در باب خشونت (بخش اول)
این مقاله در سال 1382 نگاشته شده است
در هزاره سوم، خشونت و جنگ هنوز از پديده هاي جاري در زندگي بشر به شمار مي رود، با گذر هر روز انسان خود را بيشتر در لباس تمدن مي پوشاند اما چهره توحش آدمي هر بار به گونه اي خود را نمايان مي سازد، گاه كشوري، كشوري ديگر را مورد هجوم قرار مي دهد،گاه حكومتي مردم خود را به بردگي مي گيرد و گاه آدمي ديگري را…
بي دليل نيست كه لنين قرن جاري را قرن انقلاب،خشونت و جنگ پيش بيني كرده است.تورگنيف عصر ما را عصر پرخاشگري و عصيان مي نامد، عصري كه لطيف ترين و زيباترين انديشه ها با زباني تند و خشن ادا مي شود[i] و نيچه وقتي دو سده آينده اروپا را نيهيليسم پيش بيني كرد در پي آن بروز جنگ جهاني را هم پيش بيني كرد و سده آتي خود را سده جنگهاي بزرگ خواند[ii]و اين اساس نيهيليسم است زيرا همانطور كه كريستين بوبن مي گويد «دنيا سرشار از جنايت است، چرا كه در بين دستان كساني است كه پيش از هر كس ديگري، خودشان را به قتل رسانده اند»[iii] و بي گمان از انساني كه به اين حد از تفكرات خود ويرانگر رسيده است انتظاري ديگر نمي توان داشت و شايد اين گفته مصداق دنياي امروز باشد كه «برادر با برادر خود و همسايه با همسايه خويش، شهر با شهر و كشور با كشور جنگ خواهد نمود.»[iv]
كدام روز از زندگي آدمي را در سطح اين كره خاكي مي توان عاري از جنگ و خشونت يافت و بي دليل نيست كه مي گويند: «جهان بدون كشاورزي، دامپروري، دين و موسيقي وجود داشته اما بدون اسلحه هرگز»[v]
شكي نيست كه امروزه همه چيز چهره عوض كرده است، شكي نيست كه خشونت و جنگ هم امروزه خود را به شمايلي جديد آراسته اند، ديگر صحبت از جنگهاي ميليوني نيست، حال صحبت از رويارويي تكنولوژي هاست، ديگر حرفي از شكنجه هاي جسمي نيست، امروزه صحبت از شكنجه سفيد است و بدتر اينكه آنتوني گيدنز عقيده دارد توتاليتاريسم كه شكل امروزي استبداد است با استبداد سنتي تفاوت دارد، اما نتيجه اي بسيار هراسناكتر از استبداد سنتي را در پي دارد. [vi]
اما خشونت در هر شكلي و لباسي كه باشد مبادرت به عملي بدون بحث و گفتار و بدون انديشيدن به نتايج آن است. اين تعبير هانا آرنت از خشونت است و ولتر عقيده دارد قدرت عبارت از آن است كه ديگران را وادار كنم آن گونه كه من ميل دارم عمل كنند[vii] وخواهيم ديد كه قدرت همن شكل تخفيف يافته خشونت است.
خشونت مانند هر پديده اي نياز به وسايلي دارد (اين عقيده لنين را فرانتس فانون نيز تائيد و تصديق مي كند)[viii] و براي آن غايتي نيز وجود دارد، وسيله خشونت همه ادوات تكنولوژيكي امروز و سنتي ديروز است، اما غايت خشونت هميشه چيزي جز جنگ نبوده است.
