مسئله اساسی فلسفه
از زمانی که انسان فرزانه (به تعبیر دکتر محمود بهزاد در کتاب ابعاد انسانی نوع آدمی) پا بر عرصه هستی گذارده است فلسفه نیز شکل گرفته است. شاید هم قبل از آدمی و در میان میمونها و دیگر اجداد عجیب و غریبمان هم فلسفه مطرح بوده باشد هر چند تصور آن کمی سخت و دور از ذهن است.
آدمی با فلسفه که به تعبیر ژرژ پلیتسر در کتاب اصول مقدماتی فلسفه در تلاش برای پاسخ دادن به سوالات کلی و عمومی بشر هست از دیر زمانی است که آشنا می باشد. زمانی علم و فلسفه یک هدف و یک محدوده داشت و امروزه که علم گستردگی زیادی پیدا کرده دایره عمل علم و فلسفه از هم جدا شده است. علم به جزییات می پردازد و فلسفه به کلیات. فلسفه به علم جهت می دهد و از یافته های علمی در راه یافتن پاسخ سوالاتش بهره می گیرد.
اما مسئله اساسی فلسفه چیست؟
تاریخ فلسفه بی شک به یونان باستان باز می گردد. مصر و ایران و چین و تمدنهای بین النهرین اگر در هر زمینه ای بتوانند با یونان باستان لاف برابری زنند و حتی در بسیاری زمینه ها از یونان نیز فراتر رفته باشند اما در باب فلسفه این یونان باستان است که درخشش شگرفی داشته است.
از آن زمان تا به امروز بسیاری از مسائل در فلسفه حل شده و یا حداقل تغییر پیدا کرده است اما آنچه که از آن پلیتسر به مسئله اساسی فلسفه یاد می کند تغییر چندانی نکرده است.
مسئله ماده و روح یا جسم و فکر و یا هر چیز دیگری که بخواهیم آن را نام ببریم هنوز هم مسدله اساسی فلسفه است، تا فردا چه شود و چه پیش آید.
به بیان پلیتسر مسئله اساسی فلسفه بحث تقدم روح بر ماده و یا بالعکس می باشد. پرسشی که هنوز هم مطرح است.
تقدم روح بر ماده یا ایده آلیسم
ایده آلیسم آن شاخه ای از فلسفه است که معتقد بر تقدم روح بر ماده است. یعنی اینکه ماده از روح بوجود آمده است.
این تعبیر ساده در میان معتقدان این فلسفه اشکال گوناگونی داشته است.
برکلی اسقف انگلیسی را پدر ایده آلیسم می دانند. او نه به لحاظ زمانی بلکه به لحاظ تعصبی که به این فلسفه داشت این عنوان را برای خود دست و پا کرده است. تفکر ایده آلیسم تفکری باستانی است که لا اقل در یونان باستان بوضوح دیده می شده است.
اما برکلی آن را تا حد حذف ماده پیش برد. او عقیده داشت که ماده و جوهر مادی اصلا وجود ندارد و هر چه هست تفکرات آدمی است. او مثالهای متعددی را برای اندیشه خود بیان می کند. او ظرف آب ولرمی را مثال می آورد که اگر ما در حالیکه یک دستمان سرد و دیگری گرم باشد در آن فرو کنیم یک دست احساس سردی و دیگری احساس گرمی می کند. بدین دلیل او می گوید که سردی و گرمی آب نه از خود آب بلکه از دست ما و تصور ما می باشد. او معتقد است که جسم حاصل تصورات و ذهنیات ما است و وجود خارجی ندارد. هر چه هست روح است و دیگر هیچ.
شکل افراطی این تفکر امروزه به نام سولپیتیسم یا تنها خودم نامگذاری می شود که در این شکل افراطی تنها به وجود روح خود فرد می توان اذعان داشت. این تفکر افراطی هر چند در میان اکثر اندیشمندان این مکتب فکری طرفداران چندانی ندارد اما به هر حال به عنوان پایه و مبنای ایده آلیسم محسوب می شود.
تفکرات الهی و مذهبی همه بر پایه ایده آلیسم به وجود آمده اند. فرض اینکه خدایی که ماده نیست و آدمی را آفریده همان چیزی است که در ایده آلیسم به تقدم روح بر ماده اشاره دارد. اینکه روح بدون جسم نیز قابلیت بقا دارد و از آن می توان زندگی پس از مرگ را استنباط کرد.
