هنر چیست؟
متن کامل به همراه تصاویر این مقاله در وبسایت vetman.net قرار داده شده است.
در اطراف خودمان انسانهای زیادی را می بینیم که نام هنرمند را با خود یدک می کشند و بی شک این سوال بسیار در ذهن هر انسان کنجکاو و علاقه مند شکل می گیرد که هنرمند کیست؟ آیا هر فردی که در محدوده فعالیتهای فرهنگی و هنری فعالیت می کنند هنرمند می باشد. آیا تمام بازیگران و فعالین عرصه سینما و تلویزیون، تمام نوازندگان و موسیقیدانها، تمام نویسندگان و فلاسفه، تمام نقاشان و عکاسان هنرمند می باشند؟
برای اینکه این سوال را بهتر بشکافم سعی می کنم در بین افرادی که من و عامه مردم به عنوان هنرمند می شناسیم کنکاشی بکنم و ببینم چه ویژگی در آنها یافت می شود که در انسانهای دیگر نیست و باعث می شود آنها صفت پر طمطراق هنرمند را بر خود بگیرند.
اول توانایی، در مورد بازیگران سینما و یا نوازندگان موسیقی و نقاشان و عکاسان می توان به این صفت آنها اشاره کرد که آنها توانایی انجام کاری را دارند که در توان سایرین نیست. بازیگر سینما بر خلاف عامه مردم بی ترس و واهمه در برابر دوربین حاضر می شود و به نقش آفرینی می پردازند، نوازنده هر ساز در موسیقی نیز توانایی نت خوانی و اجرای آن را با سرعتی شگرف بر روی ساز دارد، نقاش با چیره دستی تمام قلم مو را بر روی بوم نقاشی حرکت می دهد و شکل دلخواهش را بر آن ترسیم می نماید، عکاس به سادگی شاتر و نور و سایر چیزها را تنظیم می کند و منظره دلخواهش را در کادر قرار می دهد، نویسنده به سادگی حرف زدن متنی را می نویسد و... در حالیکه عامه مردم از انجام اینکارها ناتوانند.
اما آیا این به تنهایی می تواند نشانه هنرمند بودن فرد باشد. قطعا خیر نجار سر کوچه شما هم می تواند به راحتی آب خوردن با چوب و چکش و میخ کار کند در حالیکه این فعالیت اصلا در توان شما نیست و همینطور همه حرفه های دیگر. هر حرفه ای برای خود توانایی های خاص خود را می طلبد.
پس توانایی نمی تواند شرط هنرمند بودن باشد.
دوم عشق، ویژگی که در بین هنرمندها وجود دارد و یا لااقل می شود گفت آنها ادعا دارند که این ویژگی را دارند عشقی است که به کار خود دارند. بگذریم از اینکه بسیاری ممکن است عاشق هنرشان نباشند و نامشان هنرمند باشد، بگذریم از کسانی که پول و شهرت آنها را وارد وادی هنر کرده است. اما معمولا همه هنرمندان از عشقی سرشار به کارشان دم می زنند و مدعی هستند که برای هنرمند شدن عشق به آن هنر لازم است. اما آیا در میان سایر حرفه ها عشق وجود ندارد. آیا پزشکی که عاشقانه بیمارانش را معالجه می کند واجد این صفت نیست و در بسیاری از حرفه های دیگر هم این ویژگی دیده می شود، از پلیس و مامور آتشنشانی و راننده و خلاصه هر شغل دیگری که می تواند با عشق انجام بگیرد. پس با این حساب آیا کار آن پزشک و یا پلیس هم هنرمندانه است؟ بی شک نه. همه افرادی که عاشقانه کارشان را انجام می دهند انسانهایی والا و قابل احترامند اما بی شک هنرمند نیستند.
