تکامل ترجمه ای از واژه انگلیسی evolution می باشد. این معادل فارسی علی رغم اینکه در زبان فارسی به شدت مورد استفاده قرار گرفته است اما آن گونه که شایسته است معنای تئوری داروین را نمی رساند. Evolution در ترجمه دقیق معادل واژه تحول می باشد و نه تکامل. تفاوت این دو واژه در این نکته نهفته است که تکامل به مفهوم حرکتی الزامی به سوی کمال است در حالیکه تحول تنها به معنای تبدیل شدن از حالتی به حالت دیگر می باشد و از این رو تکامل بخشی از تحول می باشد. آنچه که داروین و محققان علم زیست شناسی نیز بر آن تاکید دارند این است که در روند تکامل انواع (بخوانید تحول انواع) آن چه مهم است تغییر و تحول است و جهت آن اهمیتی ندارد در حالیکه تکامل تنها به آن قسمتی از تغییرات گفته می شود که جهت آن مشخص و رو به سوی پیشرفت و برتری باشد. با این همه در این مقاله ما نیز به همراهی از این اشتباه رایج می پردازیم و evolution را به معنای رایج آن تکامل می گیریم اما ذکر این نکته پیش از آغاز بحث از این جهت مهم است که ما را از درک نادرست تئوری داروین برهاند.

پدیده مهمی همچون تئوری تکامل داروین حتی اگر روزی به اثبات برسد که از اساس نادرست بوده و سر به بیراهه داشته باز هم از اهمیتش کاسته نمی شود. چه آنکه این تئوری بنیان های تفکر بشری را تغییر داده و علاوه بر زیست شناسی در همه رشته های علوم طبیعی و حتی انسانی نیز تاثیر شگرفی گذاشته است. از این رو تئوری تکامل داروین و شخص داروین در تاریخ علم و حتی فلسفه جاودانه شده اند چون قسمت مهمی از تاریخ علم و فلسفه را به خود اختصاص داده اند و بگذریم از اینکه با گذشت بیش از دویست سال از زمان داروین هنوز مدارکی دال بر انکار این تئوری که مستند به تحقیقات علمی باشد ارائه نشده است .

پایان قرون وسطی و آغاز عصر رنسانس تغییراتی را در نگرش علمی و فلسفی ایجاد کرد که داورین هم از این ثمرات استفاده کرد و هم نتایج فعالیتهایش آن را تا سر حد کمال توسعه بخشید.

تا پیش از عصر نوزایی (رنسانس) در اروپا علم رویکردی اسکولاستیک (scholastic) داشت و مبتنی بر جنبه های نظری علم بود و در راستای مصالح کلیسا حرکت می کرد. اما عصر نوزایی علم را وارد فصل تجربه گرایی کرد و دانشمندان را از تکیه صرف بر روی کتب دانشمندان پیشین باز داشت و آنها را وارد دنیای واقعی کرد.

در دنیای علوم ما معمولا با لغت دانش (knowledge) و علم (science) زیاد مواجه می شویم. اما تفاوت این دو عبارت در چیست. دانش را مشتمل بر همه چیزهایی می دانند که درباره جهان دانسته شده است در حالیکه علم معنای تخصصی تر دارد و آن شامل قسمتی از دانش بشری است که با روش خاصی که به آن روش علمی می گویند کسب شده باشد، با این تعبیر دانش معنایی عمومی تر و عامیانه تر پیدا می کند و در برابر علم به عنوان بخشی از دانش قرار می گیرد که کسب آن نیز به طی مراحل خاصی می باشد.

علم با مشاهده (observation) آغاز می شود. این مشاهده شامل ادراک پدیده ها، رویدادها و روابط میان آنها بوسیله حواس پنجگانه بشری و یا با کمک ابزارها می باشد. با این همه هر مشاهده ای به عنوان مشاهده ای علمی نامگذاری نمی شود و تنها زمانی مشاهده معتبر می باشد که تکرار شدنی بوده و افراد پر شمار بتوانند جدا از یکدیگر آن را انجام دهند و به نتایج مشابه برسند. به این معنی مشاهدات شخصی افراد که در عالم رویا و یا در شرایط روانی خاصی حادث می شود مشاهده ای علمی نبوده زیرا دیگران از انجام آن و کسب نتایج مشابه عاجز می باشند، در حالیکه مشاهده علمی فارغ از زمان و مکان توسط افراد گوناگون با عقاید و گرایشهای مختلف قابل تکرار می باشد.

