فیلمهای سه رنگ آبی ساخته کریستف کیشلفسکی، کتاب سیاه ساخته پل ورهوفن، جایی برای پیرمردها نیست ساخته برادران کوئن و به سوی توحش ساخته شان پن را دیدم.

 

بی شک هر چهار فیلم فیلمهایی قابل ستایش و مطرح بودند. اما بدون شک فیلم سه رنگ آبی کیشلفسکی چیز دیگری بود.

زنی که همسر آهنگسازش در سانحه تصادف می میرد و او به شدت افسرده می شود تا ـآآآآنجا که تصمیم به خودکشی می گیرد. اما به زندگی باز می گردد و از مردم دوری می گزیند تا اینکه متوجه رابطه مخفیانه شوهرش پیش از مرگ با زنی دیگر می شود. این موضوع را به صورت منطقی می پذیرد و شروع به کامل کردن آخرین اثر شوهرش می شود و به عشق دلداده قدیمی اش جواب مثبت می دهد.

یعنی تحول زنی به شدن درونگرا و تو دار که عشقش را به شوهرش ابدی می دانست به زنی کاملا منطقی با عشقی آگاهانه.

صحنه پایانی فیلم با اشکهای او خاتمه می یابد. او کسی بود که به دلیل شوک ناشی از مرگ شوهرش نتوانسته بود گریه کند.

فیلمی که نشان از یک رئالیسم کامل می دهد. زندگی با همه پیچیدگیها و خیانتهایش.

نباید بازی جذاب ژولیت بینوش را در این فیلم فراموش کرد.

 

کتاب سیاه  ساخته پل ورهوفن نیز فیلمی جذاب و پرکشش از حوادث جنگ جهانی دوم است.

فیلمی که شرح آوارگی یهودیان و زجرهای آنان است.

زنی که در این میان خانواده اش را از دست می دهد و برای کمک به نیروی مقاومت هلند تن به هر کاری می دهد.

فیلمی که نشان می دهد آلمانی خوب و بد هر دو وجود داشته، کما اینکه یهودی خوب و بد هم وجود داشته است.

صحنه های بیچارگی دختر فیلم مالنا ساخته جوزپه تورناتوره را به یاد می آورد و صحنه اعدام فرمانده خوب آلمانی مرا به یاد سریال معروفی که اسمش را به یاد نمی آورم و در مورد نیروی مقاومت فرانسه بود در زمان اشغال فرانسه توسط نازیها.

و صحنه آخر فیلم که دختر یهودی در اسرائیل زندگی می کند اما با اینکه جنگ جهانی دوم تمام شده است جنگ دیگری آغاز شده که میان اسرائیل و فلسطین است و ظاهرا آوارگی یهود پایانی ندارد.

 

جایی برای پیرمردها نیست هم روایتی امریکایی از یک داستان پلیسی است.

قاتلی که همه کار می کند اما به دام پلیس نمی افتد.

این فیلم به عنوان یک فیلم برنده اسکار و امریکایی در مقایسه با دو فیلم سه رنگ آبی و کتاب سیاه که آثاری اروپایی هستند نشان از تفاوتهای بارز سینمای اروپا و امریکا دارد.

سینمای اروپا بسیار فرهیخته تر و اندیشمندانه تر از سینمای امریکا است و در عوض سینمای امریکا فلسفه و اندیشه اش هم مردم پسند و عامیانه است.

از دید دیگر سینمای امریکا بسیار مردم فهم تر و ساده تر از سینمای اروپا است و حتی آنجا که امریکایی ها می خواهند از فلسفه بگویند فیلم بسیار سطحی تر و باور پذیر تر است به نسبت سینمای اروپا که می توان آن را سینمای مخاطب خاص نام نهاد.

 

و فیلم چهارم که به سوی توحش نام داشت و ساخته بازیگز بزرگ سینمای امریکا شان پن بود. داستان واقعی از جوانی که به دلیل مشکلات خانوادگی و اجتماعی نصمیم به زندگی در مناطق غیر مسکونی در آلاسکا را می گیرد یک زندگی کاملا وحشی و رها با آزادی به معنای واقعی کلمه.

دو سال زندگی دور از خانواده و دور از همه پایبندیهای بی دلیلی اجتماعی و سر آخر مرگ ناخواسته بر اثر مسمومیت با گیاهی صحرایی.

اگر این فیلم بر مبنای حوادث واقعی نبود و اگر در پایان فیلم نصویر کریستوف واقعی به نمایش در نمی آمد شاید این فیلم تا این حد گیرا نبود. اما به هر حال فیلمی قابل تامل و پر محتوا بود.

 

دیدن این فیلمها که بعضا قدیمی هم هستند و پنج شش سالی از ساختشان می گذرد بسیار می تواند مفید باشد.