تقدم جسم بر ماده یا ماتریالیسم
در الفاظ عامیانه ماتریالیسم را عدم اعتقاد به هر آنچه که دیده نمی شود تعبیر می کنند که به نظر تعبیر غلطی می آید. ماتریالیسم در تئوری معتقد به تقدم جسم بر روح است. اینکه در ابتدا جسم و ماده وجود داشته اند و روح و تفکرات حاصل جسم و تجربه های انسانی ماست.
ماتریالیسم مدعی است که تفکری کاملا علمی است و با پیشرفت علم توسعه پیدا کرده است. طبیعتا در یونان باستان که علم در حالت کودکی خود بوده ماتریالیسم بلوغ و رشد کافی را پیدا نکرده بوده است. هر چند در آن زمان نیز دانشمندانی مانند دموکریت وجود داشته اند که معتقد بودند همه چیز و حتی خدایان نیز از اتم و ماده ساخته شده اند. او تنها تفاوت آدمیان و خدایان را در نوع اتمهای تشکیل دهنده آنان بیان می کرد. دیدگاه او نسبت به اتم هر چند با دیدگاه علمی امروزه متفاوت بوده است اما پایه های ماتریالیسم را بر خود استوار کرده است.
ماتریالیستها نیز در اثبات گفته هایشان مثالهایی چند می آورند آنها بیان می کنند که تحقیقات علمی نشان داده که پیش از پیدایش آدمی و حتی پیش از پیدایش اولین موجودات زنده ماده و کره خاکی و کهکشانها وجود داشته اند که این را نشانه ای از تقدم ماده می دانند.
در ماتریالیسم روح بدون ماده موجودیت ندارد و به همین دلیل نیز انطباق آن با تفکرات مذهبی که معتقد به زندگی پس از مرگ و نحوه آفرینش آدمی است ممکن نیست. ماتریالیسم برای هستی آغازی را قائل نمی شود و نقش وجودی ماورایی را در ایجاد و خلقت هستی حذف می کند.
در طول قرون وسطی که تفکرات علمی ارسطو و تفاسیر سن توماس داکن حاکم بر چهارچوبه علم و فلسفه بود رشد و توسعه ماتریالیسم به کندی صورت می گرفت. علم در قرون وسطی کاملا اسکولاستیک (کتابی یا مدرسه ای) بود و در خدمت کلیسا قرار داشت. از این رو ماتریالیسم هنوز در کنج عزلت خود در انتظار بود. انتظاری که آرام آرام به سر آمد و با کشف فرضیه هایی چون قانون بقا ماده و انرژی در فیزیک و تکامل در زیست شناسی انرژی تازه ای در کالبد نیمه جان ماتریالیسم دمید.
اولین فردی که در عین ایده آلیست بودن تفکری را ایجاد کرد که کمک شایانی به ماتریالیسم کرد فرانسیس بیکن انگلیسی بود. او علم را از حالت اسکولاستیک خارج کرد و تجربه را در آن وارد ساخت.
پس از او جان لاک هموطنش نیز با اثبات این نکته که چگونه افکار از تجربیات آدمی ایجاد می شوند گام مهمی را به سمت ماتریالیسم نوین برداشت. پس از او رنه دکارت بود که علی رغم جمله ایده آلیستی معروفش که می گفت من فکر می کنم پس هستم با افزودن بر نقش تجربه ماتریالیسم را یک گام به پیش نهاد.
اما بانی ماتریالیسم نوین را باید دیدرو اندیشمند فرانسوی دانست. او با الهام از تفکرات پیشینیان خود پایه گذار ماتریالیسم نوین بود. ماتریالیسمی که پس از فویرباخ دانشمند آلمانی به کارل مارکس به ارث رسید و او با ترکیب آن با دیالکتیک آن را دچار تحولی عظیم کرد.
دیالکتیک چیست؟
دیالکتیک در لغت به معنای گفت و گو و مکالمه است اما در مفهوم چیز دیگری است. دیالکتیک به معنای در حرکت بودن و تغییرات مداوم است و آن چیزی است که در برابر متافزیک که تفکری ساکن و بی تحرک است قرار می گیرد. در متافیزیک حرکت جهان را حرکتی دایره وار می دانند که به نقطه آغازین خود باز می گردد اما در دیالکتیک حرکت جهان را حرکتی مارپیچی و رو به جلو فرض می کنند.