از ديرباز تاريخ پديده خشونت با آدميان بوده است اما آيا اين درست است كه بگوئيم خشونت در ذات آدمي است؟
چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد اين را بپذيريم كه خشونت امروزه به نوعي عادت براي بشر تبديل شده است و ديگر زندگي بدون خشونت براي آدمي كامل به نظر نمي رسد و اين به حافظه تاريخي ما باز مي گردد، آن جا كه فرويد در روانشناسي به اساطير يونان قدم مي گذارد و ريشه اميال آدمي را در آنها جستجو مي كند بايد براي غريزه خشونت هم نگاهي به پيدايش انسان كرد [ix] و به همين دليل است كه گروهي براي اساطير حقيقت بيشتري قائل هستند، زيرا آن را تاريخي مي دانند كه بايد بوجود مي آمده اما نيامده است… و اساطير را دنياي تجلي ايده آل ها و حقيقتها و ارزشهاي مطلق انساني يك دوره يا قوم و يا اصولا نوع بشر مي دانند [x] و به تعبيري اگزيستانسياليستي مي توان عقيده داشت كه آدمي در تاريخ ماهيت مي گيرد و مي بايست چگونگي آدم امروزي را وابسته به چگونگي تاريخ دانست.
اولين جنگ، درگيري بين هابيل و قابيل بود و نتيجه آن باقيماندن يكي از آن دو در عرصه پهناور گيتي بود و جالب اينكه در آن دوره جمعيت جهان بسيار كمتر از حدي بوده كه جا براي يكي از آن دو تنگ شده باشد. اما بدون شك اين آخرين درگيري و جنگ نبوده و نخواهد بود. اين نكته اصلا مهم نيست كه آيا هابيل و قابيلي به راستي در تاريخ زندگي بشر وجود داشته اند يا خير. آنچه مهم است اين است كه اين داستان در صفحه ذهن آدميان وجود دارد و اثر گذاري خود را مي نمايد.
ذهن انسان پر است از اينگونه حوادث تاريخي و آن قدر خشونت و جنگ در تاريخ تكرار گشته است كه به عنوان جزئي از زندگي به حساب آمده است و به اين دليل است كه هانا آرنت مي گويد در دايره المعارف علوم اجتماعي هيچ بخشي براي خشونت در نظر گرفته نشده است زيرا خشونت را آنقدر تصادفي و حتي از بديهيات مي شمارند كه هيچكس در مورد آن تحقيقي نكرده است[xi] و اينگونه است كه خشونت به مانند كيفيتي طبيعي از ذات انسان چهره گرفته است و اين در حالي است كه همه انديشمندان خشونت را به عنوان يك ناهنجار اجتماعي معرفي كرده و در سخت ترين حالات خشونت را تنها در برابر خشونت توجيه مي كنند. به عنوان مثال سارتر مي گويد كه علائم و آثار خشونت را با هيچ ملايمتي و ملاطفتي نمي توان از ميان برداشت و تنها خشونت است كه مي تواند آن ها را از بين ببرد [xii] و در جايي ديگر مي گويد كه فرمانبرداريهاي طاقت فرسا سبب خشونت هاي تحمل ناپذيري مي شود كه در فرمان ده ذكر شده است[xiii] و يا اينكه كنفوسيوس كه فيلسوفي اخلاق گرا است هم علي رغم اينكه معتقد است آنچه را بر خود روا نمي داري بر ديگران روا مدار و اين را چند قرن قبل از مسيح مي گويد اما بر خلاف مسيح جواب بدي را نيكي نمي داند و يا به تعبيري جواب خشونت را خشونت مي داند[xiv] و يا آنگونه كه در تاريخ آمده اهالي روم شرقي جنگ را كاري ننگين مي دانسته اند و مرگ يك سرباز را هم افتخار و شهادت نمي دانسته اند اما هنگاميكه راهي جز جنگ نبوده آنها هم به جنگ تن مي داده اند [xv] و در آن هنگام جنگ ديگر يك ضد ارزش محسوب نمي شده بلكه به عنوان امري واجب چهره مي گرفته است.
اما با اين همه باز هم اين سوال باقي مي ماند كه آيا خشونت جزئي از ذات آدمي است؟ آيا اين جمله درست مي باشد كه بگوئيم خشونت از پديده هاي محيطي است كه به مرور زمان در روان آدمي جايي براي خود باز كرده است؟ آنچه به نظر حقيقت مي رسد اين است كه آدم اوليه تنها براي زنده ماندن و تهيه غذا دست به خشونت مي برد اما همان دليلي شد كه امروزه آدمي با هر انگيزه اي تن به خشونت مي دهد. چه اگر ذهن آدم اوليه را لوح سفيدي در نظر بياوريم اين لوح سفيد به مرور زمان و در طول تاريخ شفافيت خود را از دست داد و به تعبيري تحميل صفات اكتسابي از سوي محيط بر انسانها در طول چندين نسل به ذاتي شدن آنها انجاميد.