مرحله بعد در پیدایش یک نظریه (تئوری) علمی روشن کردن یک مسئله (problem) می باشد که مرحله ای است که در آن دانشمند را از یک فرد عادی متمایز می سازد. این مرحله زمانی است که دانشمندی توجهش را به مشاهده ای خاص متمرکز می سازد و در پی شناسایی آن بر می آید.

در مرحله سوم ساختن فرضیه (hypothesis) رخ می دهد و این مرحله به این شکل معرفی می گردد که در آن دانشمند برای پاسخگویی به مسئله مورد بحث حدس معقولی می زند. این مرحله زمانی است که دانشمند بر مبنای دانش و بینشی که پیش از آن به دست آورده در مورد موضوع مورد بحث دیدگاه و پاسخی را ارائه می دهد.

در مرحله چهارم آزمایش (experiment) به میان می آید. دانشمند با توجه به امکانات موجود فرضیه ای را که ارائه داده است می آزماید تا صحت آن را مشخص نماید. در صورتی که فرضیه از آزمایش اجرا شده توسط دانشمند ارائه دهنده فرضیه سربلند بیرون آید و همچنین در آزمایشهای مکرر که توسط خود دانشمند یا دیگر دانشمندان صورت می پذیرد نیز موفق بیرون بیاید فرضیه تبدیل به یک تئوری علمی می شود که مرحله پنجم و پایانی از مراحل شکل گیری یک نظریه یا تئوری (theory) علمی می باشد. تئوری علمی همواره در آزمایش های گوناگون مورد تایید قرار می گیرد و با مدارک و مستندات فراوانی همراه می باشد.

با این همه تئوری علمی یک حقیقت نسبی است که ممکن است در گذر سالها از اعتبار بیفتد و با تئوریهای جدیدتر و متعبرتر جایگزین گردد و به همین دلیل هدف نهایی علم همواره محدود به فراهم آوردن مدارک معتبر برای تئوریهای علمی می باشد.

 

به عنوان مثال تا پیش از داروین فرضیه غالب برای توجیه پدیده ها و به خصوص جانداران فرضیه خلق الساعه بود (spontaneous generation) و ارائه این فرضیه را به ارسطو که جانورشناسی مهم در عصر خود بود نسبت می دادند. این فرضیه معتقد بود که انواع مختلف جانداران به طور ناگهانی از مواد بیجان بوجود آمده اند و در طول تاریخ نیز در گونه ها تغییراتی ایجاد نمی شود و هر نوع جاندار در گذر زمان ارتباطی با دیگر گونه ها نداشته است. در آن زمان و تا اوایل قرن هفدهم میلادی که فرانچسکو ردی (Francesco redi) ایتالیایی در این مفهوم شک کرد این فرضیه مورد پذیرش دانشمندان و افراد عادی بود و با مشاهدات آنها و حتی آزمایشاتی که کمابیش تا آن زمان برای اثبات یا انکار این فرضیه انجام می شد هم خوانی داشت. بینش و امکانات علمی آن زمان و به خصوص نفوذ گسترده تفکرات کلیسایی شرایط را برای انکار این فرضیه به شدت سخت کرده بود. از سوی دیگر درک فرآیند تکامل نیاز شدیدی به درک عامل زمان در تغییر گونه های جانداران داشت. جانور شناس آن دوره امکان بررسی تاریخی جانداران را نداشت و محصور در زندگی جانداران پیرامون خود بود که بالطبع این محدودیت او را از درک تغییرات گونه های جانداران در طول تاریخ عاجز می کرد.

پس از فرانچسکو ردی که به فرضیه خلق الساعه شک کرد نوبت به لویی پاستور فرانسوی رسید تا بخشی از این فرضیه را که مدعی بود جانداران از مواد بیجان ایجاد می شوند را رد کند. پس از داروین که نشان داد کرمها از گوشت فاسد و پشه ها از گل و خاک بوجود نمی آیند و تئوری بیوژنز (biogenesis) را ارائه داد شرایط برای فرد خلاقی همچون داروین مهیا گشت.

داروین برای رسیدن به نظریه علمی مشهورش به نام انتخاب طبیعی (natural selection) با سه مشاهده و دو فرضیه کار خود را آغاز کرد. در مشاهده اول او متوجه شد در صورت مهیا بودن شرایط جمعیت یک نوع جاندار در منطقه زیستشان آنقدر افزایش پیدا می کند تا بدانجا که تمام محیط را پر خواهند کرد.

از سوی دیگر در مشاهده دوم او به این نکته پی برد که با این همه، جمعیت هر نوع جاندار در هر محل تقریبا ثابت است. با این دو مشاهده داروین فرضیه اولش را ارائه داد و بیان کرد همه نطفه های حاصل از جانداران در یک منطقه به تخم و همه تخمها به جاندار بالغ و همه جانداران بالغ به سن تولید مثل نمی رسند. در نتیجه او نتیجه گرفت تنازعی (رقابتی) برای بقا وجود دارد.