دیالکتیک در یونان باستان نیز ریشه داشته است. هراکلیت دانشمند یونانی عقیده داشت که در یک رودخانه دوبار نمی توان شنا کرد چون نه آن رودخانه همان رودخانه پیشین است و نه آن آدم همان آدم. به گفته اردلان عطاپور در کتاب مو لای درز فلسفه او این اندیشه را 2500 سال پیش از موعد اعلام داشت و به این خاطر در آن زمان به هیچ وجه مورد قبول واقع نگردید.
اما هگل فیلسوف آلمانی آن را پیرایش کرد و به نام خود به ثبت رساند.
دیالکتیک مشتمل بر 3 اصل می باشد. تغییر، اثر متقابل و تضاد.
در دیالکتیک همه اشیا در حال تغییر می باشند، اشیا بر هم اثر متقابل می گذارند و تضادی درونی بین تز و آنتی تز در درون هر چیز برقرار است که سرانجام به تولید پدیده ای جدید (سنتز) منتهی می شود.
کارل مارکس که بانی مکتب مارکسیسم است با افزودن دیالکتیک بر ماتریالیسم فلسفه خود را شکل داد و تفکر خود را که از پیروان مکتب سوسیالیسم بود سوسیالیسم علمی خواند و پیشینیان سوسیالیست خود را تخیلی نامید. پیش از او کسانی مانند توماس مور و پرودون داعیه دار سوسیالیسم بودند اما مارکس معتقد بود که آنها به دلیل حذف فاکتور مهمی مانند دیالکتیک بر خطا بوده اند. او معتقد بود که ماتریالیستهای پیش از او نیز به همین دلیل دچار روزمرگی شده بودند.
من نمی دانم یا فلسفه سوم، آگنوستیزیسم
این فلسفه حاصل تجربیات دیوید هیوم و امانوئل کانت بود. اما به نظر می رسد که سر رشته این تفکر نیز به یونان باستان می رسد. زمانی که سقراط بزرگترین دانش خود را بی دانشی می دانست.
آگنوستیزیسم معتقد است که کوشش برای شناخت ماهیت اجسام و روح کاری بیهوده است و از توان آدمی خارج است(لا اقل در زمان حاضر) و به این دلیل دیوید هیوم و امانوئل کانت به تلفیق دو نظریه ایده آلیسم و ماتریالیسم پرداختند.
لنین در تعریف آگنوستیزیسم می گوید که آنها معتقدند که جهان طبیعت سراسر تابع قوانین است و هیچگونه دخالت خارجی در آن موثر نیست ولی آنها اضافه می کنند که ما دلیلی برای تائید یا انکار وجود یک هستی در وراء عالم شناخته شده نداریم. به همین دلیل لنین آنها را ماتریالیستهای شرم سار می دانند یعنی آنها باطنا ماتریالیست هستند اما توان ایستادن در برابر احساسات و پیشینه های مذهبی خود را ندارند.
در این مکتب فلسفه هم گام با یافته های علمی به پیش می رود و برخلاف ایده آلیسم و به خصوص ماتریالیسم سعی در پیش بینی جهان نمی کند.
آنچه که بر خلاف ادعای ماتریالیستها که خود را مکتبی کاملا علمی می دانند باید بدان اذعان کرد این است که با کشفیاتی نظیر نظریه نسبیت انشتین ادعای پیش بینی تاریخ و قطعیت قائل بودن برای نظریات فلسفی امری کاملا غیر علمی می نماید.
تبصره: سبب نوشتن این مقاله خواندن کتابی بود از ژرژ پلیتسر اندیشمند مارکسیست فرانسوی به نام اصول مقدماتی فلسفه. او که پیش از جنگ جهانی دوم دانشکده کارگری را برای توسعه تفکرات مارکسیستی برای توده مردم بنا می نهد، در طول جنگ جهانی دوم در میدان نبرد کشته می شود. کتابی ساده که به بسیاری از سوالات فلسفی جویندگان پاسخ می دهد هر چند فرض این نکته لازم است که تفسیرهای او از دید یک فرد مارکسیست ارائه شده است.