این اثر جدید گابریل گارسیا مارکز را خواندم. شرح عشق پیرمردی نود ساله به دختری 15 ساله و باکره.

پیرمرد او را در حقیقت به عنوان هدیه تولد 90 سالگی خود در یک فاحشه خانه پیدا می کند. اما به او عشقی آتشین پیدا می کند و حاضر به برقراری رابطه جنسی با او نمی شود و در نهایت نیز تصمیم می گیرد تمامی مایملک خود را به او ببخشد.

برای من بیش از آنکه داستان عشقی این کتاب جالب باشد روایت پیری انسانی که چیزی در حدود یک قرن زندگی کرده جالب است. دنیایی که به چشم او با دیگران متفاوت است. انسانهایی که حتی گاهی با کلمات و جملاتی او را مسخره می کنند. اما او در عین اینکه معنای مسخره شد را می فهمد واکنش تندی بروز نمی دهد چون می داند این حقیقت زندگی است که در سن 90 سالگی مانند یک موجود غریب و ناشناخته برای مردم جلوه می کنی.

مردم قادر نیستند که پیرمردی 90 ساله را انسانی معمولی فرض کنند. باور نمی کنند که پیرمرد 90 ساله نیز می تاند عاشق شودئ، احساس کند، فکر کند  حتی رابطه جنسی برقرار کند.

شاید هم حق با مردم است پیرمرد 90 ساله وقتی فکر می کند هر چند به زعن خود درست می اندیش اما نتایج مختلفی را به دست می آورد و این حاصل از جهان بینی های متفاوت است که آن پیرمرد و سایر جوانها دارند. پیرمردی 90 ساله حاصل خاطرات طولانی یکم زندگی با دیدگاهی قدیمی است.

به هر حال وقتی در مقام مقایسه بر می آیم بین این کتاب مارکز و کتاب دیگر او که چند روز قبل خواندم (از عشق و شیاطین دیگر)  آن کتاب را بیشتر می پسندم. آن کتاب از دید من پر مایه تر و جذاب تر بود.

در هر حال نمی توان از کنار نام گابریل گارسیا مارکز بی تفاوت گذشت.