مشاهده سوم داروین اینگونه بود که متوجه شد افراد یک نوع جاندار خصوصیات فردی متفاوتی دارند.

به اضافه شدن این مشاهده داروین فرضیه دومش را ارائه داد و بیان کرد خصوصیات فردی مساعد در تنازع بقا باعث بقا آن فرد می شود و افراد دارای آن خصوصیت باقی می مانند و به سن تولید مثل می رسند.

در نتیجه او بیان کرد که گروهی از افراد دارای خصوصیت جدید نوع جدیدی را بوجود می آورند، زیرا صفت مساعدی که در عده ای بوجود می آید نسل به نسل به اولاد آن ها منتقل می شود.

در نظر داروین افزایش بی حساب جمعیت هر نوع باعث تنازع بقا می شود زیرا به لحاظ دسترسی به مواد غذایی و مقابله با پدیده های زیان آور دچار اشکال می شوند و در نتیجه ی این تنازع بقا که عده ای باقی می مانند و عده ای از بین می روند پدیده ای به نام انتخاب طبیعی شکل می گیرد بدین معنا که طبیعت در بین افراد یک گونه جانوری گروهی را به دلیل دارا بودن صفاتی که آنها را مقاوم تر نموده است انتخاب می نماید و امکان تولید مثل و افزایش جمعیت را به انها می دهد. داروین در مورد اینکه این صفات متفاوت از کجا ایجاد می شوند اطلاعی نداشت زیرا تا زمان او علم ژنتیک وجودی خارجی و عملی نداشت.  او تنها فهمید که این خصوصیات متفاوت سبب ایجاد گوناگونی در جانداران می شود و با مشاهده تفاوتها و تشابهات در میان گونه های مختلف جانوری نتیجه گرفت که جانداران جدا از هم خلق نشده اند و با هم خویشاوندی دارند زیرا او متوجه تشابهات بسیاری در گونه های مختلف جانداران شد.

نظریه داروین تا بدانجا در گسترش بینش آدمی موثر واقع شد که بسیاری از دانشمندان عقیده پیدا کردند که اگر تکامل در جانداران ممکن است، در سایر پدیده ها نیز نظیر پدیده های تاریخی و فرهنگی و حتی در مواد بیجان نیز می تواند ممکن باشد.

امروزه فرآیند انتخاب طبیعی را امری قطعی می دانند که بسیار صلح جویانه در جریان است و به معنای توجیهی برای نابودی ضعفا و بقای اصلح نمی باشد و مسئله بقای اصلح را درکی سطحی و عوامانه از نظریه تکامل می دانند. این مسئله در زبان فارسی که در ترجمه لغت evolution از لغت تکامل استفاده می گردد بیشتر مشهود می باشد در حالیکه معنای درست تحول درک بهتری از نظریه داروین را به ما می رساند زیرا خصوصیات جدید گونه ها الزاما به معنای ویژگیهای مفید و برتر نمی باشند بلکه حتی ممکن است به معنای ایجاد خصوصیتی ضعیف تر باشد که حتی به نابودی آن افراد گونه نیز بیانجامد.

امروزه تئوری تکامل بر سه اصل استوار است. اول اینکه وقوع جهش یا مخلوط شدن ژنها سبب ایجاد خصوصیات ارثی جدید می شود. این اصل از دید داروین پنهان بوده زیرا در زمان او علم تا بدین حد پیشرفت نکرده بوده است. دوم اینکه اگر خصوصیات جدید ایجاد شده برای زیستن در محیطی سودمند باشد تحت تاثیر انتخاب طبیعی قرار می گیرد و سوم اینکه خصوصیات ارثی جدید نسل به نسل در عده بیشتری توزیع می گردد و سبب می شود به تدریج همه افراد یک جمعیت دارای آن خصوصیت گردند. این جمعیت جدید یک واحد تغییر تکاملی است و به عبارت دیگر یک نوع ابتدایی یا یک زیر نوع است که بر اثر وقوع تغییرات دیگر که در جهات مختلف روی می دهند رفته رفته از نوع اولیه یعنی منشا خود تمایز بیشتری می یابند و به صورت نوع کاملا جدید از جاندار رخ می نمایند.

آنچه همیشه درک فرآیند تکامل را برای انسانها سخت کرده نقش عامل زمان است. بدین معنا که انسانها برای درک فرآیند تکامل و اثرات آن باید آن را در بستر چند میلیارد سالی که از پیدایش زمین می گذرد برای خود معنا کنند.