اگر اين جمله را بپذيريم كه هر پديده اي ناشي از وجود يك نياز است بايد به اين سوال پاسخ گوئيم كه آيا نيازي وجود داشته كه خشونت شكل گرفته است؟
اگر بپذيريم كه خشونت از ذات آدمي منشا گرفته است به اين سوال دو گونه مي شود پاسخ داد.
عده اي كه به وجود قدرتي لايتناهي (=خدا) اعتقاد دارند بي شك به دليل اعتقاد به حكمت خداوندي به دنبال نيازي مي گردند كه سرمنشا بروز خشونت باشد، چون در غير اين صورت حكمت خداوندي زير سوال مي رود. اما عده اي كه به انديشه هاي ماترياليستي و يا حتي متافيزيكي منهاي خدا اعتقاد دارند الزامي به اين جستجو ندارند چه همه چيز را ناشي از تصادف مي دانند و تصادف را حكمتي نيست هر چند ذاتي شدن اين صفت هم نياز به دليلي دارد.
اگر خشونت را پديده اي محيطي نيز بناميم باز هم بايد به دنبال نيازي بگرديم كه آدمي را به سوي آن سوق داده است. اما اگر بخواهيم به جستجوي اين نيازها بپردازيم چه چيز را خواهيم يافت؟
هانا آرنت مي گويد علت اينكه جنگ و خشونت هنوز هم در جهان وجود دارد به اين دليل است كه داوري بهتر از آن پيدا نشده است.[xvi]
اما چه چيز آدمي را نيازمند داوري مي كند؟
شكي نيست كه به تعداد آدمهايي كه روي زمين وجود دارند و داشته اند عقيده و نظر وجود دارد برخلاف تصور، اين نظريه تازه اي نيست، چه اينكه حتي ارسطو و سوفسطائيان نيز در قرنها قبل از ميلاد به اين عدم اطمينان در درست بودن انديشه هايشان رسيده بودند و اينگونه مي شود انتظار داشت كه هر فردي به انديشه اي متناسب با شرايطش دست يابد.[xvii] چه اينكه آنتوني گيدنز حتي در مورد انديشمندان معتقد است كه نظرات آنان پيوندي ناگسستني با محل رشد و بالندگي و زندگي آنان دارد[xviii] چه برسد به انسانهاي معمولي كه بيشتر در چهارچوبه محيط خود حل مي گردند و اين مي تواند اولين عامل در تقابل آدميان باشد، كه آدميان را نيازمند حضور داوري ميانجي نموده است و آن چه كه حضور داور را كامل مي كند پايبندي انسان به امر داوري است كه خود نكته اي مهم و در بسياري اوقات گم شده بوده و مي باشد كما اينكه انسان مدرن تازه توانسته تا حدودي تن به اين داوري بدهد و با قبول نهادها و ارگانهاي بين المللي در صورت بروز مشكلات به آنها رجوع كند كه اين ها هم تجلي عملي احساس اومانيستي در انسان است. [xix]
بازگرديم به چند جمله قبل، اگر اختلاف نظري وجود نداشت بي شك تقابلي هم وجود نداشت، اما حال با اين خيل عظيم آدميان كه هر كدام هم به گونه اي مي انديشند چه بايد كرد؟ همان طور كه استيون رانسيمان تمام علل بروز جنگهاي صليبي را چيزي نمي داند جز عدم تحمل وجود ديگران در زير نام ـتعريفي ديگر ازـ خدا كه سبب ساز رخداد بزرگترين نبردها با بالاترين آمار تلفات انساني مي گردد. [xx]