سوم محبوبیت، تصور عامه بر این است که هنرمندان قشر محبوبی هستند، اما آیا براستی همه هنرمندان محبوب هستند؟ قطعا خیر و آیا هر که محبوب باشد هنرمند می باشد؟ جواب این سوال هم منفی است، چه بسیار بازیگران رشته های مختلف ورزشی که محبوبیتشان بیش از هنرمندان است، چه بسیار سیاستمدارانی که محبوب مردم هستند، چه بسیار سربازان و ماموران اورژانس و پلیسی که به دلیل شهامتهایشان محبوب مردم هستند، اما آیا می توان همه آنها را هنرمند نامید؟ باز هم پاسخ من منفی است.
چهارم استعداد، هنرمندان مدعی هستند که برای وارد شدن به عرصه هنر چیزی بیش از توانایی های اکتسابی نیاز است و آنها آن را استعداد و شایستگی ذاتی می دانند. اما در بسیاری از حرفه های دیگر هم استعداد شرط است، از ورزش گرفته تا نجاری و آهنگری و خیلی کارهای دیگر که ممکن است فرد در صورت اینکه علاقه به این قبیل کارها هم داشته باشد نتواند در آن به موفقیتی دست یابد چون به گفته عامه مردم استعداد آن کار را ندارد. پس داشتن استعداد درونی در زمینه ای خاص هم نشانه هنرمند بودن فرد نیست.
پنجم علم و دانش، هنرمند باید در زمینه رشته هنری خودش آگاه و عالم و دوره دیده باشد. نیازی به بحث نیست و این ویژگی کمتر نیاز به تدقیق دارد. هر شغل و حرفه ای می تواند مبتنی بر علم و دانش باشد و نامش هم هنر نباشد.
ششم احساسات، ویژگی دیگری که معمولا هنرمندان به آن می بالند رقیق بودن احساساتشان و اینکه با نگاهی متفاوت به جهان اطرافشان می نگرند، این ویژگی هر چند به ظاهر در میان سایر مشاغل دیده نمی شود اما به این معنی نیست که دیگران عاری از آن می باشند. هنرمندان هرچند در تصور عامه به قشری معروف هستند که زیبایی و درد را بهتر از دیگران می شناسند و به آن واکنش نشان می دهند اما اولا بسیاری از به ظاهر هنرمندان دارای این ویژگی نیستند و دوما بسیاری از مردم دیگر هم آستانه تحریکشان به زیبایی ها و دردهای اطرافشان پایین است و مانند یک هنرمند به آنها واکنش نشان می دهند، از پزشکی که با مرگ بیمارش اشک می ریزد گرفته تا دامداری که برای حیوان در حال مرگش غصه می خورد و سایرین.
بسیاری ویژگیهای دیگر نیز وجود دارد که ذکر تک تک آنها کلام را به دراز می کشاند و از ذکر آنها در می گذریم. پس چه چیز یک شخص را هنرمند می سازد. شاید اولین جواب این باشد که هنرمند باید تمامی ویژگیهای فوق را دارا باشد اما اگر کمی دقیق تر در اطراف خود نظر کنید می بینید بسیاری از افراد در مشاغل مختلف هستند که تمام ویژگیهای بالا را دارا هستند اما هنرمند نیستند. یک آهنگر ساده باید توانایی آهنگر بودن را داشته باشد، به کار خود علاقه داشته باشد، برای جلب مشتری و رونق کسب درآمد محبوب مردم اطراف خود باشد، استعداد ذاتی آهنگر شدن را داشته باشد و حتی می تواند دوره های آموزشی را هم گذرانده باشد که قطعا با دارا بودن تمام این ویژگیها آهنگر بسیار موفقی خواهد بود اما هنرمند نخواهد بود.
بهتر است هنر را تعریف کنیم و از این طریق رو به سوی هنرمندان گام برداریم و ببینیم حال چه کسانی را می توان هنرمند دانست.
در دید من هنر خلق یک اثر معنوی و یا به عبارت بهتر یک اثر فرهنگی است. یعنی آنچه با ذهن و روح بشر سازگار است.
