان را یکسوی به ورطه سیاهی می اندازد.
بی شک درست است اگر بگوییم دنیای مسعود بهنود خاکستری است.
داستان امینه مربوط به زن فتحعلی خان قاجار می باشد. البته فتحعلی خان را با فتحعلی شاه یکی ندانید. فتحعلی خان در حقیقت جد آغا محمد خان قاجار است. او پیش از مرگ به همسرش امینه وصیت می کند که برای به دست آوردن حکومت ایران تلاش کند و در حفظ این مقام در خاندان قاجار ممارست کند.
امینه با صبر و سیاست در رسیدن آغامحمدخان به پادشاهی ایران تلاش می کند و در نهایت موفق نیز می گردد. سپس امینه می میرد و وصیت نامه ای از او دست به دست پادشاهان قاجار و زنانش می گردد و آنها نیز این راه را با سبک و روش امینه ادامه می دهند. تا آنجا که محمدعلی شاه به حکومت می رسد که مخالف بندی از مفاد وصیت نامه است و آن اینکه محمدعلی شاه از پدر و مادر قاجار نیست. محمدعلی شاه در حقیقت از مادر به امیر کبیر بر می گردد. تلاشهای زن محمدعلی شاه که وارث وصیت نامه امینه است راه به جایی نمی رسد و جنبش مشروطه هواهی مردم ایران خاندان قاجار را سرنگون می کند.
و مثل کتاب خانوم داستان موخره ای دارد که حاکی از موجود بودن اصل وصیت نامه است. موخره ای که جذابیت کتاب را دوچندان می کند. حس نوستالژی خواننده را قلقلک می دهد و با کوله باری از سوال و اسرار فاش نشده خواننده را رها می کند.
در کتاب خانوم نیز داستان تقریبا به همسن منوال است. خانوم یکی از نوادگان خاندان قاجار است که با فرار محمدعلی شاه از ایران می رود و در اروپا می بالد و در نهایت در سنین پیری بعد از انقلاب سال 57 به ایران باز می گردد و جسمش را در خاک ایران برجای می گذارد.
کشش این داستانها به حدی بوده و هست که من برای یافتن قبر خانوم به امامزاده داوود تهران رفتم اما بازسازی این امامزاده ظاهرا این قبر را تخریب کرده بود و من آن را نیافتم. شاید حالا هم بدم نیاید که به دنبال رد پای امینه به سمنان و ترکمن صحرا بروم.
برای لذت بردن از کتابهای مسعود بهنود (حداقل این دو کتاب) لازم است کمی به اندازه سر انگشت به تاریخ و رمان علاقه داشته باشید.
هر چند ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که کتاب خانوم به لحاظ داستانی پر کشش تر است و ویژگیهای تاریخی کتاب امینه مه به مراتب سنگین تر از کتاب خانوم است ممکن است کمی شما را در درک اسامی و مکانها آشفته سازد.
در هر حال، هر چه باشد در حال حاضر جادوی مسعود بهنود مرا افسون کرده است.