تقابل انديشه ها و آرا افراد را در گروهها و دسته هاي مختلفي گرد هم مي آورد و در حقيقت انسانها جزئيات را كنار مي گذارند و با تفاهمي كه در كليات با هم به دست مي آورند گروه ها و دسته ها را بوجود مي آورند كه امروزه مي توان شكل تكامل يافته اين دسته ها را در احزاب پديدار ديد. بي شك علت مجتمع شدن انسانها حول مسائل مشترك تلاشي براي رسيدن به قدرت بيشتر است، اينگونه مي توان ادعا كرد كه ابتدا افراد ضعيف تر با هم پيوندي تشكيل دادند براي مقابله با فردي قويتر و آن وقت فرد قويتر خود را در برابر اين گروه ضعيفتر مي يافت و مجبور به تشكيل گروهي گسترده مي شد و…
و اينگونه شد كه پايه احزاب و گروههاي امروزي ريخته شد. آنچه فكر بشر اوليه را مشغول مي كرد تهيه غذا و سرپناه بود، همان دليلي كه افراد ضعيف را گرد هم جمع مي كرد تا بتوانند در تهيه غذا به مقابله با فرد قويتر بپردازند در يك دسته بندي اولين دوره زندگي بشر را با نام دوره اشتراكي يا هابيلي مي نامند كه در آن توليد به صورت طبيعي به شكل شكار و صيد بوده است. ابزار توليد وجود ندارد و يا در سطح پائين است و در اختيار همه قرار دارد و تقسيم كاري وجود ندارد و جامعه به معناي واقعي تشكيل نشده است و عدم وجود طبقات حاكم است[xxi]و به اين دليل رقابت و تقابل بين آدميان بر سر غذا صورت نمي گيرد و انسان اوليه به افزايش قدرت نيازي ندارد.
دسته دوم را دوران مالكيت يا قابيلي مي نامند كه توليد از حالت طبيعي به شكل مصنوعي در آمده، ابزار كار پيچيده شده و تقسيم طبقاتي حاصل مي شود و طي آن تقابل آدميان بر سر امكانات محدود بروز مي يابد.
اما امروزه اين انديشه ها هستند كه پايه گذار تشكيل گروهها مي شوند، گروهي در جستجوي آزادي، گروهي به دنبال عدالت، گروهي به دنبال … ( در هر صورت چه گروههاي امروزي و چه گروههاي اوليه در صدد رسيدن به سعادت بودند و در اين راستا نياز به قدرت داشتند و نيازي به بيان نيست كه هر گروه سعادت را با آرمانها و اميال ذهني خود تعريف مي كند) در حقيقت اين انديشه ها با قرار گرفتن افراد در كنار هم راهي براي كسب قدرت بيشتر را فراهم مي سازند. اگر بشود گروههاي ابتدايي را سنگ بناي سياست ناميد ديده مي شود كه در حقيقت سياست و قدرت چيزي جدا نيستند و در بطن يكديگر قرار دارند و تمام غايت يك فعاليت سياسي چيزي نيست جز رسيدن به قدرت و «در قاموس سياست حق هميشه با حريف پيروز است» [xxii] و پيروزي سياسي برابر است با به دست آوردن قدرت.