در اینجا بهتر است علی رغم روشن بودن قضیه این نکته را گوشزد کنم که بین خلق و ساختن چیزی تفاوت وجود دارد. از دید من خلق یعنی آفرینش و به وجود آوردن چیزی که پیش از آن وجود نداشته اما ساختن امری تکنیکی است که شامل بازتولید پدیده ها و اشیا می باشد. نکته دیگر در این زمینه که نیاز به تذکر دارد این است که منظور من از خلق کردن در اینجا شامل کشف کردن نیز می باشد. چون اگر دقیقتر بخواهیم به مسئله نگاه کنیم تمامی پدیده ها و حتی احساسات را آدمی خلق نمی کند بلکه کشف می کند. به همین خاطر در این نوشته هر جا سخن از خلق کردن و یا کشف کردن رفته است مترادف هم گرفته شده است.
برای اینکه تعریفی که ارائه دادم روشنتر شود بد نیست به سراغ برخی هنرهای هفتگانه برویم و آنها را مرور کنیم.
سینما، کار خلق یک اثر در سینما در درجه اول بر عهده فیلمنامه نویس است. او تمامی ماجرای فیلم چه داستانی باشد و چه مستند را برای اولین بار در ذهن خود ایجاد می کند و به تعبیری از عالم نیستی به هستی وارد می کند. تمامی احساسات و تفکری که یک فیلم در بیننده بر می انگیزاند برای بار اول در ذهن فیلمنامه نویس شکل گرفته است. البته در مورد فیلمنامه نویسی که براساس داستان یا نوشته ای مشخص اقدام به نوشتن فیلمنامه ای می کند این تقدم بر دوش نویسنده قرار می گیرد. در درجه دوم کارگردان است که فیلمنامه را باز و پرداخت می کند. پس از فیلمنامه نویس بی شک کارگردان در خلق تمامی فلسفه وجودی فیلم نقش مهمی را ایفا می کند. بگذریم از دوره اخیر و صنعت سینما که کارگردانی را بیشتر امری فنی کرده است تا خلاقانه. در اینجا پرانتز وار باید یادآوری کنم که بحث سینمای مولف که در قرن گذشته در فرانسه و در بین پیشگامان موج نوی سینمای فرانسه و منتشر کنندگان مجله معتبر کایه دوسینما شکل گرفت می تواند بر همین محور باشد.
پس از آن تمامی عوامل دیگر فیلم نقشهای کمرنگی در خلق آن اثر هنری دارند. اکثریت فیلمبرداران، طراحان صحنه، بازیگران و... مو به مو و مطابق خواسته کارگردان حرکت می کنند و بیشتر نقشی تکنیکی و فنی بر عهده دارند. شاید تعداد عواملی که در تاریخ سینمای یک کشور در کنار نقش کارگردان و فیلمنامه نویس از خلاقیت خود بهره برده اند و در روند شکل گیری فیلم تاثیر فعال داشته اند خیلی زیاد نباشد. به همین دلیل از دید من اکثر بازیگران علی رغم اینکه نام هنرمند را بر خود نهاده اند با این صفت همراه نیستند و چه بسا آن نجاری که با ذهن خود طرحی را می آفریند و از روی آن طرح میز یا صندلی و هر چیزی دیگری را می سازد شایسته تر به اخذ این لقب باشد و شاید نسبت این گونه نجارها به اکثر نجارها که با الگوهای از پیش مشخص و طرح های قبلا ساخته شده کار می کنند چیزی برابر همان بازیگران سینمایی باشد که مستحق نام هنرمند هستند. پس هنر در درجه اول در ذهن یک فرد شکل می گیرد و به همین دلیل برای هنرمند بودن نیازی به وسایل و تجهیزات خاصی نیست. جرقه ابتدایی که در ذهن فیلمنامه نویس و کارگردان و حتی نجار طراح شکل می گیرد هنر محسوب می شود و بعد از آن هر چه هست تکنیک است. البته نباید فراموش بکنیم که بازیگران در تاریخ سینما بوده اند که به کاراکتری که در فیلم ایفا می کرده اند هویتی خاص بخشیده اند و پابه پای کارگردان در خلق آن اثر سهیم بوده اند همینطور در میان سایر عوامل هم اینگونه افرادی پیدا می شوند.
