چند مدتی می شود که در مورد بهائیت شروع به مطالعه کردم. هر چند مطالعاتم هنوز سطحی و در حد آشنایی است اما در مجموع توانسته ام شناختی نسبی از این آئین به دست آورم.

به عنوان یک دین همه انتقاداتی که به ادیان دیگر وارد است به این دین نیز وارد است با این تفاوت که این دین به دلیل ظهور در دوره ای مدرن بیشتر درگیر اینگونه انتقادات می تواند باشد.

در بررسی تاریخ تمدن بشری به دوره ای بر می خوریم که ایجاد ادیان الهی ناگزیر است و سطح علمی بشر به جایگاهی رسیده که ادیان غیر الهی پاسخگو نیست و از سوی دیگر سطح علمی بشر هنوز به سطح گذر از ماورالطبیعه نرسیده است.

اما در دوران اخیر به گفته دکتر سروش دنیا دیگر پیامبر پرور نیست. به این معنا که سطح علمی بشر به حدی رسیدده که دیگر آدمی پذیرای دین الهی جدیدی نمی باشد و حتی به مبارزه با ادیان قدیمی تر نیز می پردازد.

با این دید در کل دیدگاه موافقی با بهائیت ندارم.

اما نمی خواهم  منکر این قضیه نیز بشوم که انسانها با هر دینی و اندیشه ای باید حق آزادی تفکر، بیان و زندگی را داشته باشند.

ترجیح می دادم که بهائیان نیز در کنار همه تفکرها و اندیشه های عقاید خود را آزادانه انتشار می دادند و مردم خود سره را از ناسره تشخیص می دادند.

در این مورد که بیان می شود بهائیت ساخته دست استعمار هست نیز هر چند ظاهرا ادله کافی وجود ندارد اما نظر شخصی من این است که حتی اگر به فرض بهائیت ساخته دست استعمار هست مردم باید در پذیرش و یا رد آن آزاد باشند. شاید این سخته دست استعمار (؟) تحفه ای باشد که مردم بخواهند به آن بگروند.

به هر حال آزادی را برای همه عقاید لازم می دانم و عقیده دارم در صورت مخالفت با یک اندیشه باید به سلاح کلام و منطق به جنگ آن رفت نه با زود و چماق.