اينگونه بوده كه انسانهاي اوليه تشكيل حكومتها را داده اند و بدون شك هرگز قوي ترين انسان به تنهايي حاكم حكومتهاي اوليه نبوده است بلكه اين فرد قدرتمند براي داشتن حكومتي قدرتمند و پابرجا نياز به پايگاهي داشته است كه در اكثر موارد اين پايگاه در گروهي از انسانهاي قوي خلاصه مي شده است كه در اطراف حاكم جمع مي شده اند و سنگ بناي اين گروه حاكم قدرت آنها بوده است. بدون شك با توجه به عدم رشد ادوات جنگي در دوران هاي اوليه انبوهي افراد حاكم خود ضمانتي براي پايداري حكومت بوده است (به نوعي يك حكومت دموكراسي، يعني قويترين حكومت بيشترين افراد را با خود همراه داشته است) و آنگاه كه رفته رفته ادوات جنگي شكل گرفت انبوهي افراد اطراف حاكم از اهميت ساقط شد، آن گاه داشتن شمشير و نيزه و قلعه و باروي مستحكم از نيازهاي حاكم بوده است كه بالطبع پشتوانه تهيه آنها ثروت بوده است. . در مرحله بعد به زماني مي رسيم كه ديدگاههاي ماورا الطبيعي به زندگي بشر پا گذاشته است در اين هنگام پايگاهي به جز انبوهي افراد و ادوات جنگي نيز بوجود آمده است و آن انديشه هاي متافيزيك بوده است و حاصل اين مرحله هم بوجود آمدن حكومتهاي ديني بوده است، حكومتهايي كه با سوار شدن بر اعتقادات مردم سهم بزرگي از حاكميت خود را به اين اعتقادات واگذار مي كرده اند و در حقيقت اين اعتقادات وسيله اي مي شده است براي حاكميت و همان گونه است كه در بزرگترين اديان الهي هم ديده مي شود. مسيحيت از لحظه آغاز در كنار قيصر قرار مي گيرد و هر چند تفاوت مشخصي بين اين دو قائل مي شود اما ائتلاف اين دو سبب حاكميت هزار ساله و بدون چون چرايي كليسا بر مردم مي شود و يا در دين اسلام كه وحدت مذهب و سياست به صورت رسمي مطرح است.[xxiii] اين اعتقادات با تركيب ادوات جنگي قدرت را به اختيار گروهي حتي اقليت در مي آورده است. با گذر زمان و ورود انديشه هاي ماترياليستي و اومانيستي به زندگي بشر و افزايش سطح بينش انسانها ديگر دين به عنوان يك حربه نمي توانسته تضميني براي حاكميت باشد و در اين دوره شايد به نحوي به ابتدايي ترين مراحل زندگي بشر رجعتي صورت گرفته است و آن اينكه حكومتها بار ديگر نيازمند وجود انبوهي افراد مي شدند. هر چند در عصر تكنولوژي نتيجه يك جنگ را انبوهي افراد مشخص نمي كند اما با توجه به واكنشهاي شديد جهاني بر عليه حكومتي كه از ادوات جنگي استفاده مي كند و همچنين بالا رفتن شديد سطح توقعات انسانها و گرايش شديد به آزادي بشر، عملا حكومتها براي تضمين حاكميت خود نيازمند انبوهي افراد مي شوند. اين انبوهي افراد همان ويژگي است كه ابتدايي ترين حكومتها قبل از وجود تجهيزات جنگي و پيدايش انديشه هاي ديني به آن نيازمند بوده اند.
انبوهي افراد همان است كه مي توان امروزه از آن به حكومت مردم نام برد. سرآغاز اينگونه حكومتها در اروپا و با پيدايش رنسانس رخ داد زماني كه دين از عنوان حكومتي و اسطوره اي خود خلع شد و حكومت به دست دولتي افتاد كه منتخب مردم بود زيرا بشر به اين عقيده رسيده بود كه «اراده عمومي هرگز اشتباه نميكند»[xxiv] (قطعا اين تحول يك شبه صورت نگرفت بلكه مدت مديدي از اولين جرقه تا شكل گيري كامل آن به طول انجاميد)
اما آيا اين درست است كه بگوئيم يك حكومت مردمي حكومتي عاري از قدرت است؟ مطمئنا اينگونه نيست و مردمي ترين حكومتها داراي بالاترين قدرت و اقتدار هستند و حتي به تعبير منتسكيو حكومتهاي جبار، خشن ترين و كم اقتدارترين حكومتها مي باشند[xxv] و به همين دليل آلوين تافلر مي گويد: «براي ايجاد نظم در جامعه به چيزي بيشتر از رهبري قدرتمند نياز است»[xxvi] و آن چيز همان مشروعيت مردمي و همراهي مردم با حكومت است كه قدرتي بي چون و چرا در اختيار حكومت قرار مي دهد و حكومت را در ايجاد نظم موفق مي سازد. تفاوت يك حكومت مردمي در اين است كه قدرت خود را از مردم و انبوهي افراد موافق مي گيرد و اين همان مشروعيت است. ديگر اينكه در يك حكومت مردمي دولت بالاترين قدرت را دارد اما دولتمردان داراي قدرت حداقل هستند.