موسیقی، در مورد موسیقی هم داستان از همین قرار است. هنرمند اصیل و واقعی در عرصه موسیقی آهنگسازی است که ملودیی را در ذهن خود ساخته و آن را به تنظیم کننده ای تحویل داده است. پس از او این تنظیم کننده است که می تواند با تاثیرگذاری خلاقانه در شکل گیری آن قطعه موسیقیایی نقش داشته باشد و در انتها هم کمترین نقش بر دوش نوازنده است و اینگونه است که نوازنده ای که با سرعت برق انگشتانش را بر روی کلاویه های پیانو حرکت می دهد و قلب شنونده را فشار می دهد به دلیل آنکه خلاقیتی از خود بروز نمی دهد هنرمند به معنای واقعی کلمه نمی باشد و درست به عکس، آن آهنگسازی که چه بسا کوچکترین آشنایی با علم موسیقی ندارد و شاید حتی توانایی نواختن سازی را هم ندارد و تنها آهنگی را با دهان می نوازد تا تنظیم کننده ای آن را بر روی نتها پیاده کند به معنای واقعی کلمه یک هنرمند است چون خالق راستین آن چیزی است که می شنویم. در حالیکه نوازنده علی رغم توانایی، عشق، استعداد و سایر ویژگیهایی که لازمه نوازنده شدن است تنها فعالیتی تکنیکی را انجام می دهد اما این آهنگساز است که نوایی را از نیستی به هستی وارد می کند و به آن نوا هویت می بخشد.
نوازنده درست مانند تایپیستی است که با سرعت تمام دگمه های ماشین تایپ را می فشارد و متنی را که به او گفته اند بر روی کاغذ ظاهر می کند. در اینجا باید پرانتز وار بگویم که اگر نوازنده در زمان اجرا از خلاقیت و احساسات بدیع خود کمک بگیرد می تواند در خلق آن اثر فرهنگی و هنری نقش ایفا کند و هنرمندی به معنای اصیل کلمه باشد.
در مورد سایر هنرها هم به همین شکل است. نقاش اگر فقط پرتره بکشد و هیچ مایه ای از خود در اثری که ایجاد می کند وارد نسازد نمی تواند هنرمند باشد و تنها فردی است که با قلم مو آشنایی دارد مانند نقاش ساختمانی که با چرتکه رنگ آشنا است. نقاش برای هنرمند بودن نیاز به این دارد که دیدی متفاوت از مردم معمولی داشته باشد و بتواند در میان تصویر روبه رویش نکاتی را ببیند و برگزیند و در اثرش وارد کند که دیگران از آن چشم پوشی کرده باشند و اینگونه است که نقاش هنرمند به آن تصویر هویتی نو عطا می کند.
عکاس هم اگر تنها ثبت کننده صرف یک پدیده باشد هنرمند نیست، مثل اکثر عکاسان روزنامه ها و رسانه های تصویری اما اگر عکاس با انتخاب زاویه دید مناسب، تنظیم مناسب نور و سایر جزییات فنی کار بتواند در بیننده فکری را برانگیزد و یا احساسات او را تحریک کند و در معنای ساده کلام خلاقیتی معنوی از خود بروز دهد و نکته ای در عکسش پر رنگ کند بی شک شایسته نام هنرمند می باشد.