به هر حال حكومتهاي مردمي نيز داراي قدرت و حتي در برخي موارد به كار برنده خشونت هستند و اين چيزي عجيب نيست و به گفته دانترو قدرت همان خشونت خفيف است[xxvii] و يا به تعبيري مي توان خشونت را خط قرمز قدرت براي دولت دانست.
در اين زمينه ماكس وبر عقيده دارد كه حكومت انسانها بر انسانها بر پايه وسايل مشروع اعمال خشونت است[xxviii] و اين جمله چيزي جز اين مطلب نيست كه حكومتها براي فعاليت خود نياز به توجيه قدرت و خشونت ندارند چون اين دو از ذات حكومت مي آيد و آن چه كه يك حكومت به آن نياز دارد مشروعيت است. مشروعيتي كه در دوران معاصر از طريق صندوقهاي راي مشخص مي شود و اين مشروعيت دست حكومت را در استفاده از قدرت باز مي گذارد. –هر چند مردم به عنوان ناظر عملكرد دولت هميشه حضور دارند-
همان گونه كه گفته شد قدرت در ذات حكومت وجود دارد و سياست هم ابزار دست هر حكومت و علم رسيدن به قدرت يا همان حاكميت است، به همين دليل است كه سياست را علمي مي دانند كه مستقيما با قدرت در تماس است، غايت هر فعاليت سياسي رسيدن به قدرت است و وسايلي كه در اختيار سياست قرار دارد همه چيز مي تواند باشد، شايد اگر امروزه عصر طلايي يونان باستان بود سياست و اخلاق را مترادف هم مي دانستيم، همانطور كه ارسطو غايت سياست را زيستن شهروندان در فضيلت مي دانست و فضيلت براي او حقيق، نيكي و زيبايي بود[xxix] و اين ديدگاه او را افلاطون و سقراط و بسياري ديگر از انديشمندان آن زمان نيز ارائه مي دادند اما تجربه طولاني زندگي بشري ثابت كرد كه اين ديدگاه تنها مربوط به كتب و تنها در حد يك شعار بوده و هست. اما امروزه عصر ماكياولي است و براي رسيدن به قدرت بايد انتظار استفاده از هر وسيله اي را داشته باشيم[xxx] زيرا امروزه اين ديدگاه ژزوئيتي كه هدف وسيله را توجيه مي كند[xxxi] ديدگاه غالب جهاني به شمار مي رود و به همين دليل مي گويند: «در جنگ همه چيز منصفانه است»[xxxii] و احمد شاملو هم مي گويد: «در سياست هيچ كتابي مقدس نيست، اينجا تنها چيز مقدس قدرت است» [xxxiii]
رايت ميلز عقيده دارد «سياست سراسر مبارزه اي است براي كسب قدرت و بالاترين نوع قدرت خشونت است» [xxxiv]
كارل ون كلاوزويتس اين عقيده را تائيد مي كند و جنگ را ادامه سياست مي داند منتهي با وسايلي ديگر. [xxxv]
در تكميل اين عبارت اين را بايد بگوئيم كه آن جا كه سياست به بن بست مي رسد جنگ است كه داوري را بر عهده مي گيرد، اينگونه نتيجه مي شود كه سياست ذاتا با خشونت و قدرت همراه است و هر چند گروهي از انديشمندان مرتب بر طبل اخلاق گرايي در سياست مي كوبند اما هرگز از حد يك شعار بالاتر نرفته است. اين است كه بسياري از مردم علاقه ورود به فعاليتهاي سياسي و مجامع سياسي را ندارند. وجدان بسياري از مردم توانايي تحمل فضاهاي سياسي كه مملو است از دو رنگي و قدرت طلبي را نداشته و اين بدان معنا نيست كه در يك جامعه انسانها براي به دست آوردن حق خود، آگاهي هاي سياسي خود را بالا نبرند و به اين معنا نيست كه انسانها حق خود را از حكومت جبار نگيرند. فعاليت سياسي با آگاهي سياسي و تلاش براي باز پس گيري حق انسانها فرق دارد.
1 كشمكشهاي دو نسل، حسين سليماني، روزنامه همشهري، شماره 2451، 25 تير 80
2 پايان شكاكيت قرن 19، رضا نجفي، روزنامه همشهري، شماره 1905، 17 مرداد 78
3 فراتر از بودن و موتسارت و باران، كريستين بوبن، نگار صدقي، صفحه 95
4 اشعياء نبي، باب نوزدهم – تاريخ جنگهاي صليبي، جلد دوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 123
5 اهريمن و دوشيزه پريم، پائولو كوئيلو، محمود سلطانيه، حامد فولادوند، صفحه 79
6 آنتوني گيدنز در سرزمين عجايب، مالك عجم، نشريه ايران امروز، شماره 11، صفحه 28
7 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
8 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
9 گفت و شنودي با يونگ، دكتر ايونز، با تفسيري از ارنست جونز، دكتر برادران رفيعي، 1351
10 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 91
11 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
12 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
13 كلمات، ژان پل سارتر، حسينقلي جواهرچي، صفحه 21
14 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 178
15 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد اول، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 110
16 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
17 پيام جبهه ملي ايران، شماره 109
18 آنتوني گيدنز در سرزمين عجايب، مالك عجم – نشريه ايران امروز، شماره 11، صفحه 24
19 تاريخ تمدن، جلد دوم، دكتر علي شريعتي، صفحه 57
20 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد سوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 567
21 تاريخ تمدن، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 116
22 مرگ كسب و كار من است، روبر مرل، احمد شاملو، چاپ چهارم 1377 – برگرفته از مقدمه كتاب نوشته احمد شاملو
23 تاريخ جنگهاي صليبي، جلد سوم، استيون رانسيمان، منوچهر كاشف، صفحه 559
24 قرارداد اجتماعي، ژان ژاك روسو، صفحه 165، به نقل از كتاب بحران ماركسيسك، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 177
25 روح قوانين، منسكيو (1755-1689)
26 بحران ماركسيسم، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 174
27 مفهوم دولت، دانترو
28 ماكس وبر، جامعه شناس و اقتصاد دان آلماني (1920- 1864)
29 درسهايي كه از انقلاب اسلامي گرفته ايم، داريوش همايون، به نقل از اينترنت
30 جمهوريت، افلاطون، مهندس رضا مشايخي، چاپ دوم 1363، انتشارات معرفت
31 درسهايي كه از انقلاب اسلامي گرفته ايم، داريوش همايون، به نقل از اينترنت
32 خرمگس، اتل ليليان وينيچ، خسرو همايون پور، صفحه 245
33 مرگ كسب و كار من است، روبر مرل، احمد شاملو، چاپ چهارم 1377 – برگرفته از مقدمه كتاب نوشته احمد شاملو
34 رايت ميلز، جامعه شناس امريكايي (1962- 1916)
35 درباره جنگ، كارل ون كلاوزويتس (1831- 1780)
36 خشونت، هانا آرنت (1975- 1906)
37 همان
38 مغضوبين زمين، فرانتس فانون (1961-1925)
39 بحران ماركسيسم، پي ير روزانوالون، مصطفي رحيمي، صفحه 165
40 آنارشيسم، جورج وودكاك، هرمز عبداللهي، به نقل از اينترنت
41 تاريخ تمدن ، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 49
42 پيام جبهه ملي ايران، شماره 109
43 كلمات، ژان پل سارتر، حسينقلي جواهرچي، صفحه 37
44 تاريخ و شناخت اديان، جلد اول، دكتر علي شريعتي، صفحه 196
45 خرمگس، اتل ليليان وينيچ، خسرو همايون پور، صفحه 143