در مورد نوشتن هم تفاوتی نمی کند، منی که الان در حال نوشتن این مقاله هستم یک هنرمند نیستم. من تنها آنچه را که از دیگران خوانده ام و آنچه در زندگی تجربه کرده ام را با ظاهری متفاوت به روی کاغذ آورده ام اما چیزی جدید و بکر از خودم ارائه نکرده ام. به همین دلیل هم هنرمند نیستم و اگر بسیار بخواهم خودم را دست بالا بگیرم می توانم نام پژوهشگر را بر خوددبگذارم که آن هم بحثی جداگانه است. اما در عرصه نویسندگی هنرمند آن کسی است که نوشته را به گونه ای نو روایت می کند و اثری فرهنگی را به گونه ای که پیش از آن وجود نداشته است خلق می کند. مارک تواین تنها یک نفر بود که هم می توانست نویسنده باشد و هم هنرمند چون سبکی را از خود به یادگار گذارد که به نام او باقی مانده است و دیگرانی که به مانند او داستانهای چه بسا بزرگتر و حتی عامه پسندتر هم نوشته اند تنها یک نویسنده اند و با اینکه می توانند نویسنده ای قدرتمند باشند اما نمی توان آنها را هنرمند دانست چون نوشته هایشان هویتی مستقل و خلاقانه ندارند.
در مورد فلسفه نیز کاشف و نظریه پرداز یک موضوع به راستی یک هنرمند است و دیگرانی که از فرضیه های آنها استفاده می کنند تنها فیلسوف و پژوهشگر و روشنفکر هستند اما فیلسوف هنرمند کسی است که نظریه ای را برای اول بار خلق کرده است. اگر دموکریتوس و هراکلیتوس هزاران سال پیش فرضیه هایی در مورد اتم و حرکت ارائه دادند که ممکن است امروزه آنچنان هم مورد قبول دانشمندان و فلاسفه نباشد اما چون اولین بودند نامشان در تاریخ ماندگار شده و هنرمندانی راستین بودند و چه بسا هگل که قرنها بعد نظریه حرکت و دیالکتیک خود را ارئه داد در این عرصه هم تراز آنها نباشد و شاید در آینده نام دموکریتوس و هراکلیتوس بیشتر از هگل در صفحات تاریخ بماند. هر چند ارزش کار هگل نیز دست کمی از آنها ندارد و ارائه جدید او از نظریه حرکت و تحول خود نوعی خلاقیت و کشف مطلق بود.
در اینجا ذکر این نکته لازم است که حال که در مورد دانشمندان سخن به میان رفت باید این موضوع را در ذهن مرور کرد که هر دانشمند و مخترعی به صرف اینکه برای بار اول چیزی را اختراع و یا کشف کرده نمی تواند هنرمند باشد و شما را به مرور توصیف واژه هنر متذکر می شوم که باید خلاقیت در عرصه امور معنوی و فرهنگی باشد که فرد را یک هنرمند بنماید و مثلا گراهام بل که تلفن را اختراع کرد و انقلابی را در عرصه ارتباطات ایجاد کرد چون تولیدش یک اثر معنوی و فرهنگی نبوده نمی توان او را در دسته هنرمندان جای داد و او تنها یک دانشمند و مخترع بزرگ است هر چند اختراعش در زمینه فرهنگ و هنر هم تاثیرگذار بوده است.
با اینگونه دلایل است که من از به کار بردن واژه هنرمند برای هر فردی احتراز می کنم، چون هنر را واژه مقدسی می دانم و وارد شدن هر شخص را در آن حریم مقدس درست نمی دانم. بازیگران، نوازندگان، نقاشان، عکاسان و مجسمه سازانی که تنها آگاه به امور تکنیکی کار بوده و در آفرینش یک اثر خلاقیتی از خود بروز نمی دهند را شایسته این نام نمی دانم.
در پایان لازم به یادآوری می دانم که گفته های بالا قطعا مخالفان زیادی خواهد داشت که این تعاریف را نمی پذیرند و انتقادات فراوانی را بر این نوشته وارد می دانند. باشد که این مجادلات راهی باشد برای کنکاش و تفکر بیشتر.
20/10/89